1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعارزیبا

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 15, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    لب آبي گيوه ها را کندم و نشستم
    پاها در آب : من چه سبزم امروز
    و چه اندازه تنم هوشيار است !
    نکند اندوهي ، سر رسد از پس کوه ...
    سايه ها مي دانند، که چه تابستاني است
    سايه هايي بي لک، گوشه اي روشن و پاک
    کودکان احساس ! جاي بازي اين جاست
    زندگي خالي نيست :


    مهرباني هست ،
    سيب هست ،
    ايمان هست


    آري تا شقايق هست ، زندگي بايد کرد...
    "سهراب سپهري"

    [​IMG]


    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید


    " دلم گرفته است
    همانند یک شی که در دام حبابیست
    به گمانم دلم هوایش بارانیست
    قصد بارش تمام وجودم را احاطه کرده است
    کافیست چشم بر هم نهم
    تا قطرات اشک راه باز کنند
    دلم تنگ دلیست که گرانبها ترین است میان داشته هایم
    خدایم نگهدارت باشد

    [​IMG]
    بهای سنگینی دادم،

    تا فهمیدم
    کسی که قصد ماندن ندارد را
    باید راهی کرد...
    [​IMG]
    شب ها خوابم نمی برد…


    از درد ضربات شلاق خاطراتت روی قلبـــــم

    بی انصاف…

    محکم زدی ،

    جایش مانده است…

    [​IMG]
    خطش را عوض کرد
    من ماندم ودوستت دارم هایی که
    هرگز تحویل داده نشد...
    [​IMG]
    عشـــق تو

    شـــوخی زیبــایی بود که خدا با مــن کرد…!

    زیبــا بود

    امــا

    شــوخی بود….!!

    چه خوشبختست
    خفاشی
    که برسقف زندگی میکند...
    به گمانم دنیا
    وارونه اش
    قشنگتر باشد!!!

    [​IMG]

    حکایت رفاقت،حکایت سنگهای کنار ساحله.
    اول یکی یکی جمشون میکنی تو بغلت،
    بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی تو دریا.
    اما بعضی وقتا یه سنگای قیمتی گیرت میاد
    که هیچوقت نمی تونی پرتشون کنی...

    [​IMG]

    [​IMG]

    جای خالیت...
    مثل کفش های سیندرلا،
    اندازه هیچکدام از مردم شهر نشد!!!
    حتی به زور...!

    [​IMG]

    گاهی تصور میکنم سکوت نیز
    چه آرام فریاد می زند
    ای سکوت خفته ی من
    فریادت
    به گوشهای بیدار خواهد رسید
    پس نا امید مباش و
    آرام
    فریاد بزن...
    آرام فریاد بزن...

    [​IMG]
    نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
    مثل آسمانی که امشب می بارد....
    و اینک باران
    بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
    و چشمانم را نوازش می دهد
    تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

    [​IMG]


    ماه ها رفتند
    و حال روز شمارند
    تا پرواز چیزی نمانده است
    و من آن ترس
    آن استرس
    آن ناباوری
    که هر زائری دارد
    در خود احساس می کنم
    ترسم از این است که باز بمانم
    استرسم از این است که زائر لایقی نباشم
    ناباوریم از این است که مرا پذیرفتی
    دارم با دل سیاه
    به سویت می آیم
    تا آن دل بی قرارم را زلال کنم
    خوشحالم
    خوشحالم که مرا به خانه ات
    به سرزمین مقدست
    به شهر نورانی رسولت
    فرا خواندی
    اشک شوق می ریزم
    که مرا پذیرفتی
    و من باید
    از این فرصت استفاده کنم
    می خواهم همه را آنجا دعا کنم
    مادرم را
    پدرم را
    یتیمان را
    مسکینان را
    زلزله زدگان را
    عاشقان را
    دوستانم را
    آن دوستانم که برام عزیز اند
    آن دوستانم که از من طلب دعا کردند
    آن دوستانی که فراموشم کردند
    اما هنوزم در دلم هستند
    اگر خدا بخواهد
    که تا اینجا خواسته است
    می روم و بر می گردم
    با دل سیاه و پر از گناه می روم
    با دلی پاک و زلال
    مثل یک طفل شیر خوار



    بر می گردم
     
    ILMAH_68 از این پست تشکر کرده است.