1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعارکلیم کاشانیییی

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Jan 26, 2014 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد

    که تواند همه شب گریه ی بی شیون کرد

    زود رفت آنکه ز اسرار جهان آگه شد

    از دبستان برود هر که سبق روشن کرد

    ناله گفتم دل صیاد مرا نرم کند

    این اثر داد که آخر قفسم ز آهن کرد

    دیده اش پاکی دامان مرا خواب ندید

    زاهد خشک که عیب من تردامن کرد

    مار در پیرهنت به که رگ اندر گردن

    که به افسون نتوان چاره ی این دشمن کرد

    ناله گر برق شود با دل سنگین چه کند

    راهزن را چه غم از اینکه جرس شیون کرد

    خانه ی دیده سیه باد به مرگ بینش

    خلوت دل را تاریک همین روزن کرد

    سینه را از نمد فقر اگر بنمایم

    می توان شمع ز آیینه ی من روشن کرد

    چاک را همچو قفس جزو بدن ساز کلیم

    تا به کی خواهی از آن زینت پیراهن کرد .
     
  2. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    وصلت غبار غم ز دل ما نمی برد
    می صیقل است و زنگ ز مینا نمی برد
    سر گشتگی به چرخ مرا تا نیاورد
    یگ گردباد ، راه به صحرا نمی برد
    آخر ز دست شوخی طفلان گریختیم
    جایی که اشک ، پی به سر ما نمی برد
    شهرت به هرچه یار شد ،آفت به او رسید
    رشکی دلم به عزلت عنقا نمی برد
    زین سان که از وطن همه طبعی رمیده است
    صورت عجب که رخت ز دیبا نمی برد
    ایمن نمی شود ز شبیخون گریه ام
    سیلاب تا پناه به دریا نمی برد
    بهر عصای راه عدم ،ناتوان عشق
    جز آرزوی آن قد و بالا نمی برد
    مکتوب را ز درد دل از بس گران کنم
    گر سیل نامه بر شود ، آن را نمی برد
    قانون گردباد بود روزگار را
    جز خار و خس زمانه به بالا نمی برد
    هرگز کلیم آرزوی کام هم نکرد
    ناموس فقر را ز تمنا نمی برد .
     
  3. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    نه همین می رمد آن نوگل خندان از من
    می کشد خار در این بادیه دامان از من
    با من آمیزش او ، الفت موج است و کنار
    روز و شب با من و پیوسته گریزان از من
    قمری ریخته بالم ،به پناه که روم ؟
    تا به کی سرکشی ای سرو خرامان از من ؟
    به تکلم ، به خموشی ، به تبسم،به نگاه
    می توان برد به هر شیوه دل آسان از من
    نیست پرهیز من از زهد، که خاکم بر سر!
    ترسم آلوده شود دامن عصیان از من
    گر چه مورم، ولی آن حوصله را هم دارم
    که ببخشم، بود ار ملک سلیمان از من
    اشک بیهوده مریز این همه از دیده کلیم
    گرد غم را نتوان شست به طوفان از من
     
  4. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    سایه های تخیل
    از یاد بردی آن همه شیرین زبانی را
    آخر ، به کامم تلخ کردی ! زندگانی را
    گفتی: که از شهر قشنگ عشق می آیی!
    آگاه بودی و غلط دادی نشانی را
    هر روز احساس تو با من زرد تر می شد
    کردی پر از پاییز ، باغ مهر بانی را
    از سور ه های عشق ،یک آیه نمی دانی
    هرگز نخواندی این کتاب آسمانی را
    من چند روزی میهمان چشم تو بودم
    چشمت نمی دانست رسم میزبانی را
    من قصّه ی نا مهربانی ِ تو را دارم
    هرشب ،چه خواهی کرد تو بی داستانی را
    ...........یک............
    ......................
    ......................




    انگشت نمای همه مردم ، شده بودم
    قربانی یک سوء تفاهم ، شده بودم
    یک قطره مسلمانی و صدحوض پر از آب
    بی قدر تر از ، خاک تیمّم ، شده بودم
    جرمم همه این بود ، که در باغِ لب تو
    من شاهد یک بار تبسم ، شده بودم
    در خلوت دنیای خیالی ، دو سه روزی
    با عشق تو سرگرم تکلّم ، شده بودم
    می سوختم و هیچ نمی سوخت دل تو
    من تشنه ی، یک قطره ترحّم ، شده بودم
    خوشحالم از این که ، تو خبردار نبودی
    در عالم دل واپسی ات ، گم شده بودم.
    ...........دو.........
    ....................
    ...................







    کردی به آتش آشنا ، بال و پرم را
    دادی به دستِ بادها خاکسترم را
    در من غروری هست ، که در ابرها نیست
    هرگز نخواهی دید ، چشمان ترم را
    بی تو ، خودش را بسکه بر دیوار کو بید
    دیوار تنهایی نمی خواهد ، سرم را
    وقتی نباشی حس تنهایی ز یاد است
    صد بار ، می بینم همه دور و برم را
    راحت نبودم ، حرف من ، در سینه ام ماند
    با تو ، نگفتم حرف های دیگرم را
    دیگر نمی پر سد کسی، احوالی از او
    پر کرده ام با خاطراتت ، دفترم را
    رفتی و شد دلشوره ای آغاز ، در من
    هرگز نخواندی شعر های آخرم را
    ..........سه.........
    ...................
    ...................






    در قلب تو من خیمه ی ماتم شده بودم
    انگار برای تو محرّم شده بودم
    محراب تو من را به رکوع ابدی خواند
    از بار غم عشق تو من خم شده بودم
    هر روز ، سر کو چه، نگاهم نگران بود
    در یافتن مرگ ، مصمّم شده بودم
    وقتی که بهشت تو گل فاصله آورد
    جانسوز تر از ، وهم جهنم شده بودم
    چون ساعتِ خوش کار ، دلم یکسره می زد
    من ، بانفس عشق ، منظم شده بودم
    با و یژگی سنگ ، در آمیخت بهشتم
    در پیش تبر های تو محکم شده بودم
    بعد از تو نشد هیچ کسی همنفس من
    من عاشق دل سوخته ی غم شده بودم
    ...........چهار...........
    ..................
    ..................








    به هیچ سر نکشیده ست ، دست هایش را
    ندیده هیچکسی تا کنون ، وفایش را
    خیال شیشه ی بی طاقت دلم را داشت
    حواله کرد به من سنگ حرف هایش را
    وفا نداشت و هر روز از وفا می گفت
    هنوز می شنود گوش من ، صدایش را
    به باغ قلب من آمد ، بنای ظلم گذاشت
    گذاشت ، بر سر گل های شوق ، پایش را
    هزار درد ، به قلب من آشنا کرده
    که هیچ جا نتوان یافتن ، دوایش را
    اگر چه کرد بدی ، با تمام این احوال
    نکرده ترک دلم ، لحظه ای دعایش را
    .............پنج...........
    .......................
    .......................






    در مجلس شادی ، برایم ماتم آوردی
    در خانه ی قلبم ، چرا ؟ نامحرم آوردی
    پیش از تو ، گاهی خنده ای روی لبانم بود
    در چشم من با اشک یک دریا نم آوردی
    مشت خودت را ، از نمک هر بار پر کردی
    بر زخم های کهنه ی من ، مرهم آوردی
    دیگر به چشمانم ، اطاق شوق پیدا نیست
    در خانه ی امیِد من ، دود غم آوردی
    در پاسخ ، نامهربانی های خود ، هر روز
    یک مشت ، حرف ناحساب و مبهم آوردی
    تا زنده ام ، پیچیدگی در من ، نخواهی دید
    رو راست می گو یم ، تو در عشقت کم آوردی
    ..............شش...........
    ............................
    ...........................



    هر روز ، تا من می کشانی ، لشکر غم را
    می آوری در خیمه ی قلبم ، محرٌٍم را
    و ا می کنی راهی میان صورت و چشمم
    تا خانه گل ، می کشانی پای شبنم را
    تب را ، به جان ماه مهمان می کنی هر شب
    تا آسمان ها می بری گرمای آهم را
    یک سرزمین ، با چشم هایم نیست بیگانه
    گشته است ، اشک من تمام جای عالم را
    روحم همیشه از تو یک دنیا جراحت داشت
    با او نکردی آشنا ، یک بار مرهم را
    یک عمر در من، جنگ راه انداختی، حالا
    با من بیا و صلح کن این آخر ین دم را .
    ............هفت........
    ............................
    ............................




    تو را به آنکه ، برایت عز یز تر باشد
    بیا اجازه نده ، چشم شوق تر باشد
    نبود قافله ای که نداشت ، مجنونی
    کسی نمی شود ، از عشق بی خبر باشد
    همیشه ، آمدن تو ! به شرط انجامید
    چقدر کار تو ! با شاید و اگر باشد ؟
    نبود میوه ای بر شاخه ی درختانش
    سفر به باغ تو هر بار بی ثمر باشد
    تو را به خاطر تو ، دل همیشه می خواهد
    کسی که عشق شناس است ، بی نظر باشد.
    .............هشت..........
    ................................
    ................................





    اگر زمین جهان را ، از اشک آب کنم
    هر آنچه ساخته دست بشر ، خراب کنم
    عبور می کنم ، از صد هزار میخانه
    شراب چشم تو را، تا که انتخاب کنم
    امید روشنی از من ، کسی نخواهد داشت
    هزار بار ، اگر بی تو آفتاب کنم
    فضای کل زمین ، بوی خوب بردارد
    اگر من ، از گل تو شیشه را گلاب کنم
    کنار خانه ی قلبم ، همیشه خواهد ماند
    هزار بار ، اگر عشق را جواب کنم.
    ..........نه.........
    ....................




    قرار بود که تردید را صدا نکنیم
    زیاد گوش به حرف غریبه ها نکنیم
    اگر به کوچه ی ما غصه راه پیدا کرد
    محل به او نگذار یم و راه وا نکنیم
    شبیه کوه ، بمانیم روی پاهامان
    پناهٍ دامنٍ امید را ، رها نکنیم
    هزار قافله ی راهزن ، اگر دیدیم
    مسیر خویش بگیریم و اعتنا نکنیم
    قرار بود که در بین مان بماند عشق
    برای هیچ کسی شرح ماجرا نکنیم.
    ............ده...........
    ..........................
    ...........................




    کجایی ای سبب ، درد بیقراری من ؟
    دلیل اصلی، شب های اشک باری من
    کسی از ابر نگیرد ، سراغ باران را
    تمام تا نشود ، اشک های جاری من
    بگو به راه بیاید ، شراب دیدن تو
    گرفته دامن اندوه را ، خماری من
    تمام می شود ای غم پدیده ی طوفان
    اگر عبور کنی از دل غباری من
    دل شکسته ی من را نگاه داری کن
    اگر چه قابل تو نیست ، یادگاری من.
    ...............یازده.............
    ..................................
    ..................................






    از چشم من گرفته خیال تو ، خواب را
    هر صبح ، دید ه آمدن آفتاب را
    بر تشنه وعده های تو آبی نداده است
    دیگر نکن حواله به من ، این سراب را
    در سینه ام همیشه تب بیقراری است
    کردی مقیم خانه ی من، اضظراب را
    در قصه ات ، نشان محبت ندیده است
    صد بار دوره کرده دلم ، این کتاب را
    اشکم به شوق روی تو بوی خوشی گرفت
    دیگر کسی قبول ندارد ، گلاب را
    در قصه ی لطافت تو هیچ حرف نیست
    گل ها نمی خورند بدون تو آب را.
    ..............دوازده............
    ..................................
    .................................





    آتش زده برق نگاهت آشیانم را
    چشمت به خاکستر مبدل کرد، جانم را
    شیرینی فرهاد شد در قصه اش مدفون
    هر جا که وا کردم کتاب داستانم را
    هم سفر ه ام تا غصه ات باشد همین باشد
    تر می کنم در خون خود هر روز نانم را
    تا راست می گو یم ، سخن هایم همه تلخ است
    از ته بر یدن ، می کند شیرین زبانم را
    خورشید بودی و نشانی از تو پیدا نیست
    تار یک کردی با غروبت آسمانم را
    ...............سیزده..............
    ......................................



    در خاطراتم، از تو ! تنها یک نشانی بود
    قلبت مقیم خانه ی نا مهربانی بود
    ورد زبان تو : دروغ دوستت دارم
    در اصل ، هر حرف قشنگ تو زبانی بود
    می خواستی تا قصه ی سرگرمی ات باشم
    با من نشستن ، از سر بی داستانی بود
    با این که احساس بهاری داشت ،حرف تو
    اما تمام ریشه های آن ، خزانی بود
    این روز ها ، تنها برای مرگ دل تنگ است
    قلبی که لبریز از نشاط زندگانی بود
    روح من و آتش به یک قالب نمی گنجید
    عاشق شدن ، یک اتفاق ناگهانی بود.
    .............چهارده............
    .........................
    ..........................







    مشت تمام حرف هایت زود وا شد
    نامهربانی ، با نگاهت آشنا شد
    دیگر نخواهد دید ، روی ساحلی را
    بر کشتی من، نا امیدی نا خدا شد
    نبض تمام چهر ه ها ، در دست زشتی ست
    روز سیاه غربت آیینه ها شد
    دیوار خود خواهی و خود بینی ،بلند است
    باید از این زندان بدبختی رها شد
    ای عشق از چشم تو می بیند، دل من
    طوفان نوحی را که در روحم به پا شد.
    ...............پانزده..............
    .....................................
    .....................................






    خرابه ی دل من ، آشیانه ی غم بود
    محل زندگی، جغد های ماتم بود
    برایم از همه جا ، شعله می کشید آتش
    بهشت ، بی گل تو ، بدتر از جهنم بود
    هزار مرتبه ، رحمت به گور خاموشی
    چقدر ؟ نور وفای چراغ تو کم بود
    نبود بی عطش خون من ، در آرامش
    همیشه چشم تو در کشتنم مصمم بود
    هنوز جای سیاهی ، به صورتم پیداست
    چقدر سیلی دست غم تو محکم بود
    غمت خیال رفتن از این خانه را نداشت
    همیشه در دل من ، تکیه ی محرم بود .
    ...........شانزده.........
    ..............................
    ..............................
     
  5. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    قلب پر از احساس را تسخیر کردی
    جان را میان سینه غافلگیر کردی
    رفتار تو ، آهنگ یک رنگی نمی زد
    روزی هزاران مرتبه تغییر کردی
    بی آبرو کردی بزرگی های او را
    کوه شکوه عشق را تحقیر کردی
    روباه بود و در نمی افتاد با من
    غم را برای جنگ با من شیر کردی
    در من که یک دنیا شکوه زندگی بود
    سلول های مرگ را تکثیر کردی
    گفتم که خورشید است فردا میهمانم
    این خواب را بسیار بد تعبیر کردی
    بی بودن خورشید ،درک روز سخت است
    این بار بر عکس همیشه ، دیر کردی
    ..............هفده...........
    ................................
    ................................
    یک عمر قانون دلت ، نامهربانی بود
    از عاشقی ، حرفی که می گفتی زبانی بود
    من فکر می کردم خدایی غافل از این که
    در قلب تو ، شیطان به تخت حکمرانی بود
    یک روز باور داشتم ، هر چه که می گفتی
    حرف تو ، فرمان کتاب آسمانی بود
    می گفتی : از شهر قشنگ عشق می آیی!
    جایی که اصلا در وجودت بی نشانی بود
    می خواستی تا میزبان گر یه ها باشم
    از خنده ، بر روی لبانت میهمانی بود
    در آتش نیرنگ بازی های تو خشکید
    دریای عشقی که شکوهش بیکرانی بود
    امروز در کنج دلت جایی ندارم من
    آنجا برای من، بهشت جاودانی بود.
    ..............هیجده...........
    ..................................
    ..................................
    یک ذره در وجود تو نور وفا نبود
    خورشید ، با تو هیچ زمان آشنا نبود
    بنشین و با کلاه خودت کن قضاوتی
    اینقدر بی محبتی از تو روا نبود
    باید به درد دوستی ات ناگز یر ساخت
    درد ی که تا همیشه برایش دوا نبود
    روحت نداشت کار به کار فروتنی
    سنگینی غرور تو در کو ه ها نبود
    نشنیدی و شکست دلم را، نگاه تو
    این شیشه را زمان شکستن صدا نبود
    پر کرده بود کینه همه سینه ی تو را
    دیگر برای عشق در این خانه جا نبود
    از صبح تا غروب ، گل انتظار چید
    خورشید پشت پنجره هایی که وا نبود
    ...............نوزده...............
    .....................................
    .....................................
    نداشت همدلی ، آواز همزبانی تو
    شبیه ساز دهل بود ، مهر بانی تو
    شبانه چشم من، از اشک های ناکامی
    هزار نامه فرستاد ، در نشانی تو
    چه زود رنگ عوض کرده و زمینی شد
    شکوه آن همه پرواز آسمانی تو
    چنان تو جا زده بودی به جای گل خود را
    که هر نسیم می آمد به میهمانی تو
    هزار مرتبه با صلح مشورت کردم
    بهانه بود فقط ، قهر ناگهانی تو
    به قصد کشتن من، دشمنانه می آید
    همیشه لشکر اندوه با تبانی تو
    .................بیست...............
    .........................................
    .........................................
    بر هم زدی قانون عشق جاودانی را
    بردی تمام آبروی مهر بانی را
    من فکر میکردم ز عمق سینه می گو یی
    افسانه های دوستی های زبانی را
    هر روز می آمد سراسیمه سراغ من
    چند ی ست گم کرده ست احساست نشانی را
    تا حالت پرواز ، بال و پر به من دادی
    گفتی و گفتی حرف های آسمانی را
    گفتم که از فرهاد بودن سخت می ترسم
    شیر ین نکن اینقدر بر من زندگانی را
    از میهمانش کرد با تلخی پذیرایی
    چشمت نمی دانست، رسم میزبانی را.
    .............بیست و یک.........
    ......................................
    .......................................
    نپرس این که ز عشقت چه آمده به سرم
    به پای دوستی تو در آ مده پدرم
    گذاشتی به دلم داغ آسمان ها را
    گر فت سنگ تو بسکه سراغ بال و پرم
    ز سوز تشنگی دیدنٍ تو می سوزم
    بیار جرعه ی آبی و از عطش ببرم
    به اشتیاق گل ات عاشقانه می گردم
    برای یافتنت من نسیم دربدرم
    ز بیقراری من ، خواستی اگر خبری
    بگیر راه به طوفان ، بپرس از او خبرم
    نگاه من به مسیر تو خشک شد، برگرد
    به راه آمدن تو ، همیشه منتظرم
    درست نیست که آتش به راه اندازم
    زشرح قصه ی جانسوز عشق می گذرم .
    ..............بیست و دو............
    ...........................................
    ..........................................
     
  6. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    دست از سر این قول ، هرگز بر ندارم
    من هیچکس را بعد از این باور ندارم
    گفتی تو یی ! پیغمبر و آیین و دینم
    من کار با پیغمبری دیگر ندارم
    مانند دشمن می کنی ! برخورد با من
    گفتی که از تو دوستی، بهتر ندارم
    مثل کلافی که برایش وا شدن نیست
    پیچیده ام در خود ، خبر از سر ندارم
    بیخود تمام عمر دنبالت دو یدم
    دیگر برایت یک قدم هم بر ندارم
    با دست غم ،مهر شکوهم را گرفتی
    من آن سلیمانم که انگشتر ندارم
    بر باد خواهد داد طوفان تو ، من را
    می سوزم و ازخو یش خاکستر ندارم
    دل پر شده از بیت های شکوه آمیز
    دلخواه تو شعری در این دفتر ندارم
    .................بیست وسه................




    بر هم زده ست ناله ی من باز خواب تو
    کی می شوم خلاص ز دست عذاب تو
    من سطر سطر ، واژه به واژه ، ورق ورق
    خواندم ، نداشت حرف محبت ،کتاب تو
    هر حرف گفته ای همه اش را شنیده ام
    هرگز به من نبو د نگاه خطاب تو
    در شهر هر که هست ،بدهکار قهر توست
    نام همه نو شته شده در حساب تو
    می سوزم و به لطف تو هیچ احتیاج نیست
    بدتر از آتش است تسلای آب تو
    ...............بیست وچهار..............
    ..............................................
    ..............................................





    تو را به جان خودت این همه بهانه نگیر
    به سنگ فتنه ، دل عشق را نشانه نگیر
    شکوه دام تو ، چشم مرا هوایی کرد
    مرا مقصر دلبستگی به دانه نگیر
    تمام عمر ، فقط ساز دشمنی زده ای
    قیافه ی غلط انداز دوستانه نگیر
    چه نسبتی ست که تو با عقاب ها داری
    به روی کوه بلند غرور خانه نگیر
    کنار میکده ی چشم های خود من را
    به جرم مست شدن ز یر تازیانه نگیر
    ..........بیست و پنج........
    ..................................
    ...................................





    مردی که با تو صادقانه آشنا شد
    در بیکسی هایش غریبانه رها شد
    از اقتدار او دگر چیزی نمانده ست
    در کشورش با لشکر تو کودتا شد
    تو آنکه می گفتی برای او نبودی
    مشت تمام حرف هایت زود وا شد
    پر پر به روی خاک، ز یر پای بادند
    از شاخه ی امید ، گل هایش جدا شد
    قلبش اسیر موج های بی قراری ست
    با دست تو طوفان در این در یا به پا شد
    ................بیست و شش.............
    ................................................
    .................................................




    گل می کند هر وقت در من حرف هایت
    چشم من و دامانی از خار بلایت
    تو حرف هایت، با حقیقت دشمنی داشت
    من راست میگفتم که میمیرم برایت
    جدی نمی گفتی که من را دوست داری
    وا شد برایم ، مشت تردید صدایت
    در عمق در یای غرورت غرق بودی
    هر گاه می بوسید موج ٍ عشق ، پایت
    بعد از تو در گوش ٍ دلم ، صد بار خواندم
    وقتی که می نالید از دست وفایت
    ای کشتی افتاده در چنگالٍ طو فان
    ای کاش می بودی به حرفٍ نا خدایت !
    رفتی و بعد از تو غمت شرمنده ام کرد
    تا پر شود تنهاییم ، آمد به جایت
    در امتحان عشق ماندی ، پس چه می گفت
    حاضر جوابی های روز ابتدایت
    وقتی که فصل درس تو پایان پذیرفت
    رنگ خجالت بود روی نمره هایت
    ................بیست و هفت........
    ..........................................
    ..........................................






    در من یکی هر روز و هر شب بیقرار است
    مانند بیماری که دردش انتظار است
    از گل چه می پرسی ، که جز غم در دلم نیست
    در باغ من چیزی که روئیده ست خار است
    پاییز در پاییز می بینم جهان را
    فصلی که در دنیا نمی یابم بهار است
    هر وقت میلش بود می آید سراغم
    غم با دل درد آشنای من ندار است
    دائم به یاد وسعت در یا می افتم
    در بی تو بودن اشک هایم موج دار است
    از چشم تیر مرگ پنهان هیچکس نیست
    هر کس که می بینی در این صحرا شکار است
    .............بیست و هشت............
    ..............................................
    ..............................................




    دارم دوباره توشه ای از غم می آورم
    با خود هزار سال محرم می آورم
    درد و بلا ز یاد می آید سراغ من
    هر بار بی حضور تو من کم می آورم
    با دوری تو حس پر یدن نمانده است
    یک آسمان دلایل محکم می آورم
    آرام گر یه می کنم از اشتیاق گل
    اشکی شبیه قطره ی شبنم می آورم
    میخانه ی نگاه تو در من ظهور کرد
    دارم بساط عیش فراهم می آورم.
    ...................بیست و نه..................
    ....................................................
    .....................................................
     
  7. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    دل ،هیچکس را غیر تو باور ندارد
    رو یی به سوی قبله ای دیگر ندارد
    انگار با سر در گمی باید بسازم
    من هر چه می گردم کلافم سر ندارد
    هر لحظه صد ها بار می آید سراغم
    یاد ت چرا دست از سر من بر ندارد ؟
    از هر طرف غم در دل من می نشیند
    این خانه انگاری در و پیکر ندارد
    تا زند ه ام در دین تو باید بمانم
    عاشق به جز معشوق ، پیغمبر ندارد
    ای دیو های غم کجا بردید دل را
    من آن سلیمانم که انگشتر ندارد.
    ..................سی.................
    .........................................
    ...........................................



    از چشم او شراب گو ارا بیاور ید
    هستم خمار ، حال مر ا جا بیاور ید
    در دستهای یوسف عشرت طراوت است
    عمری جوان برای زلیخا بیاور ید
    از مادران مست عزا حالمان گرفت
    دوشیزگان عیش به د نیا بیاور ید
    چشمم ز اشک شوق، ملاقات خواسته است
    ای قطر ه ها نو ید ز در یا بیاور ید
    مجنون گرفته ماتم غم های کهنه را
    پیغام های تازه ز لیلا بیاور ید
    امشب جواب های اجابت شنید نی ست
    تا صبح ، نامه های تمنا بیا ور ید
    ..................سی و یک....................
    .....................................................

    برده صحرا دگر از یاد هیاهو ها را
    کرده ای ساکن چشمان خود آهوها را
    در کنار تو پر از لذت آسودگی ام
    برکه احساس کند راحتی قو ها را
    اگر از درد به تنگ آمده ای شیرین کن
    چند روزی به تنت تلخی دارو ها را
    بسکه طوفانی ام امروز به در یا زده ام
    کرده پیدا دل من جرات جاشو ها را
    بعد از این سخت به دنبال خودم خواهم گشت
    نپسند ید کسی کار خدا جوها را
    گر به دنبال بهاری به نگاهت بسپار
    تا زخاطر نبرد کو چ پرستو ها را
    دیگر امشب به چه امید به گلزار رو یم
    یک نفر چیده تمام گل شب بو ها را.
    ................سی ودو................
    .............................................
    ............................................




    بال و پر دلبستگی را باز کردم
    یک عمر با امید تو پرواز کردم
    هر روز شکلی از شکست آمد سراغم
    صد بار من از ابتدا آغاز کردم
    پوشیدگی با راز هایم قهر کرده
    من هر کجا شد سفره ام را باز کردم
    بی آنکه از پیغمبری چیزی بدانم
    من بارها با عشق تو اعجاز کردم
    خواهش وجودم را به حال خو یش نگذاشت
    خود را فقط با آرزو دمساز کردم.
    .................سی وسه................
    .......................................





    وقتی تو هستی لحظه های من همه شاد است
    روحم ز چنگ د یو های غصه آزاد است
    بوی خوش شیر ین اگر در یاد ها پیچد
    در باور هر کوچه ای یک شهر ، فرهاد است
    با دل جناغی بسته ام تا از تو نستانم
    چیزی اگر آورده ای با خود مرا یاد است
    حتما برای جغد ها و یرانه ی خو بی ست
    شهری که با آوارهای شیون، آ باد است
    پروانه را عزم شکایت نیست از شمعی
    وقتی که چشم عدل ز یر پای بیداد است
    .............سی و چهار..........
    ........................................
    ........................................
     
  8. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    هرگز دل تو رابطه ای با وفا نداشت
    جز کینه و غرور و ستم ،آشنا نداشت
    باید چه کرد حجم دل کوچک تو را
    در یای عشق من به حباب تو جا نداشت
    بیش از هزار مرتبه بر گل نشست ،دل
    این کشتی بلا زده ام نا خدا نداشت
    در روز گار حاصل مان درد عشق بود
    درد ی که هیچ رابطه ای با دوا نداشت
    عمری حضور داشت و کاری نبرد پیش
    در من امید، هیچ زمان دست و پا نداشت
    بیچاره دل مقابل سنگت سکوت کرد
    روزی هزار بار شکست و صدا نداشت
    جز من نبو د در نظر او نشا نه ای
    تیر نگاه های تو هرگز خطا نداشت
    دائم کنار خانه ی من غم مقیم بود
    شاد آن دلی که دغدغه های تو را نداشت.
    ............سی و پنج............
    .......................................
    .......................................
    یک عمر چشمت در دلم زهر بلا ر یخت
    بیگا نگی ها را به جام آشنا ر یخت
    ای غم چرا با سنگ می خوانی دلم را
    با ید که در این شیشه معجون وفا ر یخت
    با هر صدایی با خودم گفتم تو هستی
    قلبم به امید حضورت بارها ر یخت
    هر کس که زیبا د ید د نیا را نگاهش
    باید که در چشمان تشخیصش دوا ر یخت
    روز عمل د ید یم در گل ماند پایش
    آنکس که عمری از کلامش ادعا ر یخت
    بیگانگی با عشق را باید رها کرد
    در جام دل باید شراب آشنا ریخت
    ..............سی و شش...........
    ............................................
    هر که قانون محبت را رعایت می کند
    عشق از او در مصیبت ها حمایت می کند
    با نگاهی غم دلم را آشنای ناله کرد
    در نیستان زود تر آتش سرایت می کند
    سرگذشت عاشقان دراصل جز یک قصه نیست
    هر شبی پروانه ای آن را حکایت می کند
    در حضور عشق تلخی هایمان شیرینی است
    عاشق از احوال خود ، بیخود شکایت می کند
    عشق یک روح است و در صد جسم ظاهر می شود
    هر که در هر شکل می بیند روایت می کند
    اختلاف غصه و دل کهنه شد، از یاد رفت
    اندک اندک گل به رنج خار عادت می کند
    دامن تسلیم در دستان دل افتاده است
    سال ها ی سال دارد استقامت می کند
    در نگاه هرزه بینان خار صد گل می رود
    ای خوش آن چشمی که با یک گل قناعت می کند.
    ..........سی و هفت........
    همیشه از دل امید آه رو ییده است
    به وسعتی که زصحرا گیاه روئیده است
    چه ساده ام که سراغ بهشت می گیرم
    ز دامنی که از آنجا گناه رو یید ه است
    گلی که سلطنت مصر را به ماه رساند
    اگر درست ببینی ز چاه رو ییده است
    دگر ز مزرعه ی من امید حاصل نیست
    تمام عمر از آن اشتباه رو ییده است
    کلافه گشته ام اینکه کدام را بروم
    ز بسکه در گذر عمر راه رو ییده است
    شمیم عطر هزاران بهشت را دارد
    گلی که از نفس عذر خواه رو ییده است
    شب است و رفته سیاهی ز میهمانی من
    از آسمان خیال تو ماه رو ییده است
    .............سی و هشت............
    ............................................
    ببخش با نوی خورشید اشتباه شده
    کنار تو همه ی روز من سیاه شده
    امید عفو ز چشمان مست تو دارد
    دلی که مرتکب یک جهان گناه شده
    شب است وخانه ی من در هجوم تار یکی ست
    نگاه پنجره اش بیقرار ماه شده
    حراج کرده ای از بس شکوه و عزت را
    گدای ملک تو منت گذار شاه شده
    به سوی من بفرستد نگاه را گاهی
    دو باره چشم تو انگار سر به راه شده
    .............سی و نه.............
    ........................................
    آتش ،میان سینه ی من آشیان کرد
    یک بار دیگر غم وجودم را نشان کرد
    احساس پو چی با زبانی صادقانه
    با من تمام حرف هایش را بیان کرد
    صد سال رفت و یک بهاران چهره ننمود
    یک سال ، صدها بار باغ من خزان کرد
    دنیا شبیه منزل است و د یر یا زود
    باید که رفتن را ، رفیق کاروان کرد
    با ناله های این پر و بال شکسته
    د یگر نبا ید آرزوی آسمان کرد
    دنیا تمام لطف خود را بست بر کار
    تا این که با من غصه را هم آشیان کرد
    ابر غمت بد جور لطفش را نشان داد
    سیلاب را از چشم های من روان کرد
    عشقت سر یک نمره ی بسیار ناچیز
    صد بار احساساتمان را امتحان کرد
    .............چهل.........
    .............................
    احساس من با تو همیشه کار دارد
    قلبم برای د ید نت اصرار دارد
    چشمان تو خون هزاران مثل من را
    با ز یرکی می ریزد و انکار دارد
    از دست آن یک لحظه آسایش ندارم
    گل های عشقت یک بیابان خار دارد
    می آید و بی وقفه می کو بد دلم را
    هر ثانیه غم با دل من کار دارد
    با خون دستم خار، انشا می نو یسد:
    د نیا کجا گل های بی آزار دارد؟
    آرام تا چشم تو می آید نگاهم
    می داند این که خانه ات بیمار دارد.
    .............چهل و یک.........
    .....................................
    ای بخت کار تو مصیبت ، بار آورد
    هر سال جای گل درختت ،خار آورد
    امید زندانی ست ،حکم مرگ دارد
    باید برای او طناب دار آ ور د
    هرگز کسی را در کنار خود نپرور
    با خود تمام آستین ها مار آورد
    یک بار اگر روی لبانم خنده گل کرد
    پشت سر آن غصه صد اخطار آورد
    در عشق استمرار می چسبد وگرنه
    هر چیز دیگر ، تلخی تکرار آورد
    ........چهل و دو........
    ..............................
     
  9. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    بی تو در پیراهن آسایش من خار بود
    چشم های انتظار از دور یت بیدار بود
    در تمام ز ند گی امید آزادی نداشت
    پیش روی بخت من از هر طرف دیوار بود
    هر نفس دستور اعدام مرا در دست داشت
    لحظه های ز ندگی شکل طناب دار بود
    هر چه شد گرم تماشا روی خوشبختی ند ید
    در تمام عمر چشمان امیدم تار بود
    با لباس گل به استقبال عشقم آمدی
    بیخبر بودم من و در دامن تو خار بود
    ............چهل وسه............
    .......................................
    آتش به خشم آمد و رو بر ز بانه کرد
    قاصد برای سو ختن من روانه کرد
    بی تو کمان غصه مسلح به تیر شد
    روزی هزار مرتبه دل را نشانه کرد
    عطر ش بهشت را به خجالت حواله داد
    وقتی که گیسوان تو را باد ، شانه کرد
    تا آدم نبی بگذارد قدم به دام
    اول خدای عزوجل فکر د ا نه کرد
    از بسکه کار غصه به دیوانگی کشید
    باید برای ز ندگی اش فکر خانه کرد
    فر یاد می ز ند که شرابی بیاور ید
    چشم تو را دو باره دل من بهانه کرد
    زد بر شناسنامه ی خود مهر مرگ را
    هر کس که ترک زندگی عاشقانه کرد.
    ...........چهل و چهار............
    ........................................
    در شهر چشمان تو شور و حال مهمانی ست
    اینجا همیشه عشق گرم دست افشانی ست
    با گیسوان درهم تو بی شباهت نیست
    هر آرزوی من گرفتار پریشا نی ست
    پروانه و فرهاد و مجنون خوب می دانند
    پایان کار عشقبازی نا بساما نی ست
    بی خود نباید زحمت سیلاب را دادن
    اینجا تمام خانه هایش رو به و یرانی ست
    از مردگان هم مرده تر هستیم وقتی که
    عقل سبک اند یش مان در دست نادانی ست
    در بوق ها با افتخار این را بپیچانید
    یوسف به حکم پادشاه عشق زندانی ست
    .............چهل و پنج.........
    ......................................
    جایی برایم در کنار آسمان نیست
    پرواز با بال و پر من مهر بان نیست
    هر جا که باشی، در تو احساس غریبی ست
    ای غم تو را غیر از دل من آشیان نیست
    سنگ و محبت هیچ پیو ندی ندارند
    از مهربانی در دل مردم نشان نیست
    تا اینکه مجنو نی در آن آتش نر یزد
    حس تنور عاشقی دلگرم نان نیست
    د نیا نمی داند رسوم میزبانی
    آسودگی در انتظار میزبان نیست
    ...........چهل وشش..........
    ......................................
     
  10. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    مانند ماهیی که به قلاب مانده ا یم
    در موج خیز حادثه ، بی تاب مانده ایم
    تنها مگر غبار بگیرد سراغمان
    آن عکس کهنه ایم که در قاب ماند ه ایم
    در یا از آشنا یی ما دست شسته است
    منت کش رفاقت مرداب مانده ایم
    مانند خانه ای که برایش فرار نیست
    در رهگذار کینه ی سیلاب مانده ایم
    یک کاروان عیش نپرسید حال ما
    یک عمر در مسیر جهان خواب مانده ایم
    .............چهل و هفت..........
    .........................................
    غم شکل اقیانوس های بیکرا نه ست
    باران از ابر چشم های من روانه است
    تقو یم ما صحرایی از مجنون و لیلا
    د نیا پر از اند یشه های عاشقانه ست
    مانند آن طفلی که صدها درد دارد
    در چشم ،اشک من به دنبال بهانه ست
    در روح من هر روز می گر دد غم تو
    د نبال یک شاخه برای آشیانه ست
    گسترده در سر تا سر د نیا ی ما دام
    چشمت به هر چیزی که عادت کرد دانه ست
    حس می کند در آخر صحرا گلی را
    روی لب سر گشتگی هایم ترانه ست.
    ...........چهل وهشت........
    ......................................
    تنها نه در من اشتیاقت خانه دارد
    شمع امیدت یک جهان پروانه دارد
    راه عبور سنگ ها را می شناسد
    در سینه اش هر کس دلی دیوانه دارد
    چشم انتظار تو نشسته دام ، ای کبک
    منزل نکن هر جا که د یدی دانه دارد
    گیسو یت از احوال دل های پریشان
    صد پرده اسرار نگو با شانه دارد
    چشم تو بعد از این همه سال آشنایی
    چند یست با من حالتی بیگانه دارد
    ای خانه ها در راه اشک من نمانید
    دلبستگی سیلاب با و یرانه دارد.
    ...........چهل و نه.........
    ..................................
    دیگر به لب آورده ای، ای عشق جان را
    در دل اقامت داده ای آه و فغان را
    د نیا ندا ند راه و رسم میز با نی
    بر خاک ذلت می نشاند میهمان را
    پرواز را تا می تو انی کم محل کن
    تا این که د نبالت فرستند آسمان را
    لیلا بیا و شو ر مجنو نی به پا کن
    در جنب و جوش انداز با عشقت جهان را
    آتش دو باره در تنور شوق افروز
    در سفره های عاشقی بگذار نان را
    .................پنجاه...............
    ......................................
    تا اینکه ای گل آرزو های تو جان دارد
    در من خیال چشم هایت آشیان دارد
    درخرمی ها ر یشه ی پژمردگی سبز است
    هر جا بهاری گل کند ترس خزان دارد
    باید کنارش هر چه مجنون است مهمان کرد
    تا سفره های عاشقی دستی به نان دارد
    حتی قفس هم شوق پرواز مرا نشکست
    محبوسم و روحم هوای آسمان دارد
    یک لحظه دل از دیدن آن بر نمی دارم
    چشمان تو راز بهشت جاودان دارد
    بی هیچ تردیدی کمانت را مصمم کن
    وقتی که تیر تو دل من را نشان دارد
    ...........پنجاه و یک..........
    .....................................
    دلت همیشه سر جنگ با وفا دارد
    ستمگر است و فقط کینه ی مرا دارد
    مدام بیت دو ابروی دلکشت ای گل
    هزار بلبل مست غزل سرا دارد
    کشیده پیر هنش را گلاب در آغوش
    همیشه باد صبا از تو حرف ها دارد
    نگو که قلب شکسته صدا نخواهد داشت
    دلی که بشکند از عشق تو صدا دارد
    بیا تمام کنیم این غر یبگی ها را
    نگاه های تو پیغام آشنا دارد
    ............پنجاه و دو...........
    ......................................