1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعارکلیم کاشانیییی

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Jan 26, 2014 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    دیگر نمی خواهد دلم مهمانی ات را
    ای غم بیا آزاد کن ز ندا نی ات را
    حتی به صحرا هم نگو ای باد هرگز
    در خود بپیجان راز سر گر دانی ات را
    با رفتن او ابر، روزت را گرفته است
    ای چشم می بینم شب بارانی ات را
    آهنگ لطف و قهر تو شور آفرین بود
    نشناختم قدر مخالف خوانی ات را
    پایم تمام طاقتش از دست رفته است
    ای راه دارد رنج بی پایانی ات را
    کاش ای پدر چشم تو گندم را نمی د ید
    تا کی دهم تاوان نا فرمانی ات را
    ..........پنجاه وسه.......
    ................................
    صحرا پر از دلشوره های کاروان است
    در یای اشک از چشم های من روان است
    بردار دام مرگ را از پیش رو یش
    کبک امید از دوری تو نیمه جان است
    ای دل نمانده جا برای شادمانی
    در خا نه ی تو نا امیدی میز بان است
    باید به حفظ نمره های خود بکوشیم
    در زندگی هر روز ، روز امتحان است
    از پیش غارت رفته دان هر چه که داری
    آنجا که دزدی در لباس پاسبان است
    رفتی و چشمم اشک می ریزد شب و روز
    بی تو در این بازار ،گوهر رایگان است
    یک روز خواهد ر یخت بر روی تو خود را
    ای که سرت در زیر سقف آسمان است
    ..........پنجاه و چهار ..........
    ......................................
    چشم دلم همیشه ببیند سراب را
    هرگز ند ید تشنه ی عشق تو آب را
    در ابر شرم تا سفر دور می رود
    رو یت ! اگر مجال دهد آفتاب را
    هر لحظه با پیمبر چشمت ! به قلب من
    نازل کن آیه های شد ید عذاب را
    هنگام خشم ،موج عرق های چهره ات
    نگذار بشکنند ، غرور گلاب را
    امشب نسیم های دل انگیز زلف تو
    آورده اند مژده ی یک وعده خواب را
    با ظاهرم تفاوت آن در تضاد نیست
    و ا کرده ام ز صورت باطن نقاب را
    ...........پنجاه و پنج.............
    ........................................
    ماه منی و هفت خورشید ادعا داری
    بر روی چشم آسمان هر روز جا داری
    قطعا نخو اهد دید روی صلح را هرگز
    جنگی که تو با امپراتور و فا داری
    ای دل کسی را سوی تو چشم تعرض نیست
    تا عشق رادر ملک خود فرمانروا داری
    با غمزه ی خو نریز خود جدی بگو یک بار
    تا کی ستم بر دوستدارانت روا داری؟
    ماهی دلها دسته دسته در تو می ر یزند
    تا زیر پیراهن تنی در یا نما داری
    لیلای این صحرای پر مجنون تو یی امروز
    باید بیایی خیمه ی خود را به پا داری.
    .............پنجاه وشش............
    ..........................................
    ای ماه گیسوی تو دنبال بهانه ست
    امشب پرستوی دلم بی آشیانه ست
    آوارگی آغو ش خو د را باز کر ده
    اینجا تمام راه هایش بی نشانه ست
    خشکی نخواهد د ید هرگز چشم هایم
    آبی که از این چشمه جوشد جاودانه ست
    هر جا دلی دیدیم عقل از دست داده
    د نیایمان انگار که دیوانه خانه ست
    در هر قدم چشم انتظار ماست، دامی
    در زندگی هر چیز می بینیم دانه ست
    احساس تو ! با دشمنی قهر است انگار
    رفتار چشمانت دو باره دوستانه ست
    گلهای خوشبختی نگاه شوق دارند
    روی لب امید، باغی از ترا نه ست
    ................پنجاه وهفت..............
    ...............................................
     
  2. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    بگیر دست نفس های بیقرارم را
    تمام کن شب تار یک انتظارم را
    ز غصه ام همه دل ها به درد آمده اند
    ز روی آینه ها پاک کن غبارم را
    به روی چشم طلا راه می کند پیدا
    اگر به پای کشی خاک رهگذارم را
    خزانه ی گل پژمردگی ست انگاری
    شکوه جلوه ی پاییز کن بهارم را
    به قصد دیدن در یا دگر نخواهی رفت
    اگر نگاه کنی چشم اشکبارم را
    ز دست میکده ها کار بر نمی آید
    فقط نگاه تو درمان کند خمارم را
    ببند راه به طوفان و پرس وجو یی کن
    که خوب شرح دهد حال بیقرارم را
    ...........(پنجاه و هشت).......
    .........................................
    پروانه با من تا ابد هم داستان است
    در عالم دلداد گی آتش به جان است
    پر می کند بی تابی تنها یی ام را
    غم بر خلاف آنچه هستی مهربان است
    بال و پرم را بسته می خواهد همیشه
    پرواز من ، انگار مرگ اسمان است
    دیوان او را منتشر کرده ست، طوفان
    بر برگ های زرد ، اشعار خزان است
    در ز یر چتر گل نشسته خار، اما
    من ظهر تابستان ،سرم بی سایبان است
    هرشب هجوم بیقرار اشکهایم
    در دشت تاریکی عبورکاروان است.
    ................پنجاه و نه........
    .......................................
    در چشم هایت شور و حالی بی کران داری
    ز یبا یی در یا چه ی ماز ند را ن داری
    هر روز چشمانم گل نور از تو می چیند
    خورشید را انگار اینکه باغبان داری
    فکر کمان ابرو یت بر تیر پیچید ه
    قطعا برای خود کسی را هم نشان داری
    می گو یی این که ماه او ، پیش تو ناچیز است
    تو اختلاف کو چکی با آسمان داری
    گفتم به غنچه از لب تو شرمگین باشد
    اصلا نمی فهمد کسی این که دهان داری
    دلها تنورند و به امید تو می سوزند
    در سفر ه های عشق حق آب و نان داری
    یک شب برای شرح ز یبایی ت کافی نیست
    حتما برای هر شبت یک داستان داری
    هر خانه را نورت نوازش می کند هرروز
    خورشید هستی دست های مهربان داری
    ...........شصت ................
    .....................................
    ای دل ببر از خانه ی خود پای او را
    راهش نده آ تش بیار آرزو را
    ای درد تا در من گیاهت تازه باشد
    با گریه وا کردم کنارت پای جو را
    در گوش کشتی ، ناخدا صد بار گفته
    طوفان نمی فهمد زبان گفتگو را
    چشمان من هر چه بخواهی مهربانند
    نشناختی این مردمان صلح جو را
    هر جا غرورت را به آتش می نشاند
    باید به روی خاک ریزی آبرو را
    دارد خمار من خیال دیگر انگار
    ساقی شراب از چشم هایت کن سبو را
    بگذار تا با پارگی هایش بماند
    وقتی که پیراهن نمی خواهد رفو را
    مهمان چندین روز ه ای هستند اینها
    جدی نگیر ای گل حضور رنگ و بو را
    شاید نماز من قبول عشق گردد
    حالا که با اشک آشتی دادم وضو را
    ...........(شصت و یک ).......
    .......................................
    یک حس روشن در وجودم جا ندارد
    امروز من امید فردا را ندارد
    ای عشق! من هر قصه را صد بار خواندم
    بی تو تمام جمله ها معنا ندارد
    دامان طغیان را غمت در من گرفته
    در چشم هایم اشک هایم جا ندارد
    احساس اقیانوس بودن می کند چشم
    کاری به کار وسعت در یا ندارد
    کافی ست از مجنون خود یک نکته گو ید
    در یا گهر هم ر تبه ی صحرا ندارد
    دیوان حافظ با همه آوازه ، یک بیت
    مانند ابروهای تو زیبا ندارد
    مجنون نخواهد مرد، اما مرده پندار
    هر زنده ای که عشق لیلا را ندارد
    ..............شصت و دو........
    .......................................
     
  3. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    خورشید انگاری میان آسمان نیست
    وقتی نگاه چشم هایش مهربان نیست
    قهرند با ما ابر ها و قحط سالی ست
    در سفره های آشتی امید نان نیست
    تعطیل شد د یگر نماز عشق انگار
    گلد سته ها را شور آواز اذان نیست
    ای غصه آتش می کنی هر لحظه بر پا
    در اشتباهی سینه ام آتش فشان نیست
    خواندم تمام قصه های عاشقان را
    امروز بامن هیچ کس هم داستان نیست
    از میهمانی در بهشت اندوهگینم
    وقتی گل روی تو آنجا میزبان نیست
    ...........شصت و سه.............
    ............................................
    در کشتی قلبم بلا را، ناخدا کن
    ای عشق در در یای من طوفان به پا کن
    با این همه لشکر که چشمان تو دارد
    در کشور ، معشوق خواهان کودتا کن
    حسم که در شهر نگاه تو غریبه ست
    با دست های مهربانت آشنا کن
    من دردمند و تو شفای درد هایی
    این درد های بی تحمل را دوا کن
    آوارگی ها را به صحرا می کشاند
    فکری به حال کاروان اشک ها کن
    صد بار کردم تا به گیسو یت بگو یم
    زنجیر را از دست و پای صید وا کن
    اصلا نمی آید به تو این صید وحشی
    از دام خود خواهی غرورت را رها کن
    ..............شصت و چهار...............
    ...............................................
    امشب تمام آرزو هایی که دارم
    ای ماه ! پای آسمانت می گذارم
    تشبیهی از در یای طوفان خیز هستم
    از بسکه با امواج عشقت! بی قرارم
    یک بار من سود از سفر کردن ندیدم
    مانده پشیمانی فقط در کوله بارم
    در اضطراب این که تو شاید بیایی
    در ذهن گیج جاده ها چشم انتظارم
    دیگر هوای سبز ماندن در سرش نیست
    پاییز افتاده است بر جان بهارم
    غیر از پشیمانی نخواهی داشت ای عشق
    بگذار از ر یشه نهالت را بر آرم
    در من حضور آرزو یت خار رو یاند
    نگذاشت در گلدان حسم گل بکارم
    اصرار از رو رفت، با او گفته بودم
    دیگر نمی خواهی بمانی در کنارم
    یک بار اگر انصاف می رو یید در من
    در پیش گل اقرار می کردم که خارم
    ..............شصت و پنج..............
    ...............................................
    در ا بر های چشم من باران نمانده
    دیگر نشان از اشک بی پایان نمانده
    هرگز نبا ید خورد گو ل عهد ها را
    با شیشه ها یک سنگ بر پیمان نمانده
    از تن میان ازدحام سیل اشکم
    بر جا به غیر از خانه ای و یران نمانده
    ایمان مردم ر یشه در نیرنگ دارد
    بر نیزه ها جز غربت قرآن نمانده
    پژ مردگی بد جور افتاده به جانش
    از چشم آفت ، باغ ما پنهان نمانده
    گو یی دل ما زادگاه جنب و جوش است
    در یایمان آسوده از طوفان نمانده
    خورشید می خواهد که بیرون آید از کوه
    وقت ز یادی تا سحر گاهان نمانده
    ...........شصت و شش..........
    .........................................
     
  4. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    گاهی دلم گرفته تر از چشم ابر هاست
    در من هزار چشمه ی باران بی صداست
    جز من نشان حاد ثه پیدا نمی کنی
    ای تیر بی حواس! نگاه تو بر کجاست؟
    با ید چه کرد با سفر اشتباه من
    در لحظه ای که راه به نزدیک انتها ست
    دیگر هوای هیچ کسی نیست در سرت
    ای غم فقط نگاه تو انگار سوی ماست
    هر راه او به منزل مقصود می رسد
    هر کس که با مسیر تو ای عشق آشناست
    در یا اگر خروش کند بی دلیل نیست
    چشمان فتنه ساز تو بر عرشه ناخداست
    ...........شصت و هفت........
    .........................................



    بی تو تمام روزهای من سیاه است
    تنها چراغم در شب تار یک آه است
    وقتی که دارد می درخشد ما ه رو یت !
    چیزی که چشمم آرزو دارد نگاه است
    آخر برایم عشق ا فشا کرد این را
    عاشق نوازی در مرام او گناه است
    یک بار حتی ، روی مقصد را ند یدی
    ای دل تمام راه هایت اشتباه است
    بر بام ز یبا یی تو هستی این و یا باز
    خورشید ،روی قله های صبحگاه است
    روشن نکردی خانه ی تاریک او را
    عمری ست چشمان امید من به راه است
    ای پیر آن بی پردگی های تو در عشق
    مسوول پنهان کردن یوسف به چاه است
    ............شصت و هشت.........
    ...........................................




    با چهر ه ام خون دلم را آشنا کردی
    چشم مرا در یای سرخ اشک ها کردی
    بر ضد من تشو یق کردی دشمنی ها را
    حق تمام دوستی ها را ادا کر دی
    دارد دل بی طاقتم از درد می نا لد
    در این نیستان بسکه تو آتش به پا کردی
    هر روز بامن از شکوه عاشقی گفتی
    یک عمر چیزی که نبودی ادعا کردی
    مانند گرگی که به جان گله می افتد
    در من تمام درد ها یت را رها کردی
    می خواست تا بامن ، تو جور دیگری باشی
    ای غصه ممنو نم که بامن خوب تا کردی
    با ید طبیبان کار را از تو بیا مو ز ند
    ای مرگ صدها درد را یکجا دوا کردی
    .............شصت و نه............................
    .........................................................






    می خواستی ! با گر یه ام تنها بمانم
    در حمله ی طو فان تو ، در یا بمانم
    امروز را با وعده هایت! آشتی ده
    تا کی اسیر حسرت فردا بمانم
    بردی چراغ شادمانی را به همراه
    تا بی تو در تاریکی غم ها بمانم
    ای عشق ! طوفان می کنی بر پا روا نیست
    بگذار تا مجنون این صحرا بمانم
    لیلای من ! مجنون خود را زود دریاب
    نگذار تا از کارو ا نت جا بما نم
    در خا نه ی من سایه ی حس غریبی ست
    ا نگار با ید تا ا بد تنها بما نم
    ...........هفتاد ..................
    ......................................
     
  5. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    یک روز می خواهم بگیری دست هایم را !
    بشنو ! در ا ین کابوس تنهایی صدایم را
    بد د ید ه ام در ز ندگی از خیر خواهی ها
    نفر ین اجابت می کند بی تو دعایم را
    رفتم به راهی که نمی بایست می رفتم
    ای سنگ باید می شکستی هر دو پایم را
    آبی بزن بر آتش عاشق کشی هایت
    دارم برایت می فرستم اشک هایم را
    عمری کشیدم بر سر بی لطف تنهایی
    این دست های با محبت آشنا یم را
    ثابت نماند خانه ی من در هجوم سیل
    تغییر داری می دهی ای اشک جایم را
    گر او خدا باشد به خو بی درک خواهد کرد
    تصمیم دارم تا بگردا نم خدا یم را
    ............هفتا و یک...........
    ....................................
    چیزی که سر وقتم نمی آید قرار است
    چشم تمام لحظه ها یم اشکبار است
    با این همه می خواندت در دل صدایی
    امید کنج خانه ام چشم انتظار است
    د نیا برای چشم هامان خواب د یده
    هر گل که در این باغ می بینیم خار است
    آرامش از در یای من بار سفر بست
    طوفان به روی دوش هر موجش سوار است
    ای دل تو تنها نیستی، طاقت بیاور
    صحرا تمام لاله هایش داغدار است
    پا ییز از د یو ار و در بالا می آ ید
    وقتی که احساس تو محتاج بهار است
    هرگز نخواهد داشت چشم د ید نم را
    بعد از تو خوشبختی ز دست من شکار است
    .............هفتاد و دو..............
    ............................................
    چیده نگاه تو گل امید ها را
    ر نگ محرم داده چشمت عید ها را
    آیینگی را شیوه ی خود ساز ای دل
    تا بشکنی آیینه ی جمشید ها را
    هر دین خدا را می شناساند به رنگی
    باید چه کردن اختلاف دید ها را ؟
    بزم نشاطی کرده بر پا مطرب عشق
    آورده بر روی زمین نا هید ها را
    از برق سنگ غصه می خوانم که آخر
    خواهد شکست آیینه ی امید ها را
    با حرف هایت ساز رفتن می نوازی
    رنگ حقیقت می زنی تردید ها را
    بی تو چراغ عیش من با نور قهر است
    بیهوده زحمت میدهم خورشید ها را
    من را بیاید بر سر ایمان ببیند
    هرکس که در طوفان ندیده بیدها را
    .................هفتاد و سه............
    اشکم چراغ راههای انتظار است
    بی تو همه دنیا به چشمم تار تار است
    غم سهم هر کس را برایش می گذارد
    حقی اگر از او طلب داری کنار است
    من از نگاه سرد گلها خوانده بودم
    پاییز پنهان پشت چشمان بهار است
    عطشا نم و اینجا گلو هایی که تشنه است
    سقا یشان شمشیر های آبدار است
    در هیچ میدانی نشان رستمی نیست
    هر جا که نقش رخش مانده ، بی سوار است
    ای ابر های ساکن دریا بجنبید
    اینجا کو یر تشنه ای چشم انتظار است
    دارد به شعر تند طوفان میدهد گوش
    موجی که روی دوش دریاها سوار است
    جای شکایت نیست ، گلها بی گناهند
    انگار تنها سهم من از باغ خار است
    ای تیشه ی فرهاد ! شیرین کاریت کو؟
    روی کتاب عشق ، کوهی از غبار است
    ای عشق می دانستم از بدو تو لد
    در راه تو مردن شکوه افتخار است
    .....................هفتاد و چهار..............
    ...................................................
    همیشه از نفسم ، اشتباه می رو ید
    بباغ سینه ی من ، بی تو آه می رو ید
    ببین به مزرعه ام خوشه های گندم را
    از این زمین بهشتی گناه می رو ید
    زمان من که رسد از گُلی نشانی نیست
    به چشم های تو خار از نگاه می رو ید
    در آبیاری قلبم ، چه می کنی ای اشک!
    هزار درد ، به جای گیاه می رو ید
    من از نوازش ِ نور ستاره محرومم
    از آسمان تو هر لحظه ماه می رو ید
    ...................هفتادو پنج...................
     
  6. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    بر رویِ پرده یِ نفسم ،شیر می کشد
    آهم ، تو را همیشه به تصویر می کشد
    فکر ِ کمانِ ابرویِ تو در سرم نشست
    قلبم ، برایِ دیدنِ تو تیر می کشد
    نقاش ِ لحظه هایِ بدونِ حضور ِ تو
    من را همیشه با قلمش، پیر می کشد
    زلفت! نمی کند به دلِ بیقرار رحم
    دیوانه را ، به حلقه ی زنجیر می کشد
    بر روی من ، شبانه هجوم ِ جدائیت
    با زور ِ دست هایِ تو شمشیر می کشد
    پاییز آمد و قلم ِ دستِ لحظه ها
    تصویرهایِ مبهم و دلگیر می کشد.
    ................هفتاد و شش..............
    در دامن ِ امیدِ تو ، گلهایِ دیگر است
    چشمم ، به راهِ رویش ِ فردایِ دیگر است
    دارد به هفت ، یک عدد افزوده می شود
    در چشم ِ من ،نشانه یِ دریایِ دیگر است
    من با دو پا ، چگونه از این راه بگذرم
    امید ،در مسیر ِ تو ، یک پایِ دیگر است
    دنیا برایِ آدم ِ عاشق ،جهنم است
    عاشق ، همیشه ساکن ِ دنیایِ دیگر است
    مجنونِ این زمانه ام و سالیانِ سال
    در من ، خیالِ دیدنِ لیلایِ دیگر است
    حتا ، نگاه برمن ِ عاشق نمی کند
    امشب حواس ِ چشم ِتو یک جای دیگر است
    ....................هفتاد و هفت.................
    پاشید آخر بذرهایِ بی وفایی را
    در باغ ِ من آورد ، پاییز ِ جدایی را
    او ، کشتی ِ امید را تسلیم طوفان کرد
    اصلا نمی دانست ، طرز ِ ناخدایی را
    از عُهده ی دردِ جدایی بر نمی آیم
    با چشم هایم دیده ام بی دست و پایی را
    در اولِ خلقت ، اگر من کاره ای بودم
    از ریشه می کَندم نهالِ آشنایی را
    درمانِ تو ، آخر به دستم کار خواهد داد
    باید کشم بر چشم ، خاکِ بی دوایی را
    جو بودنت ، رازی ست که از پرده بیرون است
    لطفی کُن و تعطیل کُن ، گندُم نمایی را
    ................هفتاد و هشت.............
    هزار مرتبه ، در من هوایِ تو ،گُل کرد
    برای تا تو رسیدن، بهار را ، پُل کرد
    نیافت ، قلبِ من ِ بیقرار ، درمانی
    تمام ِ سرزنش ِ درد را ، تحمل کرد
    شکست پایِ به مقصد رسیدنِ خود را
    کسی که ،در سفر ِ عاشقی ،تعقل کرد
    تو از تبار گُلی یا قبیله ی خورشید
    همیشه عارفِ دل آشنا تجاهل کرد
    به کام ِتشنه ی من ،جرعه ای شراب نریخت
    مدام ،چشم ِ تو در کار ِ من ، تعلل کرد
    شبی ، که مست در آتش نشست پروانه
    به پیر ِمیکده ی عاشقی توکل کرد.
    ...............هفتاد و نه.................
    هر وقت ، پایِ بی تو بودن ، در میان است
    با من ، نگاهِ لحظه ها ، نا مهربان است
    از عشق می گفتی! و روشن بود این که
    در سینه ات این حس ،دو روزی میهمان است
    گم کرده ام خوشبختی ام را ، این ستاره
    انگار این که بی خبر از آسمان است
    بسیار بی رحمانه ، می سوزاندم عشق
    در قلبِ من ، آتش همیشه میزبان است
    ای شمع ِ غم! اهل شکایت نیست از تو
    در سینه ام ، پروانه ی دل بی زبان است
    بار ِ من و شیرین به دوش ِ بیستون ماند
    یعنی که دیگر انتهایِ ، داستان است
    .............هشتاد ..............
    چشمش ندارد ، آرزویِ خواب ، در یا
    در سینه اش دارد ، دلی بی تاب، در یا
    دلشوره ی سر گشتگی هایی که دارد
    گاهی ، بیان کرده ست با گرداب ،در یا
    ساحل پر از زخم است و چشمانش به مرهم
    بر روی زخمش می گذارد آب ، در یا
    از موج هایِ مستِ او ، اینگونه پیداست
    پنهان خورد گاهی شرابِ ناب ،در یا
    گاهی کشد ، شب تا سحر او را در آغوش
    دارد هزاران قصه با مهتاب ، در یا
    در آتش ِ موجِ ِ پریشانی ست ، روحم
    من را برای لحظه ای دریاب ، در یا !
    ..................هشتاد و یک...................
     
  7. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    بر رویِ پرده یِ نفسم ،شیر می کشد
    آهم ، تو را همیشه به تصویر می کشد
    فکر ِ کمانِ ابرویِ تو در سرم نشست
    قلبم ، برایِ دیدنِ تو تیر می کشد
    نقاش ِ لحظه هایِ بدونِ حضور ِ تو
    من را همیشه با قلمش، پیر می کشد
    زلفت! نمی کند به دلِ بیقرار رحم
    دیوانه را ، به حلقه ی زنجیر می کشد
    بر روی من ، شبانه هجوم ِ جدائیت
    با زور ِ دست هایِ تو شمشیر می کشد
    پاییز آمد و قلم ِ دستِ لحظه ها
    تصویرهایِ مبهم و دلگیر می کشد.
    ................هفتاد و شش..............
    در دامن ِ امیدِ تو ، گلهایِ دیگر است
    چشمم ، به راهِ رویش ِ فردایِ دیگر است
    دارد به هفت ، یک عدد افزوده می شود
    در چشم ِ من ،نشانه یِ دریایِ دیگر است
    من با دو پا ، چگونه از این راه بگذرم
    امید ،در مسیر ِ تو ، یک پایِ دیگر است
    دنیا برایِ آدم ِ عاشق ،جهنم است
    عاشق ، همیشه ساکن ِ دنیایِ دیگر است
    مجنونِ این زمانه ام و سالیانِ سال
    در من ، خیالِ دیدنِ لیلایِ دیگر است
    حتا ، نگاه برمن ِ عاشق نمی کند
    امشب حواس ِ چشم ِتو یک جای دیگر است
    ....................هفتاد و هفت.................
    پاشید آخر بذرهایِ بی وفایی را
    در باغ ِ من آورد ، پاییز ِ جدایی را
    او ، کشتی ِ امید را تسلیم طوفان کرد
    اصلا نمی دانست ، طرز ِ ناخدایی را
    از عُهده ی دردِ جدایی بر نمی آیم
    با چشم هایم دیده ام بی دست و پایی را
    در اولِ خلقت ، اگر من کاره ای بودم
    از ریشه می کَندم نهالِ آشنایی را
    درمانِ تو ، آخر به دستم کار خواهد داد
    باید کشم بر چشم ، خاکِ بی دوایی را
    جو بودنت ، رازی ست که از پرده بیرون است
    لطفی کُن و تعطیل کُن ، گندُم نمایی را
    ................هفتاد و هشت.............
    هزار مرتبه ، در من هوایِ تو ،گُل کرد
    برای تا تو رسیدن، بهار را ، پُل کرد
    نیافت ، قلبِ من ِ بیقرار ، درمانی
    تمام ِ سرزنش ِ درد را ، تحمل کرد
    شکست پایِ به مقصد رسیدنِ خود را
    کسی که ،در سفر ِ عاشقی ،تعقل کرد
    تو از تبار گُلی یا قبیله ی خورشید
    همیشه عارفِ دل آشنا تجاهل کرد
    به کام ِتشنه ی من ،جرعه ای شراب نریخت
    مدام ،چشم ِ تو در کار ِ من ، تعلل کرد
    شبی ، که مست در آتش نشست پروانه
    به پیر ِمیکده ی عاشقی توکل کرد.
    ...............هفتاد و نه.................
    هر وقت ، پایِ بی تو بودن ، در میان است
    با من ، نگاهِ لحظه ها ، نا مهربان است
    از عشق می گفتی! و روشن بود این که
    در سینه ات این حس ،دو روزی میهمان است
    گم کرده ام خوشبختی ام را ، این ستاره
    انگار این که بی خبر از آسمان است
    بسیار بی رحمانه ، می سوزاندم عشق
    در قلبِ من ، آتش همیشه میزبان است
    ای شمع ِ غم! اهل شکایت نیست از تو
    در سینه ام ، پروانه ی دل بی زبان است
    بار ِ من و شیرین به دوش ِ بیستون ماند
    یعنی که دیگر انتهایِ ، داستان است
    .............هشتاد ..............
    چشمش ندارد ، آرزویِ خواب ، در یا
    در سینه اش دارد ، دلی بی تاب، در یا
    دلشوره ی سر گشتگی هایی که دارد
    گاهی ، بیان کرده ست با گرداب ،در یا
    ساحل پر از زخم است و چشمانش به مرهم
    بر روی زخمش می گذارد آب ، در یا
    از موج هایِ مستِ او ، اینگونه پیداست
    پنهان خورد گاهی شرابِ ناب ،در یا
    گاهی کشد ، شب تا سحر او را در آغوش
    دارد هزاران قصه با مهتاب ، در یا
    در آتش ِ موجِ ِ پریشانی ست ، روحم
    من را برای لحظه ای دریاب ، در یا !
    ..................هشتاد و یک...................
     
  8. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    افشانده ای تا رویِ پایت ، رقص ِ موها را
    با ز یرکی دادی به من ، پیغام ِ یلدا را
    یک ذره از شب های دیگر دیرتر امشب
    خورشید می بیند طلوع ِ صبح ِ فردا را
    ای اشک ، طغیانِ تو ! بحث آبرو ریزی ست
    بر باد دادی! احترام ِ هفت دریا را
    هر شب که می گیرد دل مجنون برای ماه
    در آسمانِ ها می نشاند ، عشق ، لیلا را
    فرهاد شد ، قلبی که در خود کوهِ غم دارد
    بر غمزه ی شیرین ِ تو بخشید دنیا را
    پیروز این میدان تو یی هر لشکری آید
    بگذار محکم بر زمین عاشقی ، پا را
    ............هشتاد و دو............
    شبی که رفتن ِ تو ، بدترین خبر ، شده بود
    تمام شهر ، پر از قصه ی سفر ، شده بود
    نمی شناخت ، توانایی ِ پر یدن را
    دعای ماندن تو ، مرغ ِ بسته پر ، شده بود
    تن ِ بلا زده ، از دل ، زیادتر می سوخت
    شبیه ، کاسه یِ ، از آش داغ تر ، شده بود
    امیدها ، همه می سوختند ، در قلبم
    هزار شمع ، به یک بزم ، شعله ور شده بود
    عجب نبود ، اگر سیل راه می افتاد
    نگاه ها همه ، مانند ابر ، تر شده بود
    تمام قصه ی تو ! جمله یِ خدا حافظ
    کتابِ عشق ِ تو ! بسیار مختصر شده بود
    ...........هشتاد و سه..........
    به باغ ِ عشق ِ تو مرغی که آشیانه ندارد
    لبانِ او ، خبری از گل ِ ترانه ندارد
    نفس از آمدنِ و رفتنش همیشه بنالد
    میانِ قلبت، اگر اشتیاق خانه ندارد
    هزار صید بگیرد ، بدون هیچ فریبی
    غرور ِ دام ِ تو کاری به کار ِ دانه ندارد
    شبیه کاغذِ باطل ، به هیچ کار نیاید
    اگر که دفتر ِ تو ! شعر عاشقانه ندارد
    تو رفتی و دلِ من در مسیر مرگ نشسته
    برای زندگی ، این روز ها بهانه ندارد.
    ................هشتاد و چهار...................
    بردار از دیوار ِ تنهایی سرت را
    گردِ غریبی کرده پر دور و برت را
    اندیشه ی پرواز ، با تو قهر کرده
    انگار که گم کرده ای، بال و پرت را
    خود را ،به دستِ سوختن نسپار اینقدر
    هم بستر آتش نکن ، خاکسترت را
    من ، با زبان ابرها ، در ارتباطم
    پنهان نکن ، بارانِ چشمانِ ترت را
    فرصت ، برای کشتن و پیدا شدن هست
    گم کرده ای ، در ناامیدی ، باورت را
    ای عشق، از دستِ تو ! هر کاری می آید
    دیدیم اسم ِ اعظم ِ انگشترت ! را
    ...........هشتاد و پنج........