1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اشعارزیبا

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 11, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    در میان من و تو فاصله هاست

    گاه می اندیشم

    می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

    تو توانایی بخشش داری

    دستهای تو توانایی آن را دارد

    که مرا زندگانی بخشد

    چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

    و تو چون مصرع شعری زیبا

    سطر برجسته ای از زندگی من هستی

    دفتر عمر مرا با وجود تو

    شکوهی دیگر

    رونقی دیگر هست

    می توانی تو به من زندگانی بخشی

    یا بگیری از من آنچه را می بخشی

    من به بی سامانی ، باد را می مانم

    من به سرگردانی ، ابر را می مانم

    من به آراسته گی خندیدم

    منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

    سنگ طفلی اما

    خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

    قصه ی بی سر و سامانی من

    باد با برگ درختان می گفت

    باد با من می گفت :

    " چه تهی دستی مرد ! "

    ابر باور می کرد

    من در آئینه رُخ خود دیدم

    و به تو حق دادم

    آه ... می بینم ، میبینم

    تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

    من به اندازه زیبایی تو غمگینم

    چه امید عبثی

    من چه دارم که تو را در خور ؟!

    هیچ !

    من چه دارم که سزاوار تو ؟!

    هیچ !

    تو همه هستی من

    هستی من

    تو همه زندگی من هستی

    تو چه داری ؟! .... همه چیز

    تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

    بی تو در می یابم

    چون چناران کهن

    از درون تلخی واریزم را

    کاهش جان من ، این شعر من است

    آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

    راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

    باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

    نه .... دریغا ، هرگز

    کاشکی شعر مرا می خواندی !!!
    من خسته ترین واژه ی ملموس غروبم,کاش در این فرصت سبز یک نفر درد مرا می فهمید...........


    در کارگه کوزه گری رفتم دوش
    دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
    ناگه یکی کوزه برآورد خروش
    کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش
    از کوزه گری کوزه خریدم باری
    آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
    شاهی بودم که جام زرینم بود
    اکنون شده ام کوزه هر خماری
    در کارگه کوزه گری کردم رای
    در پایه چرح دیدم استاد به پای
    می کرد سبو کوزه را دسته وسر
    از کله پادشاه واز دست گدای
    این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
    در بند سر زلف نگاری بوده است
    این دسته که بر گردن او می بینی
    دستی است که بر گردن یاری بوده است
    تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
    در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم
    در ده قدح باده از پیش که ما
    در کارگه کوزه گران کوزه شویم


    یک شب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم .
    چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم!
    همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود
    ""همه ی آن ورق حسرت دیدار تو بود""


    تو باور نکن اما من عاشقم
    به یادم هست آن سوز زمستان را عزیزا...
    که چون خورشید بر یخبسته جان من دمیدی.
    بیادم هست آن پاییز غمزا را که....
    ... تنها بودم و تنها ، تو اما ناگهان از راه رسیدی ...
    ...کبوتر وار از این شاخه به آن شاخه پریدی.
    مقصد، از مقصود ماهم دور تر
    راه ناهموار بود و همسفر ناجورتر
    در نهایت ،بی نهایت خفته بود
    دل مردد بود ،و هم آشفته بود
    آسمان تاریکتر هر لحظه شد
    گفتگوها از جنس باران شد
    جز جدایی چاره ایی بهتر نبود...؟؟؟
    یا لحظه ایی شیرینتر از آخر نبود...؟..


    در میان من و تو فاصله هاست
    گاه می اندیشم
    می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
    تو توانایی بخشش داری
    دستهای تو توانایی آن را دارد
    که مرا زندگانی بخشد
    چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
    و تو چون مصرع شعری زیبا
    سطر برجسته ای از زندگی من هستی
    دفتر عمر مرا با وجود تو
    شکوهی دیگر
    رونقی دیگر هست
    می توانی تو به من زندگانی بخشی
    یا بگیری از من آنچه را می بخشی
    من به بی سامانی ، باد را می مانم
    من به سرگردانی ، ابر را می مانم
    من به آراسته گی خندیدم
    منه ژولیده به آراسته گی خندیدم
    سنگ طفلی اما
    خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت
    قصه ی بی سر و سامانی من
    باد با برگ درختان می گفت
    باد با من می گفت :
    " چه تهی دستی مرد ! "
    ابر باور می کرد
    من در آئینه رُخ خود دیدم
    و به تو حق دادم
    آه ... می بینم ، میبینم
    تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
    من به اندازه زیبایی تو غمگینم
    چه امید عبثی
    من چه دارم که تو را در خور ؟!
    هیچ !
    من چه دارم که سزاوار تو ؟!
    هیچ !
    تو همه هستی من
    هستی من
    تو همه زندگی من هستی
    تو چه داری ؟! .... همه چیز
    تو چه کم داری ؟! ...هیچ !
    بی تو در می یابم
    چون چناران کهن
    از درون تلخی واریزم را
    کاهش جان من ، این شعر من است
    آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی
    راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!
    باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
    نه .... دریغا ، هرگز
    کاشکی شعر مرا می خواندی !!!


    خواب خواب خواب
    او غنوده است
    روی ماسه های گرم
    زیر نور تند آفتاب
    از میان پلک های نیمه باز
    خسته دل نگاه می کند
    جویبار گیسوان خیس من
    روی سینه اش روان شده
    بوی بومی تنش
    در تنم وزان شده
    خسته دل نگاه می کند
    آسمان به روی صورتش خمیده است
    دست او میان ماسه های داغ
    با شکسته دانه هایی از صدف
    یک خط سپید بی نشان کشیده است
    دوست دارمش...
    مثل دانه ای که نور را
    مثل مزرعی که باد را
    مثل زورقی که موج را
    یا پرنده ای که اوج را
    دوست دارمش...
    از میان پلک های نیمه باز
    خسته دل نگاه می کنم
    کاش با همین سکوت و با همین صفا
    در میان بازوان من
    خاک می شدی
    با همین سکوت و با همین صفا...
    در میان بازوان من
    زیر سایبان گیسوان من
    لحظه ای که می مکد لبان تو
    سرزمین تشنه ی تن جوان من
    چون لطیف بارشی
    یا مه نوازشی
    کاش خاک می شدی...
    کاش خاک می شدی...
    تا دگر تنی
    در هجوم روزهای دور
    از تن تو رنگ و بو نمی گرفت
    با تن تو خو نمی گرفت
    تا دگر زنی
    در نشیب سینه ات نمی غنود
    سوی خانه ات نمی غنود
    نغمه ی دل تو را نمی شنود
    از میان پلک های نیمه باز
    خسته دل نگاه می کنم
    مثل موج ها تو از کنار من
    دور می شوی...
    باز دور می شوی...
    روی خط سربی افق
    یک شیار نور میشوی
    با چه می توان
    عشق را به بند جاودان کشید؟
    با کدام بوسه با کدام لب؟
    در کدام لحظه در کدام شب؟
    مثل من که نیست می شوم...
    مثل روزها...
    مثل فصل ها...
    مثل آشیانه ها...
    مثل برف روی بام خانه ها...
    او هم عاقبت
    در میان سایه ها غبار می شود
    مثل عکس کهنه ای
    تار تار تار می شود
    با کدام بال می توان
    از زوال روزها و سوزها گریخت!
    با کدام اشک می توان
    پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟
    با کدام دست می توان
    عشق را به بند جاودان کشید؟
    با کدام دست؟...
    خواب خواب خواب
    او غنوده است
    روی ماسه های گرم
    زیر نور تند آفتاب...


    ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

    نيست ياري كه مرا ياد كند

    ديده ام خيره به ره ماند و نداد

    نامه اي تا دل من شاد كند


    خود ندانم چه خطائي كردم

    كه ز من رشته الفت بگسست

    در دلش جائي اگر بود مرا

    پس چرا ديده ز ديدارم بست


    هر كجا مي نگرم، باز هم اوست

    كه بچشمان ترم خيره شده

    درد عشقست كه با حسرت و سوز

    بر دل پر شررم چيره شده


    گفتم از ديده چو دورش سازم

    بي گمان زودتر از دل برود

    مرگ بايد كه مرا دريابد

    ورنه درديست كه مشكل برود



    مي كشندم چو در آغوش به مهر

    پرسم از خود كه چه شد آغوشش

    چه شد آن آتش سوزنده كه بود

    شعله ور در نفس خاموشش


    شعر گفتم كه ز دل بردارم

    بار سنگين غم عشقش را

    شعر خود جلوه ئي از رويش شد

    با كه گويم ستم عشقش را


    مادر، اين شانه ز مويم بردار

    سرمه را پاك كن از چشمانم

    بكن اين پيرهنم را از تن

    زندگي نيست بجز زندانم


    تا دو چشمش به رخم حيران نيست

    به چكار آيدم اين زيبائي

    بشكن اين آينه را اي مادر

    حاصلم چيست ز خود آرائي


    در ببنديد و بگوئيد كه من

    جز او از همه كس بگسستم

    كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

    فاش گوئيد كه عاشق هستم


    قاصدي آمد اگر از ره دور

    زود پرسيد كه پيغام از كيست

    گر از او نيست، بگوئيد آن زن

    ديرگاهيست، در اين منزل نيست

    خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

    ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

    خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

    لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

    یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

    یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

    تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

    هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

    خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

    نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

    نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

    از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

    نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

    تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

    تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

    تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

    خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

    طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه

    خداحافظ...



    خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

    خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

    خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

    به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

    اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

    نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

    خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

    بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

    خداحافظ همین حالا



    شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی
    تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم
    تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
    پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
    تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید
    با حسرت جدا كردم
    و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم
    گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
    و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
    تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
    همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
    حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس
    غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
    نمی دانم چرا ؟
    نمی دانم چرا ؟ شاید خطا كردم
    و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
    نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،
    نمی دانم چرا ؟
    شاید به رسم و عادت پروانگی مان
    باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
     
    Sonya از این پست تشکر کرده است.
  2. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493
    قشنگ بود :20
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  3. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    خواهش میشه