1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

آن شب شب نحسی بود ...

شروع موضوع توسط Majid r2 ‏Oct 4, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. Majid r2

    Majid r2 تک پر

    605
    2,711
    996
    [​IMG]
    با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

    دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ...

    ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...

    گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟

    من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...

    دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ...

    ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...

    پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟

    دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...

    پسر : نه به خدا من عاشقتم ...

    دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...

    پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...

    صدای قطع شدن مکالمه آمد ..

    تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او

    در پشت زمینه ی کامپیوترش اشکش جاری شد ...

    آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...

    به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...

    بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ...

    دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟

    گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ...

    کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...

    و می گریست ...

    بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...

    ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...

    بلند شد و روی تختش نشست ...

    به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...

    نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :



    " الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده

    ولی بدون روحم همیشه دوست داره ،

    دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "





    به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ..

    پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ..

    داخل کوچه را نگاهی کرد ...

    سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...

    پنجره را باز کرد ..

    با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...

    پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...

    و وداع کرد ...

    صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ...

    جسمی به پایین افتاده بود ..

    نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...

    و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ...

    همانطور که از خاک آمده بود ...

    صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...

    پسر را نیافت ...

    ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...

    و چندین پیام هم برایش آماده بود

    پیام ها را باز کرد

    همه از دختری بود ک برایش نوشته بود

    نه ترو خدا منم بدون تو نمیتونم زندگی کنم

    فک کن تموم اون حرفا شوخی بوده ...

    من عاشقتم من تورو دوس دارم جونم ب تو بستت.در ساعت 3:35

    مادرش گوشی رو در اتاق گذاشت

    و طبق عادت همیشگی به آشپز خانه رفت تا پنجره را باز کند

    ولی ....
     
    kajal، setareh، Mahtab♡ و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ♫ Sαвα Bαɴυ ♪

    ♫ Sαвα Bαɴυ ♪ ♫ بـآنـویِ آسِــمـآن هـآ ♪

    2,622
    13,349
    3,688
    :205:
    خیـلی تلخ بود ... مرسی ... :22:
     
    setareh، ★ سونامی ★ و Majid r2 از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Majid r2

    Majid r2 تک پر

    605
    2,711
    996
    خواهش میکنم:22:
     
    setareh، ★ سونامی ★ و ♪ Saba Banu ♫ از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. ★ سونامی ★

    ★ سونامی ★ منم یکی از اون 1000 تام

    3,071
    9,231
    1,845
    دیوانه :cautious:
    مرسی:22::22::22:
     
    setareh و Majid r2 از این پست تشکر کرده اند.
  5. amir b

    amir b به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی

    492
    555
    281
    لایک:58:
     
    setareh، ★ سونامی ★ و Majid r2 از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Majid r2

    Majid r2 تک پر

    605
    2,711
    996
    خواهش میکنم:22:
    ممنون:22:
     
    setareh و ★ سونامی ★ از این پست تشکر کرده اند.
  7. setareh

    setareh ღشرمنده دستای پینه بسته پدرممღ

    10,641
    63,412
    88,285
    خوب بود....:inlove:
     
    Majid r2 از این پست تشکر کرده است.