1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعار عارف کیبر هندی

شروع موضوع توسط Jud/Abbot ‏Apr 20, 2015 در انجمن شعر و مشاعره

  1. Jud/Abbot

    Jud/Abbot دختر همیشه خندون

    10,718
    18,011
    48,955
    خدا را جست وجو کردم،
    در کنایس یهود،
    و در جانب دیوار غربی.
    در کلیساهای نصرانی،
    بر روی صلیب،
    در پی او می گشتم.
    به پرستشگاه‌های هندیان سرکشیدم.
    به مسجد رفتم،
    به کعبه در معبد او را جست وجو کردم.
    و در مراسم و قربانی ها.
    در نماز و یوگا، خدا را طلبیدم.
    تا این که ندای خدا را شنیدم که به من می‌گفت:
    ای بنده من! کجا را جست وجو می کنی؟
    من کنار تو هستم.
    اگر تو جوینده حقیقی باشی،
    مرا می بینی مرا در لحظه‌ای از زمان دیدار خواهی کرد... کبیر





    آیا ذهن بزرگتر است از
    آنجه ذهن را ذهنیت بخشیده؟
    آیا براهما بزرگتر است
    آنچه او از او برخاسته؟...
    من پاک گیج شده ام
    آیا معبد بزرگتر است از
    آنکه او به خداوند خدمت می کند؟

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید







    به باغ گل نرو، از آنجا که باغی از گل در درون داری
    بر هزار گلبرگ نیلوفر آبی بنشین
    و نگه کن زیبایی را که اندرون داری کبیر



    کجا در جستجوی من هستید ؟ من همراه شمایم
    نه در زیارت، نه در تمثال ها و نه حتی در چله نشینی،
    نه در معبد، نه در مسجد، نه در کعبه و نه در کایلاش،
    من با شمایم ای انسان ها، من با شمایم.
    نه در نیایش و نه در مراقبه و نه حتی در روزه و ریاضت،
    نه در گوشه نشینی ، نه در نیروی حیات و نه در جسم،
    و نه حتی در فضای لایتناهی،
    نه در رحم مادر طبیعت و نه در نَفَس حیاتی،
    از سر صدق بجویید و در لحظه ای بیابید
    کبیر می گوید، با دقت گوش فرا ده؛
    آنجا که ایمان شماست، من همانجایم.

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید





    من نوای فلوتش را می‌شنوم
    خود را سرکوب کردن نمی‌دانم.
    گرچه بهار نیست گل می‌شکفد
    و زنبور دعوتش را می‌پذیرد.
    آسمان می‌غرد و برق می‌زند
    و امواج در قلبم غلیان می‌کنند.
    باران می‌زند
    و قلبم آفریدگار را می‌طلبد.
    قلب من به مرزی رسیده است که از آن
    ترنم جهان بر می‌خیزدو فرو می‌نشیتد:
    آنجا که بیرق‌هایی پنهان در آسمان به اهتزاز آمده اند
    کبیر می‌گوید:
    “قلب من می‌میرد
    اگرچه همیشه زنده است” کبیر