1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشک های بی صدا

شروع موضوع توسط ••ÐêMōn•• ‏Sep 27, 2013 در انجمن درد دل

  1. هشـــــــــــــــــــــــدار

    اگر حال خوشی دارید این تایپیک را نخوانده ترک کنید
    اینجا پر است از دردهایی با رنگ های
    سیاه خالص

    نه نور
    سفیدیست
    نه حس خنثی
    خاکستری

    اینجا پر است از غم و درد و
    اشک های بی صدا



    ☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂☂

    سلام می نویسم برای تو از برهوت تنهایی ام
    از جایی که شوری اشکهایم
    کشتزار دلم را به نمکزاری تبدیل کرده
    پاهایم زخمی از سنگهایی است که براهم انداختند
    اما انچه مرا در این ظلمت تردید غوطه ور کرده
    زنجیرهایی نیست که به پایم بسته است
    من همچون اوریدیس به گذشته نظاره می کنم
    و بی پروا در اتش میسوزم
    هیچ بهشتی مرا اغوا نمی کند
     
    behnam7503، amir reza و roha از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. دختربه انسوی خیابان نگاه می کند ؛ حاجی دخترش را به خانه بخت می فرستد تا سفر های زیارتی برود ؛ سفره های نذری بپا کند و خوشبختی اش کامل تر شود
    اینسو دخترک اه می کشد ؛ پدر درکنج زندان روزهای تاریکش را می شمارد و مادر خمارپای منقل نشسته و برادر زیر پلی درحال جان دادن است
    هردو دختر سوار براتومبیل ، یکی می رود تا در خانه ای زیبا و میان هلهله ی شادی عروس شود و دیگری در کنج مغازه ای نمور،
    عدالت و قیامت به سوگ می نشینند
     
    reyhaneh2000، behnam7503 و amir reza از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻦ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ
    ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺯﯼ
    ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﺗﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻫﺮﺯﻩ
    ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﻭ ﭘﺪﺭ ﺑﺎ
    ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﺳﯿﺎﻩ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ 20ﺳﺎﻝ
    ﯾﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﻤﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﭘﺪﺭ ﺁﻥ
    ﺩﺧﺘﺮﺭﺍ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﻪ ﺑﺪﻥ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ
    ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﺪ

    ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻦ
    ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺑﺪﻭﻥ
    ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ
    ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻨﺪ ﺟﯿﺐ
    ﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ ﺣﺘﯽ ﭘﻮﻝ ﻋﺮﻭﺳﯽ
    ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ
    ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻣﯿﺸﻮﺩ
    ﺁﺭﺯﻭﯼ او

    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﺮﺭﻭﺯ
    ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻣﯿﻤﯿﺮﻧﺪ

    ﻧﺴﻞ ﭘﺎﮎ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻞ
    ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﺁﺗﺸﯽ ﺳﻮﺧﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ
    ﻧﺴﻞ ﻗﺒﻞ ﺍﺯﻣﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ
    ﺻﻔﺤﺎﺕ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺧﺒﺮ ﻣﯿﺪﻫﺪ
    ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﻏﺮﻭﺏ ﮐﺮﺩ

    ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ
    ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻦ ﻫﺮﺭﻭﺯ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ
    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻮﺍﻧﻬﺎ ﺟﻨﻮﻭﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ
    ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺨﻨﺪﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻥ ﻣﺸﮑﻞ ﺗﺮﻩ
    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭﻫﺎ ﻭ ﻗﺒﺮ ﮐﻦ ﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﺷﺎﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ

    [​IMG]
     
    behnam7503 و amir reza از این پست تشکر کرده اند.
  4. دل هیشکی مثل من غربت اینجارو نداره

    دیگه حرفای علاقه همه مردن تودلم

    مث گنجشکای بی لونه و بی جای محله

    دیگه هیچ جا تو درختا جای من نیست که برم

    با تو بودن خیلی وقته که گذشته

    بی تو بودن مثه مهر سرنوشته

    دیگه اسم تورو هــــــــــــی زمزمه کردن

    واسه من نه تو میشه نه فرقی داره

    بارون از سر شب همش میباره

    تو گوشم داد میزنه همش میناله

    دیگه هیشکی مث من غربت اینجارو نداره

    زندگی ارزش این همه اشکارو نداره ...

    ***********
    من همون دیوونه ایم که هیچوقت عوض نمیشه...

    همونی که همه باهاش خوشحالن اما کسی باهاش نمیمونه...

    همونی که اونقدر یه آهنگ گوش میده که از ترانه گرفته تا ریتم و خوانندش متنفر میشه...

    همونی که هقهق همه رو به جون دل گوش میده اما خودش بغضاش رو زیر بالش میترکونه...

    همونی که همه فکر میکنن سخته ، سنگه

    اما با هر تلنگری میشکنه

    همونی که مواظبه کسی ناراحت نشه اما همه ناراحتش میکنن...

    همونی که تکیه گاه خوبیه اما براش تکیه گاهی نیست...

    همونی که کلی حرف داره اما همیشه ساکته...

    آره من همونم
    [​IMG]
     
    behnam7503 و amir reza از این پست تشکر کرده اند.
  5. ﻣﺎﻣﺎﻥ؟
    ﻟﺤﺎﻓﻪ ﻣﻦ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺑﻮﺩ !...
    ﭼﺮﺍ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪﻩ؟
    ﺑﺎﻟﺸﺘﻢ ﻣﺜﻞ ﭘﻨﺒﻪ ﻧﺮﻡ ﺑﻮﺩ !...
    ﭼﺮﺍ ﺍﻻﻥ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ ﺷﺪﻩ؟
    ﺑﺎﺑﺎ؟
    ﭼﺮﺍ ﻻﻣﭗ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﮑﺮﺩﯼ؟؟ !!!
    ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﯽ ﺍﺯﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ!
    ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﯿﺎﺩ؟ ...
    ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﻮ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﺪﻩ ﺁﺧﻪ!
    ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ !...
    ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﺷﺴﺘﻦ؟
    ﻋﺸﻘﻢ؟ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ...
    ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ...
    ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺭﺯﺷﻤﻮﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻣﮕﻪ؟!

    [​IMG]
     
    amir reza از این پست تشکر کرده است.
  6. فـــکرهایم از درد باردار میشوند...

    میدونی؟ بیهوده است دلخوش ڪُنم به عادت ماهیانه ای که شاید چون شده ام...

    حامله نمیشوند...

    گاهی میشود هر روز عادت شد هر روز خون دردهای کشیده ام ازم خارج شوند...

    و بیخودی دل خوش کنم

    به اینکه دیگه حاملگی در کار نیست...

    اما کور خوندم باید خفه شم

    این روزها بــــِــیــبی چک هم جوابم کرده... تست های بی جواب میدهد به این مغز بیمارم....

    وقتی مغزم گیر میکند در لا به لای فکرهای تو نخ کش میشود انگار آستین خیالم

    گره میخورند

    چه خوبه اولین احساسمان به حاملگی...

    تهوع تهوع تهوع

    تهوع به این زندگی

    تهوع به آینده ای مبهم که شاید سِقط شوم از این مغز لعنتی

    سقط جنین از روزهای خوب زندگی نکرده ام... به خوشی های کوچک...

    منظورم از خوشی همان لذت نیم ساعته از آمیزش با افکارمه که هرچقدر هم که جلوگیری کنم باز هم

    بخوام نخوام

    دچار بارداری ناخواسته میشوم...

    و تنها استرسش دردش تهوع های صبحگاهی که نه...!

    تهوع های دقیقه ای اش برایم میماند و لبخندی به همه بزنم که نفهمند حاصلـِ رابطه ی نامشروع جنسیم جسدی است به نام

    من

    [​IMG]
     
    amir reza از این پست تشکر کرده است.
  7. نمی بخشمت....بخاطر تمام خنده هایی كه از صورتم گرفتی....بخاطر

    تمام غمهایی كه بر صورتم نشاندی .....نمی بخشمت .....بخاطر دلی

    كه برایم شكستی .....بخاطر احساسی كه برایم پرپر كردی.....

    نمی بخشمت .....بخاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی.....بخاطر نمكی

    كه بر زخمم گذاردی.... و می بخشمت بخاطر عشقی كه بر قلبم حك

    كردی

    [​IMG]
     
    amir reza از این پست تشکر کرده است.
  8. من ... جوان مرده‌ام
    خیلی‌ جوان
    می میری وقتی‌ دلخوشی نداشته باشی‌
    آرزو نداشته باشی‌
    وقتی‌ یک روز از خوابِ دیازپام زده ات بلند میشوی و دنیا را تار می‌‌بینی‌
    وقتی‌ رویا‌ها چهار خانه می شوند...
    انگار زندگی‌ را از پشتِ پنجره می‌‌بینی‌
    می میری وقتی‌ نیکوتین می‌‌شود صبحانه و ناهار و شامت
    برایت ویتامین تجویز می کنند و آرام بخش
    به جایِ آفتاب
    به جایِ آبیِ آسمان
    به جایِ کمی‌ آغوش باز
    به جایِ صحبت از پرنده
    تازگیها کشف کرده ام مثل من زیاد هستند
    آنهایی که از روشنی جایی‌ که نشسته اند ظلمات را می‌بینند
    تو می‌‌فهمی
    ما دیوانه نیستیم
    ما فقط جوان مرده ایم

    [​IMG]
     
    amir reza از این پست تشکر کرده است.
  9. یه وقتی میبینی حرفات و به دیوارم نمیتونی بزنی،
    بعد میری سراغ کاغذ ،
    قلمتو ور میداری
    و زایده ذهن بیمارت رو تر گل ور گل میکنی
    مو هاشو شونه میکنی و میمالی رو تن بی الایش سپیدی
    که شاید حرفات فقط تو دلت نمونه ،
    اما از یه زمان به بعد دیگه بند صبرت نخ کش میشه و نهایتا به پارگی می انجامه ،
    تصمیم میگیری دیگه هیچ وقت ننویسی تا دوباره با خودت و وضع نا به سامانت لج کنی
    واسه این که به خدا ثابت کنی که
    بیشتر لج بازه تا عادل و بخشنده . . .

    [​IMG]
     
    amir reza از این پست تشکر کرده است.
  10. خدایا ....

    حواست هستـــــــــــ ؟

    صــــــــدای هق هق گریه هایمــــــــــ

    از گلویی می آید که تـــــــــــــو

    از رگش به من نزدیکتریــــــــــ .........

    *****
    از کوچه پس کوچه های قلبم روی خاک کویر تو پرسه میزنم .

    به کجا خواهم رفت لمس دست تو خواب نیست پلها شکسته است.

    شبها آسمان هم دیگر لالایی نخواهد گفت.

    افسوس گهواره ام خالیست.

    تو به یاد چه کسی نشسته ای؟

    جاده تاریک است و کوچه بنبست.

    [​IMG]
     
    amir reza از این پست تشکر کرده است.