1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

آواهای شبانه

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Jan 29, 2014 در انجمن نمایشنامه و فیلمنامه

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    تاتر با اندکی سرو صدا و شلوغی اغاز میشود؛ معلمی از تمام کسانی که دارند رد میشوند خیلی عاجزانه خواهش می کند که بایستند و به درس او گوش کنند، بعضی ها می ایستند و بعضی هم که البته رد می شوند به هر حال معلم به کارش ادامه می دهد، وقتی جمعیت به اندازه کافی شد. شروع به درس دادن می کند.آب و روغنش دوست دارم اینجا بیشتر بشه یعنی شلوف بازیش بیشتر شه که ملت توجهشون حلب شه ولی فعلا ایده ندارم؛ ایده بدی ممنون می شم.




    معلم –" امروز میخوام یکی از شگفت آورترین بحث های ریاضی را به شما درس بدهم؛ درس امروز ازآن درسهایی است که در هر لحظه ای می تواند نگرش شما را نسبت به کل عالم هستی عوض کند "

    صحنه گردان ها با فرقون سه نفر را به نوبت وارد صحنه می کنند و وسط صحنه از فرقون بیرون می اندازند. ( فرقون با قاف است یا با غین؟)

    آنها وسط صحنه می نشینند و به درس گوش می دهند. معلم از این که مخاطب پیدا کرده بسیار خوشحال می شود و با اشتیاق رو به آنها درس می دهد. سه نفر تازه وارد را به ترتیب الف، ب و ج می نامیم؛ که هر سه به طور واضحی سردشان است.

    معلم -" شما یک مجموعه را تصور کنید، مثلا مجموعه اعداد 2 تا 5، چرا از اعداد مثال بزنم که فکر کنید ریاضی شد و خیلی سخت است، شما مجموعه ای از سه تا سیب را تصور کنید، به راحتی می توانید بگویید که این مجموعه چند تا عضو دارد؛ اگر به شما مجموعه ای دیگر از سه تا پرتقال بدهم باز هم دانستن این که این مجموعه چند تا عضو دارد راحت است؛ به راحتی هم می توانید بگویید که تعداد اعضای مجموعه سیب ها با پرتقال ها یکی است؛ حتی اگر ریاضی هم بلد نباشید واضح است که می آیید جلوی روی هر سیب یک پرتقال می گذارید، و می گویید بفرما چون به ازای هر سیب یک پرتقال داریم پس تعداد اعضای این دو مجموعه با هم یکی است. این کار دقیقا یعنی تعریف یک تابع یک به یک و پوشا از مجموعه سیب ها به پرتقال ها! حالا می رویم سراع اعداد..... آقا شما حواست هست؟ گوش کن....."

    معلم غرق در لذت و شعفی بی پایان است،

    معلم –" تعداد اعداد حقیقی بین 1 تا 2 چند تا است؟ واقعا نمی دانیم فقط می گوییم بی نهایت تا! یعنی غیر قابل شمارش..... تعداد اعداد حقیقی بین 1 تا 10 چند تاست؟ اون رو هم نمی توانیم بشماریم یعنی بی نهایت تا است.... مطلب شگفت آوری که می خواهم بگویم این جاست،... در ریاضیات ما میتوانیم بین این دو مجموعه تابعی یک به یک و پوشا پیدا کنیم یعنی تعداد اعضای این دو مجموعه با هم یکی است....علارغم این که مثلا عدد پنج در مجموعه دوم هست ولی در اولی نیست....ببینید چطور ریاضات می تواند واضحات رو هم زیر سوال ببره...."

    الف –" ببخشید استاد...."

    معلم با اشتاق منتظر سوال است

    معلم –" بله!"

    الف-" این قسمت تو امتحان می آید؟"

    معلم –" بله"

    الف-" چند نمره داره؟"

    معلم –" دو نمره!"

    الف رو به ب و ج –" خدا رو شکر؛ جای نگرانی نیست"

    معلم نگاه خشم آلودی می اندازد و درس را ادامه می دهد

    معلم - " حالا می خوام چنین بحثی را در مورد انواع مجموعه ها ادامه بدهم...مثلا...."

    الف و ب و ج در این اثنا درس کتاب هایشان را در وسط جمع می کنند و آتش می زنند شاید که گرم شوند.

    معلم هنوز متوجه سوختن کتاب ها نیست؛ اول متوجه بوی سوختنی میشود و بعد سوختن کتاب ها.

    معلم –" خجالت بکشید، این چه کاریه؟"

    ب-" چی کار کنیم استاد؟ خیلی سرده!"

    معلم –" سرد هست که هست، دلیل نمی شه! شما فکر می کنید انیشتن چه جوری درس خوانده، دکتر ماندگار زیر نور چراغ برق درس می خوانده، اون وقت شما ها....، حجالت آوره... "

    با زحمت سعی می کند، آتش کتاب ها را خاموش کند.

    معلم نصیحت می کند –" ببنید، هیچ وقت کتاب نسوزانید....کتاب مقدسه.... اونقدر قداست داره که حتی خدا برای ما معجزه اش را در یک کتاب قرار داده...."

    ج با خاکسترهای کتاب ها ور میرود، ب دستهایش را به هم می مالد، معلم دوباره به سمت تخته میرود؛ ج سیگاری را از جیبش بیرون می آورد. و با اندک خاکستر باقی مانده از کتاب آتش می زند و بعد پکی محکم به آن می زند. سعی می کند تا می تواند دور از دید معلم باشد. کم کم الف وب هم متوجه سیگار می شوند و هر کدام سعی دارند به شکلی با آتش آن سیگار گرم شوند و یا ج را راضی کنند تا سیگارش را به آنها بدهد.

    الف به ساعتش نگاه می کند.

    الف –" استاد خسته نباشید!"

    معلم هم به ساعتش نگاه می کند؛

    معلم –" اجازه بدهید این قسمت را با یک مثال تمام کنم"

    ب-" استاد خیلی خسته تان کردیم"

    معلم علارغم میلش کم کم درس را تمام می کند و بیرون می رود

    الف و ب و ج! به سرعت از جا بلند میشوند.

    سیگار ج کم کم دارد تمام میشود.

    الف –" نامرد! خب یک پک هم بده به ما!"

    ج –" نمی خوام"

    ب –" نامرد!"

    بالا و پایین می پرند شاید گرم بشوند.

    ب –"چی کار کنیم؟ من دارم می میرم!"

    ج –" بیائین یک کم بدوییم"

    دور صحنه شروع به دویدن می کنند. بعد از دو دور دویدن به نفس نفس می افتند.

    ب –" وایسین! وایسین!"

    الف می ایستد اما ج هنوز می دود. ب نگهش می دارد تا بایستد.

    ب –" تا ابد که نمی تونیم بدوئیم....یک فکر دیگری بکنیم...."

    الف –" باید بیشتر از این لباس بپوشیم...."

    ج (در حالی که الف را مسخره می کند) –" راست می گی ها ! چطور به فکر خودم نرسیده بود....؟"

    ب (ملتمسانه) –" یک فکری کنین...."

    الف به این طرف و آن طرف نگاه می کند. از سر یکی از کسانی که اطراف صحنه ایستاده است یک کلاه برمی دارد و دور می پرخاند و از حضار پول جمع میکند. دو نفر خودی را هم در جمع میگذاریم که حتما یکی دو نفر باشند که پول بدهند.

    الف دوباره به وسط محوطه میرود. و با شوق پول ها را به ب و چ نشان می دهد. چ رو به تماشاچیان برمیگردد و تشکر می کند. در همین اثنا کارگردان وارد می شود

    کلاه را از دست آنها می قاپد.

    معلم -" شرم آوره...آقایون و خانها من از همه عذر خواهی می کنم من نمی خواستم این قسمت تو اجرا باشه، این اجرا یک تاتر خیابانی است و قرار بوده رایگان باشه.....این ها خودشون ابتکار به خرج دادن؛" دوباره دور میگردد و پول ها رو به صاحبانشان برمی گردونه، حتی با یکی دونفر که ممکنه پول رو پس نگیرند؛ چانه میزند و عذر خواهی می کند.

    کارگردان –" قرار ما این بوده؟، قرار بود اینجا این کارو بکنیم..."

    ب –" چی کار کنیم سردمونه؟ چرا یک مدل لباس دیگر واسمون در نظر نگرفتی؟"

    کارگردان –" فکر می کنین مگه من چقدر امکانات دارم؟ مگه چقدر بودجه در اختیارم بوده..."

    الف –"ما هم که اینطوری نمی تونیم، ادامه بدیم... "

    الف متفکرانه به معلم نزدیک میشود –" ایرادی داره ما پوله این اجرا رو خودمون دربیاریم...."

    کارگردان –" می خواهین چی کار کنین؟...."

    الف –" تو کاریت نباشه...من درستش می کنم؛ " کارگردان را به گوشه ای می فرستند. ب و ج را جمع می کند و در گوش آنها زمزمه می کند. الف و ب و چ پشت به هم رو به جمعیت می کنند؛ موسیقی شروع به نواختن می کند.

    سه تایی شروع به آواز خواندن می کنند و حرکات موزون انجام می دهند که کم کم دیگر خیلی موزون می شود.

    ب پارچه ای را از جیبش بیرون می آورد و بالای سرش تکان می دهد یک آوازی می خوانند که شعرش در مورد سرماست. و در اسرع وقت خواهم سرائید.

    ج کم کم از جمع خارج می شود، دوباره کلاه را از سر آن تماشاچی برمی دارد و دوباره دور می چرخاند. این بار برای گرفتن پول بیشتر چانه می زند، مثلا این مدلی....

    -" این حرکات موزون فقط اینقدر می ارزه؟....همین؟....آقا شما؟...."

    ج که پولها رو جمع کرده کم کم از مجوطه اجرا بیرون می رود. الف وب کم کم متوجه عدم حضور ج می شوند، موسیقی قطع میشود.

    الف –" کجا رفت؟"

    ب –" ای دل غافل! دیدی پول ها رو برداشت و برد...."

    الف –" ببین؛ قاطی جمعیت نیست،...."

    چ از دور دوباره وارد محوصه می شود در حالیکه شالگردنی به گردن دارد.

    ج –" بچه ها ببینید...چی خریدم!"

    الف و ب –" همه پول ها رو دادی همین رو خریدی..."

    چ ادای آنها را در می آورد –" همه پول ها رو ....فکر می کنی مثلا چقدری بود..."

    الف –" چاره ای نیست، باید بیشتر تلاش کنیم...."

    دوباره موسیقی آغاز می شود؛ و سه تایی شروع به اجرای می کنند و در اثنا اجرا سعی دارند شالگردن را به نحوی بین خودشان قسمت کنند تا سه تایی گرم شوند؛ در همین هنگام فرد دیگری(دال) از پشت به الف نزدیک می شود؛ به الف دستبند می زند.

    دال(با آرامش) –" سیاسی شعر می خونی؟.... "

    الف –" چی؟"

    ب- " که گفتی سرده؟..."

    همان لحظه ب و ج شکل شعر خواندشان را عوض می کنند و هر جا که به کلمه سرده میرسند می گویند، گرمه!

    و دال نگاهی از سر تصدیق به آنها می اندازد.

    ولی گوش الف را می پیچاند.

    ب و چ قصد دارند میانجی گری کنند.

    دال –" شما فکر نمی کنی با این همه دشمنی که ما داریم.....نباید گزک بدستشان داد؟ شما نمی فهمی؟"

    ب و ج هم نزدیک میشوند؛

    دال –" فکر نمی کنی این همه میگی سرده، سرده....کاری از پیش می ره؟"

    الف –" خب، چی کار کنم؟ چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسید... فقط همین رو می بینم"

    دال –" ساکت!.... تو داری موجودیت همه را زیر سوال می بری..."

    الف-" آی آی باشه باشه ببحشید...ببخشید..."

    دال –" دفعه آخرت باشه ها!"

    الف –" باشه! باشه!"

    دال کاغذی از جیبش بیرون می آورد

    دال –" پس این جا رو هم امضا کن"

    الف –" این چیه؟"

    دال –" می گم امضا کن"

    الف امضا می کند

    دال امضا را در جیبش می گذارد

    ب –" این چی بود؟"

    دال جواب نمی دهد.

    دال دست الف را می کشد و او را از صحنه بیرون می برد.

    ب می خواهد بیشتر سوال کند اما سرمای هوا قدرت را از او می گیرد؛ ج هم دستهایش را به می مالد. چ وب کم کم دارد گریه شان می گیرد.

    ب ( با فریاد) –" چی کار کنیم؟"

    ج –" دیگه نمی تونم فکر کنم!"

    یکی از صخنه گردانها با لباس سیاه وارد می شود، بدون این که ج متوجه باشد؛ با سرنگ در بازوی ج تزریق می کند و بعد آرام خارج می شود

    ج –" من فکر کنم کم کم دارم گرم می شم، هوا داره گرم می شه....."

    ب با تحیر به او نگاه می کند.

    ج –" اااا......قدرت خدا ببین یک هو چقدر گرم شد...."

    با لباسش خودش را باد می زند، انگار که گرمای زیاد کلافه اش کرده باشد.

    ج –" پاهام داره داغ می شه......"

    کفشهایش را از پایش درمی آورد؛ بعد جورابهایش را، ....قصد دارد بقیه لباسهایش را هم دربیاورد.

    ب –" داری چی کار می کنی دیوانه؟...."

    ج (کلافه) –"گرمه!..."

    ب –" یکی جلوی این رو بگیره...."

    صحنه گردانها و کارگردان وارد می شوند.

    کارگردان –" حدا لعنتتون کنه! که آبرو واسم نذاشتین"

    یک چیزی شبیه پاراوان؛ از این ها که تو آمپول زنی ها هست که مثلا یک دیوار باهاش درست می کنند که دید نداشته باشد. دور ج می گذارند و بعد بیرون می روند. صدای ج از داخل آن به گوش می رسد که هنوز می گوید؛ گرمه! گرمه! و لباسهایش را آن داخل درمیآورد و بیرون می اندازد.

    ب –" خوبی؟ واقعا سردت نیست"

    ج –" نه اصلا! خدا خیرشان بده!"

    ب –" ببین فکر کنم تو دیگه به لباس نیاز نداری می شه من بپوشمشون؟"

    ج سرش را ازلای پاراوان بیرون می آورد.

    ج –" دست بهشون نمیزنی ها! بده من ببینم!"

    ب لباس ها را پس می دهد

    ب –" تو که دیگه لازم نداشتی...."

    ج لباس ها را روی لبه پاراوان می گذارد.

    ب –" بد جنس!"

    ب به گریه افتاده

    ب –" حالا من چی کار کنم؟...مغزم دیگه کار نمی کنه..."

    به آسمان نگاه می کند و بعد دوباره به پاراوان. ج درون پاراون دیگر حرکت ندارد

    ب –"حوبی؟....حوبی؟ چرا دیگه حرف نمی زنی؟"

    ب مشکوک می شود. به سمت پارچه پاراوان رفته و آن را باز می کند و ناگهان جیغ می زند.

    ب –" چت شده؟ چی شد؟...."

    دکتر و دستیارش با برانکارد ( البته بیشتر دوست دارم با فرغون بیان، اون مفهومی رو که می می خوام بهتر می رسونه) وارد صحنه می شوند، یکی از آنها پارچه را کنار می زند و ابراز تاسف می کند دیگری لباسهای ج را برداشته و تو می رود، و مثلا دوباره به تن ج می کند، بعد از مدتی ج را درحالیکه از سرما منجمد شده و کاملا بی حرکت است بیرون می آورند روی فرغون می اندازند و به کنار محوطه اجرا می برند.

    ب- " چش شده؟"

    دکتر –" یخ زده!"

    ب-"درست می شه؟..."

    دکتر –"اینقدر بالا سر من واینستا..."

    ب کنار می رود

    دکتر –" گوشی!..."

    کسی که با دکتر وارد شده، گوشی را به دستش می دهد.

    دکتر گوشی را روی سینه ج می گذارد.

    دکتر –" خوبه! زنده است. سشوار!..."

    کسی که با دکتر وارد شده بود سشوار را در دست دکتر می گذارد، دکتر سشوار را روشن کرده و شروع به آب کردن یخ نقاط مختلف بدن ج می کند هر نقطه ای که یخش باز می شود کمی شل تر می شود ولی ج خیلی آه و ناله می کند.

    معلم دوباره وارد صحنه می شود.

    معلم –" خانمها، و آقایان ببخشید از وقفه ای که در درس پیشامد"

    معلم(رو به ب با خشم) –"بیا بشین سر کلاس ببینم!..."

    ب نگاهی نگران به ب می اندازد ولی بعد وسط صحنه می نشیند

    معلم –" چرا اینقدر غایب داریم؟....بقیه کجان؟...."

    الف از دور داد می زند –" دارم میان یک دقیقه صبر کنید"

    الف دوباره وارد صحنه می شود در حالیکه یک ستاره به روی سینه دارد. کنار ب روی زمین مینشیند.

    معلم –" درس به کجا رسیده بود؟ بله! داشتم در مورد تعداد اعضای دو مجموعه صحبت میکردم، تا اونجا توضیح دادم که در مورد مجموعه هایی که تعداد اعضای آنها ناشماراست می تواند این اتفاق بفتند که تداد اعضای برابر داشته باشند اما یکی از آنها زیر مجموعه ان دیگری باشد... به عبارت دیگر..."

    صدای سشوار همراه با آه و ناله ج نمی گذارد که معلم درست درس بدهد، معلم از دیدن آن صحنه به شدت متاثر شده است.

    معلم –" به عبارت دیگر داریم در مورد زمانی صحبت میکنیم که یک عضوی از یک مجموعه در مجموعه دیگری نیست ولی اون ها از لحاظ تعدد اعضا....."

    تمرکز معلم بهم می خورد

    معلم-" آه...ای بابا!" معلم باز هم به آن صحنه نگاه می کند و ابراز تاسف می کند در این هنگام از جیب کاپشنش یک گوشی (این گوشی گنده ها چیه می ذارن رو گوش صدارو نشنون واسه سیستم گرمایش گوش هم خوبه،...از اونها) بیرون می آورد و روی گوش می گذارد.

    معلم –" آخیش....نمیفهمیدم چی دارم میگم، شرمنده! هیچی نباید روند علم رو متوقف کنه!"

    و دوباره شروع به تدریس می کند.

    ب –" اجازه استاد...!" استاد چیزی نمیشنود

    ب –" استاد..." ب کم کم دارد سرش سنگین می شود، کم کم از پشت روی زمین میافتد.

    الف –" چت شد؟ کمک!..." ب را تکان می دهد.

    الف رو به دکتر-" بیائین به این کمک کنید، حالش خوب نیست..."

    دکتر خیلی خونسرد به ج که هنوز یخش کاملا آب نشده نگاه می کند

    دکتر –" دستم بنده!...."

    دکتر ( رو به دستیارش) –" تو می تونی بری؟"

    دستیار –" نه! نمی تونم، عاشق چشم و ابروش که نیستم"

    دکتر آه عمیقی می کشد.

    ب دیگر کاملا بیهوش روی زمین افتاده؛ و معلم چون چیزی نمی شنود، متوجه اوضاع نیست و همچنان درس می دهد.

    الف ( از کوره در رفته است) –" خدایا آخه چرا زمستان هست! تو نمیگی همه جا مثل هم نیست، تو نمی گی....خدایا چی کار کنیم؟ ...."

    الف همین طوری رو به آسمان فریاد می زند که یکی از صحنه گردانها همین طور آرام که دارد عبور میکند ستاره ای را به پشت لباس او می چسباند. الف همچنان به داد و فریاد به درگاه خداوند ادامه می دهد.

    نفر بعدی ای که باز از یک سمت صحنه وارد می شود. ستاره دیگری را به او می چسباند و این بار خیلی به آرامی الف را هل میدهد و از صحنه خارج می کند.

    دکتر به یکباره فریاد می زند و سشوار را به سمتی می اندازد

    دستیار –" چی شد دکتر؟"

    دکتر –" اتصالی کرد! سوخت!"

    چ هم به یکباره آه و ناله اش قطع شده

    دکتر( با خونسردی کامل) –" ا؟ این بنده خدا رو هم برق گرفت مرد!"

    دستیار –" آخ!"

    دکتر رو به دستیار –" فرقون!"

    دستیار از بیرون فرقون میآورد ج را در آن می آندازند و بیرون میبرند.

    ب هنوز کف زمین افتاده و معلم هم درس می دهد. دو نفر دیگر وارد می شوند؛ این دو نفر الان لباسی شبیه کشیش ها به تن دارند از آونها که مثلا وقتی می خوان عزرائیل رو تشویر کنن؛ می کشن!

    یکی شان با دست به ب می زند، ب تکان نمی خورد. بعد رویش پتو می اندازند و بعد بلندش می کنند تا درون فرقون بگذارندش.

    در همین هنگام ب چشم باز می کند.

    یکی از ماموران مرگ –" نمردی؟"

    ب-" پتو زنده ام کرد، می مردین وقتی زنده بودم بهم پتو می دادین؟"

    مامور دیگر مرگ با چماقش بر سر ب می زند –" بمیر! نون ما رو آجر نکن ها!"

    ب در اثر ضربه دوباره بیهوش میشود و بیرون برده میشود.

    معلم ناگهان به خودش میآید درحالیکه هیچ کس در صحنه نیست.

    وسط صحنه می ایستد. دو نفر تخته را هم بیرون می برند.

    معلم –" چی شد؟ کجا رفتن؟"

    معلم گوشی را از گوشش در میآورد ولی به محض این که این کار را می کند صدای وحشتناکی در هوا منتشرمی شود. بنابراین دوباره گوشی را می گذارد.

    چند بار دیگر نیز تا میآید گوشی را بردارد دوباره همان صوت در هوا منتشر می شود. معلم خیلی می ترسد.

    معلم رو به جمعیت –" این جلسه رو زودتر تمام می کنم، ادامه اش باشه واسه بعد...، دفعه بعد یادم بندازین دیگر نظریه محموعه ها رو توضیح ندم، دفعه آینده حضور غیاب نمی گنم و قصد دارم تمرین حل کنم... بنابراین اگر بلد هستین اصلا لازم نیست تو کلاس شرکت کنین.....اصلا من بعد کلاس به صورت کنترل از راه دور برگزار می شه...... "

    از محوطه اجرا خارج می شود.
     
    Faryade yas، !!HISS!!، MR.Nimasr و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Mehdi 3

    Mehdi 3 مستر نون ^-^

    3,853
    9,773
    4,005
    قشنگ بود
     
    MR.Nimasr و aysha98 از این پست تشکر کرده اند.
  3. ممنون جالب بود