1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعاری زیبا از مهدی اخوان ثالث

شروع موضوع توسط Nayereh ‏Jan 13, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. #اندوه#
    نه چراغ چشم گرگی پیر
    نه نفسهای غریب كاروانی خسته و گمراه
    مانده دشت بیكران خلوت و خاموش
    زیر بارانی كه ساعتهاست می بارد
    در شب دیوانه ی غمگین
    كه چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
    در شب دیوانه ی غمگین
    مانده دشت بیكران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست
    همچنان می بارد این ابر سیاه ساكت دلگیر
    نه صدای پای اسب رهزنی تنها
    نه صفیر باد ولگردی
    نه چراغ چشم گرگی پیر
    لحظه ی دیدار نزدیك است
    باز من دیوانه ام، مستم
    باز می لرزد، دلم، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
    های، نپریشی صفای زلفكم را، دست
    و آبرویم را نریزی، دل
    ای نخورده مست
    لحظه‌ی دیدار نزدیك است
    016398d833bafbd6686410a29c592b1d.
    #چون سبوی تشنه...#
    از تهی سرشار
    جویبار لحظه ها جاری ست
    چون سبوی تشنه كاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
    دوستان و دشمنان را می شناسم من
    زندگی را دوست می دارم
    مرگ را دشمن
    وای ، اما با كه باید گفت این ؟ من دوستی دارم
    كه به دشمن خواهم از او التجا بردن
    جویبار لحظه ها جاری​
     
    sitm، zhigol و Shiva از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    :20
     
    Nayereh از این پست تشکر کرده است.
  3. sitm

    sitm

    59
    156
    190
    زمستان

    سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌،

    سرها در گریبان است‌.

    کسی سر بر نیاردکرد پاسخ‌گفتن و دیدار یاران را.

    نگه جز پیش پا را دید نتواند،

    که ره تاریک و لغزان است‌.

    و گر دست محبّت سوی کس یازی‌،

    به اکراه آورد دست از بغل بیرون‌;

    که سرما سخت سوزان است‌.



    نفس‌، کز گرمگاه سینه می‌آید برون‌، ابری شود تاریک‌.

    چو دیوار ایستد در پیش چشمانت‌.

    نفس کاین است‌، پس دیگر چه داری چشم‌

    ز چشم‌ِ دوستان دور یا نزدیک‌؟



    مسیحای جوانمرد من‌! ای ترسای پیر پیرهن‌چرکین‌!

    هوا بس ناجوانمردانه سرد است‌... آی‌...

    دمت گرم و سرت خوش باد!

    سلامم را تو پاسخ‌گوی‌، در بگشای‌!



    منم من‌، میهمان هر شبت‌، لولی‌وش‌ِ مغموم‌.

    منم من‌، سنگ‌ِ تیپاخوردة رنجور.

    منم‌، دشنام پست آفرینش‌، نغمة ناجور.



    نه از رومم‌، نه از زنگم‌، همان بیرنگ‌ِ بیرنگم‌.

    بیا بگشای در، بگشای‌، دلتنگم‌.

    حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

    تگرگی نیست‌، مرگی نیست‌.

    صدایی گر شنیدی‌، صحبت سرما و دندان است‌.



    من امشب آمدستم وام بگزارم‌.

    حسابت را کنار جام بگذارم‌.

    چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

    فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی‌ِ بعد از سحرگه نیست‌.

    حریفا! گوش‌ِ سرمابرده است این‌، یادگار سیلی سرد زمستان است‌.

    و قندیل سپهر تنگ میدان‌، مرده یا زنده‌،

    به تابوت‌ِ ستبرِ ظلمت نُه‌توی مرگ‌اندود، پنهان است‌.

    حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است‌.



    سلامت را نمی‌خواهند پاسخ‌گفت‌.

    هوا دلگیر، درها بسته‌، سرها در گریبان‌، دستها پنهان‌،

    نفسها ابر، دلها خسته و غمگین‌،

    درختان اسکلتهای بلورآجین‌،

    زمین دلمرده‌، سقف‌ِ آسمان کوتاه‌،

    غبارآلوده مهر و ماه‌،

    زمستان است‌.
     
    Nayereh از این پست تشکر کرده است.