1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعاری برای جوانان

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 28, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    کوچه های شعر
    [​IMG]
    افق تاریک و دل تاریک
    شب از جادوگران سکه باز اختران ، تنها
    لطیف آسمان تسخیر پاک آلای ابری چرک و آلوده
    خمش ، بار افکندیه ، تنبل آیین ، اشتران کوه
    خوابیده
    افق خالی و شب بیمار
    گره بگسسته زیر دست پیر ذهن
    روان بر جاده های چرب هر دانه ز تسبیح ظریف یاد
    گران پا مرغ کور خستگی از خاک چیدنشان
    به دور چشمه سار چشم ، چشم آهوان خاطره ها
    زده حلقه بسان قطره های اشک بر مژگان
    کند در جاده ی دور صدایی ، گوش تیز
    ، اسب نجیب هوش
    سواران ریزدش بر آبسار چشم و جویدشان ، نبیندشان
    گره بگسسته زیر دست پیر فکر
    سبک اندیشه ها هر یک روان در جاده ای
    چون زورقان از ساحل بندر
    سپیده جو ، سیاه سایه ی تردید
    نهد آهسته پا در بیشه ی وسواس
    خمیده یاغی اسبان افق از تشنگی دشت ها بر
    جدول دریا
    غبار جاده ی مهتابشان آبشخور آلوده است
    سگ شب پاسدار حادثه های نهان بر ساحل آسوده است
    هراسان طفل دل پای تپش از نیش خار موذی هر لحظه اش مجروح
    دود شیب و فراز تپه های عمر را در جستجوی سایه خویش
    رود تا بر فراز آخرین قله نفس گیر و عطش در چشم
    ببیند
    دور دست شهرهای رنگ زندگانی را
    ببیند بر سمند آرزو چابک سواری جوانی را
    افق تاریک و شب جاری
    ز قلب صخره ی چرکین و پیر جهل
    تراود زیبق آسا چشمه سار شعر
    شتابد دست هر مصرع درون سینه هر دشت
    دمد بر تکمه ی پستان هر دانه تب شهوت
    گریزد دست هر مصرع
    به صندوق پر از الماس های یاد
    شتابد پای هر مصرع میان کوچه های ساکت شهر بزرگ دوستی
    تا خانه ی معهود
    شتابد مرد هر مصرع درون بستر ممنوعه ی معبود
    رود پیغام هر مصرع به شهر دودناک دشمنی ها
    شبان تاریک و شهر آرام
    دلان از باده ی درد غریب خویش ناهشیار
    گرفته کولبار عشق ها بار امانت هر یکی بر دوش
    غمین در کوچه های شهر می گردند
    چو سرگردان یهودان ، کاسب آوارگی خویش
    تپش ها هلهله افکنده خواب آباد شب را
    می رود تا آسمان ها چاوشی آه
    هوس های بلند امید کوته دست
    کمند ماهتاب افکنده بر دندانه ی هر قصر
    سر از
    پندار رنگین غرفه ها سرشار عطر و دود
    دریغا این تناور قصرها کوتاه
    دریغا پنجه ها چالاکتر می بود
    غمان بسیار و شهر خفته در جنبش
    به یورت خالی شب می چرد کفتار پیر روز
    ز صندوق پر از سنگ و کلوخ خاطره ها می رمد دست لطیف شعر
    غبار شهر غارت دیده ی رؤیا
    گرفته آسمان ذهن را تاریک
    سواد منظر اندیشه ها گم می شود از چشم اندیشه
    سپیدی می کشد بر شیشه ها و پله ها انگشت
    سیاهی می زند در سنگ چشم خستگان ریشه

    از پای سنگ صبور[​IMG]
    کجا شد آن همه پرواز ها
    کجا شد آن همه پر بر حصار ماه کشیدن
    ستاره بازی ها
    شهاب وار افق تا افق شیار زدن
    دلیر و چالاک
    به کاروان
    چابک مرغابیان یورش بردن
    چو شعله
    بال بلند برنده را
    به دود تیره فوج عظیم سار زدن
    کجا شد آن همه سودایت ای پرنده پیر
    عقاب بودی
    امیر زاده رویایت را
    عقاب بودی ای پادشاه کوه اورنگ
    و رشک هر چه بلندست با غرور تو
    مصاف داشت
    نگاه می کردی
    بی خوف خیرگی
    به ژرفنای روشنی آفتاب
    و با بلند خیالی
    و پر شکوه گسترش بال بر فضا
    و پر هراس داشتن هرچه برزمین
    عقاب بودی
    می گفتی بر اوج قله که
    من آفتاب ترم
    پر بلندم از شعله اش بلند تر است
    پرم که برگه فولاد ناگدازنده ست
    عقاب بودی آری
    امیر
    رویایت را
    اکنون
    غمین کبوتر بیمار برج کهنه خویشی
    خمود و خسته و بیمار و خواب
    کنار کاسه سفالین خاطرات قدیمی
    میان فضله و پوشال آشیانه غربت
    گرفته سایه به بالین سنگ صبر
    به زیر بال خسته
    سر می کنی فرو
    که شرم داری از فر قله ها و بلندی ها
    به بالهای سنگین منقار می زنی
    که التهاب پرواز از آن برگیری
    با اشتهای اوج
    به هیچ اندوه و رشک
    به چشمخندی گویا هیچ طعن و ندامت
    کنار روزنه برج
    به مرغ های پر افشان و بالهای جوان
    به نور باران فوارههای گنجشکان
    به جفت گیری ها و به لانه پردازی ها
    به
    بزم زاغان بر نعش اشتری مرده
    به ترکتازی شاهین عرصه نخجیر
    نگاه می کنی از جایت
    ای پرنده پیر
    و با تغافل با دل
    دلی که وسوسه اوج کرده می گویی
    که : آسمانی داری با رویایت
    ای پرنده پیر

    صدای گمشده[​IMG]
    گهگاه اگر بهسمت هجاهای دودزده وا می چرخیم
    از ترس آن است که
    طنین جوان ولوله ی رمبو را در سفینه های کهنه برده فروشان
    بیهوده جا گذاشته باشم
    صدای تو اما
    همواره از آفاق دور آینده طنین خواهد افکند
    این است که هنوز
    با تیر کمان کودکی است در جنگل ها
    در جستجوی طوی پیری هستی که نه تنها پرهایش که صدای
    سبز آهنگش نیز زرد گریده
    اما هنوز نام یک ناخدای یک چشم و یک پا را
    تکرار می کند


     

    موضوعات مشابه

    میلاد 1 از این پست تشکر کرده است.