1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

احضار ارواح

شروع موضوع توسط Admin ‏Dec 26, 2011 در انجمن داستان و رمان

  1. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,511
    24,619
    62,770
    همه توجه ام رو کرده بودم توی تابلو و اصلا توجهی به اطرافم نداشتم .

    ی مرتبه ی دستی اومد روی شونم . از ترس جیغ زدم .

    صدای نرم و لطیف استاد و شنیدم . گفت : چی شده حسین جان . ترسیدی !!!!

    گفتم : نه ولی ی خورده وحشت کردم .

    استاد خنده ای کرد و گفت آرام باش جانم .

    این کاره اعصاب قوی می خواد .

    دوباره خودم ولو کردم روی مبل .

    استاد گفت نمی خوای با دوستان آشنا بشی .

    گفتم : کجا هستن . گفت : این قده ترسیدی که چشماتم نمی بینه .

    و اشاره به اون سمت سالن کرد .

    نگاه کردم . دیدم دو نفر که چهرشون به مردا می خورد وایستادن و دارن بر و بر منو نگاه

    می کنن .

    از نگاهشون ترس ورم داشت .

    پشت سر اونا ننه پیرزن ایستاده بود . اونو که دیدم خودم پروندم توی بغل استاد .

    استاد دستی به سرو گوشم کشید و گفت : حسین آقا مگه روح دیدی .

    از روی ترس و با زبون که به تپ تپه افتاد بود گفتم :

    استاد اون پیرزنه کیه ؟

    استاد با تعجب گفت : کدوم پیرزن . پسر پاک توهم زدی !!!

    با انگشتم ننه رو نشون دادم . ولی استاد گویی که اونو نمی دید گفت :

    کجاست ؟ من که غیر از تنتاویل و استانویل کسی رو نمی بینم .

    دستم و گرفت به نزدیکی دوستاش برد .

    نزدیک که شدیم . دیگه خودمم ننه رو ندیدم . و ترسم بیشتر شد .

    استاد دوستانش و معرفی کرد و من به جهت احترام دستم و بردم جلو که باهاشون

    دست بدم .

    اما انگار که اونا متوجه نباشند . دستشون جلو نیاوردند .

    متوجه استاد شدم که با نگاه بهشون گفت : دست بدین .

    اول تنتاویل دستشو جلو آورد . به دستش دستکش مشکی بود . دستشو فشردم .

    احساس خیلی بدی بهم دست داد . گویی ی مشت استخون و دارم لمس می کنم .

    دستم سریع ار دست تنتاویل بیرون آوردم .

    و به طرف استانویل گرفتم . این دفعه استانویل بود که دست من و فشرد .

    وای خدای من داشتم قبض روح می شدم .

    حس عجیبی توی وجودم ریخته بود . که قابل توصیف نبود .

    استانویل دستم ول کرد و به استاد گفت : خوبه استاد مدیوم خوبیه !

    من که نمی فهمیدم چی میگه !

    استاد بغلم کرد و گفت : نترس حسین جان .

    هنوز کارمون شروع نشده .

    با اشاره استاد تنتاویل و استانویل کنار هم روی ی مبل نشستند .

    من و استاد هم مبل دیگه ایی رو انتخاب کردیم و نشستیم .

    استاد گفت : من میرم چایی بیارم . گفتم : استاد ببخشید .

    منم همراهتون میام آشپزخونه رو ببینم .

    از لبخندی که روی لبای استاد نقش شد . فهمیدم که به ترس من واقفه .

    باهم به آشپزخونه رفتیم و استاد دوتا چایی ریخت .

    گفتم : استاد واسه دوستانتون چایی نمی ریزید .

    استاد گفت : نه عزیزم اونا قبلا خوردند .

    باهم به سالن اومدیم و نشستیم و چای رو خوردیم .

    من یکسر نگاهم به اون دونفر بود . چهرهای عجیبی داشتند .

    سفید و استخوانی !

    با لباسهای کاملا مشکی .

    نیم ساعتی بین ما سکوت بود تا اینکه استاد گفت : بچه ها بریم زیر زمین وقتش .

    من که از ترس نزدیک بود روح از بدنم جدا بشه گفتم :

    استاد چرا زیرزمین . همینجا نمیشه ؟!

    استاد خنده ای کرد و گفت : نه عزیزم باید جای مخصوص به خودش و داشته باشیم .

    همگی بلند شدیم و به طرف درب زیرزمین که پشت ساختمان بود حرکت کردیم .

    استاد جلو بودو من پشت سرش و تتنتاویل و استانویل پشت سر من می آمدند .

    از درب ساختمان بیرون اومدیم . ناگهان من دوباره چشمم به ننه پیرزن که دورتر از

    ساختمان ایستاده بود افتاد

    خودم به استاد چسپوندم و نگاهم و از ننه برداشتم .

    به پشت ساختمان رسیدیم چند پله رو رفتیم پایین درب زیرزمین نمایان شد .

    زیرزمین درب چوبی قدیمی داشت که اشکال عجیب و غریبی روش حکاکی شده بود .

    استاد با کلیدی که همراهش داشت درو باز کرد و وهمگی وارد زیرزمین شدیم .

    بوی نم و رطوبت زیرزمین مشامم و آزار می داد .

    استاد کلید لامپ زیرزمین و زد . نور قرمز عجیبی راهروی زیر زمین رو فرا گرفت .

    ار ترس داشتم قبض روح می شدم .

    اینجا هم دیوارها با پارچه مشکی پوشنده شده بود .

    در گنجه های دو طرف راهرو اسکلت های آدمایی که معلوم نبود چند ساله

    مردند .خودنمایی می کردند .

    در بعضی از گنجه ها هم فقط جمجمه انسان بود .

    من سرمو از ترس پایین انداختم و دنبال استاد می رفتم .

    تا به ی اطاق رسیدیم . و استاد با دست در و هل دادو بازش کرد.

    بوی گهنگی و رطوبت به اوج خودش رسیده بود .

    دیوارهای اطاق با پارچه مشکی سر تا سر پوشانده شده بود .

    ی میز قدیمی گرد مانند وسط اطاق خود نمایی می کرد .

    چند صندلی گهنه نیز دور میز قرار داشت .

    با اشاره استاد دور میز نشستیم .

    نور قرمز لامپ مستقیما روی میز می تابید .

    دستهامونو با اشاره استاد روی میز گذاشتیم .

    استاد با چند صدای عجیب و نفس های موکد به حالت خلسه رفت .

    ناگهان میز شروع کرد به حرکت کردن و چرخیدن .

    استاد لحظه به لحظه خلسه اش عمیق تر می شد .

    و میز هر لحظه حرکتش تندتر .

    از دهان استاد مواد ی شبیه کف خارج می شد . و با خروج این مواد در پشت سرش هاله

    سفید رنگی نمایان می شد .

    ترس دیگه توی وجودم به نهایت رسیده بود .

    استاد حالت عجیبی داشت . و مواد سفید رنگ که بعدا فهمیدم اسمشون اسپریتیزم است .

    از دهانش خارج می شد . هاله پررنگ تر می شد و با چشمان خودم دیدم که یک صورت

    ظاهر شد .

    و کم کم تمام بدنش شکل گرفت . از ترس جیغ زدم و بیهوش روی میز افتادم .

    وقتی که به هوش اومدم دیدم که اطاق کاملا روشن است و از سر استاد بشدت خون

    جاری است .

    با چشم سوال کردم چی شده تنتاویل گفت با جیغ شما روح احضار شده خشمگین شد و

    اگر استاد خودش و روی شما نمی انداخت معلوم نبود چه به سرتان می آمد .

    و بدینوسیله استاد جلوی ضربه روح خشمگین و گرفت و با ضربه روح سرش مجروح شده .

    استاد مقداری از کف روی میز را روی زخمش گذاشت .

    پس از چند دقیقه ای خون بند آمدو استاد حالش بهتر شد .

    و بدین سان من شاهد اتفاقی عجیب در احضار ارواح بودم .

    که تا سالهای سال این خاطره را بیاد داشتم .

    اگرچه استاد رمز و رموزی کار را به من آموخت .

    ولی با تجربه تلخی که داشتم هرگز بر این مقام نشدم تا به احضار ارواح بپردازم .

    ولی من با چشم برزخی ام که باز شده بود .

    در اون روز به دفعات روح ننه پیرزن را دیدم . که چشمان دیگران نتوانسته بود . آن روح

    مهربان را ببیند .

    واین سرگذشتی عجیب و ترسناک بود که برمن گذشته بود .

    خدایا ما بندگانت کوچکتر از آنیم که به حقایق ماورائ الطبیعه دست یابیم .

    ما را توانی ده تا بندگیت را ساز کنیم

    والسلام

    .........................................................................................................

    تقدیم با عشق به معتقدان روح و زندگی جاوید
     
    مهربون از این پست تشکر کرده است.
  2. مهربون

    مهربون تخریبگر!! امید وارم امیدوار...

    3,500
    6,508
    2,380
    عالی بود . ولی ظاهرا یه جاهایی هم اغراق .چون که خلاصه....