1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعارشاملو

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 28, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    زیباترین حرفت را بگو
    شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن
    و هراس مدار از آنکه بگویند
    ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ
    چرا که ترانه ی ما
    ترانه ی بی هوده گی نیست
    چرا که عشق
    حرفی بیهوده نیست .
    حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
    به خاطر ِ فردای ما اگر
    بر ماش منتی ست ؛
    چرا که عشق
    خود فرداست
    خود همیشه است .

    دوست اش می دارم
    چرا که می شناسمش
    به دوستی و یگانگی
    شهر
    همه بیگانگی و عداوت است
    هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
    تنهایی غم انگیزش را در می یابم .
    اندوه اش
    غروبی دلگیر است
    در غربت و تنهایی .
    هم چنان که شادی اش
    طلوع همه آفتاب هاست
    و صبحانه
    و نان گرم
    و پنجره یی
    که صبح گاهان
    به هوای پاک گشوده می شود
    و طراوت شمع دانی ها
    در پاشویه ی حوض .
    چشمه یی
    پروانه یی و گلی کوچک
    از شادی
    سرشارش می کند
    و یاسی معصومانه
    از اندوهی
    گران بارش :
    اینکه بامداد او دیری ست
    تا شعری نسروده است .
    چندان که بگویم "امشب شعری خواهم نوشت"
    با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود
    چنان چون سنگی
    که به دریاچه یی
    و بودا
    که به نیروانا .
    و در این هنگام
    دخترکی خردسال را ماند
    که عروسک محبوبش را
    تنگ در آغوش گرفته باشد .
    اگر بگویم که سعادت
    حادثه یی ست بر اساس اشتباهی
    اندوه
    سراپایش را در بر می گیرد
    چنان چون دریاچه ای
    که سنگی را
    و نیروانا
    که بودا را.
    چرا که سعادت را
    جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
    عشقی که
    به جز تفاهمی آشکار نیست .
    بر چهره ی زندگانی من
    که بر آن
    هر شیار
    از اندوهی جان کاه حکایتی می کند
    آیدا
    لبخند آمرزشی ست.

    نخست دیر زمانی در او نگریستم
    چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
    در پیرامون من
    همه چیزی
    به هیات او در آمده بود.
    آن گاه دانستم
    که مرا دیگر از او گزیر نیست.

    دوست اش می دارم
    چرا که می شناسمش
    به دوستی و یگانگی
    شهر
    همه بیگانگی و عداوت است
    هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
    تنهایی غم انگیزش را در می یابم .
    اندوه اش
    غروبی دلگیر است
    در غربت و تنهایی .
    هم چنان که شادی اش
    طلوع همه آفتاب هاست
    و صبحانه
    و نان گرم
    و پنجره یی
    که صبح گاهان
    به هوای پاک گشوده می شود
    و طراوت شمع دانی ها
    در پاشویه ی حوض .


    دلتنگی های آدمی را،
    باد ترانه ای می خواند
    رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
    و هر دانه ی برفی
    به اشکی ناریخته می ماند
    سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
    از حرکات ناکرده
    اعتراف به عشق های نهان
    و شگفتی های بر زبان نیامده
    در این سکوت حقیقت ما نهفته است
    حقیقت تو
    و
    من
    مارگوت بیگل

    زیباترین حرفت را بگو
    شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن
    و هراس مدار از آنکه بگویند
    ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ
    چرا که ترانه ی ما
    ترانه ی بی هوده گی نیست
    چرا که عشق
    حرفی بی هوده نیست .
    حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
    به خاطر ِ فردای ما اگر
    بر ماش منتی ست ؛
    چرا که عشق
    خود فرداست
    خود همیشه است .



    عشق
    خاطره یی ست به انتظار حدوث و تجدد نشسته
    چرا که آنان اکنون هردو خفته اند
    در این سوی بستر
    مردی
    وزنی
    در آنسوی
    تند بادی بر درگاه و
    تند باری بر بام
    مردی و زنی خفته
    ودر انتظار تکرار و حدوث
    عشقی خسته

    مرگ را دیده ام من
    در دیداری غمناک
    من مرگ را به دست سوده ام
    من مرگ را زیسته ام
    با آوازی غمناک
    غمناک
    وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده
    آه!
    بگذاریدم!
    بگذاریدم!
    اگر مرگ
    همه آن لحظه ای آشناست که ساعت سرخ
    از تپش باز می ماند
    وشمعی که به رهگذر باد
    میان نبودن و بودن
    درنگی نمی کند
    خوشا آن دم که زن وار
    با شادترین نیاز تنم
    به آغوشش کشم
    تا قلب
    به کاهلی از کار باز ماند
    ونگاه چشم
    به خالی های جاودانه بر دوخته
    وتن عاطل
    دردا!
    دردا که مرگ
    نه مردن شمع
    و نه باز ماندن ساعت است
    نه استراحت آغوش زنی
    که در رجعت جاودانه بازش یابی
    نه لیموی پر آبی که می مکی
    تا آن چه به دور افکندنی ست
    تفاله یی بیش نباشد
    تجربه یی است غم انگیز
    غم انگیز
    به سالها و به سالها و به سالها
    وقتی که گرداگرد تو را مرده گانی زیبا فراگرفته اند
    یا محتضرانی آشنا
    که تو را بدیشان بسته اند
    با زنجیر های رسمی شناسنامه ها
    واوراق هویت
    و کاغذهایی که از بسیاری تمبرها و مهرها
    ومرکبی که خوردشان رفته است
    وقتی که به پیراهن تو
    چانه ها
    دمی از جنبش باز نمی ماند
    بی آنکه از تمامی صداها
    یک صدا آشنای تو باشد
    وقتی که دردها از حسادتهای حقیر بر نمی گذرد
    وپرسش ها همه
    در محور روده ها است
    آری،مرگ
    انتظاری خوف انگیزست
    انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد
    مسخی است دردناک
    که مسیح را
    شمشیر به کف می گذارد
    در کوچه های شایعه
    تا به دفاع از عصمت مادر خویش برخیزد
    وبودا را
    با فریادهای شور و شوق هلهله ها
    تا به لباس مقدس سربازی در آید
    یا دیو ژن را
    با یقه ی شکسته وکفش برقی
    تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند
    در ضیافت شام اسکندر
    من مرگ را زیسته ام
    با آوازی غمناک
    غمناک
    وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

    دست بردار ازین هیکل غم
    که زویرانی خویش است آباد
    دست بردار که تاریکم و سرد
    چون فرومرده چراغ از دم باد
    دست بردار،زتو در عجبم
    به در بسته چه می کوبی سر
    نیست ،می دانی،در خانه کسی
    سر فرو می کوبی باز به در
    زنده،این گونه به غم
    خفته ام در تابوت
    حرفها دارم در دل
    می گزم لب به سکوت
    دست بردار که گر خاموشم
    با لبم هرنفسی فریاد است
    به نظر هر شب و روزم سالی است
    گر چه خود عمر به چشمم باد است
    رانده اندم همه از درگه خویش
    پای پرآبله ،دل پراندوه
    از رهی می گذرم سر در خویش
    می خزد هیکل من از دنبال
    می دود سایه ی من پیشاپیش
    می روم با ره خود
    سر فرو،چهره به هم
    با کسم کاری نیست
    سد چه بندی به رهم؟
    دست بردار!چه سود آید بار
    از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
    چه امید از دل تاریک کسی
    که نهاندش سر زنده به گور؟
    می روم یکه به راهی مطرود
    که فرورفته به آفاق سیاه
    دست بردار ازین عابر مست
    یک طرف شو،منشین بر سر راه

     
    reyhaneh2000، مریم 20، Sonya و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493
    خوب بود
     
    reyhaneh2000 و μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده اند.
  3. reyhaneh2000

    reyhaneh2000 Reyhaneh

    128
    348
    3,520
    اشعار شاملو خیلی قشنگن