1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعار پروین اعتصامی

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 7, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    زنده یاد پروین اعتصامی
    روحش شاد

    به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
    ببین ز جور تو، ما را چه زخمها به تن است
    همیشه کار تو، سوراخ کردن دلهاست
    هماره فکر تو، بر پهلوئی فرو شدن است
    بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوست
    برو بگوی بدرزی که رهنمای من است
    وگر نه، بی‌سبب از دست من چه مینالی
    ندیده زحمت سوزن، کدام پیرهن است
    اگر به خار و خسی فتنه‌ای رسد در دشت
    گناه داس و تبر نیست، جرم خارکن است
    ز من چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل
    خود آگهی، که مرا پیشه پاره دوختن است
    چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی
    چه وصله‌ها که ز من بر لحاف پیرزن است
    بدان هوس که تن این و آن بیارایم
    مرا وظیفهٔ دیرینه، ساده زیستن است
    ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار
    چرا که عادت من، با زمانه ساختن است
    شعار من، ز بس آزادگی و نیکدلی
    بقدر خلق فزودن، ز خویش کاستن است
    همیشه دوختنم کار و خویش عریانم
    بغیر من، که تهی از خیال خویشتن است
    یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبرد
    جهان و کار جهان، همچو نرد باختن است
    بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
    نصیب شمع، مپرس از چه روی سوختن است
    هر آن قماش، که از سوزنی جفا نکشد
    عبث در آرزوی همنشینی بدن است
    میان صورت و معنی، بسی تفاوتهاست
    فرشته را، بتصور مگوی اهرمن است
    هزار نکته ز باران و برف میگوید
    شکوفه‌ای که به فصل بهار، در چمن است
    هم از تحمل گرما و قرنها سختی است
    اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است


    محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
    گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت : جرم راه رفتن نیست ، ره هموار نیست
    گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت : رو صبح آی ، قاضی نیمه‌ شب بیدار نیست
    گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت : والی از کجا در خانهٔ خمار نیست
    گفت: تا داروغه را گوئیم ، در مسجد بخواب گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
    گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت : کار شرع ، کار درهم و دینار نیست
    گفت: از بهر غرامت ، جامه‌ات بیرون کنم گفت : پوسیدست ، جز نقشی ز پود و تار نیست
    گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت : در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست
    گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت : ای بیهوده‌گو ، حرف کم و بسیار نیست
    گفت: باید حد زند هشیار مردم ، مست را گفت : هشیاری بیار ، اینجا کسی هشیار نیست