1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعار مهدی اخوان ثالث درباره برف

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 7, 2014 در انجمن شعر و مشاعره

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    شعر برف

    خوب یادم نیست
    تا كجاها رفته بودم؛ خوب یادم نیست
    این، كه فریادی شنیدم، یا هوس كردم،
    كه كنم رو باز پس، روباز پس كردم.
    پیش چشمم خفته اینك راه پیموده.
    پهندشت برف پوشی راه من بوده.
    گام های من بر آن نقش من افزوده.
    چند گامی بازگشتم؛ برف می بارید.
    باز می گشتم.
    برف می بارید.
    جای پاها تازه بود اما،
    برف می بارید.
    باز می گشتم،
    برف می بارید.
    جای پاها دیده می شد، لیك
    برف می بارید.
    باز می گشتم،
    برف می بارید.
    جای پاها باز هم گوئی
    دیده می شد، لیك
    برف می بارید.
    باز می گشتم،
    برف می بارید.
    برف می بارید. می بارید. می بارید . . .
    جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست.

    شعر برف اخوان ثالث



    پاسی از شب رفته بود و برف می بارید،
    چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته.
    باد چونان آمری مأمور و ناپیدا،
    بس پریشان حكم ها می راند مجنون وار،
    بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.

    برف می بارید و ما خاموش،
    فارغ از تشویش،
    نرم نرمك راه می رفتیم.
    كوچه باغ ساكتی در پیش.
    هر بگامی چند گوئی در مسیر ما چراغی بود،
    زاد سروی را به پیشانی.
    با فروغی غالباً افسرده و كم رنگ،
    گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی.

    برف می بارید و ما آرام،
    گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.
    چه شكایت های غمگینی كه می كردیم،
    یا حكایت های شیرینی كه می گفتیم.
    هیچكس از ما نمی دانست
    كز كدامین لحظه شب كرده بود این باد برف آغاز.
    هم نمی دانست كاین راه خم اندر خم
    بكجامان می كشاند باز.

    برف می بارید و پیش از ما
    دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود،
    زیر این كجبار خامشبار، از این راه
    رفته بودند و نشان پای هایشان بود.





    شعر برف اخوان ثالث


    پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
    گاه شنگ و شاد و بی پروا،
    گاه گوئی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان،
    جای پا جویان،
    زیر این غمبار، درهمبار،
    سر بزیر افكنده و خاموش،
    راه می رفتند.
    وز قدم هائی كه پیش از این
    رفته بود این راه را، افسانه می گفتند.
    من بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزاد،
    می سپردم راه و در هر گام
    گرم می خواندم سرودی تر،
    می فرستادم درودی شاد،
    این نثار شاهوار آسمانی را،
    كه بهر سو بود و بر هر سر.
    راه بود و راه ـ این هر جائی افتاده ـ این همزاد پای آدم خاكی.
    برف بود و برف ـ این آشوفته پیغام ـ این پیغام سرد پیری و پاكی؛
    و سكوت ساكت آرام،
    كه غم آور بود و بی فرجام.
    راه می رفتیم و من با خویشتن گهگاه می گفتم:
    «كو ببینم، لولی ای لولی!
    این توئی آیا ـ بدین شنگی و شنگولی،
    سالك این راه پر هول و دراز آهنگ؟»
    و من بودم
    كه بدینسان خستگی نشناس،
    چشم و دل هشیار،
    گوش خوابانده به دیوار سكوت، از بهر نرمك سیلی صوتی،
    می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم.
     

    موضوعات مشابه