1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعارسعدی

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 15, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی
    دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

    ملامتگوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد

    در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی


    به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
    تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی


    چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید

    مرا در رویت از حیرت فروبستهست گویایی
    تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی
    که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی


    تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی
    تو خواب آلودهای بر چشم بیداران نبخشایی



    گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی
    مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی
    دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن

    که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی
    گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد

    چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی
    تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش

    مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
    قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
    مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرهایی


    شعر عاشقانه از سعدی شیرازی
    بکن چندان که خواهی جور بر من
    که دستت بر نمی‌دارم ز دامن

    چنان مرغ دلم را صید کردیکه بازش دل نمی‌خواهد نشیمن
    اگر دانی که در زنجیر زلفت

    گرفتارست در پایش میفکن

    شمع این مسئله را برهمه کس روشن کرد
    که توان تا به سحر گریه بی شیون کرد
    شعرهای عاشقانه از سعدی شیرازی
    تو را نادیدن ما غم نباشد

    که در خیلت به از ما کم نباش
    من از دست تو در عالم نهم روی
    ولیکن چون تو در عالم نباشد
    عجب گر در چمن برپای خیزی
    که سرو راست پیشت خم نباشد
    مبادا در جهان دلتنگ رویی
    که رویت بیند و خرم نباشد
    من اول روز دانستم که این عهد
    که با من میکنی محکم نباشد
    که دانستم که هرگز سازگاری
    پری را با بنی آدم نباشد
    مکن یارا دلم مجروح مگذار
    که هیچم در جهان مرهم نباشد
    بیا تا جان شیرین در تو ریزم
    که بخل و دوستی با هم نباشد
    نخواهم بی تو یک دم زندگانی
    که طیب عیش بی همدم نباشد
    نظر گویند سعدی با که داری
    که غم با یار گفتن غم نباشد
    حدیث دوست با دشمن نگویی
    که هرگز مدعی محرم نباشد



    هر درد را که بینی درمان و چارهای هست--
    ---درمان درد سعدی با دوست سازگاری


    نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
    [​IMG]
    هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
    به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
    شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
    حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
    دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
    مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
    که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
    من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
    که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
    بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
    که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
    مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
    که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
    به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
    که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
    مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
    سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم




    از هر چه می‌رود ... سخن دوست ... خوشتر است
    پیغام آشنا ... نفس روح پرور است
    هرگز ... وجود حاضر غایب ... شنیده‌ای؟
    من در میان جمع و ... دلم ... جای دیگر است

    شاهد ... که در میان ... نبود ... شمع ... گو ... بمیر
    چون هست ... اگر ... چراغ ... نباشد ... منور است
    ابنای روزگار ... به صحرا روند و ... باغ
    صحرا و باغ زنده دلان ... کوی دلبر است
    جان می‌روم ... که در ... قدم اندازمش ... ز شوق
    درمانده‌ام ... هنوز ... که نزلی... محقر است
    کاش آن ... به خشم رفته ما ... آشتی کنان
    بازآمدی ... که دیده مشتاق ... بر در است
    جانا... دلم ... چو عود ... بر آتش ... بسوختی
    وین دم ... که می‌زنم ... ز غمت ... دود مجمر است
    شب‌های بی توام ... شب گورست ... در خیال
    ور ...بی تو ... بامداد ... کنم ... روز محشر است
    گیسوت ... عنبرینه گردن ... تمام ... بود
    معشوق خوبروی ... چه محتاج زیور است؟
    سعدی ... خیال بیهده ... بستی ... امید وصل
    هجرت... بکشت و ... وصل ... هنوزت ... مصور است!
    زنهار ... از این ... امید درازت ... که در ... دل است
    هیهات... از این ... خیال محالت ... که در سر است​



    هزار جهد بکردم... که سر عشق ... بپوشم
    نبود بر سر آتش ... میسرم ... که نجوشم
    به هوش بودم از اول... که دل به کس ... نسپارم
    شمایل تو بدیدم ... نه صبر ماند و ... نه هوشم
    حکایتی ز دهانت ... به گوش جان من آمد
    دگر نصیحت مردم ... حکایتیست... به گوشم
    مگر ... تو روی ... بپوشی و فتنه ... بازنشانی
    که من قرار ندارم... که دیده از تو ... بپوشم
    من رمیده دل آن به... که در سماع ... نیایم
    که گر به پای درآیم... به دربرند ... به دوشم
    بیا به صلح من امروز ... در کنار من امشب
    که دیده خواب نکردست ... از انتظار تو ... دوشم
    مرا به هیچ ... بدادی و من هنوز ... بر آنم
    که از وجود تو مویی ... به عالمی ... نفروشم
    به زخم خورده ... حکایت کنم ... ز دست جراحت
    که تندرست ... ملامت کند ... چو من ... بخروشم
    مرا مگوی... که سعدی ... طریق عشق ... رها کن
    سخن ... چه فایده گفتن ... چو پند ... می‌ننیوشم
    به راه بادیه رفتن ... به از ... نشستن باطل
    که گر ... مراد نیابم ... به قدر وسع ... بکوشم



    [​IMG]
    تن آدمی ... شریف است ... به جان آدمیت
    نه همین ... لباس زیباست ... نشان آدمیت
    اگر آدمی ... به چشم است و دهان و گوش و بینی
    چه ... میان نقش دیوار و میان آدمیت؟
    خور و خواب و خشم و شهوت... شغب است و جهل و ظلمت
    حیوان ... خبر ندارد ... ز جهان آدمیت
    به حقیقت ... آدمی باش ... وگرنه ... مرغ ... باشد
    که همی ... سخن ... بگوید ... به زبان آدمیت
    مگر آدمی ... نبودی ... که اسیر دیو ماندی؟
    که فرشته ... ره ندارد ... به مقام آدمیت
    اگر این ... درنده خویی ... ز طبیعتت ... بمیرد
    همه عمر ... زنده باشی ... به روان آدمیت
    رسد آدمی ... به جایی ... که بجز ... خدا ... نبیند
    بنگر ... که تا چه حد است ... مکان آدمیت
    طیران مرغ ... دیدی ... تو ... ز پای بند شهوت
    به در آی ... تا ... ببینی ... طیران آدمیت
    نه ... بیان فضل ... کردم ... که نصیحت تو گفتم
    هم از آدمی ... شنیدیم ... بیان آدمیت
     
    ILMAH_68 و میلاد 1 از این پست تشکر کرده اند.