1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعارسهراب سپهری

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 10, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    خوابی در هیاهو
    آبی بلند را می اندیشم و هیاهوی سبز پایین را
    ترسان از سایه خویش به نی زار آمده ام
    تهی بالا نی ترساند و خنجر برگ ها به روان فرو می رود
    دشمنی کو
    تا مرا از من بر کند ؟
    نفرین به زیست : تپش کور
    دچار بودن گشتم و شبیخونی بود نفرین
    هستی مرا بر چین ای ندانم چه خدایی موهوم
    نیزه من مرمر بس تا را شکافت
    و چه سود که این غم را نتواند سینه درید
    نفرین به زیست دلهره شیرین
    نیزه ام یار بیراهه های خطرر را تن می شکنم
    صدای شکست در تهی حادثه می پیچد نی ها به هم می ساید
    ترنم سبز می کشافد
    نگاه زنی چون خوابی گوارا به چشمانم می نشیند
    ترس بی سلاح مرا از پا می فکند
    من نیزه دار کهن آتش می شوم
    او شمن زیبا شبنم نوازش می افشاند
    دستم را می گیرد
    و ما دو مردم روزگاران کهن می
    گذریم
    به نی ها تن می ساییم و به لالایی سبزشان گهواره روان را نوسان می دهیم
    آبی بلند خلوت ما را می آراید

    گردش سایه ها
    انجیر کهن سر زندگی اش رامی گسترد
    زمین باران را صدا می زند
    گردش ماهی آب را می شیارد
    باد میگذرد چلچله می چرخد و نگاه من کم می شود
    ماهی زنجیری آب است و
    من زنجیری رنج
    نگاهت خاک شدنی لبخندت پلاسیدنی است
    سایه را بر تو فرو افکنده ام تا بت من شوی
    نزدیک تو می آیم بوی بیابان می شنوم : به تو می رسم تنها می شوم
    کنار توتنهاتر شدهام
    از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است
    از من تا من تو گسترده ای
    با تو بر خوردم به
    راز پرستش پیوستم
    از تو براه افتادم به جلوه رنج رسیدم
    و با اینهمه ای شفاف
    با این همهای شگرف
    مرا راهی از تو بدر نیست
    زمین باران را صدا می زند من ترا
    پیکرت را زنجیری دستانم می سازم تا زمان را زندانی کنم
    باد می دود و خاکسترش تلاشم را می برد
    چلچله
    می چرخد گردش ماهی آب را می شیارد فواره می جهد : لحظه من پر می
    شود

    گل آینه
    شبنم مهتاب می بارد
    دشت سرشار از بخار آبی گلهای نیلوفر
    می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح
    مرز می لغزد ز روی دست
    من کجا لغزیده ام در خواب ؟
    مانده
    سرگردان نگاهم در شب آرام آینه
    برگ تصویری نمی افتد در این مرداب
    او خدای دشت می پیچد صدایش در بخار دره های دور
    مو پریشان های باد
    گرد خواب از تن بیفشانید
    دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت
    دانه را در خاک آینه نهان سازید
    مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب
    دانه را در خاک ترد و بی نم آیینه می کارند
    او خدای دشت می ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی
    در عطش می سوزد اکنون دانه تاریک
    خاک آیینه کنید از اشک گرم چشمتان سیراب
    حوریان چشمه با سر پنجه های سیم
    می زدایند از بلور دیده در خواب
    ابر چشم حوریان چشمه می بارد
    تار و پود خاک می لرزد
    می وزد بر من نسیم سرد هوشیاری
    ای خدای دشت نیلوفر
    کو کلید نقره درهای بیداری؟
    در نشیب شب صدای حوریان چشمه م یلغزد
    ای در این افسون نهاده پای
    چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر
    باز کن درهای بی روزن
    تا نهفته پرده
    ها در رقص عطری مست جان گیرند
    حوریان چشمه شویید از نگاهم نقش جادو را
    مو پریشان باد
    برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید
    حوریان و مو پریشانها هم آوا
    او ز روزن های عطر آلود
    روی خاک لحظه های دور می بیند گلی همرنگ
    لذتی تاریک می سوزد نگاهش را
    ای خدای دشت نیلوفر
    بازگردان رهرو بی تاب را از جاده رویا
    کیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب ؟
    دستهای شب مه آلود است
    شعله ای از روی آینه چو موجی می رود بالا
    کیست این آتش تن بی طرح و رویایی؟
    ای خدای دشت نیلوفر
    نیست در من تاب زیبایی
    حوریان چشمه
    در زیر غبار ماه
    ای تماشا برده تاب تو
    زد جوانه شاخه عریان خواب تو
    در شب شفاف
    او طنین جام تنهایی است
    تار و پودش رنج و زیبایی است
    ر بخار دره های دور می پیچد صدا آرام
    او طنین جام تنهایی است
    تار و پودش رنج و زیبایی است
    رشته گرم نگاهم می رود همراه
    رود رنگ
    من درون نور باران قصر سیم کودکی بودم
    جوی رویاها گلیمی برد
    همره آب شتابان می دویدم مست زیبایی
    پنجه ام در مرز بیداری
    در مه تاریک نومیدی فرو می رفت
    ای تپش هایت شده در بستر پندار من پرپر
    دور از هم در کجا سرگشته می رفتیم
    ما دو شط وحشی آهنگ
    ما دو مرغ شاخه اندوه
    ما دو موج سرکش همرنگ ؟
    مو پرشان های باد از دوردست دشت
    تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او
    ای نسیم سرد هوشیاری
    دور کن موج نگاهش را
    از کنارروزن رنگین بیداری
    در ته شب حوریان چشمه می خوانند
    ریشه های روشنایی می شکافد صخره شب
    را
    زیر چرخ وحشی گردونه خورشید
    بشکند گر پیکر بی تاب آینه
    او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر
    او گل بی طرح آینه
    او شکوه شبنم رویا
    خواب می بیند نهال شعله گویا تندبادی را
    کیست می لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر ؟
    او خدای دشت نیلوفر
    جام شب را میکند
    لبریز آوایش
    زیر برگ آیینه را پنهان کنید از چشم
    مو پریشان های باد
    با هزاران دامن پر بر گ
    بیکران دشت ها را درنوردیده
    می رسد آهنگشان از مرز خاموشی
    ساقه های نور می رویند در تالاب تاریکی
    رنگ می بازد شب جادو
    گم شده آیینه در دود فراموشی
    در پس
    گردونه خورشید گردی می رود بالا ز خاکستر
    و صدای حوریان و مو پریشان ها می آمیزد
    با غبار آبی گلهای نیلوفر
    باز شد درهای بیداری
    پای درها لحظه وحشت فرو لغزید
    سایه تردید در مرز شب جادو گسست از هم
    روزن رویا بخار نور را نوشید



    شب هم آهنگی
    لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد
    پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده
    انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
    به
    سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
    بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست
    دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید
    لبخند می زنی رشته رمز می لرزد
    می نگری رسایی چهره ات حیران می کند
    بیا با جاده پیوستگی برویم
    خزندگان درخوابند دروازه ابدیت
    باز است آفتابی شویم
    چشمان را بسپاریم که مهتاب آِنایی فرود آمد
    لبان را گم کنیم که صدا نابهنگام است
    در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد
    باد می شکند شب راکد می ماند جنگل از تپش می افتد
    جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت
    می رود




    شب آرامی بود
    می روم در ایوان،
    تا بپرسم از خود
    زندگی یعنی چه؟
    مادرم سینی چایی در دست
    گل لبخندی چید ،
    هدیه اش داد به من
    خواهرم تکه نانی آورد ،
    آمد آنجا
    لب پاشویه نشست
    پدرم دفتر شعری آورد، ت
    کيه بر پشتی داد
    شعر زیبایی خواند ،
    و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
    :با خودم می گفتم
    زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
    زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
    رود دنیا جاریست
    زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
    وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
    دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ !!!هیچ

    زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
    شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
    شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
    زندگی درک همین اکنون است
    زندگی شوق رسیدن به همان
    فردایی است، که نخواهد آمد
    تو نه در دیروزی،
    و نه در فردایی
    ظرف امروز، پر از بودن توست
    شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
    آخرین فرصت همراهی با، امید است
    زندگی یاد غریبی است
    که در سینه خاک
    به جا می ماند

    زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
    زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
    زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
    زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
    زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
    زندگی، فهم نفهمیدن هاست
    زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
    تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
    آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
    فرصت بازی این پنجره را دریابیم
    در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
    پرده از ساحت دل برگیریم
    رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
    زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
    وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
    زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
    چای مادر، که مرا گرم نمود
    نان خواهر، که به ماهی ها داد
    زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
    زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
    زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
    لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
    من دلم می خواهد
    قدر این خاطره را دریابیم
    .


    فراترمی تازی همزاد عصیان
    به شکار ستاره ها رهسپاری
    دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار
    اینجا که منهستم
    آسمان خوشه کهکشان کی آویزد
    کو چشمی
    آرزومند ؟
    با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی
    و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب
    و اینجا افسانه نمی گویم
    نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد
    بیداری ات را جادو می زند
    سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
    و قصه نمی پردازم
    در باغستان من
    شاخه بارورم خم می شود
    بی نیازی دست ها پاسخ می دهد
    در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد
    در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست
    در سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی
    من شکفتن ها را می شنوم
    و جویبار از آن سوی زمان می گذرد
    تو در راهی
    من رسیدهام
    اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل
    میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ


    موج نوازشی ای گرداب
    کوهساران مرا پر کن ای طنین فراموشی
    نفرین به زیبایی آب تاریک خروشان که هست مرا
    فرو پیچد و برد
    تو ناگهان زیبا هستی اندامت گردابی است
    موج تو اقلیم مرا گرفت
    ترا یافتم اسمان ها را پی بردم
    ترا یافتم درها را گشودم شاخه ها را خواندم
    افتاده باد آن برگ که به آهنگ وزش هایت نلرزد
    مژگان تو لرزید رویا درهم شد
    تپیدی : شیره گل بگردش آمد
    بیدار شدی : جهان سر بر داشت جوی از جا جهید
    براه افتادی : سیم
    جاده غرق نوا شد
    در کف تست رشته دگرگونی
    از بیم زیبایی می گریزم و چه بیهوده : فضا را گرفتهای
    یادت جهان را پر غم می کند و فراموشی کیمیاست
    در غم گداختم ای بزرگ ای تابان
    سر بر زن شب زیست را در هم ریز ستاره دیگر خاک
    جلوه ای ای برون از دید
    از بیکران تو می ترسم ای
    دوست موج نوازشی
     
    Tara_626 از این پست تشکر کرده است.