1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعار زیبای فرخی

شروع موضوع توسط Jud/Abbot ‏Apr 20, 2015 در انجمن شعر و مشاعره

  1. Jud/Abbot

    Jud/Abbot دختر همیشه خندون

    10,718
    18,012
    48,956
    شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم
    ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
    دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
    گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
    منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
    آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
    شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
    آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
    غرق خون بود و نمی خفت ز حسرت فرهاد
    خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
    دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر
    بر سر آتش جور تو کبابش کردم
    زندگی کردن من مردن تدریجی بود
    آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم فرخی یزدی





    هر لحظه مزن در،که در این خانه کسی نیست
    بیهوده مکن ناله،که فریاد رسی نیست
    شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند
    شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست
    آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باش
    کاین گلبن نو خاسته بی خار و خسی نیست
    دهقان دهد از زحمت ما یک نفس اما
    آنروز کخ دیگر ز حیاتش نفسی نیست
    با بودن مجلس بود آزادی ما محو
    چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست
    گر موجد گندم بود از چیست که زارع
    از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست
    هر سر به هوای سر و سامانی ما را
    در دل بجز آزادی ایران هوسی نیست
    تازند و برند اهل جهان گوی تمدن
    ای فارس مگر فارس ما را فرسی نیست
    در راه طلب فرخی ار خسته نگردید
    دانست که تا منزل مقصود بسی نیست

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید





    هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود
    كارِ من سودازده ، دیوانه گری بود
    پرواز به مرغان چمن خوش كه درین دام
    فریاد من از حسرت بی بال و پری بود
    گر اینهمه وارسته و آزاد نبودم
    چون سرو ، چرا بهره ی من بی ثمری بود
    روزیكه ز عشق تو شدم بی خبر از خویش
    دیدم كه خبرها همه از بی خبری بود
    بی تابش مهر رُخت ای ماه دل افروز
    یاقوت صفت ، قسمت ما خون جگری بود
    دردا ، كه پرستاری بیمار غم عشق
    شبها همه در عهده ی آه سحری بود فرخی یزدی



    آنچه را با کارگر سرمایه داری می کند
    با کبوتر پنجه ی باز شکاری می کند
    می برد از دسترنجش گنج اگر سرمایه دار
    بهر قتلش از چه دیگر پافشاری می کند فرخی یزدی



    گرچه مجنونم و صحرای جنون جای منست
    لیک دیوانه تر از من،دل شیدای منست
    آخر از راه دل و دیده سرآرد بیرون
    نیش آن خار که از دست تو درپای منست
    رخت بربست ز دل شادی و ،هنگام وداع
    با غمت گفت که:یا جای تو یا جای منست
    جامه ای را که به خون رنگ نمودم،امروز
    برجفا کاری تو شاهد فردای منست
    سرتسلیم به چرخ آنکه نیاورد فرود
    با همه جور و ستم همت والای منست
    دل تماشایی تو،دیده تماشایی دل
    من به فکر دل و خلقی به تماشای منست
    آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز
    پای پر آبله بادیه پیمای منست

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید