1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعار فروغ فرخزاد : عروسک کوکی

شروع موضوع توسط Nayereh ‏Nov 12, 2012 در انجمن شعر و مشاعره

  1. بیش از اینها آه آری
    بیش از اینها می توان خامش ماند
    می توان ساعات طولانی
    با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
    خیره شد در دود یک سیگار
    خیره شد در شکل یک فنجان
    در گلی بیرنگ بر قالی
    در خطی موهوم بر دیوار
    می توان با پنجه های خشک
    پرده را یکسو کشید و دید
    در میان کوچه باران تند می بارد
    کودکی با بادبادکهای رنگینش
    ایستاده زیر یک طاقی
    گاری فرسوده ای میدان خالی را
    با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
    می توان بر جای باقی ماند
    در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
    می توان فریاد زد
    با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
    دوست می دارم
    می توان در بازوان چیره ی یک مرد
    ماده ای زیبا و سالم بود
    با تنی چون سفره ی چرمین
    با دو پستان درشت سخت
    می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
    عصمت یک عشق را آلود
    می توان با زیرکی تحقیر کرد
    هر معمای شگفتی را
    می توان به حل جدولی پرداخت
    می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
    پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
    می توان یک عمر زانو زد
    با سری افکنده در پای ضریحی سرد
    می توان در گور مجهولی خدا را دید
    می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
    می توان در حجره های مسجدی پوسید
    چون زیارتنامه خوانی پیر
    می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
    حاصلی پیوسته یکسان داشت
    می توان چشم ترا در پیله قهرش
    دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
    می توان چون آب در گودال خود خشکید
    می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
    مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
    در ته صندوق مخفی کرد
    می توان در قاب خالی مانده یک روز
    نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
    می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
    می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
    می توان همچون عروسک های کوکی بود
    با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
    می توان در جعبه ای ماهوت
    با تنی انباشته از کاه
    سالها در لابلای تور و پولک خفت
    می توان با هر فشار هرزه ی دستی
    بی سبب فریاد کرد و گفت
    آه من بسیار خوشبختم
     
    17964، SHAPARAK، zhigol و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. MHK1372

    MHK1372 I,R.I.B

    4,286
    5,863
    906
    آه من بسیار خوشحالم...
    چه قدر زیبا بود این شعر...با معانی بدیع!
    فقط کاش فونت بزرگتری انتخاب می کردی تا خواندن این شعر زیبا راحت تر به دل می نشست!!!!
    سپاس از همکاریت در انجمن وزین فرهنگ و هنر...
     
    nanaz asali از این پست تشکر کرده است.
  3. sajjad.y

    sajjad.y منم برگشتم بعد مدتها

    2,010
    5,891
    791
    اره خوبه .دست مرسیی زیبا بود
     
    nanaz asali از این پست تشکر کرده است.
  4. MHK1372

    MHK1372 I,R.I.B

    4,286
    5,863
    906
    آره ممنون....
    کاش یه رنگ خوشگلی هم می زدی که خوشگل ترم بشه...
    البته اگه دوست داری!!!
     
    nanaz asali از این پست تشکر کرده است.
  5. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    خیلی قشنگ بووود...میسی
     
    nanaz asali از این پست تشکر کرده است.
  6. 17964

    17964

    90
    80
    172
    من از تو ميمردم
    اما تو زندگاني من بودي

    تو با من ميرفتي
    تو در من ميخواندي
    وقتي که من خيابانها را
    بي هيچ مقصدي ميپيمودم
    تو با من ميرفتي
    تو در من ميخواندي

    تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را
    به صبح پنجره دعوت ميکردي
    وقتي که شب مکرر ميشد
    وقتي که شب تمام نميشد
    تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را
    به صبح پنجره دعوت ميکردي

    تو با چراغهايت ميآمدي به کوچهء ما
    تو با چراغهايت ميآمدي
    وقتي که بچه ها ميرفتند
    و خوشه هاي اقاقي ميخوابيدند
    و من در آينه تنها ميماندم
    تو با چراغهايت ميآمدي ....

    تو دستهايت را ميبخشيدي
    تو چشمهايت را ميبخشيدي
    تو مهربانيت را ميبخشيدي
    وقتي که من گرسنه بودم
    تو زندگانيت را ميبخشيدي
    تو مثل نور سخي بودي

    تو لاله ها را ميچيدي
    و گيسوانم را ميپوشاندي
    وقتي که گيسوان من از عرياني ميلرزيدند
    تو لاله ها را ميچيدي

    تو گونه هايت را ميچسباندي
    به اضطراب پستان هايم
    وقتي که من ديگر
    چيزي نداشتم که بگويم
    تو گونه هايت را ميچسباندي
    به اضطراب پستان هايم
    و گوش ميدادي
    به خون من که ناله کنان ميرفت
    و عشق من که گريه کنان ميمرد

    تو گوش ميدادي
    اما مرا نميديدي

    فروغ فرخزاد
     
    nanaz asali از این پست تشکر کرده است.
  7. thumbsupقشنگ بود مرسی
     
    17964 از این پست تشکر کرده است.