1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

آموزش درس عربی دبیرستان

شروع موضوع توسط H@M!N ‏Nov 17, 2013 در انجمن دروس عمومی

  1. H@M!N

    H@M!N

    577
    915
    244
    سلام

    در این تاپیک به آموزش قواعد ، معنی لغات و... درس عربی میپردازیم.
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  2. H@M!N

    H@M!N

    577
    915
    244
    قواعد درس عربی اول دبیرستان
    درس اول
    فعل ماضی :
    فعل ماضی از یک ریشه (ماده ، بن ) به علاوه تعدادی «ضمیر» ساخته می شود.
    صرف فعل ماضی :
    مفرد مثنی جمع
    غایب مذکر ذَهَبَ ذهبا ذهبوا
    مؤنث ذَهَبَتْ ذهبتا ذَهَبْنَ
    مخاطب مذکر ذَهبتَ ذهبتا ذهبتم
    مؤنث ذَهَبتِ ذهبتما ذَهبتُنَّ

    متکلم ( ذهَبْتُ - ذَهَبْنا)

    فعل مضارع : فعل مضارع ، علاوه بر ریشه و ضمیر تعدادی علامت دیگر هم دارد
    صرف فعل مضارع :
    مفرد مثنی جمع
    غایب مذکر یَذهبُ یَذهبانِ یذهبون
    غایب مؤنث تَذهبُ تَذهبانِ یَذهَبْنَ
    مخاطب مذکر تَذهَبُ تَذهبانِ تَذهبون
    مخاطب مؤنث ذتَذهبینَ تَذهبانِ تَذهَبنَ

    متکلم ( اذْهَبُ – نَذْهبُ)

    فعل امر : در فعل امر، حروف مضارع پوشانده شده و به جای آن یک حرف «ا» گذاشته می شود و حرف «نون» نیز جز صیغه مؤنث جمع حذف می شود .
    صرف فعل امر
    مفرد مثنی جمع
    غایب مذکر _ _ _
    غایب مؤنث _ _ _
    مخاطب مذکر اِذْهَبْ اِذهَبا اِذهَبوا
    مخاطب مؤنث اِذهَبی اِذهَبا اِذهبنَ

    متکلم ( _ _ )

    همزه فعل امر در بعضی از فعل ها کسره (-ِ) و در بعضی از فعل ها ضمه (-ُ) دارد.
    مانند اذْهَبْ – اِجْلِسْ – اُکْتُبْ
    اگر حرف دوم اصلی مضارع (عین الفعل ) ضمه (-ُ) داشته باشد همزه امر نیز ضمه (-ُ) خواهد داشت در غیر این صورت کسره (-ِ) خواهد داشت.
    هر گاه حرف «لا» مقابل فعل های مضارع مخاطب قرار گیرد، تنها در پی تغییر دادن آخر فعل است.
    صرف فعل نهی :
    مفرد مثنی جمع
    غایب مذکر _ _ _
    غایب مؤنث _ _ _
    مخاطب مذکر لاتَذهَبْ لاتَذهبا لاتَذهبوا
    مخاطب مؤنث لاتَذهبی لاتَذهبا لاتَذهبنَ

    متکلم ( _ _ )

    ضمیر- اسم اشاره – صرف ضمیرها
    مفرد مثنی جمع
    غایب مذکر هو هما هم
    غایب مؤنث هی هما هُنَّ
    مخاطب مذکر انتَ انتما انتم
    مخاطب مؤنث انتِ انتما انتُنَّ

    متکلم ( أنا - نحنُ )

    روش ساختن فعل امر حاضر:
    فعل امر حاضر از مضارع مخاطب می سازیم و برای این کار 4 عمل انجام می دهیم:
    1. حرف (ت) را از سر مضارع مخاطب بر می داریم
    2. در صورت نیاز بر سر فعل همره (ا) می آوریم ( درصورتی به همزه نیاز داریم که بعد از حذف «ت» فعل با سکون شروع شود)
    3. به این همزه( ا) حرکت می دهیم اگر حرف اصلی دوم فعل ضمه «-ُ» داشته باشد به این همزه نیز ضمه «-ُ» میدهیم در غیر این صورت کسره می دهیم.
    4. ضمه «-ُ» یا نون را از آخر فعل حذف می کنیم (غیر از صیغه جمع مؤنث) مانند: تذهَبُ --> ذْهبُ --> اذهبُ--> اذْهبُ--> أذهَبْ
    تُجلسانِ --> جْلسان --> اجْلسان --> اجْلسانِ --> اجْلسا
    تکتُبونَ --> کْتُبونَ --> اکتُبونَ --> اُکْتبونَ --> اُکتُبوا
    تذْهبنَ-->ذْهبینَ --> اذْهبینَ --> اذْهبینَ --> اذْهبی
    تُعَجّلونَ --> عَجّلونَ به همراه «ا» نیازی نیست --> عجّلوُا

    وزن :
    اغلب کلمات عربی غالباً سه حرف اصلی دارند. برای پیدا کردن وزن هر کلمه در عربی به جای حروف اصلی آن کلمه به ترتیب (ف) ، (ع) ، (ل) قرار می دهیم و بقیه حروف را عیناً در وزن می آمدیم و حرکت سکون همه حروف را نیز عیناً در وزن می نویسیم.
    کَتَبَ --> فَعَلَ
    نکْتُبُ--> یَفْعُلُ اَکْتُبْ --> اُفْعُلْ
    نأصر --> فاعل عَلِمَ --> فَعِلَ
    یَذْهَبُ --> یَفْعلُ اِجْلِسْ --> افْعِلِ
    منصور --> مفعول بَعُدَ --> فَعُلَ
    یَجْلِسُ --> یَفْعِلُ اذهَبْ --> افْعل
    شَهید --> فَعیل

    جمله اسمیه : جمله ای است که غالباً با اسم شروع می شود و دو رکن دارد.
    ا. مبتدا
    2. خبر
    مبتدا :‌اسمی است که غالباً در ابتدای جمله می آید و درباره آن خبری می دهیم.
    مانند : الطّالبُ در جلمه : الطّالبُ جالسٌ
    خبر : کلمه یا کلماتی است که غالباً بعد از مبتدا می آید و معنی جمله را کامل می کند و درباره مبتدا خبر می دهد.
    مانند : جالس در جمله الطّالبُ جالسٌ
    مبتدا و خبر هر دو مرفوع هستند (رفع می گیرند)
    علامت رفع غالباً (-ُ یا –ٌ ) است.
    مانند :‌الطّالبُ(مبتدا) جالسٌ(خبر)

    جمله فعلیه : جمله ای است که غالباً با فعل شروع می شود و دو رکن دارد :
    1. فعل
    2. فاعل
    فاعل : اسمی است که کار انجام می دهد. فاعل نیز مانند مبتدا و خبر مرفوع است. (رفع می گیرد)
    مانند : جلس الطّالبُ علی الکرسیّ .
    در بعضی از جمله های فعلیه علاوه بر فعل و فاعل ، مفعول هم وجود دارد.
    مفعول کلمه ای است که کاربر آن واقع می شود. مفعول منصوب است (نصب می گیرد) علامت نصب غالباً (-َ یا –ً ) است.
    کَتبُ(فعل) الطالبُ(فاعل) رسالةً (مفعول)

    تقسیم اسم به مفرد و مثنی وجمع :
    اسم مفرد :‌کتاب ، قَلَم، محفَظة، مَدْرسة
    اسم مثنی : انِ : کتابانِ ، قلمانِ ، محفظتانِ ، مدرستانِ
    اسم مثنی : ین : کتابَیْنِ، قلَمینِ ، محفظتینِ ، مدرستینِ
    اسم مذکر : ونَ : معلّم --> معلّمونَ ، مؤمن --> مؤمنونَ
    اسم مذکر : ین َ : معلّم --> معلّمین َ ، مؤمن--> مؤمنینَ
    اسم جمع مؤنث : ات : معلّمة --> معلّمات، مؤمنة --> مؤمنات
    اسم جمع مکسر : معلمة --> معلمات ، مؤمنه --> مؤمنات
    مکسر : نشانه خاصی ندارد : مانند : کتاب --> کتُبُ ، مدْرسة --> مدارِس

    قواعد درس دوم : ثلاثی مجرد و ثلاثی مزید :
    در زبان فارسی گاهی از فعلها و اسمهای موجود، فعلها و اسمهای جدیدی، با مفاهیم جدید می سازیم (مثلا : خندید) یک فعلی است که دارای معنی معینی است با اضافه کردن پسوند (افید) به آن فعل جدید (خندانید) را می سازیم که با معنی (خندید) تفاوت دارد.
    می خندد --> می خنداند
    خواهد خندید --> خواهد خندانید
    بخند --> یخبندان
    در زبان عربی نیز از فعلهای موجود و فصلهای دیگری با مفاهیم جدید می سازند و این عمل را به کمک فرمولها و وزنهای خاصی انجام می دهند و اسم هر کدام از این فرمولها ( باب ) می گذارند. مثلاً (ضََحِکَ) فعل ماضی به معنی (خندید) است اگر بر سر این فعل (أ) بیاوریم و حرکت حروف (ضَحِکَ) را تغییر بدهیم فعل جدید (اَضْحَکُ) ساخته می شود که معنی آن (خندانید) است. به عبارت دیگر برای ساخت (أَضْحَکَ) از وزن (أَفْعلَ) استفاده می کنیم. این (أَضْحَکَ) اولین صیغه ماضی است و بقیه صیغه های آن را می توانیم صرف کنیم. برای ساختن اولین صیغه مضارع این باب از وزن (یُفْعِلُ) استفاده می کنیم و مثلاً فعل مضارع (یُضْحِکُ) را می سازیم (یُضْحِکُ) اولین صیغه ی مضارع است و بقیه صیغه های آن را می توانیم صرف کنیم مانند : یُضْحِکُ ، یُِضحکمانَ ، یُضْحِکونَ
    برای ساختن مصدر این باب از وزن (افعال) استفاده می کنیم و مثلاً مصدر (اضْحاک) را می سازیم . وزن اولین صیغه ماضی و اولین صیغه مضارع و مصدر این فعل را مجموعاً (باب افعال) می نامیم پس فرمول (باب افعال) به شکل زیر است.
    اولین صیغه ی ماضی :أَفْعَلَ
    اولین صیغه ی مضارع : ُفْعِل
    ُ مصدر : افْعال
    به فعل هایی که بدین ترتیب با افزودن یک یا چند حرف به ریشه فعل ساخته می شوند ثلاثی مزید می گویند. به عبارت دیگر ثلاثی مزید فعلی است که اولین صیغه ی ماضی آن علاوه بر سه حرف اصلی یک یا چند حرف زاید نیز دارند. مانند :
    (أَضْحَکَ) غیر از سه حرف (ض ح ک ) که حروف اصلی هستند یک حرف دیگر هم دارد (اُ) که حرف زاید نامیده می شود.
    اما ثلاثی مجرد فعلی است که اولین صیغه ماضی آن حرف زاید ندارد و فقط از سه حرف اصلی درست شده است : مانند : ضَحِکَ

    معرفی باب تفعیل
    اولین صیغه ماضی : فَعّلَ (علّمَ)
    اولین صیغه مضارع : یُفَعّلُ (یُعلّم)ُ
    مصدر : تفعیل (تعلیم)

    معرفی باب مفاعلة
    اولین صیغه ماضی : فاعَلَ (جاهَد)َ
    اولین صیغه مضارع : یُفاعِلُ (یُجاهِد)ُ
    مصدر : مُفاعلة ، فعال (مُجاهدَة ، جهاد)
    مصدر فعلهای ثلاثی مزید وزن معینی دارند به عبارتدیگر قیاسی هستند. اما مصدر فعلهای ثلاثی مجرد وزن معینی ندارند و به عبارت دیگر سماعی هستند.
    قواعد درس سوم
    معرفی باب تفعُّل : تفاعُل ، افتعال ، انفعال ، استفعال
    اولین صیغه ماضی اولین صیغه مضارع مصدر حروف زائد
    تَفَّعَلَ یَتَفَعَّلُ تَفَعُّلْ ت - ع
    تعلم یتعلم تعلم ت - ل
    تَفاعَلَ یَتَفاعَلُ تَفاعُل ت - ا
    تواضع یتواضع تواضع ت - ا
    افْتَعَلَ یَفْتَعِلُ افتعال ا - ت
    احترم یحترم احترام ا - ت
    انْفَعَلَ یَنْفَعِلُ انفعال ا - ن
    انجمد ینجمد انجماد ا - ن
    استَفْعَلَ یَستَفْعِلُ استفعال ا - س - ت
    استخرج یستخرج استخراج ا - س - ت

    برای ساختن فعل امر : ابتدا حرف مضارع (ت) را از سر فعل مضارع مخاطب بر می داریم سپس در صورت نیاز بر سر فعل همزه می آوریم. آنگاه حرکت همزه را مشخص می کنیم و در پایان از آخر فعل نون یا ضمه را حذف می کنیم (غیر از صیغه جمع مؤنث)
    تَتَعلّمُ --> تَعَلّمْ
    تتواضَعُ --> تواضَعْ
    تَحْتَرِمُ --> احْتَرَمْ
    تَسْتَخْرِجُ --> اِسْتَخْرِجْ
    قواعد درس چهارم :
    اسم ها به دو گروه تقسیم می شوند:
    1. مشتق
    2. جامد
    1 – مشتق اسمی است که از کلمه دیگری گرفته شود مانند : کاتب ، مکتوب، مکتب و مکتبة که از کَتَبَ گرفته شده اند.
    2 – جامد اسمی است که از کلمه دیگری گرفته نمی شود . مانند :‌قلم ، دفتر ، طلا ، سقف

    انواع اسامی مشتق :
    1. اسم فاعل
    2. اسم مفعول
    3. اسم زمان
    4. اسم مکان
    5 – صفت مشبهه
    6 – اسم مبالغه
    7- اسم تفضیل

    1 – اسم فاعل برانجام دهنده یا دارنده حالتی بودن دلالت می کند و معادل آن در فارسی معمولاً صفت فاعلی یا اسم فاعل است.
    اسم فاعل از ثلاثی مجرد بر وزن فاعل ساخته می شود
    مانند نَصَرَ --> ناصر
    کَتَبَ --> کاتِب
    اسم فاعل از فعل های مزید به شکل زیر ساخته می شود.
    مُب+ مضارع بدون ی + کسره ما قبل آخر مانند :
    یُرشِدُ --> مُرشدِ
    یَتَحوّلُ --> متحوّل
    یَنْسجِمُ --> مُنسَجِمْ
    یَسْتَخْدِمُ --> مُستَخْدِمْ
    1 – اسم فاعل برانجام دهنده یا دارنده حالتی بودن دلالت می کند و معادل آن در فارسی معمولاً صفت فاعلی یا اسم فاعل است.
    اسم فاعل از ثلاثی مجرد بر وزن فاعل ساخته می شود
    مانند نَصَرَ --> ناصر
    کَتَبَ --> کاتِب
    اسم فاعل از فعل های مزید به شکل زیر ساخته می شود.
    مُب+ مضارع بدون ی + کسره ما قبل آخر مانند :
    یُرشِدُ --> مُرشدِ
    یَتَحوّلُ --> متحوّل
    یَنْسجِمُ --> مُنسَجِمْ
    یَسْتَخْدِمُ --> مُستَخْدِمْ
    قواعد درس پنجم :
    سایر انواع مشتق :
    1. اسم فاعل
    2. اسم مفعول (توضیح داده شد)
    3 - اسم زمان : اسمی است که بر زمان وقوع فعل دلالت می کند.
    4 – اسم مکان : اسمی است که بر مکان وقوع فعل دلالت می کند
    اسم زمان و مکان هر دو بر یک وزن می آید. اسم مکان و اسم زمان بر وزن مَفْعَلْ و مَفْعِلْ می آید مانند :
    اسم زمان : مَغْرِبْ ، مَشْرِقْ، مَبْدأ
    اسم مکان : مَسْجِدْ، مَطْبَخْ ، مسْکَن
    5 – صفت مشبهه : بر دارنده صفتی نسبتاً پایدار دلالت می کند و مانند صفت مطلق یا ساده فارسی است. مهمترین وزن های صفت مشبهه عبارتند از :
    فعیل : فَعِل ، فَعْل، فَعْلانِ
    شریف، کَسَلِ ، صَعْب ، عطشان
    6 – اسم مبالغه : بر زیاد بودن یک صفت در انسان یا بسیار پرداختن بدان دلالت می کند مهمترین وزنهای اسم مبالغه عبارتند از :
    فعّال، صیّار، غفّار
    فعّالة ، علّامة ، أمارة
    7- اسم تفضیل : اسمی است که نمایانگر کمتر یا زیادتر بودن صفتی در فردی یا شیئی نسبت به دیگری است . اسم تفضیل در زبان عربی معمولاً بر وزن اَفْعَلْ است. این وزن در جمله هم برای مذکر و هم برای مؤنث بکار می رود.
    حسینٌٍ اکرمُ من رحیمٍ
    مریمٌ اَکْرمُ مِنْ فاطمة
    اما وزن فُعْلی فقط برای مؤنث بکار می رود مانند :
    حُسْنی ، کُبْری، عُظْمی

    ویژگیهای فردی - نقش آن در جمله
    بررسی ویژه گیهای فردی هر کلمه بدون در نظر گرفتن موقعیت آن در جمله در زبان فارسی تجزیه نام دارد و در عربی التحلیل الصرّفی
    بررسی نقش هر کلمه با توجه به موقعیت آن در جمله در زبان فارسی ترکیب نام دارد و در عربی الاعراب سپس بنابراین باید برای هر کدام از اقسام کلمه در الاعراب و التحلیل الصرفی موارد زیر را باید تشخیص دهیم.
    اسم : مفرد یا مثنی یا جمع ( عدد) – مذکر یا مؤنث جنس – مشتق یا جامد – و نقش اعراب آن در جمله (فاعل، مفعول ، مبتدا….)
    فعل : ماضی یا مضارع یا امر، صیغه (غائب ، مخاطب، متکلم ) مجرد یا مزید …….نقش آن در جمله و اشاره به فاعل آن
    حرف : نوع آن و ….

    تجزیه و ترکیب به ما کمک می کند که :
    1. هر یک از کلمات را درست بشناسیم
    2. موقعیت هر کلمه را در جمله تشخیص دهیم
    3. مفهوم جمله را درست درک کنیم
    قواعد درس ششم :
    ضمیر کلمه ای است که به جای اسم می نشیند و از تکرار آن جلوگیری می کند مانند :
    (دوستم را دیدم و به او سلام کردم) و به مربی مانند (رأیتُ صدیقی و سلّمتُ علیه) ضمیر دو نوع است:
    1. منفصل
    2. متصل

    1 – ضمیر منفصل : ضمیری است که به صورت مستقل در جمله بکار می رود و به کلمه دیگری تکیه نمی کند مانند :‌هو تلمیذٌ
    2 – ضمیر متصل : ضمیری است که در جمله همراه کلمه دیگری می آید و به آن تکیه می کند مانند : هذا کتابُهُ و ذلک دفترُهُ
    منفصل متصل
    نوع اول نوع دوم همراه اسم فقط همراه فعل
    وفعل و حرف همراه ماضی همراه مضارع همراه امر
    هو ایاهُ هُ کتب یکتب -
    هما - هما کتبا یکتبان -
    هم - هم کتبوا یکتبون -
    هی - ها کتبتْ تکتب -
    هما - هما کتبتَا تکتبان -
    هن - هنَّ کتبنَ یکتبن -
    انتَ ایاکَ کَ کتبتَ تکتب اُکتب
    انتما - کما کتبتما تکتبان اُکتبا
    انتم ایاکم کم کتبتم تکتبون اُکتبوا
    انتِ - کِ کتبتِ تکتبین اُکتبی
    انتما - کما کتبتما تکتبان اُکتبا
    انتن - کن کتبتنَّ تکتبن اُکتبنَ
    انا ایای ی کتبتُ اکتبُ -
    نحن - نا کتبنا نکتبُ -
    در این صیغه ها ضمیر مستتر است یعنی پنهان است و خود را نشان نمی دهد
    در صیغه اول ماضی و مضارع ضمیر (هُوَ) مستتر است
    در صیغه چهارم ماضی و مضارع (هی) مستتر است
    در صیغه هفتم مضارع و امر ضمیر (انتَ) مستتر است
    در صیغه سیزدهم مضارع ضمیر (أنا) مستتر است
    در صیغه چهاردهم مضارع ضمیر (نحنُ) مستتر است. (در این صیغه حرف تْ ضمیر نیست و فقط علامت مؤنث است)
    توجه :‌هنگام اتصال فعل به ضمیر (ی) حروف (ن) میان آن دو آورده می شود اسم این (ن) نون وقایه است.
    مانند : علّمَ + ی --> علّمنی
    اُنْصُرْ + ی --> اُنْصرُنی
    یَنْصُرُ + ی --> یَنْصُرُنی
    نون وقایه برای نگهداری حرکت آخرفعل تغییر نکند
    قواعد درس هفتم :
    در زبان عربی کلماتی وجود دارند که موجب ارتباط و اتصال میان اجزای جمله می شوند.
    مانند (الذی یجتهد فهو ینجُحُ) کسی که تلاش می کند موفق می شود به چنین کلماتی که از جنس اسم هم هستند موصول می گویند.
    موصول دو نوع است:
    1. موصول خاص
    2. موصول مشترک

    1 – موصول خاص موصولی است که برای مذکر و مؤنث همین طور برای مفرد و مثنی و جمع صیغه های خاص دارد.
    مثلاً : برای مفرد مذکر (الذی) به معنی ( که ، کسی که ، چیزی که )
    برای مفرد مؤنث (التی) به معنی (که ، کسی که ، چیزی که )
    برای جمع مذکر ( الذی) به معنی ( که ، کسانی که )
    برای جمع مؤنث ( اللاتی) به معنی (که ، کسانی که )
    موصول در عربی بر حسب ما قبل خود تغییر می کند مانند :
    الطّالبُ الذی یجتهد یَنْجَحُ
    الطالبةُ التّی تتْجهدُ تنْجَحُ
    الطّلابُ الذین یجتهدون ینجحون
    الطالباتُ اللاتی یجْتهدون ینْجَحْنَ

    2 – موصول مشترک : موصولی است که برای مذکر و مؤنث و برای مفرد و مثنی جمع یکسان بکار می رود.
    مانند (مَنْ)به معنی (کسی که ، کسانی که ) و (ما) به معنی (چیزی که چیزهایی که ، آنچه)
    قواعد درس هشتم :
    در جهان کلمات گاهی به کلماتی برمی خوریم که در شرایط مختلف، تغیراتی در چهره ی ظاهری آنها پدید می آید، در کلمات معیار تغییر، حرف آخر آنهاست. برخی کلمات در زبان عربی با تغییر موقعیت در جمله در جمله حرکت حرف آخرشان تغییر می کند و تعدادی نیز در همه ی موقعیت ها حرکت حرف آخر شان ثابت می ماند.
    به کلماتی که حرکت حرف آخر آنها با تغییر موقعیت تغییر می کند «معرب» می گویند.
    به کلماتی که حرف آخر آن ها در هر موقعیت ثابت بماند «مبنی» می گویند.
    (مانند هذا) : جاءَ هذا
    رَأَیْتُ هذا
    سَلّمتُ علی هذا
    اما کلمات معرب بر اساس حرکت حرف آخر آنها به چهار گروه تقسیم می شوند . حرکت حرف آخر کلمات معرب ، اعراب نامیده می شود.
    1. مرفوع : کلمه ای است که اعراب آن رفع یعنی (-ٌ و –ُ) باشد. جاءَ الطّالبٌ .
    2. منصوب : کلمه ای است که اعراب آن نصب یعنی (-ً یا –َ ) باشد . رَأَیتَ طالباً
    3. مجرور : کلمه ای است که اعراب آن جر یعنی ( -ٍ یا –ِ ) باشد. سلّمْتُ علی طالبٍ
    4. مجزوم : کلمه ای است که اعراب آن جزم یعنی (-ْ) باشد. لا تکْتُبْ

    گروههای کلمات مبنی :
    1. مبنی بر ضم : کلمه ای است که حرکت حرف آخر آن همیشه و بصورت ثابت –ُ باشد.
    مانند : نحنُ – مُنْذُ - کَتَبوا
    2. مبنی بر فتح : کلمه ای است که حرکت حرف آخر آن همیشه و بصورت ثابت –َ باشد.
    مانند هُوَ – کَتَبَ
    3 – مبنی بر کسر : کلمه ای است که حرکت حرف آخر آن همیشه و بصورت ثابت –ِ باشد.
    مانند :‌اَنْتِ
    4 – مبنی بر سکون : کلمه ای است که حرکت حرف اخر آن همیشه و بصورت ثابت –ْ باشد.
    مانند مَنْ ، اُکْتُبْ
    کلماتی مانند : لا ، الی ، عَلی که حرف آخرشان الف است نیز مبنی بر سکون هستند.
    و کلماتی مانند : فی ، الذی، اللاتی که حرف آخرشان ی ساکن است نیز مبنی بر سکون هستند

    کلمات معرب و مبنی :
    کلمه : حرف – فعل – اسم
    حرف : همه حروف مبنی اند
    فعل: ماضی و امر مبنی هستند
    فعل مضارع معرب است
    اسم : ضمیرها ، اسم های اشاره ، اسمهای موصول ، اسمهای استفهام مبنی هستند.
    اسم : بقیه ی اسم ها معرب هستند (غیر از اسم هایی که در خط بالا نام برده شده اند)
    قواعد درس نهم :
    جمله دو نوع است : جمله اسمیه ، جمله فعلیه
    جمله فعلیه : جمله ای است که غالباً با فعل شروع می شود جمله فعلیه دو رکن دارد.
    الف : فعل
    ب: فاعل
    فعل : به انجام دادن کاری یا داشتن حالتی در زمان معین دلالت می کند فاعل همان انجام دهنده کار (فعل) است.
    فاعل : در عربی حتماً باید بعد از فعل بیاید و اگر قبل از فعلی بیاید دیگر فاعل نامیده نمی شود و نام دیگری دارد که فاعل همیشه رفع می گیرد و به عبارت دیگر فاعل همیشه دو نوع است و علامت رفع غالباً ( -ٌ یا –ُ ) است.
    فعل از جهت ( مذکر و مؤنث) با فاعل خود مطابقت می کند.
    فعل از جهت (مذکر و مؤنث) با فاعل خود مطابقت می کند.
    هر گاه فعل در آغاز جمله بیایدف به آن جمله ی فعلیه می گوئیم.
    در صیغه های غایب هر گاه فاعل به صورت اسم ظاهر بیاید، فعل به صورت مفرد می آید.
    هر گاه فاعل به صورت اسم ظاهر نیامده باشد، فعل همراه ضمیری می آید که همان ضمیر فاعل است
    در صیغه های مخاطب و متکلم همانند همه زبانها – فاعل به صورت ضمیر می آید.
    مانند : اکتُبُ (انا) – تَکْتبون َ ( و) تکتبین (ی )
    به فعل هایی که معنای آنها با فاعل کامل می شود، لازم می گوئیم.
    به فعل هایی که علاوه بر فاعل ، به مفعول نیز نیاز داشته باشد متعدی می گوییم.
    مفعول از دو راه تشخیص می دهیم؟
    1. تشخیص از راه معنا
    2. تشخیص از راه علامت
    قدم نخست برای تشخیص مفعول به همچون سایر نقش ما ، مهم معنای عبارت است. در زبان عربی مفعول به نیز دارای علامتی است که به وسیله آن می توان مطمئن شد که تشخیص ما صحیح بوده و کلمه مورد نظر مفعول به است.
    علامت اختصاصی مفعول به معمولاً فتحه ( -َ -ً ) است یعنی مفعول به پیوسته منصوب می باشد.مفعول به معمولاً بعد از فاعل می آید.
    ضمیر منفصل منصوب ( ایّاک و ...) ونیز ضمایز متصل به هر سه قسم کلمه‌، با فعل بیایندف غالباً مفعول به هستند

    جار و مجرور :
    به حروفی از قبیل مِنْ (از) فی (در) الی (به سوی) لی(برای ) علی (بر روی) بِ (با) کَ (مانند) عن (از) حروف جر ، به اسم پس از آنها مجرور و به هر دو جار و مجرور می گوئیم.
    حروف جز تنها قبل از اسم می آیند.
    قواعد درس دهم :
    جمله اسمیه : جمله ای است که غالباً با اسم شروع می شود و دو رکن دارد
    مبتدا، خبر
    1. مبتدا : اسمی که غالباً در ابتدای جمله می آید و درباره آن خبر می دهیم مانند (المؤمن) در جمله (المؤمن صبورُ)
    2. خبر : کلمه یا کلماتی است که غالباً بعد از مبتدا می آیاد و درباره مبتدا خبرمی دهد و معنی جمله را کامل می کند. مانند : (صبور) در جمله المؤمن صبورٌ اعراب مبتدا و خبر هردو رفع است و به عبارت دیگر مبتدا و خبر مرفوع هستند و علامت رفع آنها غالباً ( -ٌ یا –ُ ) است.
    خبر معمولاً از لحاظ مذکر و مؤنث از مبتدا تبعیت می کند.
    جاءَ الطالبُ : فعل و فاعل
    الطالبُ جاء : مبتدا و خبر

    برای یافتن خبر پی بردن به مفهوم عبارت راهگشاست. ترجمه و معنای جمله خبر را مشخص می کند.

    خبر غالباً به یکی از سه صورت زیر می آید :
    1. مفرد (مؤمن صبورٌ)
    2. جمله فعلیه (المسلمُ یَصْدقُ)
    3. جار و مجرور(النجاةُ فی الصّدق)

    اعراب کلمات مبنی ( ضمایر، اشاره ، ....) محلی است.
    اعراب جمله و شبه جمله نیز محلی است.
    بنابراین در مبتدا و خبر، ضمایر و اسم های اشاره و جمله ها و شبه جمله ها محلاً مرفوع می باشند.
    محلی یا محلاً : یعنی کلمه مورد نظر در محلی قرار گرفته که اعراب خاصی را می طلبد اما از گرفتن آن ناتوان است.
    مثلاً وقتی می گوئیم : هذا در جمله هذا کتابٌ
    محلاً مرفوع است یعنی این کلمه در محلی و موقعیتی واقع شده که باید مرفوع می شد اما از گرفتن اعراب رفع ناتوان است.
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  3. H@M!N

    H@M!N

    577
    915
    244
    لغات اول دبیرستان
    الدرس الاول – درس اول :
    کلمه ها و ترکیب های تازه :
    َاشارَ : اشاره کرد
    اُشیر الیها بخطّ : با خط به آن اشاره شد
    الحَقَ :‌ملحق کرد
    الحقْنی بالصّالحین : مرا به درستکاران ملحق کن
    الْأَهْل : شایسته
    الْجوارح : اعضای (بیرونی) بدن
    قوّ علی خدْمَتِکَ جوارجی :‌اعضای بدن را برای خدمت خودت توانمند کن
    الْجواریح : اعضای (درونی) بدن
    اَشْدُدْ علی العزیمة جوانحی : اعضای بدن مرا برای برخورداری از عزمی محکم ، استوار بدار
    الْحُکم‌:‌حکمت
    السّابغ : فراخی دهنده
    یا سابغَ النّعم : ای بخشنده نعمت های فراخ
    المأمونة : روان و سلیس
    عیّن : تعیین کرد
    المُسْتوحشین : جمع مستوحش ، وحشت زده
    نَصَبَ –ِ :‌قرار داد
    نَصَبْتُ وجهی : روی آورده ام
    النّقم : جمع نقمه : بلا ، بدبختی
    الیکَ : به سوی تو
    العزیمة : اراده قوی
    وَهبَ – یَهَبُ : عطا کرد ، بخشید
    شدّ – شِدّ : نیرومند ساخت
    قویّ ، یقوّی : توانمند کرد
    هَبْ – وَهَب : علامت --> یعنی مراجعه کن به معنی وَهَبْ
    هَبْ لی : به من عطا کن

    الدرس الثانی : درس دوم
    زیارةٌ الحبیب :‌دیدار محبوب
    کلمه ها و ترکیب های تازه
    اَسْلَمْ : اسلام آورد . مسلمان شد
    طَرَق َ : زد ، کوبید
    أفرغَ : فرو ریخت
    عفواً : ببخشید
    افرغْ علینا صبْراً :به ما صبر عطا کن
    فاحَ – یَفوحُ : پراکنده شد
    بَعْدَ قلیلٍ : اندکی بود
    قِبلَ : طرف، سمت
    تَفَضّل : بفرما
    قدِرَ : توانست
    الْجزیل : فراوان
    کلّمَ : صحبت کرد
    شُکراً جزیلا : بسیار متشکرم
    النّص : متن
    حبیب : محبوب
    نَفِدَ : تمام شد
    الرّعایة : توجه
    نهَضَ : برخاست
    ذات لیْلة : شبی
    هنیئاً : گوارا باد
    سُمَحَ –َ : اجازه داد
    یا للسّعادة : چه سعادتی
    العجوز: پیرزن
    ختَشّ : جستجو
    قَرَنَ : نام قبیله ای در یمن
    القلق : نگران
    القلیل : کم ، اندک
    السّنین : جمع سنة ، سال
    الدرس الثالث : درس سوم
    التلمیذُ المثالی: دانش آموز نمونه
    کلمه ها و ترکیب های تازه :
    اَسِف : متأسفم
    الرخیص :‌ارزان
    الْأخْدیة : کفش
    السّجادة : قالیچه
    اِسْتَقْبََلَ :‌استقبال کرد
    علّقَ : آویخت
    اِسْتَیْقَظَ : بیدار شد
    غداً :‌فردا
    أصْبَحَ : شد، گردید
    المثالی : نمونه، الگو
    اَقْبَلَ : روی آورد
    الْمحرْقة : سوزان
    اتْعقد : برگزار شد
    الأسْوةَ :‌نمونه
    الأنیقة : شیک
    تَوَضّأ : وضو گرفت
    الْبائع : فروشنده
    الْمُسترحیّة :‌نمایش نامه
    بائع الصّحف : روزنامه فروش
    مَنِحَ –َ : بخشید
    الباهظ : گران
    النّذیر : هشدار دهنده
    الْبشیر : بشارت دهنده
    الوسام : نشان
    تکامَلَ : تنبلی کرد
    هیّأَ : ساخت ، آماده کرد
    الثّمن : قیمت
    ثَمْنُه باهظ : قیمتش گران است
    حبّب : خوشایند ساخت
    الدرس الرابع : درس چهارم
    العِبرَةُ : درس عبرت
    کلمه ها و ترکیب های تازه :
    الْاجیال : جمع جیل ، نسل
    اتْبَعَدَ : دور شد
    ابتلَعَ : بلعید
    خلّصَ : رهایی بخشید
    الالیم : دردناک
    الذّهب : طلا
    الالیم : دردناک
    النجدة : کمک
    أنْفَقَ : انفاق کرد
    الْمَملوءَة : پر، سرشار
    لا یُنفقونها : آن را انفاق نمی کنند
    المتفضّلُ :‌کرم ، بخشنده
    تضرّعَ : التماس کرد
    الْمُستَسْلِمُ : مطیع ، فرمان بردار
    الحافظ: نگهدارنده
    المَغتصبة : غصب شده
    دلّ –ُ : راهنمایی کرد
    زَهَق َ : نابود شد
    فرَجَ فی زینتة : با جلال و شکوه بیرون آمد
    السائر :‌سیرکننده ، حرکت کننده
    الصّانع :‌سازنده
    عاقب : مجازات کرد
    لیْتَ : کاش
    المعاصی : جمع معصیه ، گناه
    معتذراً : عذرخواهانه
    یکْتُرونَ الذّهب و الفّضة : طلا و نقره جمع می کنند
    الدرس الخامس : درس پنجم
    مُشاهدُ من الحیاة البسیطة : جلوه هایی از ساده زیستی
    کلمه ها و ترکیب های تازه
    اثَر : ترجیح داد
    کسری : لقب پادشاهان ساسانی
    الأرخصْ : ارزان تر
    الْکُمّ : آستین
    الْالبسته : جمع لباس ، جامه
    السابقون : جمع سابق ، پیشتاز
    الامارة : فرمان دهنده
    الشفیق : مهربان
    البدیع : عالی‌، زیبا
    قَسمَ : قسمت کرد
    البزّاز : لباس فروش
    اللاّحِقُونَ : جمع لاحق
    البُکاء : گریه
    الناصح : نصیحت کننده
    الْنباتْ : جمع بنت ، دفتر
    غَسَل : شست
    تروّحَ : خود را خنک کرد
    الْقمیص : پیراهن
    جفّف : خشک کرد
    الشّباب : جوانی
    الحبْل :‌طناب
    صوّر : ترسیم کرد
    الحّر :‌گرما
    واحُزناه : چه اندوهی
    الخَضراء : سبز
    هکذا :‌این چنین
    الدقائق : دقیقه
    الرّغباتْ : جمع
    الرّغبه : شور
    السّندس : نوعی پارچه ابریشمی
    درس 6
    التّجربة ُ : تجربه
    کلمه ها و ترکیب های تازه :
    اَخْبر : خبر داد
    الْمُسْتشنْفی : بیمارستان
    بادرَ : اقدام کرد
    المظلّة : چتر
    البحْث : جست و جو
    النّواحی : جمع ناحیه
    جزعَ : بی تابی کرد
    الاعزاز : عزت و احترام
    لا تَجزعی : بی تابی مکن
    البَردْ : سردی
    الحصول : دست یافتن
    التعلیق : آویختن
    الحّروف : دم
    الحاذق : ماهر
    الذنْب : گوسفند
    متأخّراً : دیر
    راجع :‌مراجعه کرد
    المطر : باران
    الفارة : موش
    القطع : قطعه ، تکه
    قطع اللّحم : تکه های گوشت
    القطّة : گربه
    الْکحول: الکل
    المؤسفة : اسف انگیز
    المجلسُ الاستشاری : مجلس مشاوره
    المرض : جمع مریض
    الدرس السابع : درس هفتم
    الهْجرةُ : هجرت
    کلمه ها و ترکیب های تازه :
    الْاَحَد : یکتا
    طیّبْ : خوب
    اَرْجَعَ : بازگردانید
    الغّری : نام یکی از بتهای قریش
    اَقامَ – یقیمُ : به پا داشت
    الفُقراء : جمع فقید
    اقامة الصلاة : به پاداشتن نماز
    کذلک : همچنین
    اَنْزَلَ : فرو فرستاد
    اللاّت : نام یکی از بت های قریش
    التطمیع : به طمع انداختن
    لما : برای آنچه
    التّغذیب : شکنجه
    الْمُوحدّ : یکتاپرست
    الصّامت : ساکت
    هُبَل : نام بتی از کفار قریش
    اهلاً و مرحباً : خوش آمدید
    اهلا و مرحبا بکم : شما خوش آمدید
    درس هشتم :
    توبة الثّعلیبْ : توبه روباه
    کلمه ها و ترکیب های تازه :
    اسْتمّر :‌ادامه داد
    الکهف : غار
    اعْتمدَ : اعتماد کرد
    الماکر: حیله گر
    بَرَز –ُ : ظاهر شد
    خالَفَ : مخالفت کرد
    البطْن : شکم
    مَشی : راه رفت
    بلّغ : رساند
    الْمُخطی : خطا کار
    بلبغ عنی : از جانب من ابلاغ کن
    نفَخَ –ُ : دمید
    الْجدودُ :‌اجداد ، جمع جدّ
    وََعَظَ – یَعِظُ : نصیحت کرد
    الدّیک : خروس
    سبَّ –ُ : دشنام داد
    ذاتَ یوْم : روزی
    الصّفدَعَة : قورباغه
    ذوی التیّجان : صاحبان تاج
    ظنّ –ُ : گمان کرد
    رَفَضَ : رکود ، نپذیرفت
    الْعارفُ : دانا
    عنّی : از جانب من

    درس 9
    حُسْنُ العاقبة :‌عاقبت به خیری
    کلمه ها و ترکیب های تازه :
    الْال : خاندان
    شهد : شهادت داد
    اَبْعَدْ : دید
    صدّق :‌تصدیق کرد
    الاخوان‌: برادر، دوست
    عادَ ، یَعودُ : بازگشت
    ارْتَعد : ارزید
    غَرُبَ : شیرین شد
    استوی : مساوی شد
    العطشی تشنه، جمع عطشان
    الاسقاط : انداختن
    علیْنا : علیه ما
    الاشْجَعْ : شجاع تر
    الْفتی : جوانمرد
    الْقی :‌انداخت
    المبین : واضح
    ایّ : بلی
    الحشیشة : علف خشک
    بایع : بیعت کرد
    أتی : آمد
    الْبّر : نیکی
    الطاغیة : ستمگر
    ثمّ : انجام شد
    النعیم : بهشت
    الجرّة : کوزه
    وزّعَ : تقسیم کرد
    الرّووس : جمع رأس ، سر
    الفرجْ : گشایش
    الرّخاءِ : آسایش
    کبّر : تکبیر گفت
    السّبط : نوه دختری
    نحْو : به طرف
    سلَّمَ : تسلیم شد
    المظالِم : ستگری ، جمع مظلمة
    درس 10
    فیه شفاءُ للناس ِ : در آن برای مردم شفاست
    کلمه ها و ترکیب های تازه :
    اعْتمَرَ : به شمار آورد
    الرّائد : پیش آهنگ
    اغْتنمَ : غنیمت شود
    الزّیت : روغن
    اغْنی : غنی تر
    الشکریاّت : مواد قندی
    ضمنَ : ضمانت کرد
    البصَلَ : پیاز
    الطاقة : نیرو
    التانّی : درنگ کردن
    عطَفَ : عطوفت به خرج داد
    التّطهیر: ضدعفونی کردن
    غفّنَ : برهم گذاشت
    تقدّمَ : پیشرفت کرد
    الفضائلُ : جمع فضیلت
    والتّین : انجیر
    القیمةَُ الغذائیة : ارزش غذایی
    الاعجابَ : شگفتی
    اللّبن : شیر
    الاملاح : مواد معدنی
    المبید : نابود کننده
    تربّی : تربیت شد
    مکین : صاحب منزلت
    الثّقافة ُ : فرهنگ
    الثّقافةُ : فرهنگ
    الْممرقّباتِ : پرستار
    الجنیّ : تازه چیده شده
    المنهاج : راه روشن
    سبّبَ : باعث شد
    الکُرباتُ الحمراء : گلبول قرمز
    سبعون : هفتاد
    متّغیر : تشخیص داد
    الحضارة : تمدن
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  4. H@M!N

    H@M!N

    577
    915
    244
    الدرس الاول
    ﴿…هَبْ لـﻰ حُكْماً وَ ألْحِقْنـﻰ بِالصَّالِحينَ﴾
    ياربِّ [​IMG]
    قَوِّ عَلَی خدمتِكَ جَوارِحـﻰ! و ﭐشْدُدْعلی العَزيمةِ جَوانِحـﻰ!
    پروردگارا ، اعضاي بيروني بدن مرا براي خدمت به خودت قوي كن واعضاي دروني بدن مرا براي برخورداري از عزمي راسخ ،استوار بدار (ياري كن) .
    فإليكَ يا ربِّ نَصَبْتُ وَجهـﻰ.
    و إليكَ يا ربِّ مَدَدْتُ يَدﻯ.
    پروردگارا چهره ام را به سوي تو قرار دادم و اي پروردگار ، دستم را به سوي تو دراز كرده ام .
    يا سابغَ النِّعَمِ يا دافِعَ النِّقَمِ!
    صَلِّ علی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ و ﭐفْعَلْ بـﻰ ما أنْتَ أهْلُه.
    اي كسي كه فراخيِ نعمت را به كمال داده است و اي بر طرف كننده ي بلا ها . بر محمّد و خاندان محمّد درود بفرست و براي من آنچه را كه تو شايسته آن هستي انجام بده .
    الدرس الثانی
    إلهـﻰ ...! قد أسْلَمتُ مُنْذُ مدّةٍ و لكنْ ... ما شاهَدْتُ حَبيبـﻰ...! كَلَّمْتُ والِدَتـﻰ فـﻰ هذا الْموضوعِ... هـﻰ لاتَسْمَحُ...عجوزٌ... محتاجهٌ إلی الرِّعايةِ.
    خدايا مدتي است كه مسلمان شده ام ولي دوستم را نديده ام با مادرم در اين باره صحبت كردم او اجازه نمي دهد و پير است نيازمند پرستاري و مراقبت است .
    ولكن...
    ماذا أفْعَلُ؟! أتُساعِدُنـﻰ؟!
    ولي ...
    چه كنم ؟ آيا مرا كمك مي كني ؟!
    ذاتَ ليلةٍ
    ـ أمّاه! لقد نَفِدَصَبْرﻯ! أنا مشتاقٌ لِزيارةِ الرَّسولِ (ص).
    شبي
    مادر جان صبرم تمام شده ! من مشتاق ديدار پيامبر (ص) هستم.
    ـ كيف أصْبِرُ علی فِراقِكَ؟! ...لا...لا... أنا عجوزٌ... لا أقْدِرُ...!
    چگونه بر دوري تو صبر كنم! ... نه ... نه ... من پير هستم ... نمي توانم ... !
    ـ لكن سأرْجِعُ قبلَ غروبِ الشَّمْسِ... أعاهِدُكِ!
    ولي قبل از غروب خورشيد باز خواهم گشت به تو قول مي دهم!
    ـ أمّا...! لابأسَ... حَسَناً...! أنا بانْتِظاركَ قَبْلَ غروبِ الشَّمْسِ.
    ولي ... عيبي ندارد ... بسيار خوب . من قبل از غروب خورشيد منتظرت هستم .
    ـ حتماً... حتماً... شُكراً جزيلاً يا أمّاه!
    حتماً ... حتماً ... خيلي متشكرم اي مادر!
    فـﻰ الطَّريقِ
    كيف أشْكُرُ هذه النِّعمةَ؟!
    بعد ساعاتٍ أنا فـﻰ خدمةِ حَبيبـﻰ!
    أ يُمْكنُ...؟ يا أوَيسُ! هَلْ تُصَدِّقُ؟
    در راه
    چگونه اين نعمت را شكر كنم؟!
    بعد از چند ساعت من در خدمت دوستم هستم!
    آيا ممكن است ...؟ اي اويس ! آيا باور مي كني؟
    فَقَرُبَ «أويسٌ» مِنْ مدينةِ النَّبـﻰِّ (ص)...
    يا لَلسَّعادةِ! يا لَلسَّعادةِ!
    اويس به شهر پيامبر(ص) نزديك شد. چه سعادتي ! چه سعادتي!
    و فـﻰ الْمدينةِ
    ـ سِّيدﻯ! سيِّدﻯ! أين بَيْتُ النَّبـﻰِّ (ص)؟! أين...
    ـ هُناكَ, هناكَ...
    و در شهر
    آقا!آقا ... خانه پيامبر(ص) كجاست ؟ كجاست ...
    آنجا ،آنجا
    آه... وَصَلْتُ... نِهايةُ الفِراقِ...!
    طَرَقَ بابَ الْبَيْتِ.
    ـ عفواً, حبيبـﻰ! ...أطْلُبُ زيارةَ حَبيبـﻰ رَسولِ اللّهِ (ص).
    ـ أهلاً و سهْلاً, تَفَضَّلْ.
    آه ... رسيدم .... پايان جدايي ... !
    به در خانه زد . ببخشيد، دوست من! مي خواهم دوستم رسول خدا(ص) را ديدار كنم.
    خوش آمديد.
    ـ لا... لا... أينَ... أينَ؟
    ـ هو سافَرَ إلي مكانٍ قَريبٍ,
    يَرجِعُ بَعْدَ قليلٍ إنْ شاءَاللّهُ.
    نه ... نه ... كجاست ... كجاست؟
    او به جايي نزديك سفر كرده است ،انشاءالله بعد از مدت كمي برمي گردد.
    ـ قَطَعْتُ هذه الْمسافةَ البعيدةَ لِزيارةِ حَبيبـﻰ.
    والِدَتـﻰ؟!
    فَجَلَسَ علي الأرضِ قَلِقاً... نَظَرَ إلي السَّماءِ, يُفَتِّشُ عَنْ مَوضِعِ الشَّمسِ...
    اين مسافت دور را براي ديدار دوستم پيمودم. مادرم؟!
    با ناراحتي بر روي زمين نشست ... به آسمان نگاه كرد به دنبال جاي خورشيد مي گشت ...
    اَلْوفاءُ بالعَهْدِ؟!
    نَهَضَ أويسٌ مِنْ مكانِه حزيناً و قالَ لِلصَّحابـﻰِّ:
    لا أقْدِرُ أكثَرَ مِنْ هذا ! والِدَتـﻰ بانتظارﻯ... بلِّغْ سَلامـﻰ إلی حَبيبـﻰ.
    و تَرَكَ الْمدينةَ.
    وفاي به عهد؟!
    اويس با ناراحتي از جايش بر خاست و به يارپيامبر گفت: بيشتر از اين نمي توانم! مادرم منتظرم است .
    ... سلامم را به دوستم برسان وشهر را ترك كرد .
    رَجَعَ النَّبـﻰُّ (ص) مِنْ سَفَرِه...
    إنِّـﻰ لَأجِدُ نَفَسَ الرَّحمانِ مِن جانبِ الْيَمَنِ!
    تَفوحُ رائِحةُ الْجَنَّةِ مِن قِبَلِ «قَرَن»!
    پيامبر (ص) از سفرش بازگشت ...
    به راستي كه من نفس خداي رحمان را از جانب يمن مي يابم ! بوي بهشت از سمت «قرن» پخش مي شود!
    وَ بَعْدَ سِنينَ ... جاهَدَ أوَيْسٌ فـﻰ معركةِ صِفِّينَ و هو يُدافِعُ عن حبيبِ حَبيبه, فَوَقَعَ عَلَي الأرضِ شهيداً. هَنيئاً لكَ الشَّهادةُ يا أويسُ!
    و بعد از سالها ... اويس در حالي كه از محبوب محبوبش دفاع مي كرد در جنگ صفّين جهاد كرد پس شهيد بر روي زمين افتاد. شهادت بر تو گوارا باد اي اويس .
    الدرس الثالث
    التِّلميذُ المِثالـﻰّ
    رَخيصٌ ... رخيصٌ...!
    ألْبِسةٌ جميلةٌ... أحْذِيةٌ أنيقةٌ ...! كُلُّ شـﻰءٍ رَخيصٌ... أسرِعوا... أسرِعوا!
    درس سوم
    دانش آموز نمونه
    ارزان است ... ارزان است ... !
    لباس هاي زيبا ... كفش هاي شيك ... ! همه چيز ارزان است ... بشتابيد... بشتابيد .
    ـ هذا جميلٌ جدّاً... ثَمَنُهُ باهِظٌ!
    ـ اِنْتَخِبْ يا وَلَدﻯ! لاتُفَكِّرْ فـﻰ الثَّمَنِ!
    _ اين بسيار زيباست ... بهاي (قيمت) آن گران است!
    _ اي پسرم انتخاب كن . به بها (قيمت)فكر نكن .
    فـﻰ زاويةٍ مِنَ الشَّارع
    اَلصَّحيفةُ... اَلصَّحيفةُ الْمَسائيّةُ أخبارٌ مُهِمّةٌ... أخبارٌ مُهِمّةٌ!
    در گوشه اي از خيابان
    روزنامه ... روزنامه عصر . اخبار مهم ... اخبار مهم
    ـ هَلْ تَعْرِفينَ بائِعَ الصُّحُفِ؟
    ـ لا... لا أعْرِفُهُ.
    ـ هو تلميذٌ فـﻰ مدرسَتِنا.
    _ آيا روزنامه فروش را مي شناسي ؟
    _ نه او را نمي شناسم .
    _ او دانش آموزي در مدرسه ماست .
    ـ هو تلميذٌ؟!... مسكينٌ... هو ضعيفٌ فـﻰ دُروسِهِ حتماً.
    ـ أمّاه! لِماذا يَشْتَغِلُ هذا التِّلميذُ بِبَيْعِ الصُّحُفِ؟
    أليس لَهُ درسٌ ؟!
    _ او دانش آموز است؟! ... بيچاره ... او حتماً در درسهايش ضعيف است .
    _ مادر ! چرا اين دانش آموز مشغول روزنامه فروشي است؟
    آيا درس ندارد؟!
    ـ بَلَـی... ولكن هؤلاءِ يَهْرُبونَ من قِراءةِ الدّروس. هم يَتَكاسَلونَ ... حتماً... لاشكَّ.
    ـ ولكِن...!
    ـ مالَكَ تَتَأمَّلُ...؟! اَلشَّمسُ مُحْرِقَةٌ...غَداً حَفْلَةٌ...!
    _ بله ولي اينان از خواندن درسها فرار مي كنند. آنان تنبلي مي كنند ... حتماً ... هيچ شكّي نيست.
    _ ولي
    _ تو را چه مي شود كه درنگ مي كني(مي انديشي) ... ؟!
    خورشيد سوزان است ... فردا جشن است .
    فـﻰ البيت
    ـ أمّاه! تَنْعَقِدُ حَفْلَةٌ فـﻰ الْمدرَسةِ.
    ـ شـﻰءٌ جميلٌ! بِأﻯِّ مناسَبةٍ؟
    مادر!جشني در مدرسه بر گزار مي شود.
    _ چيز زيبايي است ! به چه مناسبتي؟
    ـ لِتَعيينِ التِّلميذِ المثالـﻰِّ!
    ـ مَنْ هو؟
    _ براي تعيين دانش آموز نمونه.
    _ او كيست؟
    ـ لا أدرﻯ ... حتماً ذلك الوَلَد . لا أدرﻯ . لا أدرﻯ.
    ـ نمي دانم ... حتماً آن پسر . نمي دانم . نمي دانم .
    ـ علي أﻯِّ حالٍ... هل نذهبُ معاً يا أمّاه؟
    ـ يا بُنَـﻰَّ! أنتَ تَعْلَمُ أنَّ غَداً مَوْعِدَ تَسليمِ السَّجّادةِ لِصاحبِها... لا أقْدِرُ, آسِفَةٌ.
    - لا بَأسَ!
    _ به هر حال ... آيا با هم مي رويم اي مادر؟
    _ اي پسركم! تو مي داني كه فردا وقت تحويل قاليچه به صاحبش است. نمي توانم، متأسفم .
    _ عيبي ندارد.
    اِستَيْقَظَ قَبْلَ طلوعِ الْفَجْرِ و تَوَضَّأ و بَعْد َالصَّلاةِ, هيَّأ نَفْسَهُ لِلذَّهابِ... فَذَهَبَ وَحْدَه.
    قبل از طلوع صبح بيدار شد و وضو گرفت و بعد از نماز ، خودش را براي رفتن آماده كرد ... پس به تنهايي رفت .
    فـﻰ الْمدرسةِ
    مَرْحَباً... مَرْحَباً... تَفَضَّلوا... تَفَضَّلوا!
    ـ شُكراً جَزيلاً.
    در مدرسه :
    خوش آمديد ... خوش آمديد ... بفرماييد ... بفرماييد ...
    _ خيلي متشكّرم
    ...و بعْدَ دقائقَ بَدَأت الْمَراسيمُ و بعدَ إجراءِ مَسْرَحيّهٍ و أنشودَةٍ...
    نَحنُ اجْتَمَعْنا هُنا لِتَكْريمِ تلميذٍ مِثالـﻰّ... هو أسوةٌ لِلْجَميعِ...فـﻰ الأخلاقِ ...فـﻰ الدَّرسِ... والعَمَل. هذا هو «سعيدٌ».
    و بعد از چند دقيقه مراسم شروع شد و بعد از اجراي نمايشنامه اي و سرودي ...
    ما اينجا براي بزرگداشت دانش آموز ي نمونه جمع شده ايم ... او براي همه الگوست ... در اخلاق ... در درس ... و كار. اين وي است. «سعيد» (این شما و این هم سعید.).
    ـ إلهـﻰ! ماذا أشاهِدُ؟ هو ذلك البائِعُ!
    خدايا ! چه مي بينم ؟ او همان فروشنده است .
    ـ بُنَـﻰَّ... بُنَـﻰَّ... لَقَد اشْتَبَهْتُ...لا... لا... هوالنّاجِحُ...!
    فـﻰ الْحقيقةِ نحن نَتكاسَلُ.
    پسركم ... پسركم ... اشتباه كرده ام ... نه ... نه .... او موفّق است .
    در حقيقت ما تنبلي و سستي مي كنيم .
    أقْبَلَ سعيدٌ و اسْتَقْبَلَهُ الْمديرُ بِحَفاوَةٍ و بعدَ مصافَحَتِهِ علَّقَ علی عُنُقِهِ وِسامَ الْاِجتهادِ و النَّشاطِ. و مَنَحَهُ جائِزةً.
    سعيد جلو آمد و مدير به گرمي از او استقبال كرد و بعد از دست دادن با او مدال تلاش و فعّالّيت را به گردن او آويخت و جايزه اي به او بخشيد.
    الدرس الرابع
    اَلعِبرةُ
    أيُّها النّاسُ مَوكِبُ صاحبِ الْجَلالةِ «قارونَ» الْمُعَظَّمِ فـﻰ الطَّريقِ...اِبْتَعِدوا ! اِبْتَعِدوا !
    ـ اَللّهُمَّ خَلِّصْنا مِن شرِّ هذا الطَّاغوتِ!
    درس چهارم عبرت
    اي مردم كاروان اعلاحضرت قارون بزرگ در راه است. دور شويد. دور شويد.
    _ خدايا ما را از شرّ اين طاغوت خلاص كن .
    ـ إنَّه شَرُّ مَخْلوقٍ!
    _ به راستي او بدترين آفريده است .
    ـ اُنْظُرْ... لَقَدْ خَرَجَ قارونُ فـﻰ زينَتِهِ!
    ـ يا لَيْتَ لَنا ثروةَ قارونَ...!
    ـ أخـﻰ! ما الفائدةُ فـﻰ ثَروةٍ وَراءَها لعنةُ النَّاسِ؟! إنّه كافِرٌ بِنعْمةِ اللّهِ.
    _ نگاه كن ... قارون با شكوه خارج شد.
    _ اي كاش ثروت قارون از آنِ ما بود ... !
    _ برادر من! فايده ثروتي كه پشت آن لعنت مردم است چيست؟ او نسبت به نعمت خدا كافر است.
    ـ علينا الذَّهابُ إلَی قارونَ!
    ـ هَلْ يَقْبَلُ النَّصيحةَ ؟!
    ـ لا... لا... معلومٌ... هو رجلٌ مُتَكَبِّرٌ.
    _ برما لازم است به سوی قارون برويم.
    _ آيا نصيحت قبول مي كند؟
    _ نه ... نه ... معلوم است ... او مرد خود بزرگ بيني است .
    ـ علينا أداءُ الْواجبِ... نَحْنُ مُبَشِّروُن و مُنْذِروُنَ... .
    _ برما لازم است كار واجب را به جا بياوريم ما مژده دهنده و بيم دهنده هستم .
    فـﻰ قصر قارون :
    ـ ماذا تَطْلُبونَ؟
    ـ اَلْأمرَ بالْمعروفِ و النَّهْـﻰَ عن الْمُنْكَرِ.
    _ در قصر قارون :
    _ چه مي خواهيد ؟
    _ امر به معروف و نهي از منكر را (دستور دادن به كار نيك و باز داشتن از كار زشت)
    ـ يا قارونُ...
    ـ يا قارونُ! أحْسِنْ إلي الْفُقراءِ و الْمَساكينِ و الْمظلومينَ!
    _ اي قارون
    _ اي قارون به فقيران و بيچارگان و ستمديدگان نيكي كن .
    أنتُمُ الْمؤمِنون بِدينِ موسی ...!
    أيُّها الْحارِسُ!
    اِدْفَعْ لَهُم ديناراً مِنَ الذَّهَبِ... هم فقراءُ...
    شما مـﺆمن به دين موسي هستيد ...!
    اي نگهبان !
    ديناري از طلا (يك دينار طلا) به آنان بپرداز ... آنان فقيرند ...
    لا... لا... لا نَطْلُبُ الْمالَ.
    ﴿ والَّذينَ يَكْنِزونَ الذَّهَبَ والْفِضَّةَ و لا يُنْفِقونَها فـﻰ سبيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أليمٍ.﴾
    ـ ماهذه الكلماتُ؟!
    ـ اُخرُجوا... اُتْرُكوا قَصْرﻯ.
    _ نه ... نه ... پول نمي خواهيم.
    _ وكساني كه طلا و نقره جمع مي كنند و آن را در راه خدا انفاق نمي كنند آنان را به عذاب دردناكي بشارت بده .
    _ اين حرفها چيست؟
    _ خارج شويد ... قصرم را ترك كنيد ...
    ـ أنتم مُفْسِدُونَ!
    ـ إنَّكَ سَتُشاهِدُ جزاءَ عَمَلِكَ.
    _ شما فساد كننده هستيد .
    _ به راستي كه تو سزاي كارت را مشاهده خواهي كرد .
    بَعْدَ أشْهُرٍ:
    ـ سَمِعْتُ أنَّ موسی (ع) دَعا قارونَ إلی طريقِ الْحَقِّ.
    چند ماه بعد:
    _ شنيده ام كه موسی (ع) قارون را به راه حق دعوت كرده است .
    ـ نعم... ولكن... هو كافرٌ بِدينِ الْمُرْسَلينَ!
    اَلْفِرارَ... اَلْفِرارَ...!
    ـ هذه عاقبةُ الْمُكَذِّبينَ!!
    ـ ماذا حَدَثَ؟
    ـ أنْزَلَ اللّهُ علی قارونَ الْعذابَ... العذابَ...
    _ آري ... ولي ... او به دين پيامبران كافر است .
    فرار ... فرار ...
    _ اين عاقبت تكذيب كنندگان است .
    _ چه اتفاقي افتاده است؟
    _ خدا بر قارون عذاب نازل كرده ... عذاب ...
    اَلنَّجْدَةَ... اَلنَّجْدَةَ!
    سَأنْفِقُ أموالـﻰ...!
    سَأساعِدُ الْفُقراءَ...!
    ﴿ لاتَ حينَ مَناصٍ﴾
    كمك ... كمك!
    اموالم رابه زودي انفاق خواهم كرد ...
    به زودي به فقيران كمك خواهم كرد ...
    هنگام گريز نيست.
    و هكَذا ابْتَلَعَتْهُ الأرضُ و ذَهَبَت الزِّينةُ و الْمَوكِبُ و القُصورُ ! و أصْبَحَ قارونُ عِبرةً لِلْأجْيالِ.
    و اين چنين ، زمين او را بلعيد و زينت و كاروان و کاخ هااز بين رفت و قارون عبرتي براي نسل ها شد .
    الدرس الخامس
    مَشاهِدُ مِنَ الحياةِ البَسيطةِ
    سوقُ الْبزّازينَ:
    ذهب الإمامُ علـﻰّ «عليه السَّلامُ» مع خادِمِهِ الشّابِّ إلَی السُّوقِ.
    ألْبِسَةٌ... ألْبِسَةٌ...! مِنْ أحْسَنِ الأنواعِ...!
    درس پنجم صحنه هايي از زندگي ساده
    بازار پارچه فروشان :
    امام علي «سلام بر او باد» همراه خدمتگزار جوانش به سوي بازار رفت .
    لباسها ... لباسها ... از بهترين انواع ...
    هل عندَكَ قَميصٌ لـﻰ و قَميصٌ لِخادمـﻰ؟
    نَعَمْ... نعم... يا أميرَالْمؤمنينَ! تَفَضَّلْ. أنَا فـﻰ خِدْمتِكَ...
    لَمَّا عَلِمَ أميرُ المؤمنينَ بأنَّ البائعَ قَدْعَرَفَهُ, تَرَكَ الْمكانَ وَ ذَهَبَ إلی دُكّانٍ آخَرَ.
    آيا پيراهني براي خودم و پيراهني براي خدمتگزارم داري؟
    بله ... بله ... اي امير مـﺆمنان . بفرما . من در خدمت تو هستم ...
    وقتي امير مـﺆمنان دانست كه فروشنده او را شناخته است ،آنجا را ترك كرد وبه دكّان ديگري رفت .
    أطْلُبُ ثَوباً لـﻰ و ثَوباً لِخادمـﻰ.
    تَفَضَّلْ... تَفَضَّلْ... أنا فـﻰ خدمتِكَ.
    اِنْتَخَبَ الإمامُ قميصاً بِثَلاثةِ دَراهِمَ و قميصاً أرْخَصَ.
    جامه اي برا ي خودم و جامه اي براي خدمتگزارم مي خواهم.
    بفرما ... بفرما ... من در خدمت تو هستم؟
    امام پيراهني به سه درهم و پيراهني ارزان تر انتخاب كرد .
    ـ هذا لَكَ! والأرْخَصُ لـﻰ.
    ـ لا... لا... أنْتَ أولَی به... أنتَ أميرُ المؤمنينَ...!
    ـ لا... أنتَ شابٌّ ولكَ رَغَباتُ الشَّبابِ.
    اين از آنِ تو و ارزان تر از آنِ من .
    نه ... نه ... تو به آن سزاوارتري ... تو امير مـﺆمناني ... !
    نه ... تو جوان هستي و تمايلات جوانان را داري .
    بعدَ مُدَّةٍ حَضَرَ الإمامُ «عليه السَّلامُ» لإقامَةِ صلاةِ الْجُمُعةِ.
    فـﻰ أثْناءِ الْخطبةِ:
    پس از مدّتي امام «درود بر او» براي بر پا كردن نماز جمعه حاضر شد.
    در هنگام خطبه :
    ـ يا والِدﻯ! اُنْظُرْ...! اُنْظُرْ...! أميرُالمؤمنينَ يَشْعُرُ بِالْحَرِّ الشَّديدِ, هو يَترَوَّحُ بِكُمِّهِ!
    اي پدرم! نگاه ... نگاه كن ... ! امير مـﺆمنان احساس گرماي شديد مي كند او خودش را با آستينش باد مي زند.
    ـ لا... لا... يا وَلَدﻯ! هو لا يَتَرَوَّحُ... بَلْ يُجَفِّفُ قميصَهُ. هو غَسَلَهُ قبلَ حُضورِهِ لِلصَّلاةِ.
    ـ عجيبٌ...! عجيبٌ...! ألَيْسَ لَهُ قميصٌ آخَرُ؟!
    ـ لا تَعْجَبْ! سأذْكُرُ لكَ قِصَّةً بعدَ الْمغربِ.
    نه ... نه ... اي پسرم! او خودش را باد نمي زند ... بلكه پيراهنش را خشك مي كند. او آن را قبل از حضورش براي نماز شسته است.
    عجيب است ... ! عجيب است ... ! آيا پيراهن ديگري ندارد؟!
    تعجّب نكن! داستاني را بعد از مغرب برايت توضيح خواهم داد.
    بَعْدَ صَلاةِ الْمَغربِ صَوَّرَ الوالدُ المشهدَ التَّالـﻰَ لَهُ.
    پس از نماز مغرب، پدر صحنه ی پيش آمده را برايش ترسيم كرد .
    فـﻰ يَوْمٍ مِن الْأيّامِ:
    در روزي از روزها:
    أحَدُ الصَّحابةِ: رسولُ اللّهِ حَزينٌ... هو... ماذا نَعْمَلُ؟
    سلمان : أنا أعْرِفُ ماذا أعْمَلُ؟! هو يَفْرَحُ بِزيارةِ بِنْتِهِ فاطمةَ.
    فَذَهَبَ سلمانُ إلي بيتِ فاطمةَ(س) و أخْبَرَها.
    يكي از ياران : رسول خدا غمگين است ... او ... چه كنيم؟
    سلمان: من مي دانم چه كنم ؟! او از ديدار دخترش فاطمه شاد مي شود. پس سلمان به خانه فاطمه (س) رفت و به او خبر داد.
    فـﻰ الطَّريقِ:
    لَمّاشاهَدَ سلمانُ ألْبِسَةَ فاطمةَ (س),بَدَأ بالْبُكاءِ...
    واحُزْناه! إنَّ بَناتِ قيصرَ و كِسْرَي لَفـﻰ السُّنْدُسِ والْحريرِ و لباسُ ابْنةِ محمّدٍ هكذا!!
    در راه :
    وقتي سلمان لباسهاي فاطمه (س) را ديد; شروع به گريه كرد ...
    چه اندوهي! دختران سزار وخسرو در پارچه هاي ابريشم و حريرند و لباس دختر محمّد اين چنين است.
    بعد دقائقَ ، عند النّبـﻰِّ (ص)
    فاطمةُ (س): يا رسولَ الله! إنَّ سلمانَ تَعجَّبَ مِن ألْبِسَتـﻰ...
    رسولُ اللهِ (ص) : يا سلمانُ! إنَّ ابْنَتـﻰ لَفـﻰ «الْخَيْلِ السَّوابِق».
    بعد از چند دقيقه نزد پيامبر(ص)
    فاطمه(س): اي رسول خدا سلمان از لباسهايم تعجّب كرد ...
    رسول خدا(ص):اي سلمان! به راستي كه دخترم در«گروه پيشتازان» است .
    الدرس السادس
    اَلتَّجربةُ
    اَلأمّ _ إلَهـﻰ!... بُنَيَّتـﻰ! ماذا أفْعَلُ؟
    هـﻰ مريضةٌ بِشدَّةٍ... إلـی أينَ أراجِعُ؟
    اَلأخت – لافائدةَ... لافائدةَ...
    يا أخْتـﻰ! لاتَجْزَعـﻰ لا...
    درس ششم تجربه
    مادر: خداي من! ... دخترم! چه كنم؟
    او به شدّت مريض است ... به كجا مراجعه كنم؟
    خواهر _ هيچ فايدهاي ندارد ... هيچ فايده اي ندارد ... اي خواهرم! بي تابي نكن نه ...
    لماذا؟! لاأقْدِرُ..., بُنَيَّتـﻰ مريضةٌ.
    هذا الْمَرَضُ شائِعٌ فـﻰ هذه الْمدينةِ... لاحيلةَ...!!
    چرا؟! نمی توانم ... دخترکم بیمار است.
    این بیماری در این شهر شایع است...راه چاره ای نیست .
    فـﻰ الْمدينةِ:
    مُصيبةٌ عظيمةٌ! لماذا لايَقْدِرُ الأطِبّاءُ مُعالَجةَ هؤلاءِ الْمَرْضَي؟
    در شهر:
    مصيبتي بزرگ! چرا پزشكان نمي توانند اين بيماران را درمان كنند؟
    عددُ الْمَرضَی كثيرٌ... و لَيْسَ فـﻰ الْمدينةِ مُسْتَشْفی مناسِبٌ.
    شمار بيماران بسيار است ... و بيمارستان مناسبي در شهر نيست.
    اَلْمجلسُ الاِسْتِشارﻯّ:
    - أيُّها الوزيرُ! ماذَا عندَكَ مِن الأخْبارِ؟
    - أخبارٌ مؤْسِفةٌ... وَقَعَ النّاسُ فـﻰ مُصيبةٍ عظيمةٍ. اَلأمراضُ شائِعةٌ.
    - لماذا لاتَبْحَثونَ عن حَلٍّ لِهذه الْمُشكلةِ؟
    مجلس مشورتي:
    - اي وزير ! اخبار چه داري؟
    اخبار تأسّف بار ... مردم در مصيبت بزرگي افتاده اند. بيماري ها شايع شده است.
    چرا راهي براي حلّ اين بيماري جست وجو نمي كنيد؟
    - نَطْلُبُ علماءَ الْبِلادِ لِلْبَحْثِ حَوْلَ هذا الأمْرِ.
    - دانشمندان كشور را براي جست و جو پيرامون اين امر دعوت مي كنيم.(مي خواهيم)
    - طيِّبٌ, طيّبٌ.
    - خوب است ، خوب است .
    أحْسَنْتَ! هناكَ عالِمٌ مشهورٌ فـﻰ مدينةِ الرّﻯِّ, هو طبيبٌ حاذِقٌ.
    قَصْدُكَ محمّدُ بنُ زكريّا الرّازﻯُّ مُكْتَشِفُ الْكُحولِ؟!
    جيّدٌ, جَيِّدٌ ! اُطْلُبوُه بِإِعْزازٍ و إِكْرامٍ.
    آفرين! دانشمند مشهوري در شهر ري وجود دارد. او پزشك ماهري است .
    منظور تو محمّد بن زكريّاي رازي كاشف الكل است؟!
    خوب است، خوب است! او را با شكوه و احترام دعوت كنيد.(بخواهيد)
    عِنْدَ الرّازﻯّ :
    - أيُّها العالمُ الْجَليلُ! مَدينَتُنا فـﻰ مُشكلةٍ عظيمةٍ... اَلأمراضُ شائعةٌ و ليسَ لَنا مستشفي مناسِبٌ.
    نزد رازي :
    اي دانشمند شكوهمند! شهر ما در مشكل بزرگي قرار دارد ... بيماريها شايع است وبيمارستان مناسبي نداريم.
    - لِماذا لا تُبادِرونَ بِبِناءِ الْمُسْتَشفَی؟
    - مشكلتُنا الْحصولُ علي مكانٍ مناسِبٍ لِلْمُسْتَشْفَی!
    - چرا اقدام به ساختن بيمارستان نمي كنيد؟
    - مشكل ما به دست آوردن جاي مناسبي براي بيمارستان است.
    - اِختلافٌ كثيرٌ بينَ الأطبّاءِ حولَ تَعيين المكانِ المناسبِ.
    - طيِّبٌ, طيِّبٌ ! أنا أفَكِّرُ فـﻰ هذا الأمرِ.
    - إلی مَتَی ؟
    - إلی آخِرالاُسبوعِ!
    - اختلاف بسياري ميان پزشكان در مورد تعيين جاي مناسب وجود دارد .
    - بسيارخوب ،بسيار خوب من در مورد اين امر فكر مي كنم.
    - تا كي؟
    - تا آخر هفته!
    فـﻰ الْبيتِ:
    اَللّهُمَّ! انتَ الْقادِرُ علي طَلِبَتـﻰ و تَعْلُمُ حاجَتـﻰ.
    اَللّهُمَّ! اِجْعَلْ فـﻰ قلبـﻰ نوراً و فهْماً و عِلْماً.
    إلَهـﻰ! إيّاكَ نَعْبُدُ و إيّاكَ نَسْتعينُ.
    در خانه :
    خدايا در قلبم نور و فهم و علم قرار بده.
    خدايا! فقط تو را عبادت مي كنيم و فقط از تو ياري مي جوييم .
    و بَعْدَ أيّامٍ، ها... وَجَدْتُ...!
    وبعد از چند روز ، هان ... يافتم ...
    - اِذْبَحوا خَروفاً و قَسِّموا لَحْمَهُ إلَی خَمْسةِ أقسامٍ.
    گوسفندي را ذبح كنيد وگوشتش را به پنج قسمت تقسيم كنيد.
    - و ماذا نَفْعَلُ نحنُ بِهذه الأقسامِ؟
    و ما با اين قسمت ها چه كار كنيم؟
    - أنْتُمْ عَلِّقوا كلَّ قِسْمٍ فـﻰ ناحيةٍ مِن الْمدينةِ و أنا سَأخْبِرُكُم بالنَّتيجةِ.
    شما هر قسمتي را در ناحيه اي از شهر آويزان كنيد و من به زودي نتيجه را به شما خبر خواهم داد.
    - وَ بَعْدَ أيّامٍ عَيَّنَ الرّازﻯُّ أحْسَنَ مكانٍ لِبِناءِ الْمُسْتَشْفَی.
    و بعد از چند روز رازي بهترين مكان را براي ساختن بيماستان تعيين كرد .
    في الْمجلسِ الاِستشارﻯّ:
    - أيُّها العالمُ الْجليلُ! أخْبِرْنا عن سِرِّ تعليقِ اللَّحمِ!
    در مجلس مشورتي:
    - اي دانشمند با شكوه! ما را از راز آويزان كردن گوشت خبر دار كن .
    - ذهبتُ كُلَّ يومٍ إلي نَواحـﻰ الْمدينةِ و شاهَدْتُ التَّغييراتِ الْحاصِلةَ لِقِطَعِ اللَّحْمِ. وَ وصَلْتُ إلي هذه النّتيجةِ أنَّ كلَّ ناحيةٍ يَفْسُدُ فيها اللَّحْمُ مُتَأخِّراً أحْسَنُ مكانٍ لِبِناءِ الْمُسْتَشْفَی .
    هر روز به نواحي شهر مي رفتم و تغييرات پيش آمده را براي تكّه هاي گوشت مشاهده مي كردم و به اين نتيجه رسيدم كه هر ناحيه اي كه گوشت در آن ديرتر فاسد شود بهترين جا براي ساختن بيمارستان است .
    --------------------- -------------------
    الدرس السابع
    درس هفتم
    هجرت
    - احد : خداي يكتا ،
    - لا هبل : نه هبل
    اِضْرِبْها بِشدَّةٍ!- او را به شدّت بزن!
    ـ فی لیله:
    در شبي:
    ـ اَلأوضاعُ خَطِرَةٌ... الْمُسْلِمونَ فـﻰ عذابٍ.
    اوضاع خطرناك است ... مسلمانان در عذابند .
    ـ قَتَلَ الْكُفّارُ سُمَيَّةَ بَعْدَ التَّعذيبِ.
    كافران سميّه را بعد از شكنجه كردن كشتند .
    _ و زَوجَها ياسِراً كذلك.
    و همسرش ياسر را نيز همچنين .
    ـ و بِلالٌ تحتَ أشدِّ تَعذيبٍ. ...و عمّارٌ...
    - وبلال زير شديدترين شكنجه است. ... وعمّار ...
    ـ نَحْنُ بِحاجةٍ إلي مَكانٍ أمْنٍ لِنَشْرِ الإسْلامِ.
    - ما به جاي امني براي نشر اسلام نيازمنديم.
    ـ يا رسولَ اللهِ! اِبْحَثْ عَنْ طَريقٍ لِحَلِّ هذه الْمُشكلةِ.
    - اي رسول خدا! دنبال راهي براي حلّ اين مشكل بگرد.
    ـ رَبَّنا إنَّنا فقراءُ لِما تُنزِلُ إلَينا مِنْ خَيرٍ.
    - پروردگارا ، ما به آنچه از خير بر ما نازل مي كني نيازمنديم.
    ـ فأمَرَ اللهُ الْمُسلمينَ و الْمسلماتِ بالْهجرة.
    - پس خداوند به مردان و زنان مسلمان دستور داد هجرت كنند .
    ﴿إنَّ أرْضـﻰ واسِعةٌ, فإيّاﻯَ فاعْبُدونِ﴾
    - همانا زمين من وسيع است پس تنها مرا بپرستيد.
    ـ فـﻰ الْحبشةِ حاكمٌ عادلٌ و مُوَحِّدٌ.
    رُوْساءُ قريشٍ: أنتم صامِتونَ!... هذا عجيبُ!!
    - در حبشه حكمران دادگر و يكتا پرستي وجود دارد .
    رﺋيسان قريش: شما ساكتيد! ... اين شگفت است!
    ـ اَلّذينَ هاجَروا إلي الْحبشةِ سَوفَ يَخْلُقونَ لَنا الْمشكلاتِ.
    - كساني كه به حبشه مهاجرت كرده اند برايمان مشكلات خواهند آفريد.
    ـ قَسَماً بِاللّاتِ و الْعُزَّي سَنُرْجِعُ مَنْ هاجَرَ و نُعَذِّبُهُ.
    - س.گند به لات و عزّي هر كسي را كه مهاجرت كرده است به زودي بر خواهيم گردانيد و او را شكنجه مي كنيم .
    ـ نَبْعَثُ رسولاً مع هدايا إلي حاكمِ الحبَشَةِ و نَطْلُبُ مِنْهُم تسليمَ الَّذينَ ذَهبوا إلی هُناكَ.
    - فرستاده اي را همراه هديه هايي به سوي حاكم حبشه مي فرستيم و از آنان مي خواهيم كساني را كه به آنجا رفته اند به ما تحويل دهند .
    ـ طيِّبٌ... اَلتَّطميعُ مِن عادتِنا.
    - خوب است ... به طمع انداختن ، عادت ماست.
    عندَ حاكمِ الحبَشَةِ:
    ـ سيِّدﻯ! عددٌ مِنْ شَبابِنا خَرجوا مِنْ دينِنا.
    و ما نَطْلُبُ منكَ هو تَسْليمُهُمْ إلَينا.
    - نزد حاكم حبشه :
    - آقاي من! عدّه اي از جوانان ما از دينشان خارج شده اند.
    و آنچه را از تو مي خواهيم اين است كه آنان را به ما تحويل دهي.
    اَلمهاجرونَ عنْدَ الحاكمِ.
    ـ اَلسَّلام عَليكُمْ!
    ـ أهلاً و مَرْحَباً بكُم.
    مهاجران نزد حاكم هستند.
    - سلام بر شما.
    - خوش آمديد.
    ـ اُنْظُروا... هؤلاءِ لايَسْجُدونَ لِلْحاكِم... إهانةٌ...
    - نگاه كنيد ... اينان براي حاكم سجده نمي كنند ... اهانت ...
    ـ دينُنا لا يَسْمَحُ لنا بِالسٌّجودِ إلّا لِلّهِ الّذﻯ خَلَقَنا.
    ـ ما هو دينُكُم؟
    - دين ما به ما اجازه نمي دهد كه جز در برابر خدايي كه ما را آفريده است، سجده كنيم.
    - دين شما چيست؟
    ـ إنَّ اللهَ بَعَثَ إلينا رسولاً يأمرُنا بالصِّدقِ و أداءِ الأمانةِ و الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ وَيَمْنَعُنا عن ارْتكابِ الْمَعاصـﻰ و يأمُرُنا بِإقامةِ الصَّلاةِ و أداءِ الزكاةِ...
    - خدا پيامبري را به سوي ما فرستاد كه ما را به راستگويي و اداي امانت و وفاي به عهد فرمان مي دهد و ما را از ارتكاب گناهان منع مي كند و ما را به برپا داشتن نماز و اداي زكات فرمان مي دهد.
    ـ قَسَماً بِرَبِّـﻰ, هذا دينُ الْمُوَحِّدينَ...
    يا رسولَ قُريشٍ! اِرْجِعْ! اَلّذين دَخَلوا بِلادﻯ فَفـﻰ أمنٍ و راحةٍ.
    - سوگند به پروردگارم، اين دين يكتا پرستان است ...
    اي رسول قريش! برگرد! كساني كه وارد سر زمين من شده اند در امنيّت و آسايش هستند.
    ----------------------------
    الدرس الثامن
    تَوبةُ الثَّعلَبِ
    بَرَزَ الثَّعْلَبُ يَوْماً فـﻰ شِعارِ النَّاصِحينا
    روزي روباه در جامه اندرزگویان ظاهر شد.
    فَمَشَی فـﻰ الأرضِ يَنْصَحْ و يَسُبُّ الْماكِرينا
    در حالي كه در زمين نصيحت مي كرد راه مي رفت وبه حيله گران دشنام مي داد.
    و يَقولُ الْحَمْدُ لِلّـ... ـهِ إلهِ الْعالَمينا
    و مي گفت خدا را شكر خداي جهانيان.
    يا عِباد َاللهِ توبوا فَهْوَ كَهْفُ التّائِبينا
    اي بندگان خدا توبه كنيد زيرا او پناهگاه توبه كنندگان است.
    واطْلُبوا الدِّيكَ يُؤَذِّنْ لِصَلاةِ الصُّبْح فينا
    و خروس را دعوت كنيد (بخواهيد) تا براي نماز صبح در ميان ما اذان بگويد.
    فَذَهَبوا إلی الدِّيكَ, فقالَ:
    پس به سوي خروس رفتند و او گفت:
    بَلِّغوا الثَّعْلَبَ عَنِّـﻰ عَنْ جُدودﻯ الصَّالِحينا
    به روباه از جانب من ابلاغ كنيد . از جانب نياكان درستكارم.
    عَنْ ذَوﻯ التِّيجانِ مِمَّندخلوا الْبَطْنَ اللَّعينا
    از تاجداران از كساني كه وارد شكم لعنتي شده اند.
    إنَّهُم قالوا وَ خَيْرُ الـ قَولِ قَولُ الْعارِفينا
    آنان گفته اند و بهترين سخن، سخن دانايان است .
    مُخْطِئٌ مَنْ ظَنَّ يوماً أنَّ لِلثَّعْلَبِ دينا
    خطا كار است كسي كه روزي گمان كند كه روباه دين دارد .
    أحمد شوقـﻰ (بتصرّفٍ)
    احمد شوقي (با تصرّف)
    ----------------------------------
    الدرس التاسع
    حُسنُ العاقبةِ : نیک فرجامی
    درس نهم
    سعيد: اَللهُ أكْبرُ!
    سعيد: الله اكبر
    الإمام (ع): اَللهُ أكْبَرُ! فِيمَ تُكَبِّرُ؟ يا سَعيدْ!
    امام: الله اكبر ! چرا «الله اكبر» مي گويي اي سعيد؟
    سعيد: هذه الكوفهُ تَبْدو مِن بعيدْ!
    سعيد : اين شهر كوفه از دور نمايان است.
    الحُرّ: ها أنا الحرُّ الرّياحـﻰّ !
    حر: هان اين منم حرّ رياحي !
    الإمام (ع): أ علينا أم لَنا؟
    امام: آيا عليه مايي يا با ماهستي؟
    الحُرّ: بَلْ عليكَ ! حر : البته که علیه تو هستم .
    سعيد: كيفَ تَمْشـﻰ فـﻰ رِكابِ الظَّالمينْ ؟! كيفَ لا تُبْصِرُ نورَ الحَقِّ و النَّهْجَ الْمُبينْ؟!
    سعيد: چگونه در ركاب ستمگران راه مي روي؟ چگونه نور حق و راه آشكار را نمي بيني؟
    الإمام (ع): كُلُّكُمْ يَعْرِفُ أنّـﻰ طالبٌ إصلاحَ أمَّهْ، أفْسَدَتْها الطَّاغيهْ, حَكَمَتْها باغِيَهْ.
    امام: همه شما مي دانيد كه من خواهان اصلاح امّتي هستم كه طاغوت آن را فاسد كرده و تجاوز كار بر آن حكومت كرده است .
    الحُرّ: نَحْن عَطْشَی, يَابْنَ بنتِ الْمُصطَفی!
    حر: ما تشنه ايم اي فرزند دختر مصطفی!
    اَلإمام (ع) : وَزِّعوا الْماءَ عليهِم و علينا بالتَّساوﻯ و غداً يَأتـﻰ الْفَرَجْ.
    امام: آب را به صورت مساوي بر ما و بر آنان تقسيم كنيد و فردا پيروزي (گشايش) مي آيد.
    الإمام (ع): حانَتِ الآنَ الصَّلاةُ, أ تُصَلّـﻰ بِرِجالِكْ؟
    امام: الآن وقت نماز فرا رسيد . آيا همراه مردانت نماز مي خواني؟
    الحُرّ: بل نُصَلّـﻰ كُلُّنا خَلْفَكَ يا سِبْطَ الرَّسولْ.
    حر: البته همه ما پشت سر تو نماز مي خوانيم اي نوه دختري پيامبر.
    الحُرّ: يا حسينُ بايعْ أنتَ أوتُسَلِّمْ!
    اي حسين يا بيعت کن يا تسليم مي شوي.
    الإمام (ع): أفلا أنتم بَعَثْتُم لـﻰ رَسائلْ... و صَرَخْتُمْ مِن مَظالِمْ...؟!
    امام(ع): آيا شما نامه هايي برايم نفرستاديد و از ستمگريها فرياد نزديد؟!
    بُرَير: لَعْنَةُ اللهِ علي مَنْ رَوَّعَ آلَ الرَّسول.
    برير: نفرین خدا بر هر كه خاندان پيامبر را ترسانده است.
    الإمام (ع) : ربِّ فَاشْهَدْ : ... خَذَلونا! كَذَّبونا!
    امام(ع): پروردگارا شاهد باش : ... ما را خوار كردند! ما را تكذيب كردند!
    قد تَوكّلنا عَليكَ, ربِّ فَاشْهَدْ : ظَلَمونا!
    به تو توكّل كرده ايم، پروردگارا شاهد باش به ستم كردند!
    لَمّا سَمِعَ الْحرُّ كلامَ الإمامِ (ع) أقْبَلَ عَلي الْقومِ...
    وقتي حر سخن امام(ع) راشنيد به طرف قوم روي آورد.
    الحرّ: أ تُقاتِلْ أنتَ هذا الرَّجُلَ؟
    حر: آيا تو با اين مرد مي جنگي؟
    اِبنُ سَعْد: إﻯ... قِتالاً, سَتُشاهِدْ فيه إسقاطَ الرّؤوس!
    ابن سعد: بله ... جنگ، به زودي انداختنِ سرها را در آن خواهي ديد.
    الحرّ يَقْتَرِبُ مِن الإمام (ع) و هو يَرتَعِدُ.
    حر در حالي كه مي لرزد به امام نزديك مي شود .
    أيُّها الْحُرّ لِماذا تَرْتَعِدْ ؟! أنْتَ مِنْ أشْجَعِ أهلِ الْكوفَةِ!
    اي حر چرا مي لرزي؟! تو که از شجاع ترين مردم كوفه هستي!
    الحرّ : إنّنـﻰ شاهَدْتُ نفسـﻰ بين نارٍ و نَعيمْ .
    حر: من خودم را ميان آتش و بهشت ديدم.
    ثُمَّ جاء الْحرُّ نحوَ الإمام (ع) نادِماً:
    سپس حر با پشيماني به سوي امام(ع) آمد:
    يا إلَهـﻰ إنّنـﻰ رَوَّعتُ أبناءَ الرَّسولْ!
    اي خداي من، به راستي كه من فرزندان پيامبر را ترساندم.
    فَلِذا أطْلُبُ منكَ الْمغفِرهْ و أريدُ المَعْذَرهْ !
    پس من از تو آمرزش مي خواهم و معذرت مي خواهم.
    إنّهُ سِبْطُ النّبـﻰّ, إنّه عينُ علـﻰّ.
    او نوه پيامبر است. او مانند علي است.
    هَل تَرَی لـﻰ يا إلهـﻰ تَوبةً ؟!
    آيا اي خداي من برايم توبه اي مي بيني؟!
    سَمِعَ الإمامُ (ع) نِداءَهُ و قال:
    امام(ع) صداي او را شنيد وگفت:
    عادَ - وَاللهِ – فَتانا الْحُرّ حرًّا...
    به خدا قسم كه جوان آزرده ي ما حر آزاده برگشت.
    عَيِّن الصَّحيحَ أو الْخطأ فـﻰ العباراتِ التاليةِ :
    درست يا نادرست را در عبارتهاي آمده معيّن كنيد:
    1 – قَصَدَ الإمامُ (ع) بِحَركَتِهِ, إصْلاحَ أمّةِ رسولِ الله (ص).
    1- امام با حركت خود، قصد داشت امّت رسول الله (ص) را اصلاح كند.
    2 – إنَّ اللهَ قد قَبِلَ توبَةَ «حُرٍّ».
    2- خدا توبه حر را قبول كرد .
    3 – وَصَلَتْ قافِلَةُ الإمام (ع) إلی الكوفَةِ.
    3- كاروان امام(ع) به كوفه رسيد.
    4 – ما أرْسَل أهلُ الكوفةِ الرّسائلَ لِدَعوةِ الإمام (ع).
    4- اهل كوفه براي دعوت امام(ع) نامه ها نفرستادند.
    الدرس العاشر
    درس دهم
    ...فيه شِفاءٌ لِلنَّاسِ!
    ... درآن براي مردم تندرستی هست!
    اَللهُ أنْزَلَ الْقرآنَ لِسَعادةِ الْبَشَرِ.
    خدا قرآن را براي خوشبختي بشر نازل كرد.
    و فيه ما يَضْمَنُ سلامَةَ روحِهِ و جِسْمِهِ.
    ودر قرآن آنچه سلامت روح او و جسم او را ضمانت كند وجود دارد.
    الاُمَّةُ الإسلاميّةُ لا تَتَقَدَّمُ إلّا بِشَعْبٍ سليمٍ بَعيدٍ عَن الأمراضِ الْفكريّةِ و النّفْسيَّةِ و الْجسميَّةِ.
    امّت اسلامي جز با ملّتي سالم ودور از بيماريهاي فكري و رواني و جسمي پيشرفت نمي كند.
    والقرآنُ مِنْهاجٌ لِسَعادةِ الإنسانِ و عقيدةٌ لِلْحياةِ.
    و قرآن راه روشني براي خوشبختي انسان وعقيده اي براي زندگي است.
    و فـﻰ بعضِ آياتِهِ يُشَجِّعُ الْقرآنُ النّاسَ عَلي الاِسْتفادةِ من الطَّيِّباتِ الَّتـﻰ تَضْمَنُ سلامةَ الأبدانِ و تُسَبِّبُ نَشاطَ الاُمَّةِ و تَقَدُّمَها.
    در بعضي آيه هايش، قرآن مردم را به استفاده از چيزهاي پاك و خوشمزه اي تشويق مي كند كه سلامتي بدن را تضمين مي كند وسبب فعّاليّت امّت و پيشرفت آن مي شود.
    ﴿ و جَنّاتٌ مِنْ أعنابٍ...﴾
    و باغ هايي از انواع انگور
    اَلْعِنَبُ مِنْ أغْنَی العناصِرِ بالسُّكَّريّاتِ. و هـﻰ المادَّةُ الأساسيّةُ لِإيجادِ الطَّاقَةِ فـﻰ الجِسْمِ.
    انگور از غني ترين (سرشارترين) عناصر موادّ قندي است و مادّه اصلي براي ايجاد نيرو در بدن است.
    ﴿ والتِّينِ و...﴾
    قسم به انجير
    اَلْقيمةُ الغِذائيَّةُ لِهذه الثّمرةِ عاليةٌ جِدّاً و فيها مَوادٌّ مختلفةٌ كالْأملاحِ مِنَ الْفوسفورِ والْحديدِ و الْكالسيومِ.
    ارزش غذايي اين ميوه خيلي بالاست و در آن موادّ مختلفي وجود دارد مانند موادّ معدني از جمله فسفر و آهن و كلسيم .
    ﴿ فيهما فاكِهةٌ و...رُمّانٌ﴾
    در آن دو ،ميوه و انار هست.
    اَلرُّمّانُ غَنـﻰّبعُنْصرِ الْحَديدِ. و هو ضَرورﻯٌّ لِتكْوينِ الْكُرَيّاتِ الْحَمراءِ.
    انار سرشار از عنصر آهن است . و براي پيدايش گلبولهاي قرمز ضروري است.
    ﴿... رُطَباً جَنيّاً﴾
    خرماي چيده شده
    هو أحدُ مُلوكِ الْفَواكِهِ الثَّلاثة: اَلْعِنَبِ و التِّينِ و الرُّطَبِ.
    آن يكي از شاه ميوه هاي سه گانه است: انگور و انجير و خرما
    اَلرُّطَبُ مع قَدَحٍ مِنَ اللَّبَنِ غِذاءٌ كامِلٌ.
    خرما همراه كاسه اي شير غذايي كامل است.
    ﴿... شجَرةٍ مُبارَكةٍ زَيْتونةٍ...﴾
    درخت مبارك زيتون
    كُلُّ ما فـﻰ شجرةِ الزَّيْتونِ من وَرَقٍ وَ ثَمَرٍ وَ زَيْتٍ يَنْفَعُ النّاسَ.
    هر چه در درخت زيتون هست. – از برگ و ميوه و روغن- به مردم سود مي رساند .
    ﴿... و بَصَلِها...﴾
    و پياز آن
    اَلأطبّاءُ يَسْتَعمِلونَ الْبَصَلَ فـﻰعِلاجِ بعضِ الأمراضِ و هو مفيدٌ لِتَطْهيرِ الْفَمِ مِنَ الْجَراثيمِ.
    پزشكان پياز را در درمان برخی بيماري ها به كار مي برند و آن براي ضدّ عفوني كردن دهان از ميكروب ها سودمند است .
    ﴿...لَبَناً خالِصاً...﴾
    شير خالص
    اَللَّبَنُ غِذاءٌ كاملٌ و علماءُ التَّغذيةِ يَعْتَبِرونَهُ أفْضَلَ الْموادِّ الغِذائيَّة.
    شير غذاي كاملي است و دانشمندان تغذيه آن را بهترين موادّ غذايي به شمار مي آورند .
    ﴿...و عَدَسِها...﴾
    ... وعدس آن ...
    هو غذاءٌ سهلُ الْهَضْمِ غنـﻰٌّ بالبُروتينِ.
    آن غذايي آسانْ هضم و سرشار از پروتـﺌين است.
    ﴿...و فومِها...﴾
    ... وسير آن ...
    ذَكَرَ الأطبّاءُ لِلثُّومِ أربَعينَ فائدةً طِبّيَّةً.
    پزشكان چهل فايده پزشكي براي سير ذكر كرده اند.
    ﴿... فيه شِفاءٌ لِلنّاسِ﴾
    ... در آن براي مردم شفا وجود دارد .
    فـﻰ الْعَسَلِ سَبْعونَ مادّةً مختلفةً مفيدةً و هو مُبيدٌ لِلْجَراثيمِ.
    در عسل هفتاد مادّه مفيد وجود دارد و نابود كننده ميكروب هاست .
    ﴿... لَحْماً طَريّاً﴾
    ... گوشت تازه
    السَّمكُ مِنَ الأطْعِمةِ الْمفيدةِ لِأمْراضِ الْقَلْبِ.
    ماهي از غذاهاي مفيد براي بيماري هاي قلب است .
    و فيه عنصرُ الفوسفورِ و فيه منافعُ لِلنّاسِ.
    و در آن عنصر فسفر وجود دارد و در آن سودهايي براي مردم هست .
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  5. H@M!N

    H@M!N

    577
    915
    244
    قواعد دروس سال دوم


    درس اول : معرفه و نکره مسلماً معرفه اسمـﯽ است که نزد انسان ، شناخته شده باشد و نکره ناشناخته ؛ اما براﯼ شناخت آن ها چه باید کرد تا دچار اشتباه و شک و شبهه نشویم ؟ ماپایه را براساس انواع معرفه مـﯽ گذاریم . در صورتـﯽ که کلمه ﯼ مورد نظر جزء هیچ یک از انواع معرفه نباشد ، در قسمت نکره قرار مـﯽ گیرد . معمولاً کلمه اﯼ که نکره است ، تنوین دارد ؛ اما تنوین مستقیماً علامت نکره نیست ؛ زیرا بعضـﯽ اسم ها اصلاً تنوین پذیر نیستند و حتـﯽ بعضـﯽ از انواع عَلم تنوین مـﯽ گیرند.


    عَلـَم ( اسم خاص ) : محمدٌ ، فاطمة ، إیران ، زاینده رود و . .
    ضمیر : ی ، هی ، أنتَ ، إیاکَ و . .
    اسم اشاره : هذا ، تلک ، هؤلاء ، هناکَ و . .
    معارف اسم موصول : الذی ، اللذان ِ ، اللاتی ، من ، ما و . .
    مُعَرَّف بأل ( تمام اسم ها یـﯽ که با ال همراهند ) : الکتاب ، القلم ، المدرسة و . .
    مُعرَّف بإضافة ( یا : مضاف به معرفه ) : "صف" در صف المدرسة ، "کتاب" در کتابی و . .


    ** البته علم انواع مختلف و تقسیم بندﯼ هاﯼ گوناگونـﯽ دارد که از بحث ما خارج است . مانند انواع کنیه ، لقب ،
    اضافه و غیره .
    ** مضاف به معرفه ، معرفه است و مضاف به نکره ، نکره . مثلا ً: "کتاب" در "کتاب التلمیذ" معرفه است ، زیرا
    مضاف به معرفه اﯼ شده است ، اما در "کتاب تلمیذٍ " نکره مـﯽ باشد ، زیرا مضاف إلیه آن نکره است .
    ** درهرصورت معرفه نسبت به نکره ، ارجح است وعلم نسبت به دیگرانواع معرفه ، ارجح . بنابراین درصورتـﯽ که یک اسم علم تنوین داشته باشد ، "معرفه (از نوع علم)" محسوب مـﯽ گردد واگر یک اسم علم با ال ذکرگردد ، از انواع معرفه ،"علم" به حساب مـﯽ آید، نه معرّف بأل. مانند: محمدٌ ،علیّ ٌ که معرفه(علم) هستند والحسن ، الحسین معرفه(علم).








    درس دوم و سوم : علامت هاﯼ فرعـﯽ اعراب


    اصلـﯽ : کلماتـﯽ که داراﯼ حرکت هاﯼ اصلـﯽ ضمه ، فتحه و
    کسره باشند ، اعرابشان اصلـﯽ است :
    ذهب التلمیذُ. (یا : تلمیذٌ ؛ تلمیذ : فاعل و مرفوع)
    1- ظاهرﯼ رأیت التلمیذَ. (یا:تلمیذاً ؛ تلمیذ : مفعول و منصوب)
    سلّمتُ علـﯽ التلمیذِ.(یا:تلمیذٍ؛ تلمیذ : مجروربه حرف جر)
    [اعراب "تلمیذ"درتمام این مثال ها ظاهرﯼ و اصلـﯽ است.]
    فرعـﯽ : شامل این موارد مـﯽگردد :
    الف- اسم هاﯼ مثنـﯽ
    علامت هاﯼ اعراب ب- اسم هاﯼ جمع سالم مذکر
    ج- اسم هاﯼ جمع سالم مؤنث
    د- اسماء خمسه
    هـ- اسم هاﯼ غیرمنصرف
    و- افعال خمسه

    2- محلـﯽ ( در سال اول خوانده ایم .)

    3- تقدیرﯼ ( در درس چهارم خواهیم خواند .)
    ** تمام علامت هاﯼ اعراب غیر از اعراب محلـﯽ مخصوص اسم ها و فعل هاﯼ معرب است .

    اعراب فرعـﯽ :
    اعراب فرعـﯽ به این معنـﯽ است که حالت هاﯼ مختلف مرفوع ، منصوب و مجرور به جاﯼ حرکت هاﯼ ضمه ،
    فتحه و کسره با حرکت هاﯼ دیگر یا با حروف نمایش داده شوند .

    مرفوع با الف : جاء التلمیذان ِ . (التلمیذان : فاعل ومرفوع با الف)

    الف- اسم هاﯼ مثنـﯽ
    رأیت التلمیذین ِ. (التلمیذین: مفعول و منصوب با یاء)
    منصوب و مجرور با یاء
    سلّمتُ علـﯽ التلمیذین ِ.(التلمیذین: مجروربایاءبه حرف جر)
    مرفوع با واو : جاء المعلمونَ . (المعلمون:فاعل و مرفوع با واو)

    ب- اسم هاﯼ جمع سالم مذکر
    رأیت المعلمینَ.(المعلمین: مفعول و منصوب با یاء)
    منصوب و مجرور با یاء
    سلّمتُ علـﯽ المعلمینَ.(المعلمین: مجروربا یاء به حرف جر)

    ج- اسم هاﯼ جمع سالم مؤنث فقط در حالت نصب منصوب با کسره[1] . ( یعنـﯽ به جاﯼ فتحه ، کسره مـﯽ گیرد .)
    رأیتُ التلمیذاتِ‌ . التلمیذات : مفعول و منصوب با کسره
    1- أب (پدر)
    2- أخ (برادر)
    د- اسماء خمسه 3- ذو (صاحب و دارنده)
    4- حم (اقوام مذکرهمسر- از دو طرف)
    5- فو (دهان)
    ** "حم" و "فو" فراتر از بحث ماست .
    مرفوع با واو : جاء أبوحسین ٍ . (أبو : فاعل و مرفوع با واو)
    أخومریم عندالباب. (أخو : مبتدا ومرفوع با واو)

    اعراب اسماء خمسه منصوب با الف : رأیتُ أباعلیٍّ . (أبا : مفعول ومنصوب با الف)


    مجرور با یاء : سلّمتُ علـﯽ ذی علم ٍ. (ذی : مجرور به حرف جر با یاء)
    ** شرط هاﯼ فرعـﯽ بودن اعراب "أب" و " أخ" :

    1- ال و تنوین نداشته باشند . زیرا در این صورت داراﯼ اعراب اصلـﯽ مـﯽ گردند .
    مانند : جاء الأبُ یا أبٌ. ( أب : فاعل و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)
    رأیتُ الأبَ یا أباً. ( أب : مفعول و منصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)
    سلّمتُ علـﯽ الأبِ یا أبٍ . (أب: مجروربه حرف جربه اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)
    2- مضاف باشند .
    مانند : ذهبَ أبوحُسینٍ مَع أخیه إلـﯽ البُستان ِ و شاهَدَا هُناکَ رَجُلا ً ذاعَینَین ِکبیرَتَین ِ.
    أبو : فاعل و مرفوع با واو به اعراب ظاهرﯼ و فرعـﯽ
    أخی : مضاف إلیه و مجرور با یاء به اعراب ظاهرﯼ و فرعـﯽ
    ذا : صفتِ رجُل و منصوب با الف به اعراب ظاهرﯼ و فرعـﯽ

    ** "ذو" همیشه مضاف است ، بنابراین هیچ شرطـﯽ در فرعـﯽ بودن اعراب آن نیست .

    هـ- اسم هاﯼ غیرمنصرف[2] فقط در حالت جر مجرور با فتحه[3] . ( یعنـﯽ به جاﯼ کسره ، فتحه مـﯽ گیرد .)
    علم مؤنث : فاطمة ، سُمیّة ، مکة و . .

    علم غیرعربی : یوسف ، نیکلاس (Nicholas) و . .

    صفت هاﯼ بر وزن أفعَل : أکبر ، أبیض و . .
    اسم هاﯼ غیرمنصرف
    جمع هاﯼ مکسر هم وزن و هم آهنگ "مَفاعِل" و "مَفاعیل" :
    مساجد ، تمارین ، شواهد ، تصاویر و . .
    اسم هاﯼ مختوم به همزه ﯼ زائد(شامل صفت نیز مـﯽ گردد.) :
    زهراء ، حمراء و . .
    اسم هاﯼ مختوم به "ان" زائد (شامل صفت نیز مـﯽ گردد .) :
    رحمان ،عطشان و . .

    هیچ گاه تنوین نمـﯽ پذیرند .

    ویژگـﯽ هاﯼ اسم هاﯼ غیرمنصرف
    همیشه به جاﯼ کسره ، فتحه مـﯽ گیرند .

    **«یعنـﯽ : بـﯽ تنوین ، با فتحه»**

    ** توجّه : اسم هاﯼ غیر منصرف در صورتـﯽ که : 1- ال بگیرند
    2- مضاف واقع گردند
    داراﯼ اعراب اصلـﯽ مـﯽ گردند[4] .
    (اما تنوین نگرفتن هم چنان به قوت خود باقـﯽ است.)
    مانند : أحسنتُ إلـﯽ الأفضلِ . أحسنتُ إلـﯽ أفضلِ الناس . (أفضل:مجرور به حرف جر به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)
    یَکتبانِ
    تکتبانِ
    و- افعال خمسه یَکتبونَ
    تکتبونَ
    تکتبینَ
    یعنـﯽ پنج صیغه ﯼ زمان مضارع که با ضمیر فاعلـﯽ همراهند . اعراب این افعال به تفصیل در دو درس ششم و هفتم ذکر خواهد شد . اما به طور اجمال مـﯽ توان این نمودار را رسم کرد .
    مرفوع با ثبوت نون اعراب : یَکتبان ِ ،‌ تکتبان ِ ، یَکتبونَ ، تکتبونَ ، تکتبینَ


    اعراب افعال خمسه منصوب با حذف نون اعراب : أن یکتبا، أن تکتبا، أن یکتبوا، أن تکتبوا، أن تکتبی


    مجزوم با حذف نون اعراب : لم یکتبا ، لم تکتبا ، لم یکتبوا ، لم تکتبوا ، لم تکتبی
    ** براﯼ اعراب فرعـﯽ مـﯽ توانیم چنین نمودارﯼ نیز رسم نمائیم :
    اسم هاﯼ مثنـﯽ
    معرب به حروف اسم هاﯼ جمع سالم مذکر
    اسماء خمسه
    افعال خمسه

    اعراب فرعـﯽ
    اسم هاﯼ جمع سالم مؤنث
    معرب به حرکت
    اسم هاﯼ غیرمنصرف
    درس چهارم : اعراب محلـﯽ و تقدیرﯼ
    اعراب محلـﯽ
    در سال اول توضیح داده شده است .
    در اعراب تقدیرﯼ ، کلمه هیچ کدام از موارد سابق الذکر نیست . یعنـﯽ نه ضمه ، فتحه و کسره مـﯽ گیرد که اعرابش ظاهرﯼ واصلـﯽ باشد، نه مثنـﯽ، جمع مذکرسالم و . . است که اعراب فرعـﯽ شامل حالش گردد، نه کلماتـﯽ مانند ضمیر، اسم اشاره و . . است که اعراب محلـﯽ داشته باشد . بلکه آخرآن به گونه اﯼ است که آن حرکات را درتقدیر دارد. به بیان دیگر باید حرکات ضمه ، فتحه و کسره را بپذیرد ، اما نمـﯽ تواند ! یعنـﯽ فرض مـﯽ کنیم که آن حرکت ها را داراست . در ترکیب به این صورت عنوان مـﯽ نماییم : تقدیراً مرفوع ، تقدیراً منصوب ، تقدیراً مجرور .

    اسم هاﯼ مقصور[5] : در تمام حالات رفع و نصب و جر
    جاءت کبرﯼ . (کبرﯼ : فاعل و تقدیراً مرفوع)
    رأیتُ کبرﯼ . ( کبرﯼ : مفعول و تقدیراً منصوب)
    سلّمتُ علـﯽ کبرﯼ . (کبرﯼ : تقدیراً مجرور به حرف جر)
    اسم هاﯼ منقوص[6] : فقط در دو حالت رفع و جر[7]( یعنـﯽ ضمه و کسره نمـﯽ گیرد.)
    کلماتـﯽ که شامل جاء القاضِی . (القاضِی : فاعل و تقدیراً مرفوع)
    اعراب تقدیرﯼ سلّمتُ علـﯽ القاضِی . (القاضِی : تقدیراً مجروربه حرف جر)
    مـﯽ گردند اسم هاﯼ مضاف به یاء متکلم[8] : در تمام حالات رفع و نصب و جر
    کتابی علـﯽ المنضدة . (کتاب : مبتدا و تقدیراً مرفوع)
    وضعتُ قلمی علـﯽ کتابی .(قلم:مفعول و تقدیراً منصوب ؛ کتاب :
    تقدیراً مجروربه حرف جر)
    فعل هاﯼ مضارع مختوم به الف (مقصوره) : فقط در حالت رفع و نصب[9]
    مانند : یَنهَـﯽ ، یَبقـَﯽ ، یَفنـَﯽ ، أنْ یَنهَـﯽ، لنْ یَبقـَﯽ، حتـﯽ یَفنـَﯽو..
    فعل هاﯼ مضارع مختوم به یاء و واو : فقط در حالت رفع [10]
    مانند : یَهدِی ، یَشفِی ، یَروِی و . .
    یَدعُو ،‌ یَشکُو ، یَرجُو و . .
    ** توجّه :
    الف- اسم هاﯼ مقصورِ بـﯽ ال با تنوین فتحه[11] مـﯽ آیند ؛ که البته بازهم مقصورند واعرابشان تقدیرﯼ:
    جاء فتـﯽً . (فتـﯽ : فاعل و تقدیراً مرفوع)
    رأیتُ فتـﯽً . (فتـﯽ : مفعول و تقدیراً منصوب)
    سلّمتُ علـﯽ فتـﯽً . (فتـﯽ : تقدیراً مجرور به حرف جر)

    ب- اسم هاﯼ منقوص ِ بـﯽ ال با تنوین کسره مـﯽ آیند (غیرازحالت نصب[12]) ؛ که البته بازهم منقوصند
    واعرابشان تقدیرﯼ :
    جاء قاض ٍ . (قاض ٍ : فاعل و تقدیراً‌ مرفوع)
    سلّمتُ علـﯽ قاض ٍ . (قاض ٍ : تقدیراً مجرور به حرف جر)

    ** توجّه : اسم هاﯼ مقصورومنقوص درحالت مثنـﯽ ، جمع سالم مذکر[13] یا جمع سالم مؤنث (در حالت نصب) ، همچنان داراﯼ اعراب فرعـﯽ مـﯽ باشند . مثنـﯽ مانند : جاءَ الفـَتـَیان ِ (یا : فـَتـَیان ِ). جاء القاضِـیان ِ (یا : قاضِـیان ِ).
    رأیتُ الفـَتـَیـَیْن ِ ( یا : فـَتـَیـَیْن ِ) . رأیتُ القاضِیَـیْن ِ ( یا : قاضِیَـیْن ِ).
    سلّمتُ علـﯽ الفـَتـَیـَیْن ِ( یا : فـَتـَیـَیْن ِ) . سلّمتُ علـﯽ القاضِیَـیْن ِ ( یا : قاضِیَـیْن ِ).
    جمع سالم مؤنث (در حالت نصب) مانند : رأیتُ الفتیاتِ (یا : فتیاتٍ) .

    بنابراین قانون فوق الذکر تنها در صورتـﯽ صدق مـﯽ کند که این اسم ها مفرد یا جمع مکسر باشند . جمع مکسر مانند وصایا ، هدایا ، رعایا و . . که حالتـﯽ از مقصور را دارند و تـَهانی ، مَساعی ، مَبانی و . . که مانند منقوص مـﯽ باشند .










    درس پنجم : ترکیب هاﯼ اضافـﯽ و وصفـﯽ

    در ترکیب اضافـﯽ ، کلمه ﯼ اول مضاف و دومـﯽ مضافٌ إلیه است . مضافٌ إلیه به مضافْ اضافه مـﯽ گردد .
    در ترکیب وصفـﯽ کلمه ﯼ اول موصوف و دومـﯽ صفت است . صفت ، موصوف خود را توصیف مـﯽ نماید .
    تشابه : دو کلمه به هم اضافه مـﯽ گردند .
    اختلاف : منظورازترکیب اضافـﯽ این است که کلمه ﯼ دوم به نوعـﯽ درمالکیت کلمه ﯼ اول است. مانند: کتابُ علیٍّ . یعنـﯽ کتابـﯽ که مال علـﯽ است . اما در ترکیب وصفـﯽ کلمه ﯼ دوم ، اولـﯽ را توصیف مـﯽ نماید . مانند: کتابٌ أحمرُ . یعنـﯽ کتابـﯽ که یکـﯽ از خصوصیاتش قرمز بودن است .

    ** اختلاف هایـﯽ که تشخیص بین این دوترکیب را براﯼ ما ساده مـﯽ نماید :

    ترکیب وصفـﯽ
    ترکیب اضافـﯽ

    هر دو کلمه در واقع یک چیز هستند . در "وردة ٌ حمراء"گل وسرخـﯽ ازهم جدانیستند ؛ درواقع همان گل ، سرخ است . هر دو کلمه از هم جدا هستند . در"کتابُ علیّ ٍ" کتاب و علـﯽ دو کلمه ﯼ از هم جدا هستند .
    حرکت هر دو کلمه یکـﯽ است . مانند : کتابٌ جمیلٌ یا الکتابَ الجمیلَ یا کتابٍ جمیلٍ حرکتِ مضاف طبق نقشـﯽ است که درجمله دارد ومضافٌ إلیه همیشه مجروراست.مانند: کتابُ علیٍ جمیلٌ . (کتاب: مبتداومرفوع،‌ علیّ:مضاف إلیه ومجرور،جمیلٍ:خبرمفرد و مرفوع)
    چه موصوف و چه صفت مـﯽ توانند ال یا تنوین بگیرند . مانند : کتابٌ جمیلٌ یا : الکتابُ الجمیلُ مضافٌ إلیه مـﯽ تواند یا ال یا تنوین بگیرد ، اما مضاف اصلا ً و در هیچ صورتـﯽ نمـﯽ تواند ال یا تنوین بگیرد .
    کتابُ طالبٍ (کتاب ال ندارد) یا : کتابُ الطالب ِ (کتاب تنوین ندارد)
    هردوکلمه درچهارمورد(عدد ، جنس ، معرفه یا نکره بودن، اعراب) مانند همند . ممکن است در بعضـﯽ از موارد مذکور مانند هم باشند یا نباشند . یعنـﯽ لزومـﯽ به مشابه بودن نیست . مانند :
    کتابُ علیّ ٍ ، کتابُ‌ طالبةٍ ، کتابَ الطلاب ِ و . .
    مانند زبان فارسـﯽ اگر(درترجمه)از"این" و "است" استفاده نماییم ، معنـﯽ مـﯽ دهد . کتابٌ جمیلٌ‌ : این کتاب، زیباست.
    الوردة ُ الحمراءُ : این گل، سرخ است . اگر(در ترجمه) از "این" و "است" استفاده نماییم ، معنـﯽ نمـﯽ دهد . کتابُ علیّ ٍ : این کتابْ ، علـﯽ است !
    صَفُّ المدرسةِ : این کلاسْ، مدرسه است!
    ** توجّه : الف- "مضاف بودن" نقش نیست ، اما "مضافٌ إلیه بودن" نقش است .
    "موصوف بودن" نقش نیست ، اما "صفت بودن" نقش است .
    ب- درصورتـﯽ که یک اسم مثنـﯽ یا جمع سالم مذکر، مضاف واقع گردد،حرف"ن"ازآخرآن مـﯽ افتد. مانند:
    طالِبا المدرسة ، طالِـبَی ِ المدرسة ، طالِـبُـو المدرسة ، طالِـبـِی المدرسة .

    ** درصورتـﯽ که بخواهیم هم زمان ازهردوترکیب اضافـﯽ و وصفـﯽ استفاده نماییم،مضاف إلیه بین موصوف و صفت قرار مـﯽ گیرد (برعکس فارسـﯽ). جاء تلمیذُ المدرسةِ المؤمنُ إلـﯽ المصلـّﯽ . دانش آموزِ با ایمان ِ مدرسه به نمازخانه آمد . نمـﯽ گوییم : دانش آموزِ مدرسه ﯼ باایمان .. تلمیذ : فاعل و مرفوع ، المدرسة : مضاف إلیه و مجرور ، المؤمن : صفت ِ تلمیذ ومرفوع . یا مانند : السلامُ عَلـَﯽ عِبادِ اللهِ الصّالحینَ . سلام بربندگان شایسته ﯼ خداوند . نمـﯽ گوییم :
    بندگان ِ خداﯼ شایسته .. عباد : مجرور به حرف جر، الله : مضاف إلیه و مجرور، الصالحین : صفت عباد ومجروربایاء.

    عدد :
    تلمیذ ٌ مؤدّبٌ(هردو مفرد)، تلمیذان ِ مؤدّبان ِ(هردومثنـﯽ)‌، تلامیذ ُ مؤدَّبونَ (هردوجمع)

    موارد مطابقت جنس :
    صفت مفرد با کتابٌ جمیلٌ (هردو مذکر) ، وردة ٌحمراءُ (هردو مؤنث)
    موصوف[14]
    معرفه یا نکره بودن [15]:
    المدرسة ُ الکبیرة ُ(هردو معرفه) ، مدرسة ٌ کبیرة ٌ (هردو نکره)

    اعراب :
    کتابٌ عِلمیّ ٌ (هردو مرفوع) ، الطفلَ الصادقَ (هردو منصوب) ، وردةٍ‌ حمراءَ (هردو
    مجرور؛ با این اختلاف که "وردة" با اعراب اصلـﯽ است و "حمراء" با اعراب فرعـﯽ
    و مجرور با فتحه . مهمْ خود اعراب است ، نه نوع آن)





    مفرد : تلمیذ ٌ مؤدّبٌ (مؤدّب : صفت مفرد و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)


    فعلیه : جاءَ تلمیذ ٌ یَدْرُسُ جَیِّدا ً. دانش آموزﯼ که خوب درس مـﯽ
    انواع صفت جمله[16] خواند،آمد . (جمله ﯼ"یَدْرُسُ جَیِّدا ً" جمله ﯼ فعلیه ووصفیه
    براﯼ تلمیذ ٌ و محلا ً مرفوع)
    اسمیه : رأیتُ تلمیذا ً أبُوهُ معلمٌ .دانش آموزﯼ راکه پدرش معلم بود،
    دیدم . (جمله ﯼ "أبوه معلم" جمله ﯼ اسمیه و وصفیه براﯼ
    تلمیذاً و محلا ً منصوب)

    جارومجرور: جاءَ رَجُلٌ فی السّیارةِ . مردﯼ که درماشین بود، آمد .
    (فی السیارة : جار و مجرور و شبه جمله ﯼ وصفیه
    شبه جمله براﯼ رجل و محلاً مرفوع)

    ظرف : رأیتُ تلمیذا ً أمامَ المدرسةِ . دانش آمــوزﯼ را که جلـــوﯼ
    مدرسه بود ،‌ دیدم . (أمامَ : ظرف مکان و منصوب و شبه
    جمله ﯼ وصفیه براﯼ تلمیذا ً و محلاً منصوب)

    ** جمله یا شبه جمله اﯼ که پس از یک اسم نکره آید و آن را توصیف نماید ، صفت آن محسوب گشته و مسلما ً در ردیف اعراب محلـﯽ قرار مـﯽ گیرد . در زبان عربـﯽ مـﯽ گوییم : الجُمَلُ بَعدَ النـَّکِـرات صِفاتٌ ..










    درس ششم و هفتم : اعراب فعل مضارع
    ازآن جا که فعل مضارع یک فعل معرب است ، بنابراین حالت هاﯼ مختلفـﯽ ازاعراب را داراست : مرفوع ، منصوب و مجزوم ، که هرکدام توسط حروف عامل مخصوصـﯽ محقق مـﯽ گردد .

    اصلـﯽ : درصیغه هاﯼ بدون ضمیر فاعلـﯽ(بـﯽ نون) ،
    علامت : ضمه
    مرفوع یکتب ُ ، تکتب ُ ، أکتب ُ ، نکتب ُ

    فرعـﯽ : درصیغه هاﯼ با ضمیر فاعلـﯽ(با نون) ،
    علامت : ثبوت (باقـﯽ ماندن) نون اعراب
    یکتبانِ ، تکتبانِ ، یکتبونَ ، تکتبونَ، تکتبینَ

    اصلـﯽ : درصیغه هاﯼ بدون ضمیر فاعلـﯽ (بـﯽ نون) ،
    علامت : فتحه
    اعراب فعل مضارع منصوب أنْ یکتب ، أنْ تکتبَ ، أنْ أکتبَ ، أنْ نکتبَ

    فرعـﯽ : درصیغه هاﯼ با ضمیر فاعلـﯽ (با نون) ،
    علامت : حذف نون اعراب
    أنْ یکتبا ، أنْ تکتبا ، أنْ یکتبوا ، أنْ تکتبوا ، أنْ تکتبی

    اصلـﯽ : درصیغه هاﯼ بدون ضمیرفاعلـﯽ (بـﯽ نون) ،
    علامت : سکون
    مجزوم لمْ یکتب، لمْ تکتب، لمْ أکتب، لمْ نکتب

    فرعـﯽ : درصیغه هاﯼ با ضمیر فاعلـﯽ (با نون) ،
    علامت: حذف نون اعراب
    لمْ یکتبا ، لمْ تکتبا ، لمْ یکتبوا ، لمْ تکتبوا ، لمْ تکتبی

    رفع فعل مضارع :
    فعل مضارع در صورتـﯽ که هیچ حرف عاملـﯽ را پیش از خود نداشته باشد ، مرفوع است . مانند مثال هاﯼ فوق .
    نصب فعل مضارع :
    با عوامل نصبـﯽ که پیش از آن ها بیاید ، صورت مـﯽ گیرد .

    أنْ (این که)
    لـَنْ [17](هرگز نه)
    عوامل نصب کـَیْ (براﯼ این که)
    (حروف ناصبه) إذَنْ (بنابراین)
    حتـﯽ (تا این که)
    لـِ (براﯼ این که)

    ** این حروف درعمل هیچ فرقـﯽ ندارند ودرصورتـﯽ که هرکدام پیش ازفعل مضارع درآیند،آن رامنصوب مـﯽ نمایند.
    مانیزدراین جا درپـﯽ مستقیم یا غیرمستقیم بودن آن ها نیستیم که مثلا ً کدام یک مستقیما ًعامل نصبندوکدام یک غیرمستقیم؛ زیرا این مسأله خارج از بحث ماست .

    جزم فعل مضارع :
    با عوامل جازمه امکان پذیر است .
    لمْ ‍]به تنهایـﯽ معنـﯽ نمـﯽ شود.]
    لمّا (هنوزنه)
    جازم یک فعل
    (حروف جازمه) لـِ (لام امر) [به تنهایـﯽ معنـﯽ نمـﯽ شود.]
    لا(لاﯼ نهـﯽ) [به تنهایـﯽ معنـﯽ نمـﯽ شود.]
    عوامل جزم
    إنْ (اگر)

    جازم دو فعل مَنْ (هرکه)

    ما (هرچه)

    ** عوامل جزم یک فعل ، غیر از لـِ (لام امر) برسر تمام صیغه ها مـﯽ آیند . لام امر فقط برسر صیغه هاﯼ غائب و متکلم مـﯽ آید و در ترجمه با "باید" معنـﯽ مـﯽ شود : لـِیکتبْ (باید بنویسد) ، لأکتبْ (باید بنویسم) و . .

    ** در ترجمه ﯼ فعلـﯽ که با لاﯼ نهـﯽ همراه است ، در صورتـﯽ که غائب یا متکلم باشد ، با "نباید" ترجمه مـﯽ شود و درصیغه هاﯼ مخاطب مانندنهـﯽ مستقیم فارسـﯽ . مانند :لایَکتبْ (صیغه ﯼ غائب) نباید بنویسد ، لا أکتبْ (صیغه ﯼ متکلم) نباید بنویسم ، لا تکتبوا(صیغه ﯼ مخاطب) ننویسید و . .

    *** به عوامل جزم دو فعل ، حروف یا ادات شرط گفته مـﯽ شود . این عوامل دو فعل را هم زمان مجزوم مـﯽ نمایند . به فعل اول ، فعل شرط و به دومـﯽ جواب (جزاء) شرط مـﯽ گوییم . دراین صورت جمله ﯼ ما جمله ﯼ شرطیه نام دارد. فعل شرط و جواب شرط مـﯽ توانند از افعال ماضـﯽ نیز باشند که مسلما ً ظاهر آن ها تغییرﯼ نمـﯽ کند ، بلکه محلا ً مجزوم مـﯽ شوند. درترجمه بین ماضـﯽ یامضارع بودن افعال هیچ فرقـﯽ نیست وهمه را به صورت مضارع ترجمـه مـﯽ نماییم . مانند :
    إنْ تـَدْرُسْ تـَنـْجَحْ . (اگر درس بخوانـﯽ ، موفق مـﯽ شوﯼ .)
    إنْ : حرف شرط
    تـَدْرُسْ : فعل شرط و مجزوم به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ و فاعل آن ضمیر مستتر أنتَ
    تـَنـْجَحْ : جواب شرط و مجزوم به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ و فاعل آن ضمیر مستتر أنتَ

    إنْ دَرَسْتـُمْ نـَجـَحـْتـُمْ . ( اگر درس بخوانید ، موفق مـﯽ شوید .)
    إنْ : حرف شرط
    دَرَسْتـُمْ : فعل شرط و محلا ًمجزوم و فاعل آن ضمیربارز تـُم
    نـَجـَحـْتـُمْ : جواب شرط و محلا ًمجزوم و فاعل آن ضمیر بارز تـُم

    ** فعل شرط و جواب شرط لزوما ً نباید از یک صیغه باشند . مانند :
    إنْ تنصُرُوا الله َ یَنصُرْکـُم . فاعل "تنصُرُوا" : ضمیر بارز واو ، فاعل "یَنصُرْ" : ضمیر مستتر هو .

    ** از آن جا که "من" و "ما" اسم هستند ، بنابراین در جمله نقش مبتدا را ایفا مـﯽ نمایند و دنباله ﯼ جمله خبر از نوع جمله ﯼ فعلیه است .






    ضمیمه ﯼ درس ششم : عدد (صص82-81)
    بحث عدد در زبان عربـﯽ از بحث هاﯼ بسیار مفصل است . اما درحد کتاب مـﯽ توان به این موارد اشاره کرد :
    اسمـﯽ که عدد را در مورد آن ذکرمـﯽ کنیم ، "مَعدود" نام دارد و در ترکیب با عنوان "تمییز"[18] ذکر مـﯽ شود .
    الف- اعداد ترتیبـﯽ (وصفـﯽ) :
    مانند اعداد ترتیبـﯽ فارسـﯽ : یکم ، دوم ..
    همیشه پس از معدود مـﯽ آیند .
    بروزن "فاعل" مـﯽ آیند (غیر از الأول ، الأولـﯽ : یک) .
    در جمله نقش صفت دارند ، بنابراین مانند صفت از هرنظر با موصوف خود هماهنگند .
    اعداد ترتیبـﯽ (مطابق با کتاب) :
    مذکر مؤنث
    الأوّل الأولـَﯽ
    الثانی الثانیة
    الثالث الثالثة
    الرابع الرابعة
    الخامس الخامسة
    السادس السادسة
    السابع السابعة
    الثامن الثامنة
    التاسع التاسعة
    العاشر العاشرة
    الحادی عشر الحادیة عشرة
    الثانی عشر الثانیة عشرة

    مانند : الکتاب الأوّل ، المدرسة الأولـﯽ و ..

    ب- اعداد اصلـﯽ :
    مانند اعداد اصلـﯽ فارسـﯽ : یک ، دو ، سه و ..
    درعدد "واحد" و "اثنین" (یک و دو) عدد پس ازمعدود ذکرمـﯽ شود ، صفت است و مطابق با موصوف . مانند : کتابٌ واحدٌ ، کتابا ً واحدا ً ، کتابٍ واحدٍ ، مدرسة ٌ واحدة ٌ ، کتابان ِ اثنان ِ ، کتابَیْن ِ اثـْنـَیْن ِ ، مدرستان ِ اثنتان ِ ، ‌مدرستین ِاثنتین ِ
    اعداد از سه تا ده : معدود پس از عدد ؛ معدود به صورت جمع و مجرور؛ عدد از نظر جنس مخالف معدود ؛ مانند : أربعة ُ کتب ٍ ، عشرة رجال ٍ ، سبعُ تلمیذاتٍ و . .
    اعداد یازده و دوازده : معدود پس از عدد ؛ معدود به صورت مفرد و منصوب ؛هردو قسمت عدد ازنظرجنس موافق معدود ؛ مانند : أحَدَعَشـَرَ کوکبا ً‌، ‌اِحدَﯼ عَشـْرَة َ تلمیذة ً‌ ، اِثـْناعَشـَرَ تلمیذا ً ، اِثـْنتاعَشـْرَة َ تلمیذة ً
    اعداد اصلـﯽ (مطابق با کتاب) :
    مذکر مؤنث
    واحِد واحِدة
    اِثنان ِ ، اِثنَیْن ِ اِثنـَتان ِ‌ ، اِثنـَتـَیْن ِ
    ثلاث ثلاثة
    أربَع أربَعَة
    خـَمْس خـَمْسَة
    سِتّ سِتـَّة
    سَبْع سَبْعَة
    ثـَمانِی ثـَمانِیَة
    تِسْع تِسْعَة
    عَشَر عَشْرَة
    أحَدَعَشَرَ اِحْدَﯼ عَشـْرَة َ
    اِثـْناعَشَرَ ، اِثـْنـَیْ عَشَرَ اِثـْنـَتاعَشـْرَة َ ، اِثـْنـَتـَیْ عَشـْرَة َ

    ** خوفـﯽ نداشته باشید !! زیرا سؤالاتـﯽ که براﯼ دانش آموزان رشته هاﯼ ریاضـﯽ و تجربـﯽ طرح مـﯽ شود ، فقط از بین مثال هاﯼ کتاب (صص 82-81) است . بحث عدد -همان طور که گفته شد- ، بسیار مفصل بوده و ازجمله مباحث مخصوص دانش آموزان رشته ﯼ انسانـﯽ مـﯽ باشد .









    درس هشتم : معلوم و مجهول
    جمله ﯼ معلوم جمله اﯼ است که فاعل معینـﯽ داشته باشد . در"ذهبَ المعلمُ إلـﯽ الصّف" المعلم فاعل است .
    در جمله ﯼ مجهول ، فاعلْ نامعلوم است . " سُمِعَ صوتٌ " (صدایـﯽ شنیده شد.) معلوم نیست چه کسـﯽ ؟
    در این درس دو بحث مطرح است : ساخت فعل مجهول ، ساخت جمله ﯼ مجهول .
    الف- مجهول کردن فعل ماضـﯽ :
    حرف اول ضمه ؛ عین الفعل کسره ؛ دیگر حروف متحرکِ میانـﯽ ضمه
    کـَتـَبَ کـُتـِبَ ؛ اِسْتـَخـْرَجَ اُسْتـُخـْرِجَ

    ب- مجهول کردن فعل مضارع :
    حرف اول ضمه ؛ عین الفعل فتحه
    یَکـْتـُبُ یُکـْتـَبُ ؛ یَسْتـَخـْرِجُ یُسْتـَخـْرَجُ

    ج- مجهول کردن جمله ﯼ معلوم :
    1- مجهول کردن فعل
    2- حذف فاعل
    3- تبدیل مفعول به نائب فاعل[19] ، یعنـﯽ تبدیل حرکت فتحه ﯼ آن به ضمه
    کـَتـَبـَتْ فاطمة ُ الدّرسَ . مجهول کـُتـِبَ الدّرسُ .

    ** نائب فاعل همیشه :
    مرفوع
    از نظر جنس و عدد مطابق فعل مجهول
    است و به یکـﯽ ازاین سه صورت مـﯽ آید :
    الف- اسم ظاهر : کـُتـِبَ الدّرسُ . (الدّرسُ : نائب فاعل (نوع : اسم ظاهر) و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)
    ب- ضمیر بارز : یُنـْصَرونَ . (نائب فاعل ضمیر بارز واو)
    ج- ضمیر مستتر : الدرسُ کـُتـِبَ . (کـُتـِبَ : فعل مجهول و نائب فاعل آن ضمیر مستتر هو)




    درس نهم : نواسخ (افعال ناقصه)
    نواسخ درلغت ، مفرد "ناسخ" به معنـﯽ باطل کننده ﯼ حکم سابق است . یعنـﯽ به نوعـﯽ از احکام جمله هاﯼ فعلیه تبعیت نمـﯽ کنند . مـﯽ توان گفت جمله هایـﯽ که با نواسخ آغاز مـﯽ گردند ، نه اسمیه ﯼ اسمیه اند و نه فعلیه ﯼ فعلیه .
    در اصطلاح به مواردﯼ چون افعال ناقصه ، حروف مشبهه بالفعل و .. گفته مـﯽ شود . (دو درس نهم و دهم)
    افعال ناقصه : یکـﯽ از دلایل ناقصه بودن آن ها این است که با دیگر افعال فرق دارند : نیازﯼ به فاعل ندارند ، داراﯼ اسم و خبرند ، گاهـﯽ به تمام زمان ها صرف نمـﯽ شوند (مانند لـَیْسَ) و ..
    محل : برسر جمله هاﯼ اسمیه
    عمل : رافع اسم ، ناصب خبر
    کان (بود) : صرف در تمام زمان ها و صیغه ها
    کانَ (ماضـﯽ) ، یَکونُ (مضارع) ، کـُنْ (امر)
    لـَیْسَ (نیست) : فقط به همین صورت صرف مـﯽ شود .

    افعال ناقصه صارَ (شد، گشت، گردید) : صرف در تمام زمان ها و صیغه ها
    صارَ(ماضـﯽ) ، یَصیرُ(مضارع) ، صِرْ(امر)
    أصْبَحَ (شد، گشت، گردید) : صرف در تمام زمان ها و صیغه ها
    أصْبَحَ (ماضـﯽ) ، یُصْبـِحُ(مضارع) ، أصْبـِحْ (امر)
    مادامَ (تا زمانـﯽ که) : فقط به همین صورت صرف مـﯽ شود .
    ** با اضافه شدن افعال ناقصه به جمله هاﯼ اسمیه ، به مبتدا اسم افعال ناقصه و به خبر، خبرافعال ناقصه مـﯽ گوییم .
    ** با اضافه شدن این افعال برسرجمله هاﯼ اسمیه ، به اسمیه بودن آن ها لطمه اﯼ وارد نمـﯽ شود و ( وعلـﯽ رغم زعم بعضـﯽ افراد!) هم چنان اسمیه باقـﯽ مـﯽ ماند .
    ** چون این افعال برسرجمله هاﯼ اسمیه وارد مـﯽ شوند ، تمام ویژگـﯽ هایـﯽ که پیش تربراﯼ این جمله ها برشمردیم (مانند جابه جا شدن مبتدا و خبر) در آن ها نیز وجود دارند . مانند : کان علـَﯽ المِنضَدَة ِ کتابٌ . (کان : از افعال ناقصه ، علـَﯽ المِنضَدَة ِ : جار و مجرور به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ و شبه جمله خبر مقدم کان و محلاً منصوب ، کتاب : اسم مؤخرکان و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ )
    ** خبراین جمله ها نیزبه هرسه صورت امکان پذیراست :
    الف- مفرد : کانَ الله ُ عالماً[20] . عالماً : خبرمفرد کان و منصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ
    ب- جمله : کان التلمیذ ُ یَکتبُ دَرسَهُ . جمله ﯼ "یکتب درسَه" : جمله ﯼ فعلیه ، خبرکان و محلاً منصوب
    ج- شبه جمله : کانَ بیَدی کتابٌ . (دردستم کتابـﯽ بود.) کان : ازافعال ناقصه ، بیَد : جارومجرور تقدیراً و شبه جمله خبرمقدم کان و محلا ًمنصوب ، ی : مضاف إلیه و محلا ً مجرور، کتابٌ : اسم مؤخرکان ومرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ .
    کانتْ أمامَ المَدرسةِ شَجَرة ٌ . کانت : از افعال ناقصه ، أمامَ : ظرف مکان و منصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ و شبه جمله خبر مقدم کانَتْ و محلا ً منصوب(چون شبه جمله است.) ، المدرسة : مضاف إلیه و مجروربه اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ ، شجرة : اسم مؤخرکانت ومرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ

    ** همان طور که افعال معمولـﯽ (غیرناقصه) در جنس با فاعل خود مطابقت دارند ، افعال ناقصه نیز درجنس با اسم خود هماهنگند . مانند : صارَ الطالبُ نَشیطا ً.(دانش آموز، فعال شد.) صارَت الطالبة ُ نَشیطة ً.

    ** اسم افعال ناقصه از نظر انواع مانند فاعل است :
    الف- اسم ظاهر: کانَت التلمیذة ُعالمة ً. التلمیذة : اسم کانت و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ (اسم ظاهر)
    ب- ضمیر بارز: کـُنْت َ عالما ً. کنتَ : از افعال ناقصه و اسم آن ضمیر بارز تَ
    ج- ضمیر مستتر : علیّ ٌ کانَ مُؤدّبا ً .(علـﯽ مؤدّب بود .) کان : از افعال ناقصه و اسم آن ضمیرمستتر هُوَ

    درس دهم : حروف مشبهه بالفعل
    یکـﯽ دیگر از نواسخند .
    محل : برسر جمله هاﯼ اسمیه
    عمل : ناصب اسم ، رافع خبر إنّ‌َ (همانا ، به درستـﯽ که و ..)

    أنّ َ [21](همانا ، به درستـﯽ که و ..)

    کأنّ َ (گویـﯽ که ، مثل این که )
    حروف مشبهه بالفعل
    لکنّ َ (امّا ، ولـﯽ)

    لیتَ (اﯼ کاش)

    لعلّ َ (باشدکه ، امیداست که)
    ** این حروف درعمل هیچ فرقـﯽ باهم ندارند . تنها تفاوت آن ها در معنـﯽ است .
    ** مانند افعال ناقصه برسر جمله هاﯼ اسمیه آمده ، مبتدا اسم این حروف و خبر ، خبر آن ها نام مـﯽ گیرد .


    ** مانند افعال ناقصه سه نوع از انواع خبر را دارند :
    الف- مفرد : إنّ الله َ عالم ٌ . عالم ٌ: خبرمفرد إنّ و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ
    ب- جمله : إنّ التلمیذ َ یَکتبُ دَرسَهُ . جمله ﯼ "یکتب درسَه" : جمله ﯼ فعلیه ، خبرإنّ و محلاً مرفوع
    ج- شبه جمله : إنّ بیَدی کتابا ً. (مسلما ًدردستم کتابـﯽ است .) إنّ : ازحروف مشبهة بالفعل ، بیَد : جارو مجرورتقدیراً وشبه جمله خبرمقدم إنّ و محلا ًمرفوع ، ی : مضاف إلیه و محلا ًمجرور، کتابا ً : اسم مؤخرإنّ و منصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ .

    ** از آن جا که حرف هستند ، پس تطابقشان با اسم از نظر جنس بـﯽ معناست .
    ** اسمشان یا به صورت اسم است، یا ضمیربارز. إنّ علیّا ً تلمیذ ٌ. علیّا ً: اسم إنّ ومنصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ
    إنّهُ تلمیذ ٌ. هُ : اسم إنّ و محلاً منصوب
    ** یکـﯽ از نکات بسیار مهم این درس "ماﯼ کافـّه[22]" است .
    محل : بعد از حروف مشبهه بالفعل
    عمل : بازدارنده ﯼ این حروف از عمل
    اگرماﯼ کافه بعد ازاین حروف قرارگیرد ، مبتدا وخبربه حالت اصلـﯽ خود (از جهت اعراب و معنـﯽ) برمـﯽ گردند .
    معنـﯽ جمله فرقـﯽ نمـﯽ کند ؛ غیر اززمانـﯽ که با إنّ و أنّ بیاید . إنّما و أنّما : فقط .
    إنما التلمیذ ُ یعمل بواجبه . (فقط دانش آموزبه وظیفه اش عمل مـﯽ کند .)
    کأنـّما العلمُ نورٌ . (گویـﯽ دانش ، نور است.) لعلـّما اللهُ یَرْحَمُنا . (باشد که خداوند ، به ما رحم نماید.)
    درترکیب :
    کأنـّما العلمُ نورٌ.
    کأن : ازحروف مشبهه بالفعل
    ما : ماﯼ کافه
    العلم : مبتدا و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ
    نور : خبرمفرد و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ
    درتجزیه :
    کأنّ(یا بقیه ﯼ حروف مشبهه بالفعل) : از حروف مشبهه بالفعل ، عامل ، مبنـﯽ بر فتح
    ما : حرف ، ماﯼ کافه ، غیرعامل ، مبنـﯽ بر سکون




    ضمیمه ﯼ درس دهم : لاﯼ نفـﯽ جنس
    لاﯼ نفـﯽ جنس حرفـﯽ است که نفـﯽ جنس هاﯼ دیگر مـﯽ کند . لاإلهَ إلا الله ُ: هیچ معبودﯼ جز خداﯼ یکتا نیست . یعنـﯽ نفـﯽ معبودهاﯼ دیگر مـﯽ کند . لاأحدَ فی الدار : هیچ کسـﯽ درخانه نیست . یعنـﯽ نه یک نفر، نه چند نفر، نه مذکر، نه مؤنث و نه .. نفـﯽ تمام افراد را مـﯽ نماید .
    لاﯼ نفـﯽ جنس را به صورت "هیچ نیست" معنـﯽ مـﯽ کنیم .
    اسم لاﯼ نفـﯽ جنس همیشه فتحه اﯼ بـﯽ تنوین دارد .
    مـﯽ توان این حرف (لا) را در عمل ، یکـﯽ ازمتعلقات حروف مشبهه بالفعل به شمار آورد :
    شباهت : اسمشان فتحه مـﯽ گیرد ، خبرشان مرفوع است .
    تفاوت : اسم لاﯼ نفـﯽ جنس ، مبنـﯽ برفتح و محلاً منصوب است اما اسم حروف مشبهه بالفعل ، منصوب
    میان لاﯼ نفـﯽ جنس و اسم آن هیچ فاصله اﯼ نباید باشد .
    اسم لاﯼ نفـﯽ جنس همیشه معرب است ، اما اسم حروف مشبهه بالفعل مـﯽ تواند معرب یا مبنـﯽ باشد.
    جمله اﯼ که با حروف مشبهه بالفعل همراه است ، بدون آن ها نیزامکان پذیربوده، درمعنـﯽ واعرابْ متفاوت است ؛ اما جمله اﯼ که با لاﯼ نفـﯽ جنس مـﯽ آید، بدون "لا" اصلا ً معنـﯽ ندارد .
    ** اسم لاﯼ نفـﯽ جنس همیشه مبنـﯽ برفتح و محلا ً منصوب است . منظور ازاین مبنـﯽ بحث معرب و مبنـﯽ نیست ، بلکه مبنـﯽِ اعرابـﯽ و ترکیبـﯽ است . یعنـﯽ اسم لاﯼ نفـﯽ جنس معرب است ، اما از نظر ترکیب چون همیشه فتحه ﯼ بدون تنوین دارد ، به آن مبنـﯽ برفتح مـﯽ گوییم . مانند :
    لاتلمیذ َ فی الصف .(هیچ دانش آموزﯼ در کلاس نیست .)
    لا : لاﯼ نفـﯽ جنس
    تلمیذ : اسم لاﯼ نفـﯽ جنس ، مبنـﯽ برفتح ، محلاً منصوب
    فی الصف : جارومجرور به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ و شبه جمله خبرِ "لا" و محلا ً مرفوع
    [1] - اعراب اسم هاﯼ جمع سالم مؤنث درحالت هاﯼ رفع وجر ، اصلـﯽ است . جاءت التلمیذاتُ .(التلمیذات : فاعل ومرفوع به اعراب ظاهرﯼ
    و اصلـﯽ) ، سلّمتُ علـﯽ التلمیذاتِ . (التلمیذات ِ : مجرور به حرف جر به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)

    [2] - در عربـﯽ به این اسم ها "ممنوع مِن الصّرف" یا "لایَـنـْصَرِف" گویند .

    [3] - اعراب اسم هاﯼ غیرمنصرف در حالت هاﯼ رفع و نصب ، اصلـﯽ است . جاءت فاطمة ُ . رأیتُ فاطمة َ .

    [4] - مسلم است که در مورد شرط اول (ال) تمام اسم ها ال نمـﯽ گیرند . اسمهایـﯽ که مفهوم صفت داشته باشند، مـﯽ توانند ال بگیرند . مانند
    صفت هاﯼ بر وزن أفعل ، مَفاعِل ، مَفاعیل ، اسم هاﯼ مختوم به همزه ﯼ زائد ، اسم هاﯼ مختوم به "ان" زائد و . .

    [5] - اسم ها ﯼ مقصور ، اسم هایی هستند که در آخر آن ها الف مقصوره است . مانند : کبرﯼ ، صغرﯼ ، فتـﯽ ، دنیا و . .

    [6] - اسم هاﯼ منقوص اسم هایـﯽ هستند که آخر آن ها یاء ماقبل مکسور است . ( ِ ی ) مانند : قاضی ، والی ، شافی ، عالی و . . بنابراین
    کلماتـﯽ که به یاء ماقبل ساکن (مانند ظبْی (آهو) ، رأی و ..) یا یاء مشدد (مانند علیّ ، ولیّ ، نبیّ و ..) ختم مـﯽ شوند ، منقوص نیستند و
    نمـﯽ توانند اعراب تقدیرﯼ داشته باشند . بلکه اعرابشان اصلـﯽ است . در واقع از آن جا که اسم هاﯼ مختوم به یاء مشدد بر وزن "فعیل"
    هستند ، مختوم به یاء ماقبل ساکنند .

    [7] - اعراب اسم هاﯼ منقوص در حالت نصب ، اصلـﯽ است ؛ یعنـﯽ فتحه مـﯽ گیرد . مانند رأیتُ القاضیَ . (القاضیَ : مفعول و منصوب به
    اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)

    [8] - زیرا از جهت ظاهر شبیه اسم منقوص مـﯽ گردد ؛ یعنـﯽ یاء ماقبل مکسور .

    [9] - زیرا آخر آن ها مانند اسم مقصور است . إن شاء الله نام این افعال و حالت جزم آن ها را در سال سوم خواهیم خواند .

    [10] - زیرا آخر آن ها مانند اسم منقوص داراﯼ نوعـﯽ نقص است . بنابراین در حالت نصب داراﯼ اعراب اصلـﯽ مـﯽ باشند ، مانند : لن تهدِیَ،
    لن یدعوَ . إن شاء الله نام این افعال و حالت جزم آن ها را در سال سوم خواهیم خواند .

    [11] - این تنوین با تنوین نکره متفاوت است که خارج از بحث ما مـﯽ باشد .

    [12] - در حالت نصب کماکان داراﯼ اعراب اصلـﯽ هستند . مانند : رأیت قاضیاً . (قاضیاً : مفعول و منصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)

    [13] - اسم هاﯼ مقصور و منقوص در جمع سالم مذکر دست خوش تغییرﯼ مـﯽ گردد که از بحث ما خارج است .

    [14] - جمله ﯼ وصفیه تنها در عدد و جنس از موصوف خود تبعیت مـﯽ نماید .

    [15] - نوع معرفه مهم نیست .

    [16] - مسلما ً اعراب صفت در صورتـﯽ که از نوع جمله یا شبه جمله باشد ، محلـﯽ است .

    [17] - معنـﯽ فعل را کمـﯽ به آینده مـﯽ بَرد ؛ در واقع آینده ﯼ منفـﯽ .

    [18] - إن شاءالله در سال سوم مـﯽ خوانیم .

    [19] - نائب فاعل در جمله ﯼ مجهول ، جانشین فاعل است که تمام خصوصیات فاعل را داراست : مرفوع بودن ، سه نوع بودن ( اسم ظاهر ،
    ضمیر بارز ، ضمیر مستتر) و ..

    [20] - "خداوند ، داناست." اگر فعل کان در مورد خداوند به کاررود ، "است" معنـﯽ مـﯽ کنیم .

    [21] - یکـﯽ از فرق هاﯼ إنّ و أنّ : إنّ : سر جمله مـﯽ آید ، أنّ : وسط جمله .

    [22] - کافـّه به معنـﯽ بازدارنده
    کان (بود) : صرف در تمام زمان ها و صیغه ها
    کانَ (ماضـﯽ) ، یَکونُ (مضارع) ، کـُنْ (امر)
    لـَیْسَ (نیست) : فقط به همین صورت صرف مـﯽ شود .


    افعال ناقصه صارَ (شد، گشت، گردید) : صرف در تمام زمان ها و صیغه ها
    صارَ(ماضـﯽ) ، یَصیرُ(مضارع) ، صِرْ(امر)
    أصْبَحَ (شد، گشت، گردید) : صرف در تمام زمان ها و صیغه ها
    أصْبَحَ (ماضـﯽ) ، یُصْبـِحُ(مضارع) ، أصْبـِحْ (امر)
    مادامَ (تا زمانـﯽ که) : فقط به همین صورت صرف مـﯽ شود .
    ** با اضافه شدن افعال ناقصه به جمله هاﯼ اسمیه ، به مبتدا اسم افعال ناقصه و به خبر، خبرافعال ناقصه مـﯽ گوییم .
    ** با اضافه شدن این افعال برسرجمله هاﯼ اسمیه ، به اسمیه بودن آن ها لطمه اﯼ وارد نمـﯽ شود و ( وعلـﯽ رغم زعم بعضـﯽ افراد!) هم چنان اسمیه باقـﯽ مـﯽ ماند .
    ** چون این افعال برسرجمله هاﯼ اسمیه وارد مـﯽ شوند ، تمام ویژگـﯽ هایـﯽ که پیش تربراﯼ این جمله ها برشمردیم (مانند جابه جا شدن مبتدا و خبر) در آن ها نیز وجود دارند . مانند : کان علـَﯽ المِنضَدَة ِ کتابٌ . (کان : از افعال ناقصه ، علـَﯽ المِنضَدَة ِ : جار و مجرور به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ و شبه جمله خبر مقدم کان و محلاً منصوب ، کتاب : اسم مؤخرکان و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ )
    ** خبراین جمله ها نیزبه هرسه صورت امکان پذیراست :
    الف- مفرد : کانَ الله ُ عالماً[20] . عالماً : خبرمفرد کان و منصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ
    ب- جمله : کان التلمیذ ُ یَکتبُ دَرسَهُ . جمله ﯼ "یکتب درسَه" : جمله ﯼ فعلیه ، خبرکان و محلاً منصوب
    ج- شبه جمله : کانَ بیَدی کتابٌ . (دردستم کتابـﯽ بود.) کان : ازافعال ناقصه ، بیَد : جارومجرور تقدیراً و شبه جمله خبرمقدم کان و محلا ًمنصوب ، ی : مضاف إلیه و محلا ً مجرور، کتابٌ : اسم مؤخرکان ومرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ .
    کانتْ أمامَ المَدرسةِ شَجَرة ٌ . کانت : از افعال ناقصه ، أمامَ : ظرف مکان و منصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ و شبه جمله خبر مقدم کانَتْ و محلا ً منصوب(چون شبه جمله است.) ، المدرسة : مضاف إلیه و مجروربه اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ ، شجرة : اسم مؤخرکانت ومرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ


    ** همان طور که افعال معمولـﯽ (غیرناقصه) در جنس با فاعل خود مطابقت دارند ، افعال ناقصه نیز درجنس با اسم خود هماهنگند . مانند : صارَ الطالبُ نَشیطا ً.(دانش آموز، فعال شد.) صارَت الطالبة ُ نَشیطة ً.

    ** اسم افعال ناقصه از نظر انواع مانند فاعل است :
    الف- اسم ظاهر: کانَت التلمیذة ُعالمة ً. التلمیذة : اسم کانت و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ (اسم ظاهر)
    ب- ضمیر بارز: کـُنْت َ عالما ً. کنتَ : از افعال ناقصه و اسم آن ضمیر بارز تَ
    ج- ضمیر مستتر : علیّ ٌ کانَ مُؤدّبا ً .(علـﯽ مؤدّب بود .) کان : از افعال ناقصه و اسم آن ضمیرمستتر هُوَ


    درس دهم : حروف مشبهه بالفعل
    یکـﯽ دیگر از نواسخند .
    محل : برسر جمله هاﯼ اسمیه
    عمل : ناصب اسم ، رافع خبر إنّ‌َ (همانا ، به درستـﯽ که و ..)


    أنّ َ [21](همانا ، به درستـﯽ که و ..)

    کأنّ َ (گویـﯽ که ، مثل این که )
    حروف مشبهه بالفعل
    لکنّ َ (امّا ، ولـﯽ)


    لیتَ (اﯼ کاش)

    لعلّ َ (باشدکه ، امیداست که)
    ** این حروف درعمل هیچ فرقـﯽ باهم ندارند . تنها تفاوت آن ها در معنـﯽ است .
    ** مانند افعال ناقصه برسر جمله هاﯼ اسمیه آمده ، مبتدا اسم این حروف و خبر ، خبر آن ها نام مـﯽ گیرد .



    ** مانند افعال ناقصه سه نوع از انواع خبر را دارند :
    الف- مفرد : إنّ الله َ عالم ٌ . عالم ٌ: خبرمفرد إنّ و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ
    ب- جمله : إنّ التلمیذ َ یَکتبُ دَرسَهُ . جمله ﯼ "یکتب درسَه" : جمله ﯼ فعلیه ، خبرإنّ و محلاً مرفوع
    ج- شبه جمله : إنّ بیَدی کتابا ً. (مسلما ًدردستم کتابـﯽ است .) إنّ : ازحروف مشبهة بالفعل ، بیَد : جارو مجرورتقدیراً وشبه جمله خبرمقدم إنّ و محلا ًمرفوع ، ی : مضاف إلیه و محلا ًمجرور، کتابا ً : اسم مؤخرإنّ و منصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ .


    ** از آن جا که حرف هستند ، پس تطابقشان با اسم از نظر جنس بـﯽ معناست .
    ** اسمشان یا به صورت اسم است، یا ضمیربارز. إنّ علیّا ً تلمیذ ٌ. علیّا ً: اسم إنّ ومنصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ
    إنّهُ تلمیذ ٌ. هُ : اسم إنّ و محلاً منصوب
    ** یکـﯽ از نکات بسیار مهم این درس "ماﯼ کافـّه[22]" است .
    محل : بعد از حروف مشبهه بالفعل
    عمل : بازدارنده ﯼ این حروف از عمل
    اگرماﯼ کافه بعد ازاین حروف قرارگیرد ، مبتدا وخبربه حالت اصلـﯽ خود (از جهت اعراب و معنـﯽ) برمـﯽ گردند .
    معنـﯽ جمله فرقـﯽ نمـﯽ کند ؛ غیر اززمانـﯽ که با إنّ و أنّ بیاید . إنّما و أنّما : فقط .
    إنما التلمیذ ُ یعمل بواجبه . (فقط دانش آموزبه وظیفه اش عمل مـﯽ کند .)
    کأنـّما العلمُ نورٌ . (گویـﯽ دانش ، نور است.) لعلـّما اللهُ یَرْحَمُنا . (باشد که خداوند ، به ما رحم نماید.)
    درترکیب :
    کأنـّما العلمُ نورٌ.
    کأن : ازحروف مشبهه بالفعل
    ما : ماﯼ کافه
    العلم : مبتدا و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ
    نور : خبرمفرد و مرفوع به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ
    درتجزیه :
    کأنّ(یا بقیه ﯼ حروف مشبهه بالفعل) : از حروف مشبهه بالفعل ، عامل ، مبنـﯽ بر فتح
    ما : حرف ، ماﯼ کافه ، غیرعامل ، مبنـﯽ بر سکون





    ضمیمه ﯼ درس دهم : لاﯼ نفـﯽ جنس
    لاﯼ نفـﯽ جنس حرفـﯽ است که نفـﯽ جنس هاﯼ دیگر مـﯽ کند . لاإلهَ إلا الله ُ: هیچ معبودﯼ جز خداﯼ یکتا نیست . یعنـﯽ نفـﯽ معبودهاﯼ دیگر مـﯽ کند . لاأحدَ فی الدار : هیچ کسـﯽ درخانه نیست . یعنـﯽ نه یک نفر، نه چند نفر، نه مذکر، نه مؤنث و نه .. نفـﯽ تمام افراد را مـﯽ نماید .
    لاﯼ نفـﯽ جنس را به صورت "هیچ نیست" معنـﯽ مـﯽ کنیم .
    اسم لاﯼ نفـﯽ جنس همیشه فتحه اﯼ بـﯽ تنوین دارد .
    مـﯽ توان این حرف (لا) را در عمل ، یکـﯽ ازمتعلقات حروف مشبهه بالفعل به شمار آورد :
    شباهت : اسمشان فتحه مـﯽ گیرد ، خبرشان مرفوع است .
    تفاوت : اسم لاﯼ نفـﯽ جنس ، مبنـﯽ برفتح و محلاً منصوب است اما اسم حروف مشبهه بالفعل ، منصوب
    میان لاﯼ نفـﯽ جنس و اسم آن هیچ فاصله اﯼ نباید باشد .
    اسم لاﯼ نفـﯽ جنس همیشه معرب است ، اما اسم حروف مشبهه بالفعل مـﯽ تواند معرب یا مبنـﯽ باشد.
    جمله اﯼ که با حروف مشبهه بالفعل همراه است ، بدون آن ها نیزامکان پذیربوده، درمعنـﯽ واعرابْ متفاوت است ؛ اما جمله اﯼ که با لاﯼ نفـﯽ جنس مـﯽ آید، بدون "لا" اصلا ً معنـﯽ ندارد .
    ** اسم لاﯼ نفـﯽ جنس همیشه مبنـﯽ برفتح و محلا ً منصوب است . منظور ازاین مبنـﯽ بحث معرب و مبنـﯽ نیست ، بلکه مبنـﯽِ اعرابـﯽ و ترکیبـﯽ است . یعنـﯽ اسم لاﯼ نفـﯽ جنس معرب است ، اما از نظر ترکیب چون همیشه فتحه ﯼ بدون تنوین دارد ، به آن مبنـﯽ برفتح مـﯽ گوییم . مانند :
    لاتلمیذ َ فی الصف .(هیچ دانش آموزﯼ در کلاس نیست .)
    لا : لاﯼ نفـﯽ جنس
    تلمیذ : اسم لاﯼ نفـﯽ جنس ، مبنـﯽ برفتح ، محلاً منصوب
    فی الصف : جارومجرور به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ و شبه جمله خبرِ "لا" و محلا ً مرفوع
    [1] - اعراب اسم هاﯼ جمع سالم مؤنث درحالت هاﯼ رفع وجر ، اصلـﯽ است . جاءت التلمیذاتُ .(التلمیذات : فاعل ومرفوع به اعراب ظاهرﯼ
    و اصلـﯽ) ، سلّمتُ علـﯽ التلمیذاتِ . (التلمیذات ِ : مجرور به حرف جر به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)


    [2] - در عربـﯽ به این اسم ها "ممنوع مِن الصّرف" یا "لایَـنـْصَرِف" گویند .

    [3] - اعراب اسم هاﯼ غیرمنصرف در حالت هاﯼ رفع و نصب ، اصلـﯽ است . جاءت فاطمة ُ . رأیتُ فاطمة َ .

    [4] - مسلم است که در مورد شرط اول (ال) تمام اسم ها ال نمـﯽ گیرند . اسمهایـﯽ که مفهوم صفت داشته باشند، مـﯽ توانند ال بگیرند . مانند
    صفت هاﯼ بر وزن أفعل ، مَفاعِل ، مَفاعیل ، اسم هاﯼ مختوم به همزه ﯼ زائد ، اسم هاﯼ مختوم به "ان" زائد و . .


    [5] - اسم ها ﯼ مقصور ، اسم هایی هستند که در آخر آن ها الف مقصوره است . مانند : کبرﯼ ، صغرﯼ ، فتـﯽ ، دنیا و . .

    [6] - اسم هاﯼ منقوص اسم هایـﯽ هستند که آخر آن ها یاء ماقبل مکسور است . ( ِ ی ) مانند : قاضی ، والی ، شافی ، عالی و . . بنابراین
    کلماتـﯽ که به یاء ماقبل ساکن (مانند ظبْی (آهو) ، رأی و ..) یا یاء مشدد (مانند علیّ ، ولیّ ، نبیّ و ..) ختم مـﯽ شوند ، منقوص نیستند و
    نمـﯽ توانند اعراب تقدیرﯼ داشته باشند . بلکه اعرابشان اصلـﯽ است . در واقع از آن جا که اسم هاﯼ مختوم به یاء مشدد بر وزن "فعیل"
    هستند ، مختوم به یاء ماقبل ساکنند .


    [7] - اعراب اسم هاﯼ منقوص در حالت نصب ، اصلـﯽ است ؛ یعنـﯽ فتحه مـﯽ گیرد . مانند رأیتُ القاضیَ . (القاضیَ : مفعول و منصوب به
    اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)


    [8] - زیرا از جهت ظاهر شبیه اسم منقوص مـﯽ گردد ؛ یعنـﯽ یاء ماقبل مکسور .

    [9] - زیرا آخر آن ها مانند اسم مقصور است . إن شاء الله نام این افعال و حالت جزم آن ها را در سال سوم خواهیم خواند .

    [10] - زیرا آخر آن ها مانند اسم منقوص داراﯼ نوعـﯽ نقص است . بنابراین در حالت نصب داراﯼ اعراب اصلـﯽ مـﯽ باشند ، مانند : لن تهدِیَ،
    لن یدعوَ . إن شاء الله نام این افعال و حالت جزم آن ها را در سال سوم خواهیم خواند .


    [11] - این تنوین با تنوین نکره متفاوت است که خارج از بحث ما مـﯽ باشد .

    [12] - در حالت نصب کماکان داراﯼ اعراب اصلـﯽ هستند . مانند : رأیت قاضیاً . (قاضیاً : مفعول و منصوب به اعراب ظاهرﯼ و اصلـﯽ)

    [13] - اسم هاﯼ مقصور و منقوص در جمع سالم مذکر دست خوش تغییرﯼ مـﯽ گردد که از بحث ما خارج است .

    [14] - جمله ﯼ وصفیه تنها در عدد و جنس از موصوف خود تبعیت مـﯽ نماید .

    [15] - نوع معرفه مهم نیست .

    [16] - مسلما ً اعراب صفت در صورتـﯽ که از نوع جمله یا شبه جمله باشد ، محلـﯽ است .

    [17] - معنـﯽ فعل را کمـﯽ به آینده مـﯽ بَرد ؛ در واقع آینده ﯼ منفـﯽ .

    [18] - إن شاءالله در سال سوم مـﯽ خوانیم .

    [19] - نائب فاعل در جمله ﯼ مجهول ، جانشین فاعل است که تمام خصوصیات فاعل را داراست : مرفوع بودن ، سه نوع بودن ( اسم ظاهر ،
    ضمیر بارز ، ضمیر مستتر) و ..


    [20] - "خداوند ، داناست." اگر فعل کان در مورد خداوند به کاررود ، "است" معنـﯽ مـﯽ کنیم .

    [21] - یکـﯽ از فرق هاﯼ إنّ و أنّ : إنّ : سر جمله مـﯽ آید ، أنّ : وسط جمله .

    [22] - کافـّه به معنـﯽ بازدارنده
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  6. H@M!N

    H@M!N

    577
    915
    244
    ترجمه دروس

    اَلدَّرْسُ الْأوّلُ
    إلهى...
    ﴿رَبِّ ﭐشْرَحْ لـى صَدرى ویَسِّرلـى أمْرى وَ احْلُلْ عُقْدَ‎ةً مِن لِسانـى یَفْقَهوا قَولـى﴾
    اَللّهُمَّ أخْرِجْنـى مِن ظُلُماتِ الْوهْمِ و أکْرِمنـى بِنورِ الْفَهْمِ.
    اَللّهُمَّ ﭐفْتَحْ عَلَیْنا أبْوابَ رَحْمَتِکَ.
    وَﭐنشُرْ عَلَیْنا خَزائِنَ عُلومِکَ.
    ربِّ ... رَبِّ یَسِّر و لاتُعَسِّر .
    اَللّهُمَّ فَرِّحْ قلبـﻰ .
    اَللّهُمَّ انْهَجْ لـى إلـی مَحَبَّتِکَ سَبیلاً سَهْلَةً.
    إلَهى لا تَجْعَلْ لِلشَّیطانِ عَلـى عقلـى سبیلاً .
    ولا لِلْباطِلِ عَلـی عَملـى دَلیلاً .
    اَللّهُمَّ ألْهِمْنا طاعَتَکَ و جَنِّبْنا مَعْصِیَتَکَ.
    بِرَحْمتک یا أرْحَمَ الرّاحِمیَن .
    ترجمه درس اول :
    پروردگارا، سینه ام را برایم فراخ کن (بگشای ) و کارم را برایم آسان گردان
    و گره از زبانم باز کن تا سخنم را بفهمند.
    خدایا مرا از تاریکی های پندار خارج کن و مرا با نور فهم گرامی بدار.
    خدایا درهای رحمتت را برما بگشای.
    و گنجینه های دانش هایت را برما باز کن.
    پروردگارا.... پروردگارا آسان بگیر و سخت نگیر.
    خدایا قلبم را شاد کن.
    خدایا راه آسانی را به سوی محبتت به من نشان بده.
    خدایا برای شیطان راهی بر عقل من قرار نده.
    و راهنمایی برای باطل بر کار من قرار نده.
    خدایا بندگی ات را به ما الهام کن و گناه به درگاهت را از ما دور کن.
    [ امید ما] به رحمتت است ای مهربان ترین مهربانان.



    [​IMG]درس دوم
    اَلدَّرسُ الثّانـى
    فـى خدمة الْبؤساءِ
    اَلْهَواءُ حارٌّ و النّاسُ فـى بُیوتِهِم . خَرجَ علـىٌّ (ع) إلـی السّوقِ.
    لا تَخْرُج الآنَ . اَلشَّمسُ مُحْرِقَهٌ .
    لا ...لعلَّ ذا حاجةٍ یَطْلُبُ مُساعدةً .
    و فـى الطّریقِ :
    ثَقیلةٌ ...ثقیلةٌ. لکنْ لا حیلةَ ...اَلأطفالُ ...اَلْجوعُ ...اَلْعطَشُ ...ماذا أفْعَلُ؟!
    فَنَظَرَ إلیها علـىّ (ع) !
    فَجاءَ و أخَذَ مِنها القِربَةَ . فحَمَلَها إلـی بیتِها ... و سَألَها عَن حالِها :
    بَعَثَ علـی بنُ أبـﻰ طالبٍ زَوجـى إلـی الثُّغورِ ....و بعدَ أیّامٍ سَمِعنا خَبَرَ وفاتِهِ!
    و لـى أطفالٌ یَتامَی و لَیسَ عندﻯ شـﻰءٌ.
    فقد ألْجَأتْنـى الضَّرورةُ إلـی خدمةِ النّاسِ .
    ذهب علـىٌّ (ع) محزوناً إلـی دارِ الْحکومةِ وحَمَلَ زنبیلاً فیه طعامٌ.
    فَرَجَعَ و قَرَعَ الْبابَ .
    مَن یَقْرَعُ الْبابَ؟
    أنا ذلکَ الْعبدُ الَّذى حَمَلَ مَعَک القِرْبةَ ....اِفْتَحـى الْبابَ ..... إنَّ مَعـى شیئاً لِلأطفالِ .....
    رَضِىَ الله عنکَ و حَکَمَ بینـى و بیْنَ علـىّ بن أبـى طالبٍ !
    فدخلَ علـىٌّ (ع) و قالَ:
    إنـّى أحِبُّ اکْتِسابَ الثَّوابِ ، فَانْتَخِبـى بَیْنَ هذیْنِ الأمْریْنِ : تَهیئةِ الْخُبْزِ أو اللَّعِبِ مع الأطفالِ .
    أنا أقْدَرُ مِنْکَ علـی تَهْیئَةِ الْخُبزِ؛ فَالْعَبْ أنتَ مع الأطفالِ !
    فذهبَ علـىٌّ (ع) إلـی طِفْلَیْنِ صغیـرَیْنِ مِن بَینِهِم ، و جَعَلَ الْخُبزَ فـى فَمِهِما و هو یقولُ لِکُلٍّ مِنهُما :
    یا بُنـىَّ! اِجْعَلْ علـىّ بنَ أبـى طالبٍ فـى حِلٍّ مِمَّا مرَّ فـى أمْرِکَ !
    و بعدَ ساعةٍ .
    أخى ! اُسْجُر التَّنّورَ .
    اَللّهُمَّ أفْرِغْ علـی هذا الرَّجُلِ خیْرَک و ثوابَکَ...و لکن...علـىٌّ بنُ أبی
    طالبٍ...کیفَ...؟! هو لا ینظرُ إلـی حالِ الْمحرومیـنَ ... نَحنُ مَحرومونَ و لکن هو...!!
    فبادَرَ علـىٌّ (ع) إلـی سَجْرِهِ .
    فلَمّا أشْعَلَهُ :
    ذُقْ یا علـىُّ ! هذا جَزاءُ مَن نَسِـﻰَ الْمَساکیـنَ و الْیَتامَی !
    حینَئذٍ جاءَت امْرأةٌ و شاهَدَتْ خلیفةَ الْمسلمیـنَ وتَعَجَّبَتْ!
    ویْحَکِ ... أتعلَمیـنَ مَن هو ؟! هو أمیـرُ الْمؤمنیـنَ ...
    ویلٌ لـى . ماذا أفعلُ ؟! فَذَهَبَتْ إلَیْهِ و هى تَعْتَذِرُ!
    وا حَیائى ... واحَیائى ... عفواً ... معذرةً ... یا أمیـرَ الْمؤمنیـنَ ... عفواً ...
    لا... لا.... بل واحَیائى منک فیما قَصَّرْتُ فـى أمْرِک !
    ترجمه درس دوم
    در خدمت فقیران
    هوا گرم است و مردم در خانه هایشان هستند علی (ع) به سوی بازار خارج شد.
    اکنون خارج نشو. خورشید سوزان است.
    نه .... شاید نیازمندی کمک بخواهد.
    و در راه: سنگین است .... سنگین است. ولی چاره ای نیست ...کودکان ... گرسنگی... تشنگی .... چه کار کنم؟!
    علی (ع) به او نگاه کرد! سپس آمد و مشک را از او گرفت و به خانه اش برد... و از حال او پرسید:
    علی بن ابی طالب همسرم را به مرزها فرستاد ... و بعد از چند روز خبر وفات او را شنیدیم.
    و کودکان یتیمی دارم و چیزی ندارم.
    و نیاز مرا به خدمت مردم واداشته است.
    علـی (ع) غمگین به دار الحکومه رفت و زنبیلـی را که در آن غذا بود برداشت.
    پس برگشت و در زد.
    چه کسی در می زند؟
    من همان بنده ای هستم که مشک را همراه تو برداشت ... در را باز کن.... برای بچّه ها چیزی همراهم است.
    خدا از تو راضی باشد و میان من و علی بن ابی طالب داوری کند.
    پس علی (ع) وارد شد و گفت:
    من به دست آوردن ثواب را دوست دارم. پس یکی از این دو کار را انتخاب کن: تهیه کردن نان یا بازی کردن با بچّه ها را.
    من از تو در تهیه نان تواناتر هستم. پس تو با بچه ها بازی کن.
    پس علی (ع) از میان آنان به سوی دو کودک کوچک رفت و نان در دهان آن دو گذاشت در حالی که به هر یک از آن دو می گفت:
    ای پسرکم! علی ابن ابی طالب را در آنچه بر شما گذشت حلال کن.
    و بعد از ساعتی.
    برادرم تنور را روشن کن .
    خدایا خیر و ثوابت را بر این مرد فرو بریز ... ولی ... علی بن ابی طالب ...چگونه ... ؟! او به حال محرومان نگاه نمی کند ... ما محروم هستیم ولی او ... !
    پس علی (ع) اقدام به روشن کردن آن نمود.
    سپس وقتی آن را روشن کرد:
    ای علی بچش. این سزای کسی است که درماندگان ویتیمان رافراموش کرده است
    در این هنگام زنی آمد و خلیفه ی مسلمانان را دید و تعجب کرد.
    وای بر تو ... آیا می دانی او کیست؟ او امیر المؤمنین است.
    وای بر من . چه کار کنم؟‌پس به سوی او رفت در حالی که معذرت می خواست.
    شرمم باد ... شرمم باد ... ببخشید ... معذرت ... ای امیر المؤمنین ... ببخشید ...
    نه ... نه .... بلکه من از تو شرمم باد به خاطر اینکه در کار تو کوتاهی کرده ام .




    [​IMG]درس سوم
    الدرس الثالث
    کِتاب الْحَیاة
    اَلْعلمُ و الدّینُ جَناحانِ لِلإنسانِ لا یَقْدِرُ علـی الطَّیَرانِ إلا بِهِما . و الأمّةُ الإسلامیّةُ هى أمّةٌ سائرةٌ نَحوَ الْکمالِ و الرُّشدِ و هى بِحاجةٍ إلـی هذَیْنِ الْجَناحَیْنِ.
    والإسلامُ مُنْذُ ظهورِهِ شجَّع الْمسلمیـنَ علـی التَّفکُّرِ و التَّعلُّمِ.
    وإلیک بعضَ هذه الآیاتِ:
    1 - أصل الْعالَم:
    ﴿... أنَّ السَّماواتِ و الأرضَ کانتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما ﴾
    أصلُ الْعالَمِ سِرٌّ غامِضٌ و الآیةُ تُخْبِرُ الْعالَمیـنَ عن حقیقةِ هذا الأمرِ مِن خِلال کلماتٍ وَجیزةٍ :
    "کانت السَّماواتُ و الأرضُ مُلْتَصِقَتَیْنِ ثُم فَصَلَ اللّهُ بینهما ."
    تَوَصَّلَ الْباحِثونَ فـى عِلْمِ الْفَلَک فـى الْقرنِ الْعِشرینَ إلـی نظریَّةٍ خلاصتُها أنَّ الْمادَّةَ الأولَـی لِلْعالَمِ کانت جامدةً ثُم حَدَثَ فیها انْفجارٌ شدیدٌ وانْفَصَلَتْ أجزاءُ تلکَ الْمادَّةِ و تَشَکَّلَت السَّماواتُ و الأرضُ !
    2- اَلشَّمسُ و الْقَمر
    ﴿وجَعَلَ الْقَمَرَ فیهنَّ ( فـى السَّماواتِ) نوراً و جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً﴾
    کلمةُ "سِراج" تُعبِّرُ عن شـﻰءٍ ذﻯ نورٍ و حرارةٍ من ذاتِه و کلمةُ "نور" تُعبِّرُ عن مُجرَّدِ نورٍ لا حرارةَ فیه.
    والآیةُ تقولُ : إنّ الْقمرَ یَبْعَثُ ضَوءًا لاحرارةَ فیه و مِن مَصدرٍ غیرِ ذاتـىٍّ . أمّا الشَّمسُ فهی مُضیئةٌ بِذاتِها فَتکونُ مصدراً لِلنّورِ و الْحرارةِ .
    و ما عَرَفَ الإنسانُ حقیقةَ الْقَمرِ إلا فـى الْقرنِ الْعِشرینَ و بعد هُبوطِ أوّلِ انسانٍ علـی سطحِه واکتِشافِه بأنَّه مُجرَّدُ کَوکبٍ هامِدٍ لا أثرَ فیهِ لِلماءِ ولا لِلحیاةِ وهو یَعکِسُ ضوءَ الشَّمْسِ ....
    3 - دَوَرانُ الأرضِ
    ﴿وَ تری الْجِبالَ تَحْسَبُها جامدةً و هى تَمرُّ مرَّ السَّحابِ .﴾
    إنَّکَ لو تَنظُرُ إلـی الْجبالِ تَحْسِبُ أنّها ثابتةٌ و لکنَّ الْحقیقةَ غَیْرُ ذلک اَلْجبالُ تَمُرُّ أمامَکَ کَما یَمُرُّ السَّحابُ ؛ وسببُ ذلک دَورانُ الأرضِ و حَرکتُها .
    حرکةُ الأرضِ لیستْ مخفیَّةً علـی أحَدٍ فـى عصرِنا ولکنَّها کانت مَجهولةً علـی الإنسانِ حتّی الْقرونِ الأخیرةِ . و قصّةُ غالیلةَ مشهورةٌ فـى هذا الْمجالِ .
    هذه کانت بعضَ الإشاراتِ العلمیَّةِ فـى الْقرآنِ الْکریـم ، الّتـﻰ اکْتَشَف الْعلمُ حقیقتَها حتّی الآنَ.
    و نَعلَمُ أنَّ الإشاراتِ الْعلمیَّةَ فـى آیاتِ الْقرآنِ الْکریـم لَیسَت هدفاً بِحدِّ ذاتِها ، بل هی آیاتٌ تُثْبِتُ لَنا صِدْقَ ادّعاءِ نزولِ الْقرآنِ من جانبِ اللّهِ تَبارکَ و تَعالَی .
    ﴿ إنَّ فـى ذلک لآیاتٍ لِقَومٍ یَعقِلونَ﴾
    درس سوم
    کتاب زندگی
    علم و دین دو بال برای انسان هستند که جز با آن دو نمی تواند پرواز کند و امّت اسلامی امّتی حرکت کننده به سوی کمال و رشد است و به این دو بال نیازمند است.
    و اسلام از هنگام ظهورش مسلمانان را به فکر کردن ویادگیری تشویق کرده است.
    و اینک بعضی از این آیه ها :‌
    1- اصل جهان:
    که آسمان ها و زمین بسته بودند و آن دو را باز کردیم.
    اصل جهان راز پیچیده ای است و این آیه به جهانیان درباره حقیقت این امر در خلال سخنانی مختصر و مفید خبر می دهد: " آسمان ها و زمین به هم پیوسته بودند سپس خداوند آن دو را از هم جدا کرد."
    محقّقان در علم اختر شناسی در قرن بیستم به نظریّه ای رسیده اند که خلاصه اش این است که مادّه ی نخستینِ جهان جامد بود. سپس انفجار شدیدی روی داد و اجزای آن مادّه جدا شد و آسمان ها و زمین تشکیل شد.
    2- خورشید و ماه
    و ماه را در‌ آن ها (در آسمان ها ) نور و خورشید را چراغ قرار داد.
    کلمه ی " چراغ" چیزی را بیان می کند که دارای نور است و از خودش گرما دارد و کلمه ی "نور"
    نور محض را بیان می کند که گرمایی در آن نیست.
    و آیه می گوید: ماه نوری را می فرستد که گرمایی ندارد و از منبعی غیر خودش است. امّا خورشید خود به خود فروزان است و منبع نور و گرماست.
    و انسان حقیقت ماه را نشناخت جز در قرن بیستم و بعد از فرود آمدن اولین انسان بر سطح آن و کشف اینکه آن تنها سیّاره ای سرد و خاموش است که هیچ اثری از آب و زندگی در آن نیست و نور خورشید را منعکس می کند.
    3- چرخش زمین
    و کوهها را می بینی. آن ها را جامد می پنداری در حالی که همچون ابر حرکت
    می کنند.
    اگر به کوهها نگاه کنی آن ها ثابت می پنداری ولی حقیقت غیر این است. کوه ها همان طور که ابر حرکت می کند در برابر تو در حرکتندو علّت آن چرخش و حرکت زمینی است.
    حرکت زمین در عصر ما بر کسی مخفی نیست ولی تا قرن های اخیر بر انسان نا معلوم بود و داستان گالیله در این زمینه مشهور است.
    این پاره ای اشاره های علمی در قرآن کریم بود که علم تا به حال حقیقت آن را کشف کرده است.
    و می دانیم که اشاره های علمی در آیه ها ی قرآن کریم فـی نفسه هدف نیست بلکه آیه هایی است که راست بودنِ ادّعای نازل شدنِ قرآن را از جانب خداوند تبارک و تعالی ( نام او پر برکت و بلند بادا) برای ما ثابت می کند.
    به راستی که در آن آیه هایی وجود دارد برای قومی که می اندیشند.




    [​IMG]درس چهارم
    اَلدَّرسُ الرّابع
    جُمال الْعلم
    اِعتَزِلْ ذِکْرَ الأغانـى و الْغَزَلْ و قُلِ الْفَصْلَ و جانِبْ مَنْ هَزَلْ
    وَ اتَّقِ اللّهَ فَتَقْوَی اللّهِ ما جاوَرَتْ قلْبَ امْرِئٍ إلّاوَصَلْ
    لَیْسَ مَنْ یَقْطَعُ طُرْقاً بَطَلا إنَّما مَنْ یَتَّقى اللّهَ الْبَطَلْ
    أین نِمرودُ و کَنْعانُ و مَنْ مَلَکَ الأرضَ و وَلَّـی و عَزَلْ؟!
    اُطْلُبِ الْعلمَ و لاتَکْسَلْ فما أبْعَدَ الْخیـرَ علـی أهلِ الکَسَلْ!
    وَاهْجُرِ النَّوْمَ و حَصِّلْهُ فمَن یَعْرِفِ الْمطلوبَ یَحْقِرْ ما بَذَلْ
    فـى ازْدیادِ الْعلمِ إرْغامُ الْعِدَی و جَمالُ الْعلمِ إصلاحُ الْعَمَلْ
    لا تَقُلْ أصلى و فَصْلى أبداً إنَّما أصلُ الْفَتی ما قَدْ حَصَلْ
    قیمةُ الإنسانِ ما یُحْسِنُهُ أکْثـرَ الإنسانُ منه أمْ أقَـلّ
    قَصِّرِ الآمالَ فـﻰ الدّنیا تَفُـزْ فَدلیلُ الْعقلِ تَقصیـرُ الأمَـل .ْ

    درس چهارم
    از ذکر ترانه های بی معنی و مفهوم و لهو و لعب دوری کن.
    و سخن حق را بازگو و از بیهوده گویان دوری کن.
    و تقوای خدا پیشه کن زیرا تقوای خدا به قلب انسانی نزدیک نشد مگر اینکه به آن برسد.
    کسی که راهزنی می کند قهرمان نیست،قهرمان کسی است که تقوای خدا پیشه کند.
    کجایند نمرود و کنعان و آنکه مالک زمین شد و مقام داد و برکنار کرد؟
    علم را طلب کن و تنبلی نکن زیرا چه دور است خیر و برکت بر تنبل ها !
    و خواب را ترک کن و [علم را ] به دست آور زیرا کسی که خواسته را بشناسد، آنچه را بخشش کند خوار و کوچک شمارد.
    در افزایش علم، به خاک افکندنِ دشمنان وجود دارد و زیباییِ علم، اصلاح عمل است.
    هرگز نگو: اصل و نسب من . اصل جوانمرد چیزی است که خودش آن را به دست آورده است.
    ارزش انسان به چیزی است که آن را به نیکی انجام داده . خواه آن را زیاد انجام داده باشد یا کم.
    آرزوها را در دنیا کم کن تا رستگار شوی. زیرا که نشانه ی عقل، کوتاه کردنِ آرزوست.





    [​IMG]درس پنجم
    اَلدَّرسُ الْخامس
    اَلظَّبْـىُ و القمرُ
    أنا صَیّادٌ . أسافِرُ إلـی الْمناطِقِ الْمختلفةِ لِصَیْدِ الْحَیَواناتِ النّادرةِ . إحْدَی هذه الرِّحْلاتِ أمْضَیْتُ أسبوعاً کاملاً فـﻰ إحْدَی الْجُزُرِ الاِسْتوائیّةِ . فَتَّشْتُ عن آثارِ ظَبْـﻰٍ ذى قرونٍ جَمیلةٍ یَسْکُنُ فـﻰهذه الْمِنطَقةِ.
    ساعَدَنـى فـﻰ هذا الصَّیْدِ أحَدُ ساکنـى الْجزیرةِ و هو خَبیـرٌ بِمَسالکِ غاباتِها .
    لَمّا غَرُبَت الشَّمسُ جَلَسْنا تَحتَ شجرةٍ مُشْرِفَةٍ علـی تَلٍّ رَمْلىٍّ. ظَهَرتْ أشِعَّةُ الْقَمرِ الْفِضّیَّةُ وأصْبَحَ الْمنظَرُ جَمیلاً رائعاً یَخْلِبُ الْقلوبَ .
    حینَئِذٍ رَأیتُ ظَبْیاً یَمْشـﻰ بِهُدُوءٍ علـی الرَّمْلِ حتّی بَلَغ قِمَّةَ أحَدِ التِّلالِ فَجَلَسَ .
    اُنْظُرْ ....اُنْظُرْ ....هذا هو الظَّبْىُ الَّذى فَتَّشْتُ عنه طولَ النَّهارِ . اُنظُرْ إلـی قُرونِهِ الْجمیلةِ الثَّمینَةِ الَّتـى ظَهَرَتْ کالْفِضَّةِ الْبَرّاقَةِ فـﻰ ضَوْءِ الْقَمرِ......
    ما فَطِنَ الظَّبْىُ لِوجودنِا . فَتَوَقَّفَ فـى نُقطةٍ و هو یَرْقُبُ الْقَمر بإعجابٍ فأخْرَجْتُ سِلاحى ولکن ماقَبِلتْ یدى .
    کیف تَقتُلُ ظَبْیاً یَعْشِقُ الْجَمالَ کما تَعْشِقُه أنتَ ؟!
    لقد تَرَکَ مأمَنَهُ بین الأشْجارِ لِمُشاهدةِ الْقمرِ و مناجاتهِ ...!
    وَضَعتُ السِّلاحَ علـی الأرضِ و قُلْتُ لِرفیقى:لا... لا أقتلُ هذا الظَّبْىَ.ما هو رأیُکَ ؟!
    فأجابَ : أحسنتَ . اَلْحقُّ معکَ .إنَّه حَیَوانٌ "شاعرٌ" یَعْشِقُ الْجَمالَ !
    درس پنجم
    آهو و ماه
    من شکارچی هستم. برای شکار حیوانات کمیاب به مناطق مختلف سفر می کنم. در یکی از این سفرها هفته ی کاملـی را در یکی از جزایر استوایی گذراندم. آثار آهویی دارای شاخ های زیبا را جست و جو کردم که در این منطقه زندگی می کرد.
    در این شکار یکی از ساکنان جزیره به من کمک کرد او به راه های جنگل هایش آگاه بود. وقتی خورشید غروب کرد زیر درختی مشرف به تپّه ای شنی نشستیم. اشعه ی نقره ای ماه ظاهر شد و منظره ی زیبایی شد که قلب ها را شیفته می کرد. (می فریفت)
    در این هنگام آهویی را دیدم که به آرامی روی شن راه می رفت تا اینکه به قلّه ی یکی از تپّه ها رسید و نشست.
    نگاه کن .... نگاه کن .... این همان آهویی است که در طول روز دنبال آن گشتم. به شاخ های زیبای گرانبهایش نگاه کن که مانند نقره ی برّاق در نورماه ظاهر شد.
    آهو به وجود ما پی نبُرد. پس در نقطه ای ایستاد در حالـی که با شگفتی به ماه می نگریست پس سلاحم را درآوردم ولی دستم قبول نکرد .
    چگونه آهویی را می کشی که به زیبایی عشق می ورزد همان طور که تو به آن عشق می ورزی؟!
    [آهو]محلّ امن خود را در میان درختان برای دیدن ماه و مناجات با او ترک کرده است.
    سلاح را بر زمین نهادم و به دوستم گفتم:‌نه این آهو را نمی کشم نظرت چیست؟!
    آفرین حق با توست این حیوانی با احساس است که به زیبایی عشق می ورزد.




    [​IMG]درس ششم
    الدّرس السّادس
    حقوقُ النّاسِ
    یا عَقیلُ ! اِنْهَضْ ...لاشـﻰءَ فـﻰ الْبَیتِ.
    أخوکَ خلیفةُ الْمُسلمیـنَ و رَئیسُ الْحکومةِ ! اِذْهَبْ إلَیْهِ لِتَحْصُلَ علـی شـﻰءٍ مِنَ الْمالِ!
    نَهضَ عقیلٌ و ذهَبَ نَحْوَ دارِ الْحکومةِ.
    درس ششم
    حقوق مردم
    ای عقیل! برخیز ... هیچ چیزی در خانه نیست.
    برادرت خلیفه ی مسلمانان و رئیس حکومت است. به سوی او برو تا چیزی از مال به دست بیاوری.
    عقیل برخاست و به سوی دار الحکومه رفت.
    فـﻰ الطَّریقِ :

    أخى أمیـرُ الْبلادِ سأحْصُلُ علـی مالٍ و مَنْصِبٍ فَلَن أرْجِعَ إلّا بالأ کْیاسِ الْمملوءَةِ .
    حتماً لا شکَّ فیه!
    فـﻰ دارِ الْحکومةِ
    اَلسَّلامُ علیکَ یا أخى یا أمیـرَ الْمؤمنیـنَ !
    وعلیکُم السَّلامُ و رحْمةُ اللّهِ !
    در راه:
    برادرم امیر کشور است به زودی مال و مقام به دست خواهم آورد پس جز با کیسه های پُر باز نخواهم گشت حتماً هیچ شکّی در آن نیست.
    در دار الحکومه
    سلام بر تو ای برادرم ای امیر مؤمنان .
    و سلام و رحمت خداوند بر تو باد.
    یا علـىّ !جِئْتُ إلیک لأتکلَّمَ حولَ مَشا‌‌‌‌‌‌‌کِلـى الْحیاةِ !
    یا بُنـىَّ ! یا حَسَنُ ! ألْبِسْ عَمَّکَ لِباساً .
    فألْبَسَهُ الْحسنُ (ع) مِن لِباسِهِ.
    حانَ وقتُ الْعَشاءِ.
    لَمّا جلَسوا علـی الْمائدةِ لِیَتَناوَلوا الْعَشاءَ ، ما وَجَدَ عقیلٌ شیئاً إلا الْخُبْزَ و الْمِلْحَ ! فَتعجَّبَ کثیـراً.
    ای علی! سوی تو آمدم تا پیرامون مشکلاتم در زندگی صحبت کنم.
    ای پسرکم! ای حسن! لباس به عمویت بپوشان.
    پس حسن (ع) از لباس خودش به او پوشانید.
    وقت شام رسید .
    وقتی بر سر سفره نشستند تا شام بخورند،‌ عقیل چیزی جز نان و نمک نیافت.
    پس خیلی تعجّب کرد.
    یا علـىّ ! أهذه مائِدةُ أمیرِ الْبِلادِ ؟! أتُطْعِمُنا هَکَذا ؟!
    ألیس هذا مِن نِعَمِ اللّهِ ؟!
    بَلـی! ولکن !
    فلِلّه الْحمدُ والشُّکْرُ !
    یا علـىُّ ! أنا مَقروضٌ و أسْرَتـﻰ بِحاجةٍ إلـی الْمُساعَدةِ . إنَّهُم أرْسَلونـى إلیک لِکىْ أرجِعَ إلَیْهِم بالأخبارِ السّارَةِ.
    ای علی! آیا این سفره ی امیر کشور است؟! آیا این چنین به ما غذا می دهی؟!
    آیا این از نعمت های خداوند نیست؟!
    بله! ولی!
    پس ستایش و شکر خدا را !
    ای علی ! من بدهکارم و خانواده ام نیاز به کمک دارد. آنان مرا به سوی تو فرستادند تا با خبرهای شاد کننده به سوی آنان برگردم.
    کَم دَیْنُکَ !
    آلافٌ مِن الدَّراهِمِ !
    لیس‌عندى هذا الْمقدارُ، ولکن اِصْبِرْ حتّی آخُذَ راتِبــﻰ مِن بیتِ الْمالِ فأساعِدُکَ بشىءٍ منه !
    قرض تو چقدر است؟
    هزاران درهم.
    این مقدار ندارم،‌ ولی صبر کن تا حقوقم را از بیت المال بگیرم و با مقداری از آن به تو کمک می کنم.
    بیتُ الْمالِ فـﻰ یدِکَ و أنتَ تَتَحَدَّثُ عن راتِبِک ....! کَم هو راتِبُکَ ؟!
    لا فرقَ بینـى و بیْنَ الآخَرینَ فـﻰ بیتِ الْمالِ ..!
    کأنَّک لا تَقْبَلُ لا بأسَ ! فاذْهَبْ إلـی السّوقِ ، فَا کْسِرْ أقفالَ الصَّنادیقِ !
    ما فـﻰ الصَّنادیقِ ؟!
    أموالُ التُّجارِ !
    بیت المال دردست توست وتو از حقوقت صحبت می کنی...!حقوقت چقدر است؟!
    هیچ فرقی میان من و دیگران در بیت المال نیست.
    گویا تو قبول نمی کنی عیبی ندارد پس به بازار برو و قفل های صندوق ها را بشکن!
    در صندوق ها چیست؟
    اموال تجّار
    أتَأمُرُنـى أنْ أ کْسِرَ صنادیقَ قَومٍ قد تَوَکَّلوا عَلـی اللّهِ و جَعَلوا فیها أموالَهُم ؟! أتأمُرُنـى أنْ أسْرِقَ ؟!
    فکَیفَ تَأمُرُنـى أنتَ أن أفْتَحَ بیتَ الْمالِ الْمسلمیَن، و أدْفَعَ لکَ مِن أموالِهم، و قد تَوَکَّلوا علـی اللّهِ ؟!
    ألَیسَت السَّرِقَةُ مِن شخصٍ واحدٍ خیـراً مِن أنْ تَسْرِقَ مِن جَمیعِ الْمسلمیـنَ !؟
    خَجِل عقیلٌ و نَدِمَ علـی طَلَبِهِ ...!
    آیا به من فرمان می دهی که صندوق های قومی رابشکنم که به خداتوکّل کرده اند و اموال خودشان رادرآن قرار داده اند؟! آیا به من دستور می دهی که دزدی کنم؟!
    پس چگونه تو به من دستور می دهی که بیت المال مسلمانان را باز کنم و از اموال آنان به تو بپردازم در حالی که آنان به خدا توکّل کرده اند؟!
    آیا سرقت از یک نفر بهتر از این نیست که از همه ی مسلمانان سرقت کنی؟!
    عقیل خجالت کشید و از خواسته خود پشیمان شد..... !


    [​IMG]درس هفتم
    الدّرس السّابع
    عَلَـی الظلم ثورﻯ
    أیا قدسُ ، یا قلْعةَ الصّامِدینْ ! علـی الظُّلْمِ ثُورى ، علـی الظَّالِمیـنَ
    إلـی الْفَجْرِ سیـرﻯ فَعَمَّا قریبْ مِنَ اللّهِ یأتیکِ نَصرٌ مُبیـنْ
    طُیورُ الأبابیلِ مِنْ کُلِّ صَوبْ تَصُبُّ الْحِجارَ علـی اْلغاصِبیـنْ
    درس هفتم
    علیه ستم قیام کن
    ای قدس ای دژ پایداران علیه ظلم قیام کن،‌علیه ظالمان
    به سوی سپیده دم حرکت کن که به زودی از جانب خدا یاری آشکار برایت می آید.
    پرندگان ابابیل از هر جهت بر غاصبان سنگ می ریزند.
    فسیـرى علـی الْمَوتِ لاتَنْحَنـى فَأنْتِ الصُّمودُ الَّذى لایَلیـنْ
    غُزاةٌ لَئِنْ قَتَلوا وَرْدَنا فَلَنْ یَقْتُلوا الْحُلْمَ فـﻰ الْیاسَمیـنْ
    طُغاةٌ ولَو کَسَروا عَظْمَنا مِن الْمَوْتِ نولَدُ فـﻰ کُلِّ حیـنْ
    کأشجارِ زَیْتونِنا فـﻰ الْجلیلْ نَموتُ علـی أرْضِنا واثِقیـنْ
    پس بر مسیر مرگ حرکت کن خم نشو زیرا تو آن سختی هستی که نرم نمی شود.
    جنگجویانی هستند که اگر گُل[کنایه از کودکان] را بکُشند هرگز رؤیا را در گل یاسمن نخواهند کُشت
    طغیانگرانی هستند که اگرچه استخوان ما را بشکنند در هر زمان از مرگ به دنیا می آییم
    مانند درختان زیتونمان در الجلیل مطمئن بر زمینمان می میریم.




    [​IMG]درس هشتم
    الدرس الثّامن
    الشّابُّ الْبَطَلُ
    مَسْرَحیّة
    اَلشَّخْصیّاتُ : حَنْظَلَةُ، أبو عامرٍ (والِد حَنْظَلَة)، عبدُاللّهِ بْنُ أبَىٍّ ( کبیـرُ الْمُنافقیـنَ )،
    و جَمعٌ مِنَ الصَّحابةِ.
    اَلْمشهدُ الأوّلُ
    درس هشتم
    جوان قهرمان
    نمایشنامه
    شخصیّت ها: حنظله،‌ابو عامر (پدر حنظله) عبدالله بن اُبَی (بزرگ منافقان) و جمعی از صحابه
    صحنه ی اوّل
    أبو عامر: سُلِبَتْ قُدرتُنا ...! ماذا نَفْعَلُ ؟!
    یا ولَدى! إلـی مَتـی هذا الْعِنادُ ؟! لایُؤَیَّدُ کلامُ محمَّدٍ ...!
    لا یَظْفَرُ هذا الْیتیمُ ....!لاتَتْرُکْ دینَ آبائِکَ !
    حنظلة : یا أبَتِ ! ماذا تَطْلُبُ مِنّـى ؟!
    ابو عامر: قدرت ما سلب شده ... ! چه کار کنیم... ؟!
    ای پسرم! این مخالفت (دشمنی ) تا کی؟ سخن محمّد تأیید نمی شود...!
    این یتیم پیروز نمی شود.... ! دین پدرانت را ترک نکن!
    حنظله: ای پدرم! از من چه می خواهی ؟!
    أتَطْلُبُ عبادةَ الأصْنامِ و السّکوتَ أمامَ ظلمِ الظّالِمیـنَ و تفاخُرَهُم علـی الْفقراءِ....... و أکْلَهُم مالَ الْحرامِ ....! لا ....لا...هذا أمرٌ لایُقْبَلُ !
    إنَّک لَوَلَدٌ عاقٌّ !
    یا والدﻯ ! لا طاعـﺔَ لِمخلوقٍ فـﻰ معصیةِ الْخالقِ!
    آیا عبادت بت ها و سکوت در برابر ظلم ظالمان و فخر ورزی بر فقیران و خوردن مال حرام را می خواهی؟! نه ..... نه ..... این کاری است که پذیرفته نمی شود.
    به راستی که تو فرزندی لعنت شده (نفرین شده، طرد شده) هستی.
    ای پدرم! هیچ بندگی (طاعتی) برای مخلوق درگناه کردن به درگاه خدا وجود ندارد.
    قال اللّهُ تبارَک و تَعالـی﴿ و إنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بـى مالَیسَ لکَ به علمٌ فَلا تُطِعْهُما﴾
    یُطْرَقُ الْبابُ .
    اِفْتَحِ الْبابَ یا حَنْظَلةُ ! فإنـّى علـی مَوْعِدٍ مع عبدِاللّهِ بْنِ أبَىٍّ .
    عبداللّه :مَرْحَباً بأبـى عامرٍ !کیف حالُک الْیومَ ؟ علیکَ آثارُ الْغَضَبِ ! لِماذا؟!
    خداوند تبارک و تعالی فرموده است:‌ و اگر با تو در آویختند تا با من شرکی بورزی که بدان آگاهی نداری، پس از ایشان اطاعت نکن.
    در زده می شود (در می زنند).
    در را باز کن ای حنظله چون من با عبدالله بن اُبی قرار دارم.
    عبدالله: ابو عامر سلام! امروز حالت چطور است؟ نشانه های خشم بر تو ظاهر است! چرا؟!
    ماذا نَفْعَلُ بِهؤلاءِ الشَّبابِ؟ قد غُسِلَتْ عُقولُـهُم! أخافُ أنْ یأخُذَ محمّدٌ کلَّ ما بِأیدینا بِواسطةِ هؤلاءِ الشَّبابِ!
    لانَسْمَحُ ... أولئکَ شِرْذِمَةٌ قَلیلونَ ..
    ولکن ... هؤلاءِ ....
    هَوِّنْ علیکَ... سَنَحتَفِظُ بِمُلْکِنا و جاهِنا .... لـى خُطَّةٌ لایُدرِکُها أحدٌ حتّی الشَّیطانُ!
    با این جوانان چه کنیم؟ عقلهای ایشان شسته شده! (شست و شوی مغزی داده شده اند) می ترسم که محمّد به وسیله این جوانان هر چه در دست داریم بگیرد!
    اجازه نمی دهیم ... آنان گروه اندکی هستند....
    ولی .... اینان......
    سخت نگیر:.... به زودی حکومت و مقامان را حفظ خواهیم کرد ... نقشه ای دارم که کسی حتّی شیطان آن را
    نمی فهمد.
    ماهِىَ؟!
    سَنَذْهَبُ مع محمّدٍ إلـی الْقِتالِ ... و نَتْرُ کُهُ فـﻰ الْوقتِ الْحَرِجِ....!
    فکرةٌ رائعةٌ ... إنَّکَ أسْتاذُ الشَّیاطیـن...!
    نعم ... نعم... إلـی اللِّقاءِ!
    آن [نقشه]چیست؟
    با محمّد به جنگ می رویم و او را در موقع بحرانی ترک می کنیم.... !
    فکر جالبی است ... به راستی که تو استاد شیطان ها هستی.
    بله.... بله.... به امید دیدار!
    اَلْمشهدُ الثّانـى بعدَ غَزْوةِ أحُدٍ

    ﴿إنّا لِلّهِ و إنّا إلَیْه راجعونَ ﴾ قد اُسْتُشْهِدَ عَدَدٌ من خِیَرَةِ صَحابةِ رسولِ اللّهِ.
    نَعَم... و علـی رأسِهِم سیِّدُ الشُّهداءِ حَمْزَةُ...
    کُلُّ هذا هَیِّنٌ مادامَ رسولُ اللّه حیّاً.
    صحنه دوم پس از جنگ (احد)
    ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم .... ! عدّه ای از بهترین صحابه ی رسول خدا شهید شده اند. بله .... و در رأس آنان سیّد الشهدا حمزه است.
    همه این[ها] آسان است تا وقتی رسول خدا زنده است.
    ﴿ مِنَ الْمؤمنیـنَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدوا اللّهَ علَیْه فمِنهُم مَنْ قَضَی نَحْبَهُ و مِنْهُم مَنْ یَنْتَظِرُ....﴾
    اُنْظُرْ .....مَن هو
    هو خیـرُ شَبابِ " الْمدینةِ " . أسَفاً علـی فِقْدانِهِ مِن بَیْنِ الشَّبابِ !
    هو حَنْظلةُ ! حنظلةُ ..؟! هذا غیـرُ معقولٍ ...لیلةَ أمْسِ کانت حَفْلةُ عُرْسِه!
    از مؤمنان مردانی (کسانی ) هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند راستگو ماندند و از میان آنان کسی هست که به عهد خود وفا کرد(رخت از دنیا بر کشید) و کسی که منتظر است.
    نگاه کن ... او کیست؟
    او بهترین جوانان مدینه است. افسوس بر نبودنِ او در میان جوانان!
    اوحنظله است!‌حنظله ؟! این باور کردنی نیست...شب گذشته جشن عروسی او بود
    صحیحٌ ...ولکن حینما سَمِعَ نِداءَ الْمُنادﻯ یَدعو إلـی الْجِهادِ ، خَرَجَ مِن بَیْتِهِ و أسْرَعَ نَحْوَ ساحَةِ الْقِتالِ و اسْتُشهِدَ ...!
    ﴿ فَسَلامٌ علیْهِ یَومَ وُلِدَ وَ یَومَ یَموتُ و یَومَ یُبْعَثُ حَیّاً﴾
    صحیح است ... ولی وقتی صدای منادی را شنید که دعوت به جهاد می کرد، از خانه اش خارج شد و به سوی میدان جنگ رفت و شهید شد....‌!
    پس سلام بر او روزی که به دنیا آمد و روزی که می میرد و روز ی که زنده بر انگیخته می شود.



    [​IMG]درس نهم
    الدّرس التّاسع
    ﴿ لَیسَ لِلإنسانِ إلّا ما سَعَی﴾
    یَبْحَثُ النّاسُ فـﻰ مَسیـرِهِم نَحْوَ أهدافِهم عن نَماذِجَ مِثالیَّةٍ ، لِیجْعَلوهُم أسوةً لأنفُسِهِم.
    حیاةُ الْعُظَماءِ مَشْعلٌ لِهدایةِ الأجْیالِ ، و مَنْ لَم یَجْعَلْها وسیلةً لِهدایتِه یَضِلَّ "هَلَکَ مَن لیس لَهُ حکیمٌ یُرْشِدُهُ"!
    درس نهم
    انسان چیزی ندارد مگر آنچه با سعی بدست آورده است.
    مردم در مسیرشان به طرف اهداف خود در جست و جوی الگوهای برتر هستند تا آن ها را الگویی برای خودشان قرار دهند.
    زندگی بزرگان مشعلی برای هدایت نسل هاست و هر کس آن را وسیله ای برای هدایت خودش قرار ندهد. گمراه می شود. " کسی که دانشمندی ندارد که او را راهنمایی کند، هلاک می شود."
    ولکن کیف هؤلاء أصْبَحوا أئمَّةً لِلآخَرینَ و کیف خُلِّدَتْ أسْماؤُهُم فـﻰ التّاریخِ؟!
    إلَیْکَ الآنَ بعضَ الإشاراتِ إلـی میزاتِ هؤلاءِ الْعُظَماءِ:
    اَلاجتهادُ و الثَّباتُ
    لَیْسَتِ الرّاحةُ إلا بَعدَ التَّعَبِ و لا تَنْزِلُ النِّعَمُ مِنَ السَّماءِ جاهِزَهً بَل هىثَمَرةُ الْکَدِّ و تَحمُّلِ الْمَشَّقةِ.
    ولی چگونه اینان پیشوایان دیگران شده اند و چگونه نام های آنان در تاریخ جاویدان شده است؟
    و اینک پاره ای اشاره ها به ویژگی های این بزرگان :‌
    تلاش و پایداری
    آسایش جز بعد از رنج و خستگی نیست و نعمت ها از آسمان آماده فرود نمی آیند بلکه ثمره ی رنج و تحمّل سختی هستند.
    بِقَدْرِ الْکَدِّ تُکْتَسَبُ الْمَعالـى ومَن طَلَبَ الْعُلَـی سَهِرَ اللَّیالـى
    إنَّ الطَّبیبَ الْمُسلمَ زکریّا الرّازىَّ کانَ قد بَدِأ بِدِراساتِهِ الطِّبیَّةِ فـى الأرْبَعیـنَ من عُمرِهِ، لکنّهُ وصَلَ إلـی أهدافِهِ ، لأنّهُ کان دَؤوباً فـى أعمالِهِ.
    کان میکِل أنْجِلو یقولُ : لَو عَلِمَ النّاسُ ما تَحَمَّلْتُ مِنَ الْمشا کِلِ و الْکَدْحِ فـى الْحیاةِ ، لَما تَعَجَّبوا مِن أعمالـى الفنیَّةِ .
    به اندازه ی رنج بلندی ها به دست می آید. و هر کس بلندی بخواهد، شب ها بیدار می ماند.
    پزشک مسلمان زکریّای رازی تحصیلات پزشکی اش را در چهل سالگی شروع کرده بود ولی به اهداف خود رسید.زیرا او در کارهایش با استقامت و پرکار بود.
    میکل آنژ می گفت: اگر مردم آنچه را از مشکلات و زحمت در زندگی تحمّل کرده ام می دانستند؛ از کارهای هنرمندانه ام تعجّب نمی کردند.
    اَلْفقر
    لو نَظَرْنا إلی تاریخِ حیاةِ الْعُظَماءِ لَوَجَدْنا أنَّ هؤلاءِ تَحَمَّلوا الْمَصاعِبَ و تَجَرَّعوا آلاماً کثیـرةً فـى حیاتِهِم.
    کان الْفارابـىُّ - و هو من خِیَرَةِ علماءِ عصْرِهِ - یسهَرُ اللَّیْلَ لِلمطالعةِ وما کان فـى بیتِهِ مصباحٌ ؛ فیذهَبُ إلـی خارجِ الْبیتِ لِیُطالِعَ فـى ضَوءِ قِنْدیلِ الْحُرّاسِ !
    فقر
    اگر به تاریخ زندگی بزرگان بنگریم در می یابیم که اینان سختی ها را تحمّل کرده اند و دردهای بسیاری در زندگیشان تحمّل کرده اند . (نوشیده اند: سرکشیده اند.)
    فارابی ، ‌از بهترین دانشمندان عصر خود، شب برای مطالعه بیدار می ماند و در خانه اش چراغ نبود، پس به بیرون خانه می رفت تا در نور چراغ نگهبانان مطالعه کند.
    جان جاک رُوسّو کان خادماً فـى بُیوتِ الأغنیاءِ. و کان یقول دائماً : لقد تَعَلَّمْتُ أشیاءَ فـى مَدارِسَ عَدیدةٍ ، ولکنَّ المدرسةَ الَّتـى اکْتَسَبْتُ فیها أعْظَمَ الْفوائِدِ هى مدرسةُ الْبُؤسِ و الْفقرِ!
    نعم ! هذه هى شَریعةُ الْحیاةِ : عملٌ و کَدْحٌ و نَصَبٌ و عَناءٌ، یَعقِبُها نعیمٌ و رَفاهٌ و راحةٌ و هَناءٌ!
    ژان ژاک روسو در خانه های ثروتمندان خدمتگزار بود و همیشه می گفت:‌در مدارس متعدّد چیزهایی یاد گرفتم ولی مدرسه ای که بزرگ ترین چیزهای سودمند را در آن به دست آوردم؛ مدرسه ی بینوایی و فقر بود!
    بله ! این قانون زندگی است. کار و زحمت و فرسوده شدن و رنج که به دنبال آن نعمت و رفاه و راحتی و گوارایی می آید.
    اَلأخلاق:
    النَّجاحُ فـﻰ الْحیاةِ یَتَرتَّبُ علـی التَّحَلّـى بالأخلاقِ الْفاضلةِ . هذا هو أمیـرُ الْمؤمنیـنَ علـىّ (ع) یقول :
    " مَن نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنّاسِ إماماً، فَلْیَبْدَأ بِتَعلیمِ نَفْسِهِ قبلَ تعلیمِ غیْرِه ".
    اخلاق:
    موفّقیّت در زندگی مترتّب است بر آراسته شدن به اخلاق خوب. این امیر مؤمنان علی (ع) است که می گوید:
    هر کسی خودش را پیشوای مردم قرار دهد ،پس باید پیش از آموزش دیگری خودش را آموزش دهد.
    قد جاء فـى ترجَمةِ الْعالِمِ الْجلیلِ و الْفیلسوفِ الْکبیـرِ " مُلا صَدرا " أنّه ما کان یَقْبَلُ تِلمیذاً إلا بِأربعةِ شُروطٍ:
    1 - أنْ لا یَرْتَکِبَ الْمعاصىَ
    2 - أنْ لا یَطْلُبَ الْعِلْمَ لِلوصولِ إلـی مَنْصِبٍ دُنْیَوىٍّ.
    3 - أنْ لا یَطْلُبَ الْمالَ إلّا بِالْکَفافِ.
    4 - أنْ لا یُحاکـﻰَ الآخَرینَ و یَعْتمدَ علـی نَفسِهِ.
    در شرح حال دانشمند باشکوه و فیلسوف بزرگ ملّا صدرا آمده است که او شاگردی را نمی پذیرفت مگر به چهار شرط:
    1- اینکه مرتکب گناهان نشود.
    2- اینکه علم را برای مقام دنیایی طلب نکند. (نخواهد)
    3- اینکه مال را جز به قدر کفایت طلب نکند. (نخواهد)
    4- اینکه از دیگران تقلید نکند و به خودش اعتماد کند.




    [​IMG]درس دهم
    اَلدَّرسُ الْعاشِر
    تَبارَک اللهُ أحسَنُ الْخالِقینَ!
    إنَّ اللّهَ قد خَلَقَ الإنسانَ و جَعَلَ له الْجَمالَ والزّینَةَ فـﻰ الطَّبیعةِ وأمَرَهُ بِالانتِفاع ِ مِنها .
    درس دهم
    پاک و منزّه است خداوند بهترین آفرینندگان.
    خداوند انسان را آفرید و برایش زیبایی و زینت در طبیعت قرار داد و به او دستور داد که از آن بهره بگیرد.
    هذه الأرضُ و ما یَخْرُجُ منها مِن النّباتاتِ و هذه الأنهارُ و ما تَحْمِلُ مِنَ المْیاهِ و هذه السَّماءُ و ما فیها مِن الکواکِبِ کُلُّها رِزْقٌ لِلْعبادِ لِیَنْتَفِعوا مِنها لِتکوینِ مُجْتَمَعٍ سعیدٍ علـی أساس الْحقِّ و الْعَدالةِ.
    فَالأمّةُ الإسلامیَّةُ لَیْسَتْ محرومةً عَن الْخَیْراتِ و الطَّیِّباتِ بل مُکلَّفةٌ بِالاِنتفاعِ منها و التَّمتُّعِ بِها .
    این زمین و آنچه از گیاهان از آن خارج می شود و این رودها و آنچه از آب ها حمل می کند و این آسمان و آنچه در آن است از سیّارات، همه ی آن ها رزقی برای بندگان است تا از آن برای پیدایش جامعه ی خوشبختی بر اساس حقّ و عدالت بهره ببرند.
    پس امّت اسلامی محروم از چیزهای خوب و پاک نیست بلکه تکلیف دارد که از آن بهره ببرد و از آن لذّت ببرد.
    قُلْ مَن حَرَّمَ زینَةَ اللّهِ الَّتـﻰ أخْرَجَ لِعبادِهِ؟! لأ نَّها تَضْمَنُ سلامةَ الأمّةِ و سَعادَتَها !
    و إلَیْکَ الآنَ بعضَ هذه النِّعَمِ الَّتـى أوْدَعَها اللّهُ فـى الْعالَمِ :
    ﴿ إنّا زَیَّنَّا السَّماءّ الدُّنیا بِزینَةٍ الْکَوا کبِ﴾
    بگو چه کسی زینت خدا را که برای بندگانش خارج ساخت حرام کرده؟! زیرا آن سلامت جامعه و خوشبختی او را تضمین می کند.
    و اینک بعضی از این نعمت ها را که خدا در جهان به امانت نهاده است:
    به راستی که ما آسمان جهان را با زینت ستارگان آراستیم.
    کَأنَّ الشَّمْسَ و القمرَ و النُّجومَ مَصابیحُ السَّماءِ تُخْرِجُ العالَمَ مِن الظُّلُماتِ إلـی النّورِ و تُرشِدُ الضّالَّ إلـی سَبیلِهِ ﴿ وبِالنَّجْمِ هُم یَهتَدونَ﴾
    إضافةً إلـی هذا أما رأیْتَ جَمالَ طلوعِ الشَّمسِ و غروبِها و حرکاتِ الْبَدرِ بَیْنَ النُّجومِ و داخلَ الْغُیوم و خارجَها ؟
    أما سَجَدْتَ لِخالِق هذا الْجمالِ ؟!
    گویا خورشید و ماه و ستارگان چراغ های آسمانند که جهان را از تاریکی ها به سوی نور خارج می کنند و گمراه را به راهش راهنمایی می کنند. و آنان از ستاره راهنمایی می گیرند.
    علاوه بر این آیا زیبایی طلوع و غروب خورشید و حرکت های ماه شب چهارده را میان ستارگان و داخل ابرها و بیرون آن ندیده ای؟
    آیا برای آفریدگار این زیبایی سجده نکرده ای؟!
    ﴿.... أنَّ اللّهَ أنْزَلَ مِن السَّماءِ ماءً فَتُصْبِحُ الأرضُ مُخْضَرَّةً﴾
    تَتَزَیَّنُ الأرضُ بِاللّباسِ الأخْضَرِو الْعُیونُ تَتَمَتَّعُ بِها وتَبْتَهِجُ حیـنَ تَنْظُر إلَیْها.
    ِلیَعلَمِ الإنسانُ أنَّ جَمیعَ الکائناتِ مُسَخَّرةٌ له و إنَّما خُلِقَتْ لِخدمتِهِ و قَضاءِ حَوائجِهِ!
    ﴿ وأمّا بِنِعمةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ!﴾
    .... که خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد پس زمین به کمک آن سر سبز می گردد.
    زمین با لباس سبز زینت می یابد و چشم ها وقتی به آن می نگرند از آن بهره مند می شوند و شاد می گردند.
    انسان باید بداند که همه موجودات فرمانبردار او هستند و برای خدمت به او و برآوردن نیازهایش آفریده شده اند.
    و اما درباره نعمت پروردگار سخن بگو.
    ﴿أنزَلَ لَکُم مِنَ السَّماءِ ماءً فَأنْبَتْنا بِهِ حَداِئقَ ذاتَ بَهجةٍ ﴾
    هل تأمَّلْتُم حَولَ سَبَبِ خَلْقِ هذا الْجمالِ فـﻰ الطَّبیعةِ ؟! قالَ اللّهُ سبحانَهُ و تعالـی :
    ﴿إنّا جَعَلْنا ما علی الأرضِ زینةً لَها لِنَبلُوَهُم أیُّهم أحسَنُ عملاً﴾
    ﴿أنبَتَتْ مِنْ کُلِّ زوج بَهیجٍ﴾
    از آسمان آبی را برای شما فرو فرستاد و باغ ها ی زیبایی را با آن رویاندیم.
    آیا پیرامون علّت آفرینشِ این زیبایی در طبیعت فکر کرده اید؟ خداوند پاک و منزّه و بلند مرتبه فرموده است:
    همانا ما آنچه را روی زمین است زینت آن قرار دادیم تا آنان را امتحان کنیم که کدام یک از آنان دارای عمل بهتری است؟
    از هر جفت زیبا رویانید .
    لِلنباتاتِ فوائدُ کثیـرةٌ. فَبِالإضافةِ إلـی جَمالِها تُوَفِّرُ طعامَ الإنسانِ و الْحیوانِ و تُساعِدُ علـی تَنقیةِ الجوّ...!
    لَیتَ الإنسانَ یُدرِکُ سرَّ هذا الْجمال ! لَعَلَّهُ یُسَبِّحُ خالقَهُ مَعَ جَمیعِ الکائنات:
    ﴿ کُلٌّ قَد عَلِمَ صلاتَهُ و تَسبیحَهُ﴾
    و یُرَدِّدُ عَن صمیمِ قلْبِهِ:
    ﴿ فَتَبارَکَ اللّهُ أحسنُ الْخالِقیـنَ﴾
    گیاهان فایده های بسیاری دارند. علاوه بر زیبایی شان غذای انسان و حیوان را آماده می کنند و به پاکیزه کردن هوا کمک می کنند.
    ای کاش انسان راز این زیبایی را درک کند! امید است او آفریدگارش را با همه ی موجودات به پاکی یاد کند:
    همه، نیایش و به پاکی یاد کردنِ او را دانسته اند.
    و [ کاش] از صمیم قلب خود تکرار کند.
    پاک و منزّه است خداوند بهترین آفرینندگان.
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  7. H@M!N

    H@M!N

    577
    915
    244
    معنی لغات دروس سال دوم
    أَبَتِ پدر من
    2 اِبتعَدَ دوری جست ، جدا شد
    3 اِبتَهَجَ شادمان شد
    4 أبعَدَ دور کرد
    5 اِتَّبَعَ پیروی کرد
    6 اِتَّقِ تقوا پیشه کن
    7 اِتَّقی تقوا پیشه کرد
    8 أتی ( ِ )إتیاناً آمد
    9 أَحَبَّ دوست داشت
    10 أَخرَجَ بیرون کرد
    11 أذَلَّ ذلیل کرد ، خوار کرد
    12 ارشاد راستی و درستی ، راه درست
    13 أَرشَدَ راهنمایی کرد
    14 اِستَقَرَّ استقرار یافت
    15 اِستَوی برابر شد، مساوی شد
    16 أَشعَلَ روشن کرد، شعله ور ساخت
    17 اِعتَبَر پند گرفت
    18 اِغتَذَر عذر خواست
    19 اِغتَزَلَ دست کشید ، کناره گیری کرد
    20 اَفلحَ رستگار شد
    21 أقبَلَ علی به ....روی آورد
    22 الإبِل شتر
    23 الاِجتناب دوری کردن
    24 الإجلال شکوه ، جلال، بزرگداشت
    25 الأحمَر سرخ
    26 الأخیار برگزیده ، نیک
    27 الإرغام در خاک افکند ، شکست دادن
    28 الأسبوع هفته
    29 الأسر اسارت
    30 الأغانی آهنگ ، آواز ( منظور : آهنگ بی معنی و مفهوم )
    31 الأقفال ج قفل
    32 الأقَلّ کمتر
    33 الأقوَمُ درست تر ، پایدار تر
    34 الأمّاره بسیار امر کننده
    35 الآمال ج الإمال ، امید و آرزو
    36 الأمانیّ ج أمنیة ، آرزو
    37 الانتفاع بهره بردن ، استفاده کردن
    38 الأُنوف ج الأنف ، بینی
    39 الأکیاس ج ، الکیس، کیسه ، همیان
    40 الباحث محقق
    41 البدایة آغاز و اول هر چیز
    42 البدر ماه کامل، ماه شب چهاردهم
    43 البِدَع ج بدعَة ، رسم نو در دین نهادن
    44 البَشاشَة گشاده رویی
    45 البَطَل دلاور، قهرمان
    46 البهجة سرور ، شادمانی
    47 البؤساء ج البائس ، بینوا
    48 التَحلی آراسته شدن
    49 الترجمة زندگی نامه ، ترجمه احوال
    50 التشاؤُم بدبینی ، فال بد زدن

    بَثَّ ُ بَثّاً پراکند ، پخش کرد
    2 بحَدَّ ذاتها خود به خود ، فی نفسه
    3 بَدَأ َ بَدأً دست به کار شد ، شروع کرد
    4 بذَل ُ بَذلاً بخشش کرد
    5 بلا ُ بَلاءً مبتلا کرد، امتحان کرد


    1 تَأمَّل درنگ کرد
    2 تبارکَ مبارک گشت
    3 تبِعَ َ تبعاً پیروی کرد ، دنبال کرد
    4 تَجَرَّعَ نوشید ، سر کشید
    5 تَحَدَّثَ حرف زد ، سخن گفت
    6 تَدَکَّرَ به خاطر آورد
    7 تَشَکَّلَ صورت گرفت
    8 تَمَتَّعَ بهره مند شد
    9 تنافَس رقابت کرد ، مسابقه داد
    10 تَوَصَّلَ إلی دست یافت ، رسید
    11 تَوَکَّل علی توکل کرد ، تکیه کرد


    1 ثارَ ( یثور - ثورةً انقلاب کرد ، قیام کرد
    2 ثُوری انقلاب کن ، به پا خیز


    1 جاوَرَ نزدیک شد ، همسایه شد
    2 جَناح بال
    3 جَنَّبَ دور کرد


    1 حاسَبَ نَفسه از خود حساب کشید
    2 حاوَلَ تلاش کرد
    3 حاکَی تقلید کرد
    4 حَرَّمَ تحریم کرد
    5 حَسِبَ َ حُسباناً پنداشت
    6 حَصَّلَ به دست آورد
    7 حَصَلَ عَلی ُ حصولاً به دست آورد
    8 حَطَّ فرود آورد ، نشست
    9 حَقِقرَ َ حَقراً کوچک و خوار شمرد
    10 حَکَمَ (-ُ) حُکماً داوری کرد
    11 حینئذٍ آنگاه ، در این هنگام


    1 خِتامة مسکٌ مهر آن از مشک است
    2 خلَبَ -ِ شیفته کرد ، ربود
    3 خَلَّدَ جاودانی کرد
    4 خِیَرة بهترین
    1 دافَع عن از ...پشتیبانی کرد
    2 دعا -ُ دُعاءً خواند ، صدا زد
    3 دَقَّ ( -ُ) دَقّاً در را کوفت
    4 دونَ به جز
    1 ذا حاجة نیازمند
    2 ذات بهجة زیبا و خرم
    3 ذا ، ذات صاحب
    4 ذاق (-ُ) ذوقاً چشید
    5 ذُق بچش ؟
    6 ذو سعةٍ دارا، توانگر


    1 رَأَی (-َ) رژیة دید
    2 رَدَّدَ تکرار کرد
    3 رَقَبَ ( -ُ ) رُقوباً بادقت نگاه کن


    سار ( -ِ ) سَیراً حرکت کرد
    2 ساعَدَ کمک کرد
    3 سَجَرَ ( - ُ ) سَجراً آتش روشن کرد
    4 سخاء الکفّ بخشندگی
    5 سَرَّ ( -ُ ) سُروراً شاد کرد
    6 سَلَبَ ( - ُ ) سَلباً ربود ، دزدید
    7 سُلبت قدرتنا قدرت ماسلب شد


    1 شَبِعَ ( -َ ) شَبعاً سیر شد
    2 شِرذمة گروه اندک ، دار و دسته


    1 صَبَّ (-ُ) صَبّاً ریخت
    2 صَحِبَ ( -َ ) صُحبةً همراه شد ، یاری نمود
    3 صَلّی ( صَلَّ = فعل امر ) درود وسلام فرستاد


    1 ضَجِرَ (-َ) ضَجراً مِن دلتنگ شد ، بی قراری کرد
    2 ضَمِنَ (- َ ) ضمانةً ضمانت کرد


    1 طَرَدَ (-ُ) طَرداً دور کرد
    1 ظَفِر (-َ ) ظَفَراً پیروز شد


    1 عاتبَ ملامت کرد
    2 عاش (-ِ ) عیشاً زیست ، زندگی کرد
    3 عَرَضَ (-ِ ) عرضاً عرضه کرد
    4 عَسَّر دشوار کرد
    5 عَقَدَ ( -ِ ) عَقداً محکم کرد
    6 علم الفَلک علم هیئت و اختر شناسی
    7 عمّا ( عن + ما ) « ما »، حر ف زائد
    8 عَمَّرَ عمر دراز کرد


    1 غالیلة گالیله
    2 غَسِلَت عقولُهم شستشوی مغزی شدن
    3 غَصبَ (-ِ) غصباً به ستم گرفت ، غصب کرد
    4 غَیَّرَ تغییر داد، دگرگون کرد


    1 فاز (-ُ) فوزاً موفق شد ، رستگار شد
    2 فتبارک الله پس بزرگوار است خدا!
    3 فَتَّشَ جستجو کرد
    4 فَتَقَ ( -ُ ) فَتقاً شکافت ، گشود
    5 فَرَّحَ شادمان کرد
    6 فَصَلَ( -ِ) فصلاً جدا نمود
    7 فضّة نقره
    8 فَطِنَ (-َُ) فَطناَ پی برد ، متوجه شد
    9 فَقِه (-َ ) فقهاً فهمید ، درک کرد


    1 قَرَعَ ( -َ ) قَرعاً در را کوفت
    2 قُرون ج قرن ، شاخ
    3 قَصَّر کوتاه کرد،کم کرد
    4 قَصَّرَ کوتاهی کرد
    5 قَضَی انجام داد ، گذراند ، طی کرد
    6 قَضَی نحبه به عهد خودوفا کرد ، نذرش را ادا کرد ، از دنیا رخت بر کشید
    7 قل الفصل سخن حق را بگو
    8 قَنطَ (-َ ) قنوطاً نومیدشد


    1 کَسَرَ (- ِ ) کَسراً شکست
    2 کَفَّرَ پوشاند
    3 کما کما اینکه ، همانطور که ، مثل


    1 لاتنحنی تسلیم مشو!
    2 لانَ (-َ ) لیناً نرم شد
    3 لَعِقَ (-َ ) لعقاً چشید
    4 لِمَ (لِ + ما ) لم برای چه ، چرا ؟
    5 لیذلّ تا خوار کند


    1 مَرحباً بک خوش آمدید ، درود بر ...
    2 مَرَّذ (-ُ ) مرور گذشت ، سپری شد ، حرکت کرد
    3 مِمَا ( من + ما) از چه چیز


    1 ناجَی راز و نیاز کرد
    2 ناوَل عطا کرد ، تسلیم کرد
    3 نَبَّهَ یادآوری کرد
    4 نحو به سوی ، به طرف
    5 نَزَّلَ نازل کرد ، فرود آورد
    6 نَشَرَ (-ُ ) نشراً باز کرد ، گشود
    7 نماذج مثالیة الگوهای والا و برتر
    8 نَهَجَ (-َ )نَهجاً نشان داد
    9 نَهَضَ (-َ ) نَهضاً برخاست
    10 نولَد زائیده می شویم


    1 هَجَرَ (-ُ ) هَجراً ترک کرد ، دست کشید
    2 هَدَی (-ِ ) هُدیً هدایت و راهنمایی کرد
    3 هَزَل ( -ِ ) هَزلًا بیهوده سخن گفت ، شوخی کرد
    4 هَوَّنَ آسان نمود
    5 هَوَّن علیک سخت نگیر !
    6 هَیَّن سهل و آسان


    1 واجَه روبه رو شد
    2 واحیائی شرم باد ! وای بر من ، واخجالتا !
    3 ودّ- مودة
    4 وَفَّرَ آماده کرد
    5 وَلِّ روی بیاور
    6 ولَد (-ِ ) ولادة زائید
    7 وَلّی مقام داد ، حکم کرد
    8 وَلَّی روی آورد
    9 ویحک وای بر تو
    10 ویلٌ وا!
    11 ویلٌ لی وای بر من


    1 یَسَّرَ آسان گردانید
    2 یقطع طرقاً راه زنی می کند ، رهگیری می کند
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  8. H@M!N

    H@M!N

    577
    915
    244
    قواعد دروس سال سوم
    درس اول:

    اقسام فعل از نظر حروف اصلي:
    1)فعل معتل 2)فعل صحيح
    فعل معتل:
    به فعل هاي كه يكي از حروف اصلي آن حروف عله(و،ا،ي) باشد و به چهار دسته تسقيم مي شود:
    1) فعل معتل مثال : فعلي كه اولين حرف اصلي آن حروف عله باشد.مانند(وعد)
    2) فعل معتل اجوف: به فعلي كه دومين حرف آن عله باشد. مانند (قَال، عاد)
    3) فعل معتل ناقص :فعلي كه سومين حرف آن حرف عله باشد. مانند(دعا، تلا)
    4) فعل معتل لفيف: فعل هاي كه دو حرف اصلي آن حرف عله باشد و اگر دو حرف عله كنار هم قرار بگيرد آن را لفيف مقرون و اگر دو حرف عله جدا از هم قرار بگيرد آن را لفيف مفروق مي گويند . مانند(روي ، ولي)
    فعل صحيح :
    به فعل هاي گفته مي شود كه در ساختمان اصلي آن (حروف اصلي آن) حروف عله به كار نرفته باشد و به سه دسته تقسيم مي شود .
    1)فعل مهموز:فعلي كه يكي از حروف اصلي آن همزه باشد كه اگر اول باشد مهموز فاء و اگر دومين حرف باشد مهموز العين واگر سومين باشد مهموز اللام گفته مي شود. (أمر،سأل،بدأ)
    2) فعل مضاعف:فعلي كه دو تا از حروف آن هم جنس باشد. مانند :(يَمُدَّ، زَلْزَلَ)
    3)فعل سالم :فعلي كه در آن حرف عله و همزه وحرف همجنس به كار نبرده باشد. مانند:(كَتَبَ،خَرَجَ)
    اعلال
    به تغييراتي كه بر روي حروف عله روي مي دهد گفته مي شود و به سه دسته تقسيم مي شود:
    1)اعلال به اسكان:هر گاه حركت حرف عله در فعل هاي معتل حذف ويا به حرف ما قبل داده شودو در موارد زير روي مي دهد:
    الف)هر گاه حرف عله در آخر فعل مضارع معتل ناقص قرار بگيرد ساكن مي شود.مانند:(يَدْعُوُ=يَدْعُو )
    ب‌) هرگاه حرف قبل از حرف علّه ساكن باشد حركت حرف علّه به حرف ساكن داده مي شود و حرف عله ساكن مي شود. مانند: (يَقْوُلُ=يَقُوْلُ )
    2)اعلال به قلب : هرگاه حرف عله به حرف ديگري تبديل شود گفته مي شود و در موارد زير روي مي دهد :
    الف)حرف عله متحرك ما قبل مفتوح به الف تبديل مي شود . مانند :(قَوَلَ=قالَ)،(بَيَعَ=باعَ)
    ب)هرگاه حرف قبل از حرف عله كسره داشته باشد حرف عله به ياْء تبديل مي شود. مانند:(مِوْزان=ميزان،مِوْل� �د=ميلاد)
    3)اعلال به حذف: هرگاه حرف عله در فعلهاي معتل حذف گردد اعلال به حذف گفته مي شود و در موارد زير روي مي دهد :
    الف) هرگاه حرف عله واو در مضارع معتل مثال معلوم ثلاثي مجّرد بعد از حروف مضارعه قرار بگيرد حذف مي گردد. مانند :‍ (يَوْلِدٌ=يَلِدُ،يَوْضَعُ=� �َضَعُ)
    ب)هرگاه حرف بعد از حرف علّه ساكن شود حرف عله حذف مي شود. مانند :(قالنَّ=قُلنَّ،هَدَيتُ=هَد َتْ)
    ج)هرگاه حرف بعد از عله يكي از حروف واو يا ياء باشد حرف عله حذف مي گردد. مانند :(يَدْعوونَ=يَدْعُونََ،تَد� �عوِينَ=تَدْعِينَ)
    د)هرگاه حرف عله در آخر فعل مضارع معتل ناقص قرار بگيرد هنگام مجزوم شدن فعل حرف عله حذف مي گردد. مانند :
    مضارع أمر نهي
    تَدْعُو اُدْعُ لاتَدْعُ
    اعلال در معتل مثال
    1) ماضي: در صيغه هاي فعل ماضي معتل مثال هيچ اعلالي روي نمي دهد.
    2) مضارع: در صيغه هاي فعل مضارع معلوم ثلاثي مجرد معتل مثال واوي حرف عله واو حذف مي گردد.
    جِدُ=يَجِدُ تَجِدُ تَجِدُ تَجِدينَ
    يَجِدانِ تَجِدانِ تَجِدانَ تَجِدانِ أجِدُ
    يَجِدُونَ يَجِدْنَّ تَجِدُونَ تَجِدْنَّ نَجِدُ
    3)أمر:در صيغه هاي أمر معنل مثال واوي حرف عله حذف مي گردد.
    مضارع أمر مضارع أمر
    تَجِدُ جِدْ تَجِدينَ جِد‌ِئ
    تَجِدانِ جِدْا تَجِدانِ جِدا
    تَجِدُونَ جِدْوا تَجِدْنَ جِدْنَ
    اعلال در معتل اَجوف
    1)ماضي: در صيغه هاي فعل ماضي معتل اجوف 5 صيغه اول اعلال به قلب دارد و 6صيغه آخر اعلال به حذف دارد.
    قالَ قالَتْ قُلْتَ قُلْتِ
    قالا قالَتا قُلْتُما قُلْتُما قُلْتُ
    قالُو قُلْنَ قُلْتُم قُلْتُنَّ قُلْنا
    تذكر:بايد توجّه داشت در صيغه هاي فعل ماضي از صيغه ي 6 تاآخر بعد از حذف حرف عله اگر حرف عله واو باشد اول فعل ضمه و اگر حرف عله يا ء باشد حرف عله كسره مي گيرد.
    نكته:در فعل هاي ماضي خاف (خَ وَ فَ)ونام (نَ وَ مَ) با آنكه حرف عله واو مي باشد در صيغه هاي ماضي از صيغه 6تا آخر بعد از حذف حرف عله اول فعل كسره مي گيرد.
    خافَ ،خافا،خافوُا،خافَتْ،خافَت ِ،خِفْنَ...
    2)مضارع:در صيغه هاي فعل مضارع اجوف دو صيغه مؤنث (6،7) اعلال به حذف دارد و بقيه صيغه ها در صورتي كه بر وزن يَفْعُلُ ويَفْعِلُ باشد اعلال به اسكان و اگر بر وزن يَفْعَلُ اعلال به قلب روي مي دهد.
    يَقُولُ تَقُولُ تَقُولَ تَقُولينَ ِ
    يَقُولان تَقُولان تَقوُلانَ يَقًولانَ اَقُولَ
    يَقُولوُنَ يَقُلْنَ يَقُولوُنَ يَقُلْنَ نَقُلْنا
    نكته:در فعل مضارع از خاف(خَوَفَ) ونام(نَوَمَ) ونال(نَيَلَ) چون مضارع آنها بر وزن يَفْعَلُ مي باشد حرف عله به الف تبديل مي شود و اعلال به قلب دارد.
    3)أمر:در صيغه هاي أمر معتل اجوف صيغه 1تا 6 حرف عله حذف مي شود واعلال به حذف دارد و در بقيه صيغه ها مانند فعل مضارع مي باشد.
    تَقُولُ=قُلْ تَقُولانِ= قوُلا تَقُولوُنَ= قوُلوا...
    تست درس اول
    1)استيضاح از نظر ريشه چه نوع معتلي است؟
    الف)اجوف ب)ناقص ج)مثال واوي د)مثال يايي
    2)ما هو الخطاءعن فعل«صِلْ »؟
    الف)مفرد مذكر غائب ب)اعلال به حذف
    ج)مثال د)فعل أمر
    3)جمع مؤنث غائب فعل (سارَ)كدام است؟
    الف)سارْنَ ب)ساروُا ج)سِرْنَ د)سِرْتُنَّ
    درس دوم
    اعلال در فعل هاي معتل ناقص
    1)ماضي:در صيغه هاي ماضي معتل ناقص(فَـعَـلَ) اوّلين صيغه اعلال به قلب دارد وصيغه هاي 3،4،5 اعلال به حذف دارد و در بقيه صيغه ها اعلالي روي نمي دهد.
    دَعَا(اعلال به قلب) دَعَوَتْ=دَعَتْ(اعلال به حذف)
    دَعَووا=دَعَوْا(اعلال به حذف) دَعَوَتا= دَعَتا(اعلال به حذف)
    بقيه صيغه ها بدون اعلال مي باشد.
    نكته:هرگاه فعل معتل ناقص بر وزن فَعِلَ باشد فقط در يك صيغه اعلال روي مي دهد. يعني فقط در صيغه ي سوم اعلال به حذف روي مي دهد ودر بقيه صيغه ها اعلالي روي نمي دهد.
    (خَشيَ، رَضيَ)
    2)مضارع:در صيغه هاي مضارع معتل ناقص صيغه هاي 3،9،10 اعلال به حذف روي مي دهد وحرف عله حذف مي گردد و در صيغه ها اگر فعل بر وزن يَفْعُلُ و يَفْعِلُ باشد اعلال به اسكان و اگر فعل بر وزن يَفْعَلُ باشد اعلال به قلب روي مي دهديعني حرف عله به الف تبديل مي شود. اين اعلال به قلب و اسكان فقط در صيغه هايي روي مي دهد كه ضمير بارز ندارند و در صيغه هاي مثني و جمع مؤنث اعلالي روي نمي دهد.
    تذكر:اگر فعل مضارع بر وزن يَفْعُلُ باشد جمع هاي مذكر و مؤنث بر يك وزن بكار برده مي شود .
    يَفْعُلُ= جمع مذكرو مؤنث غائب=يَدعُونَ
    يَفْعُلُ=جمع مذكر ومؤنث مخاطب= تَدْعوُنَ
    و اگر فعل بر وزن يَفْعِلُ باشد صيغه ي مفرد مؤنث مخاطب و جمع مؤنث مخاطب مانند هم بكار برده مي شوند.
    يَفْعِلُ= مفرد و جمع مؤنث مخاطب= تَهْدَينَ
    أمر:در صيغه هاي أمر معتل ناقص صيغه هاي 1،3، 4،اعلال به حذف دارند وبقيه صيغه ها بدون اعلال مي باشند.
    تست درس دوم
    4)كدام خطا است؟
    الف)لمّا يقوم ب)لم يَقم ج)لمّا يقوما د)لم يقوموا
    5)أعِظُ چه نوع فعلي است؟
    الف)ناقص ب)مهموز ج) سالم د)مثال
    6)مفرد مؤنث مخاطب يَنجو كدام است؟
    الف)تنجوين ب)تنجينَ ج)ينجونَ د)ينجينَ
    درس سوم
    مفعول مطلق
    مصدري است منصوب از جنس فعل كه براي بيان تأكيد يا نوع وقوع فعل به كار برده مي شود و به دو دسته تقسيم مي شود: 1)مفعول مطلق تأكيدي
    مصدري است منصوب از جنس فعل كه بدون صفت با مضاف اليه به كار برده مي شود و معمولاً نكره مي باشد و براي تأكيد بر وقوع فعل به كار مي رود.
    1)سَلَّموا تَسليماً 2)اُذكُرُ الله ذكراً
    مفعول مطلق مفعول مطلق
    تأكيدي تأكيدي
    نكته:بايد توجه داشت مفعول مطلق تأكيدي درجمله براي ترجمه آن بايد از كلمات تأكيدي فارسي (واقعاً، حتماً، بدون شك...) استفاده مي كنيم .
    1)حتماً درود بفرستيد. 2)خداوند را حتماً ياد كنيد.
    2)مفعول مطلق نوعي (بياني)
    مصدري است منصوب از جنس فعل كه براي بيان چگونگي وقوع فعل به كار برده مي شود و همواره با صفت يا مضاف اليه همراه است. مانند:
    1)اُذْكُروالله ذكراً كثيراً (ذكراً=مفعول مطلق نوعي،كثيراً=صفت)
    تذكر:در ترجمه مفعول مطلق نوعي در صورتي كه با صفت همراه باشد فقط صفت ترجمه مي شود يعني بصورت (خيلي،زياد،فراوان و...)استفاده مي كنيم ودر صورتي كه با مضاف اليه همراه باشد از كلمات (مثل،مانندو...)استفاده مي كنيم.
    1)خدا را خيلي ياد كنيد.
    نكته:گاهي مفعول مطلق بصورت مصدري منصوب بدون فعل بكار برده مي شود ولي بصورت فعل ترجمه مي شود.
    (شكراً،عفواً،طاعتهً،سمعاً� �أيضاً،حتماً،حقاً،اَهلاً،� �بحان الله،حمداً)
    نكته:گاهي مفعول مطلق نوعي از جمله حذف مي شود و صفت به جاي آن قرار مي گيرد كه آن صورت به صفت نائب مفعول مطلق گفته مي شود و هميشه نكره و منصوب مي باشند.
    اُذكروُا الله ذكراً كثيراً= اُذكرُوا الله كثيراً
    نائب مفعول مطلق نوعي و منصوب
    مفعول فيه(ظرف زمان و مكان)
    اسمي است جامد و منصوب كه زمان يا وقوع فعل را در جمله مشخص مي كند و معمولاً با معني فئ(در) همراه است .
    ظرف زمان:عِنْدَ، قبلَ، بَعْدَ، الآنَ، اِذا، حِينَ، متي، مَهما، اليل، النهار،...
    ظرف مكان:خَلْفَ، أمامَ، فَرْقَ، بَيْنَ، وَسَط، جنب، هُنا، هُناكَ،داخل...
    مثال:
    وَجَدْتُ كتابي هُناكَ
    مفعول فيه ظرف مكان
    حروف عطف
    حروفي هستند كه در جمله و يا دو اسم را به هم ربط (معطوف) مي دهند. به كلمه قبل از حروف عله معطوف اليه مي گويند و مي تواند نقش هاي مختلف داشته باشد و به كلمه ي بعد از حرف عطف ،معطوف يا عطف به حروف گفته مي شود كه در اعراب از معطوف اليه پيروي مي كند.
    حروف عطف عبارتند از:(وَ، فَ، ثُمَّ، أوُ، بَلْ ،لِكنْ، لا)
    جاءَ المعلمُ و التلميذُ المعلمَ=فاعل و مرفوع
    وَ=حرف عطف التلميذُ=معطوف و مرفوع
    تست درس سوم
    7)ما هوَ صحيحُ؟ (عاشروُا ـــــــ الاخوانِ؟)
    الف)معاشرهَ ب)معاشرهً ج)المعاشرهَ د)المعاشرهِ
    8)اجعل مفعول مطلق المناسب للفراغ؟ الموءمنونَ يٌقيمونَ الصلاهَ ..
    الف)اقامهَ ب)مقيماً ج)مُقيمونَ د)اقواماً
    درس چهارم
    حال
    كلمه اي است كه حالت فاعل يا مفعول جمله را در هنگام وقوع فعل بيان مي كند و به سه شكل به كار مي رود: 1)حال مفرد 2)حال جمله اسميه 3)حال جمله فعليه
    حال مفرد:اسمي است منصوب ،نكره و مشتق كه حالت فاعل را در هنگام وقوع فعل نشان مي دهد و آن اسمي كه حال آن را بيان مي كند صاحب حال گفته مي شود.
    نكته:حال مفرد نكره مي باشد ولي صاحب حال هميشه يك اسم معرفه مي باشد و حال مفرد در جنس و عدد از صاحب حال پيروي مي كند.
    جاءَ التلاميذُ الي المدرسهِ مسرورينَ
    التلاميذ=صاحب حال فاعل و مرفوع
    مسرورينَ=حال مفرد و منصوب به ياءنيابي
    نكته: صاحب حال معمولاً در جمله فاعل و يا مفعول جمله مي باشد و حال مفرد هميشه يك اسم فاعل ويا مفعول ويا صفت مشبه مي باشد.
    حال جمله اسميه
    جمله است كه با واو حاليه شروع مي شود و بعد از واو ضميرمنفصلي مرفوعي قرار مي گيرد كه به صاحب حال بر مي گردد يعني در جنس و عدد از صاحب پيروي مي كندو آن جمله حالت فاعل و مفعول جمله را در هنگام وقوع فعل مشخص مي كند و چون جمله اعراب دارد محلاً منصوب مي گردد. جاءَ المعلمُ الي الصفُّ و هو مسرورٌ(المعلم=صاحب حال فاعل و مرفوع،واو=واو حاليه ،هو مسرورينٌ=حال جمله اسميه محلاً منصوب)
    حال جمله فعليه
    جمله است كه با فعل شروع مي شود و آن فعل در جنس و عدد از صاحب حال پيروي مي كند و حالت فاعل يا مفعول جمله را مشخص مي كند و محلاً منصوب مي باشد .
    1)رايُت المعلمُ يقرأ الكتاب(المعلمُ=مفعول به ومنصوب، يقراُالكتاب=حال جمله فعليه محلاً منصوب)
    نكته: هر گاه در يك جمله فعل مضارع بعد از فعل ماضي قرار بگيرد ،فعل مضارع بصورت ماضي استمراري ترجمه مي شود .
    1)معلم را ديدم در حالي كه كتاب مي خواند.
    نكته:واو حاليه با حال جمله اسميه به كار مي رود ولي فقط در يك حالت با حال جمله فعليه به كار مي رود يعني هرگاه فعل در حال جمله فعليه با قَدْ همراه است .
    أذهبُ الي المدرسهٌ و قَدْ كتبْتُ دروسي(جمله فعليه محلاًمنصوب)
    به مدرسه مي روم در حالي كه درسهايم را نوشته ام.
    نكته:كلمه ي وَحْدَ هميشه با ضمير و همواره حال مفرد است.
    رايُت المعلمُ في المدرسهُ وحْدَهُ(حال مفرد)
    تست درس چهارم
    9)ميّز الصحيح للفراغ :‍(دَخَلَ أعداءُ فلسطين..)
    الف)غاصبون ب)غاصبان ج)الغاصبين د)غاصبينَ
    2)ذوالحال در جمله (رَجعوا مِن السفر صباحاً يحزنون) چيست؟
    الف)صباحاً ب)السفر ج)ضمير مستتر هم د)ضمير بارز واو
    درس پنجم
    تمييز
    به كلماتي گفته مي شود كه براي رفع ابهام در جمله به كار مي روند به عبارتي ديگر اسمي است نكره و منصوب و جامد كه براي رفع ابهام بكار مي رود و به دو شكل بكار مي روند:
    1)تمييز مفرد 2)تمييز نسبه
    تمييز مفرد: اسمي است جامد،نكره ومنصوب كه بعد از وزن ،متر ،پمانه،مسافت ،عدد ومقدارو اندازه قرار مي گيرد.
    إستريتُ كيلوينَ تفاحاً
    تمييز مفرد و منصوب
    نكته:تمييز اعداد كه بعد از عدد قرار مي گيرد تمييز عددو مفرد گفته مي شود.( تمييز اعداد اعراب مخصوص به خود دارد يعني مي توانند مشتق و مجرور باشد.)
    عدد 1 و 2 صفت مي باشند تمييز ندارند .
    تمييز اعداد 3 تا 10=جمع و مجرور
    تمييز اعداد 11 تا 99= مفرد و مجرور
    تمييز اعداد 100 به بعد = مفرد و مجرور
    2)تمييزنسبه: اسمي است جامد ،نكره،و منصوب كه براي رفع ابهام از جمله بكار مي رود.
    نكته:مصدرهاي نكره و منصوب بعد از اسم تفضيل(أفْعَلُ و فُعْلي) تمييز نسبه مي باشد.
    نكته:بعضي فعل ها در جمله به تمييز نياز دارند: فَجَّرَ. نَظَّـمَ . زَادَ . اِزدادَ . مَلَأَ . إمْتِلاً . زادَ . طابَ . حَسُنَ ....
    مانند: فجَّرَاللهُ الاَرضُ عُيُوناً(تمييز نسبه و منصوب)
    نكته: كلمات خير و شر اگر به معني بهتر و بدتر باشداسم تفضيل است و نياز به تمييز دارد واسم نكره ومنصوبي كه بعد از اين كلمات قرار مي گيرد تمييز نسبه است.
    الباقياتُ الصالحاتُ خَيرٌ عِنْدَاللهُ ثواباً(كارهاي شايسته نزد خداونداز نظر ثواب بهتراست)
    تست درس پنجم
    11)ميّز الخطاء للفراغ لايجاد اسلوب التمييز:(يزداد المسلمونُ .......... .)
    الف)ايماناً ب)يقيماً ج)خلوصاً د)زاهداً
    12)در عبارت (انّ اللهَ اكثرُعلماً) تمييز در اصل چه بوده است؟
    الف)فاعل ب)اسم انّ ج)خبر انّ د)مفعول
    13)در عبارت(يكتَمِلُ طُلّابُ الصَّفِ عدداً)تمييز دراصل چه بوده است؟
    الف)فاعل ب)مفعول ج)مبتدا د)نائب فاعل
    درس ششم
    استثناء:جدا كردن حكم كسي يا چيزي از گروه يا دسته ي ديگراستثناء گفته مي شود.
    1)مستثنئ:اسمي است منصوب كه بعد از ادات استثناء قرار مي گيرد و از گروه يا دسته ديگري جدا مي شود.
    2)مستثنئ منه:اسمي است كه قبل از ادات استثناء قرار مي گيرد و مستثنئ از آن جدا مي شود و در جمله مي تواند مبتدا ،خبر، فاعل ،مفعول به و... باشد.
    3)ادات استثناء: كلماتي هستند كه بوسيله آنها مستثنئ را از مستثنئ منه جدا مي كند.(اِلّا، غَيْر،سِوي)
    مستثنئ:مستثنئ به سه شكل به كار مي رود:الف)مستثنئ متصل ب)مستثنئ منقطع ج)مستثنئ مفرّغ
    الف)مستثنئ متصل:هرگاه مستثنئ از جنس و نوع مستثنئ منه باشد و هميشه منصوب است.
    جاءالتلاميذُ الي المدرسه الا واحداً منهمُ(التلاميذُ=مستثنئ منه، فاعل و مرفوع)(الا= ادات استثناء)(واحداً=مستثنئ متصل ومنصوب)
    ب)مستثنئ منقطع:هرگاه مستثنئ از جنس و يا نوع مستثنئ منه نباشد آن را مستثنئ منقطع مي نامند و هميشه منصوب است.
    قلبتْ إخوانُكَ الا أخاكَ(اخوانك=مستثنئ منه فاعل و مرفوع )(الا=ادات استثناء)(أخاك=مستثنئ منقطع و منصوب به الف نيابي)
    ج)مستثنئ مفرّغ:هر جا مستثنئ منه از جمله حذف شده باشد يعني مستثنئ بدون مستثنئ منه به كار برده باشد در آن صورت به مستثنئ مفرّع گفته مي شود و معمولاً با ادات نفي و استفهام همراه مي شود .
    لاتَذكُـرُوا إلاّ اللهَ . ( فقط خداوند را عبادت كنيد.)
    نكته:مستثنئ مفرّغ در جمله مي تواند مرفوع يا منصوب باشد و اعراب آن به مستثنئ منه محذوف بستگي دارد به اين صورت كه اگر مستثنئ منه محذوف مرفوع باشد ، مستثنئ مفرّغ نيز مرفوع مي شود و اگر مستثنئ منه كه حذف شده منصوب باشد مستثنئ مفرغ نيز محذوف مي شود.
    هل جزاءُ الاحسانِ الّا الإحسانُ(الإحسانُ= مستثنئ مفرّغ و مرفوع)
    نكته: هرگاه مستثنئ مفرّغ باشد و فعل نيز منفي بكار رفته باشد در ترجمه به جاي ادات استثناء كلمه ي«فقط» اضافه كنيم و فعل جمله را مثبت معني كنيم.(آيا پاداش نيكي فقط نيكي است؟)
    تست درس ششم
    14)ما هو الخطاء في الفراغ؟«لم يدخل الجنهِ الّا ..........»
    الف)المؤمن ب)المؤمنونَ ج)المؤمنانِ د)المؤمنينَ
    15)ميّز الصحيح للفراغ ؟(هل يَعِلِّمُ الّا ........ .)
    الف)التلميذُ النجا ب)تلميذاً ج)التلميذِ د)تلميذَيْنِ
    16)اعراب مستثنئ در «ما نَزَلَمن الّا مطر قليل»
    الف)مرفوع ب)منصوب ج)مجرور د)مرفوع محلاً
    درس هفتم
    منادئ
    اسمي است كه مورد ندا واقع مي شود و به دو شكل به كار برده مي شود :
    1)مناداي مفرد 2)مناداي مضاف
    1)مناداي مفرد:هرگاه مناداي يك اسم مستقل باشد يعني به كلمه ديگري اضافه نشده باشد آن را منادي مفرد مي ناميم و خود به دو شكل بكار مي رود :
    الف)منادئ علم:هرگاه مناداي يك اسم علم يا خاص باشد مبني به ضمّ و محلاً منصوب است.
    مانند:(يا اللهُ=مناداي علم)
    ب)مناداي نكره مقصوده (غير علم) : هرگاه مناداي يك اسم نكره يا غير علم باشد مبني به ضّم و محلاً منصوب مي باشد.
    مانند:(يا رجلً= مناداي نكره مقصوده)
    2)مناداي مضاف:هرگاه مناداي مضاف واقع شود يعني به اسم ديگري اضافه شده باشد معرب و منصوب مي باشد.مانند:ياعَبْدَالله (عبد= مناداي مضاف) (مضاف اليه و مجرور)
    نكته: حرف نداي«يا» فقط با اسم هايي بكار مي رود كه «ال» نداشته باشد بجز كلمه «الله» كه گاهي «يا» از اول آن حذف مي شود و به جاي آن «ميم» مشدّد در آخر الله حذف مي شود.
    يا اللهُ ـــــ اللّهَُّ(مَّ و يا=حرف ندا)(اللهَ=مناداي علم مبني بر ضّم محلاًمنصوب)
    نكته: هرگاه مناداي مضاف به ضمه به «يا» متكلم وحده اضافه شود اعراب تقديري دارد يعني تقديراً منصوب مي گردد كه گاهي ضمير «يا» از آخر حذف مي شود ولي كسره حذف آخر باقي مي ماند.
    يا ربَّي = يارَبَّ =رَبَّ= (مناداي مضاف تقديراً منصوب)
    نكته: هرگاه اسم «ال»داري مورد منادا واقع شود بعد از «يا» براي مذكر أيُهّا و براي مؤنث أيُتَهّا كه در آن صورت أيّ و أيّهُ مناداي نكره مقصوده مبني بر ضّم ، محلاً منصوب مي باشد و ها حرف تنبيه و اسم «ال» دار بعد از آن اگر جامد باشد عطف بيان و اگر مشتق باشد صفت گفته مي شود.
    يا ايُهّا الناسُ (يا = حرف ندا)(ايُهّا = مناداي نكره مقصوده مبني بر ضّم محلاً منصوب)(الناسُ = عطف بيان)
    يا ايُتَهّاالمسلمات (ايُتُّ= مناداي نكره مقصوده مبني ضّم محلاً منصوب)(ها = حرف تنبيه)(المسلماتُ = صفت و مرفوع و مشتق)
    تست درس هفتم
    17)ميّز الصحيح للفراغ؟«يا ايهّا ........ .
    الف) المؤمنون ب) المؤمنَ ج)المؤمنينَ د)المؤمِنِ
    18)ما هو الصحيح في الفراغ؟«يا ........... ـي العالمِ»
    الف)مجاهد ب)المجاهد ج)ايّها المجاهد د)مجاهدان
    پاسخ تست درس اول تا هفتم
    1)ج 2)الف 3)ج 4)ب 5)د 6)ب 7)ب 8)الف 9)د10)د 11)د 12)ب 13)الف 14)د 15)الف 16)الف 17)الف 18)الف
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.
  9. H@M!N

    H@M!N

    577
    915
    244
    ترجمه دروس سال سوم
    اَلدَّرسُ الأوّلُإلَهى إلهَى فقیـرٌ أتاک!إلَهى﴿هَبْ لَنا من لَدُنْکَ رحْمةً إنَّک أنت الوهَّابُ﴾﴿رَبَّنا و آتِنا ما وَعَدْتَنا علی رُسُلِکَ﴾﴿یَومَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِن خَیْرٍ مُحْضَراً﴾اَللّهُمَّ اجْعَلْ فـى قلبـى نوراً و بَصَراً و فَهْماً و علما.ًاَللّهُمَّ أنْطِقْنـى بِالْهُدی و ألْهِمْنـى التَّقوَی و وَفِّقْنـى لِلَّتـى هى أزکَی.إلَهى إنْ کنتُ غَیْرَ مُسْتَأهِلٍ لِرحْمَتک فَأنْتَ أهلٌ أنْ تَجوُدَ عَلَىَّ بِفَضْلِ سَعَتِکَ .﴿ واللّهُ یَعِدُ کُمْ مغفرةً منه و فَضْلاً ﴾إلَهىلِقاکَ هَواﻯَ رِضاﻯ مُنَاﻯَ فَهَبْ لـﻰ لِقاکَ و هَبْ لـﻰ رِضاکْدرس اولخدایا خدایا فقیری به سوی تو آمده استخدایااز جانب خود رحمتی بر ما ارزانی دار زیرا تو بسیاربخشنده هستی.پروردگارا، آنچه را که به وسیله‌ی فرستادگانت به ما وعده داده‌ای، به ما عطا کن!روزی که هر کسی، آنچه را از کار نیک به جای آورده، حاضر شده می‌یابد.پروردگارا، در دلم نور و بینایی و فهم و دانش قرار بده.پروردگارا، مرا با هدایت به سخن بیاور و به من پرهیزکاری الهام کن و مرا به روش الهی موفق کن.الهی، اگر من سزاوار رحمت تو نیستم توخود سزاواری که با لطف بی‌کران خود، بر من بخشش روا داری.و خداوند به شما وعده‌ی آمرزش و بخشش از جانب خود می‌دهد.ای خدای مندیدار تو میل و خواسته‌ی من و خشنودی تو آرزویم است .پس دیدار و خشنودیت را به من عطا کن (برایم فراهم کن).

    الدَّرس الثَّانـىشَمْسُ الْعَدالة
    الْمَشْهَدُ الأوَّلمدینة الأنبارأسَمِعْتُم أنَّ خلیفَةَ الْمُسلمیـنَ یأتی إلـى مدینة الأنبار؟نَعَم ... و سَنَسْتَقْبِلُه بِحَفاوةٍ. یَجِبُ أنْ لا نَسْمَحَ لِلْفُقراءِ و الْمساکیـنِ أنْ یأتوا إلی الاستقبال!سوف نستَقْبِلُه کما کُنّا نَسْتَقْبِلُ ملوکَنا السّاسانیّیـن فـى الْماضـى!حَسَنٌ ... حَسَنٌ ...!فـى الْیوم الْمَوعودخَرَجَ الأغنیاءُ و الْمُتْرَفونَ إلی بابِ الْمدینةِ.جاء الأمیـرُ ... جاء الأمیـرُ ...حینَئذٍ نَزَلَ الرّاکِبونَ مِن مَرا کِبِهم لاسْتِقبالِ أمیـرِالْمؤمنیـن و قاموا بتَبْجیلِه کعادتِهم فـى اسْتقبالِ الْملوکِ ...تَعَجَّبَ الإمامُ علـﻰٌّ (ع) مِن عَمَلِهِم فَصَاحَ :ما أرَدتُم بِهذا الَّذﻯ صَنَعْتُم ؟هذا خُلُقٌ مِنّا نُعَظِّمُ به الأمَراءَ !و ماذا یَنْتَفِعُ الأمراءُ بِهذه الأعمالِ ؟! إِنَّکم لَتَشُقُّونَ عَلَی أنْفُسِکم عَبَثاً !أیُّها الأمیـرُ ... ! قَدْ هَیَّأنا لکَ و لِمُرافِقیک طعاماً و لدَوابِّـکم علفاً کثیراً ! إنّنَا نَأبَی أن نَأکُلَ مِن أموالکم شیئاً إلّا بدَفْعِ الثَّمَنِ .أیُّها الْخلیفةُ ! هذه هدایا ، . . . مِن الأموال و الدَّوابِّ و ... تَعَوَّدْنا أن نُقَدِّمَ مِثلَها لِمُلوکِنا . . . نَرجو أن تَقْبَلَها . . . !إن أحْبَبْتُمْ أنْ نأخُذَها فلابأسَ ... ! نَحْسِبُها مِن خَراجِکم !أتَمْنَعُنا أن نُهْدِﻯَ ؟! و قد تَعَوَّدْنا أن نأمَنَ غضَبَ الْملوکِ بتقدیـمِ الْهَدایا !لا ... لا ... إنْ أبْغَضَکم أحَدٌ فأخْبِرونا !
    درس دومخورشید عدالتپرده‌ی اوّلشهر انبارآیا شنیده‌اید که خلیفه‌ی مسلمانان به سوی شهر انبار می‌آید؟آری ... و به گرمی از او استقبال خواهیم کرد.نباید به فقیران و درماندگان اجازه دهیم که به پیشواز بیایند!از او استقبال خواهیم کرد، همان‌طور که از پادشاهان ساسانی خودمان در گذشته استقبال می‌کردیم.خوب است ... خوب است ...!در روز مقرّرثروتمندان و توانگران به سوی دروازه‌ی شهر روانه شدند.امیر آمد... امیر آمد...در این هنگام سواران از مرکب‌های خود (اسب‌های خود) برای استقبال امیر مؤمنان پیاده شدند و برای بزرگداشت و احترام به او مطابق عادتشان در استقبال از پادشاهان، اقدام کردند.امام علی (ع) از کار آن‌ها تعجّب نمود، پس فریاد زد:منظورتان از این کاری که کردید، چیست؟این عادت ماست، با آن حاکمان (پادشاهان) را گرامی می‌داریم.با این کارها فرمانروایان چه نفع و سودی می‌برند؟ همانا شما بیهوده خودتان را به زحمت و مشقّت می‌افکنید.ای امیر... ! برای تو و همراهانت غذایی و برای چارپایان شما علفی فراوان تهیّه کرده‌ایم.همانا ما از خوردن چیزی از اموال شما خودداری می‌کنیم مگر با پرداختن مبلغ (بهای آن).ای خلیفه! این‌ها هدیه‌هایی هستند ... از اموال و چارپایان و ... عادت کرده‌ایم که مثل آن‌ها را به پادشاهانمان تقدیم کنیم ... امیدواریم که آن‌ها را از ما قبول کنی ...!اگر دوست دارید که آن‌ها را بگیریم، عیبی ندارد و آن‌ها را به عنوان مالیات و خراجتان حساب می‌کنم!آیا مانع هدیه‌دادن ما می‌شوی؟! درحالی که ما عادت کرده‌ایم که از خشم پادشاهان با دادن هدیه‌ها، در امان باشیم!نه ... نه ... اگر کسی شما را ناراحت کرد، مرا خبردار سازید.الْمَشهَدُ الثّانـى
    و بعد مُرور زمَنٍ ...کانت الأیّامُ قریبةً من عیدِ الأضْحَی ... فکانَ النّاسُ فـى فَرَح ٍو سُرورٍ . ذَهَبَت ابْنةُ أمیـرِالْمؤمنیـنَ إلی مسؤولِ بیتِ الْمالِ و اسْتَعارَتْ منه عِقْدَ لؤلؤ لِمدّةِ ثلاثةِ أیّامٍ ... رَأی علىٌّ (ع) الْعِقدَ فَأخَذَهُ و جاءَ إلی مسؤولِ بیتِ الْمالِ و قالَ :ما هذا ؟! أتَخونُ الْمُسلمیـنَ ؟!یا علىُّ ! ما نَسیتُ عَهدى و مسؤولیَّتـى ! إنَّها قد أخَذَت الْعقدَ أمانةً مَردودةً مَضمونةً إنَّها لو کانَتْ أخَذَتْها علی غیـرِ أمانةٍ لَقَطَعتُ یدَها علی سَرِقَةٍ ! ...اِحذَرْ أنْ تَعودَ لِمثلِ هذا الْعملِ و إلا تَنالُک عُقوبتـى!سَمِعَتْ ابنتُهُ بالأمرِ فقالت :یا أبَتاه . . . ! أنا بنتُ خلیفةِ الْمسلمیـنَ . . . !فأجابَ : یا بنتَ علـﻰِّ بنِ أبـﻰ طالبٍ ! أتَتَزَیَّنُ کُلُّ نساءِ الْمهاجرینَ فـى مثلِ هذا الْعیدِ بِمثلِ هذا ؟!پرده‌ی دومو بعد از گذشت مدّتی ...
    روزها نزدیک عید قربان بود ... مردم در شادمانی و سرور بودند. دختر امیر مؤمنان نزد مسؤول بیت‌المال رفت و از او گردن‌بند مرواریدی به مدّت سه روز به امانت گرفت. علی (ع) گردن‌بند را دید و آن را گرفت و نزد مسؤول بیت‌المال آمد و گفت:این چیست؟ آیا به مسلمانان خیانت می‌کنی؟!ای علی! عهد و پیمان و مسؤولیّت خود را فراموش نکرده‌ام. او گردن‌بند را به صورت امانتی قابل برگشت و تضمینی گرفته است.اگر او آن را به صورت غیر امانت می‌گرفت، بی‌شک دستش را به خاطر دزدی قطع می‌کردم ... بپرهیز از این که بار دیگر به انجام دادن چنین کاری دست بزنی، در غیر این صورت مجازات من به تو می‌رسد!دخترش دستور را شنید، پس گفت: ای پدرجان (پدرم) ...! من دختر خلیفه‌ی مسلمانان هستم ...!پس پاسخ داد: ای دختر علی بن ابی‌طالب! آیا تمامی زنان مهاجر در این چنین عیدی با چیزی همانند این، خود را می‌آرایند؟!
    اَلدَّرسُ الثّالِث﴿ سَنُریهِم آیاتِنا . . . ﴾نَزَّلَ اللّهُ الْقرآنَ تَنْزیلاً لِهدایةِ الإنسانِ ﴿ إنَّ هذا الْقرآنَ یَهْدﻯ لِلَّتـﻰ هى أقْوَمُ﴾ فالْقرآنُ یُخاطِبُ جَمیعَ أبناءِ الْبشرِ بِثَقافاتِهِمُ الْمختلفةِ علی مَرِّ الْعُصورِ . فلِهذا نَرَی أسالیبَ دَعوَتِه یَختلِفُ بعضُها عن بعضٍ اخْتلافاً کبیـراً . فقَدِ اسْتَخدَمَ الْقرآنُ الْبـراهیـنَ و الأدلَّةَ الْمتنوّعةَ لِتَشْمُل جَمیعَ الْفئاتِ الْمختلفةِ ﴿ و لقد صَرَّفْنا فـى هذا الْقرآنِ لِلنّاسِ مِن کلِّ مَثَلٍ﴾ و الآیاتُ الْعلمیّةُ فـى الْقرآنِ هى بعضُ هذهِ الْبـراهیـنِ الّتـى تُخاطِبُ الإنسانَ الّذى لا یَطمئنُّ قلبُه اطمئناناً تامّاً إلّا عن طریقِ الْعلمِ و التّجربَةِ .و إلیکَ الآنَ بعضَ هذه الآیاتِ :ظُلُمات الْبحرِ﴿أو کَظُلُماتٍ فـى بَحْرٍلُجّىٍّ یَغشاه مَوجٌ مِن فَوقه مَوجٌ...ظلماتٌ بعضُها فوقَ بعضٍ ﴾أخبَرنا الْقرآنُ عن ظاهرةِ ظلْمةِ الْبحرِ إخباراً عجیباً و هذا أمرٌ لم یُکْتَشَفْ إلّا فـى الْقرنِ الأخیـرِ .لقد کان الإنسانُ فـى الْماضـﻰ لا یَستطیعُ أن یَغوصَ فـى الْبحرِ أکثرَ من عِشرینَ متراً ... و لم تکُنْ هناک ظلمةٌ ... و لکنَّه الآنَ یَغوصُ فـى أعماقِ الْبحارِ غَوصاً أکثرَ مِن مِائَتَـى مترٍ بواسطةِ الْمُعَدَّاتِ الْحدیثةِ فنَجِدُ هناک ظَلاماً شدیداً . . . تُعطینا الآیةُ صورةً أخْرَی عن الْبحرِ و هى وجودُ طبقاتٍ مُختلفةٍ من الظّلمةِ ، بعضُها أظْلمُ من الاُخرَی !درس سومبه زودی نشانه‌های خود را به ایشان نشان خواهیم دادخداوند قرآن را به تدریج برای هدایت انسان فرستاد (مسلّماً این قرآن به آیینی که استوارتر است هدایت می‌کند) قرآن تمام افراد بشر را با فرهنگ‌های متفاوتشان و در تمام زمان‌ها، مورد خطاب قرار می‌دهد.به همین خاطر است که می‌بینیم شیوه‌های دعوتش با یک‌دیگر اختلافات فراوانی دارد. قرآن حجّت‌ها و دلایل گوناگونی را به کار گرفته است تا تمامی گروه‌های مختلف را در بر بگیرد. (و به راستی ما در این قرآن از هرگونه مثلی برای مردم آشکار و روشن ساخته ایم).و آیات علمی در قرآن برخی از این استدلال‌ها هستند که انسانی را که دلش کاملاً آرام ومطمئن نمی‌شود مگر از راه دانش و تجربه، مخاطب قرار می‌دهند.و اینک به بعضی از این آیات توجّه کن:تاریکی‌های دریا(یا مانند تاریکی‌هایی در دریایی ژرف است که موجی آن را می‌پوشاند ]و[ روی آن موجی ]دیگر[ است... تاریکی‌هایی است که روی همدیگر قرار گرفته اند.) قرآن درباره‌ پدیده‌ی تاریکی دریا به گونه‌ی شگفت‌انگیزی به ما خبر داده است و این موضوعی است که کشف نشده مگر در قرن اخیر.در حقیقت انسان در گذشته قادر نبود که بیشتر از بیست متر در دریا غواصی کند (به زیر آب برود) ... و در آنجا تاریکی نبود .اما هم اینک او (انسان) در اعماق دریا به کمک تجهیزات جدید بیشتر از دویست متر به خوبی غوّاصی می‌کند و در آن جا تاریکی شدیدی می‌یابیم...آیه شکلی دیگر از دریا را به ما می‌دهد (نشان می‌دهد) و آن طبقات مختلف از تاریکی است که هر از دیگری تاریک‌تر هستند.قد أثْبَتت الاکْتشافاتُ الْحدیثةُ أنّ الشُّعاعَ الضَّوئـﻰَّ یَتَکَوَّنُ مِن سبعةِ ألوانٍ . فاللَّونُ الأحْمرُ أوّلُ لونٍ یَختَفـى فـى الْبحرِ! فَإنْ جُرِحَ غوّاصٌ جَرْحاً شدیداً وسالَ منه الدّمُ ، لا یَرَی دمَهُ إلا باللّونِ الأسودِ !و کُلُّ لَونٍ یَختفـى ، یُسَبِّب جزءاً مِن الظّلمةِ و آخِرُ الألوانِ هو اللّونُ الأزرقُ الّذى یَختفـى فـى عمقِ 200 متر (مِائَتَـىْ مترٍ) و مِن هناک ظلمةٌ کاملةٌ !قرین الْمادّة﴿و مِن کلِّ شىءٍ خَلقْنا زَوجَیْنِ لَعلّکم تَذَکَّرونَ ﴾خَلَقَ اللّهُ الإنسانَ و جعَلَهُ زوجَیْنِ ذَکراً و أنْثَی ﴿إنّا خَلَقناکم من ذَکَرٍ و أنثَی﴾ و لم یقتَصِرْ هذا النّظامُ علی الإنسانِ بل شَمَلَ عالَمَ النّباتاتِ ﴿ و مِن کُلِّ الثَّمراتِ جَعَل فیها زَوجَیْنِ اثْنَیْنِ﴾إضافةً إلی ذلک نَری‌ فـى الآیةِ التّالیةِ شُمولاً أکبَر و أعمَّ ﴿ومِن کلِّ شىءٍ خَلَقْنا زوجَیْنِ . . . ﴾فکلمةُ "شىء" تدُلُّ علی الْجَماد أیضاً ! فَهَل فـى الْجَمادِ زَوجانِ ؟!فـى السّنواتِ الأخیـرةِ اکْتَشَفَ علماءُ الْفیزیاء أنّ الإلکترونَ حینما یَدورُ حولَ نَواةِ الْمادّةِ ، کَأنَّ هناک جُسَیْماً مَجهولاً آخرَ یَحمِلُ شِحْنَةً تُخالفُ شِحنةً الإلکترونِ . سُمِّـﻰ بـ "قرینِ الْمادّة" فَاسْتَنْتجَ الْعلماءُ أنَّ لکلِّ جسمٍ قریناً.اکتشافات جدید ثابت کرده‌اند که پرتو نور از هفت رنگ تشکیل می‌شود (به‌وجود می‌آید). و رنگ سرخ اوّلین رنگی است که در دریا مخفی و محو می‌شود، یعنی، اگر غوّاصی بشدّت مجروح گردد و خون از او جاری شود، خونش جز به رنگ سیاه مشاهده نمی‌شود .پادمادّهوهر رنگی که مخفی و پنهان می‌شود (محو می‌گردد) بخشی از تاریکی را به‌وجود می‌آورد و آخرین رنگ‌ها همان رنگ کبود (آبی) است که در عمق دویست‌متری پنهان می‌گردد و از آن جا ]به بعد[ تاریکی مطلق است.(و از هر چیزی دو گونه (نر و ماده) آفریدیم، امید است که متذکّر شوید)خداوند انسان را آفرید و از او جفت نر و ماده قرار داد (همانا ما شما را از مرد و زنی آفریدیم) و این دستگاه ]آفرینش[ به انسان بسنده نکرد (محدود نشد) بلکه عالم گیاهان را در برگرفت (و از هر گونه میوه‌‌ای در آن، دو جُفت قرار داد)علاوه بر آن در آیه‌ی بعدی شمول و گستردگی بیشتری می‌بینیم (و از هر چیزی جفت آفریدیم) و کلمه‌ی "شی‌ء" بر جامد نیز دلالت می‌کند! پس آیا در جمادات نیز زوج (نر و ماده) وجود دارد؟!و در سالیان اخیر دانشمندان فیزیک کشف کرده‌اند که الکترون زمانی که پیرامون هسته‌ی ماده می‌چرخد، گویی آن جا جسم کوچک نا شناس دیگری هست که باری را حمل می‌کند که مخالف بار الکترون است و "پادِ ماده" نامیده شده (نامیده می‌شود) پس دانشمندان نتیجه گرفتند که هر جسمی ضدّی دارد.إنَّ الْفیزیائىَّ الْمسلمَ محمّداً عبدَالسَّلامِ الْحائزَ علی جائزةِ نوبِلَ فـى الْفیزیاءِ و الَّذى قامَ بأبْحاثٍ مهمّةٍ فـى موضوعِ قرائنِ الْمادّة ، صَرَّحَ بعدَ حُصولِهِ علی الجائزةِ تصریـحاً عجیباً حیثُ یُشیـرُ إلی أنَّ الآیةَ الْقرآنیّةَ: ﴿ومن کلِّ شىءٍ خَلَقنا زَوجَیْنِ . . . ﴾ کانَت بِمَثابةِ شُعورٍ خَفىٍّ و إلْهامٍ قوىٍّ له أثناءَ أبْحاثه عن قرائن الْمادّةِ !إنَّ ورودَ هذه الْحقائقِ الْفَخْمَةِ و الدّقیقةِ علی لسانِ إنسانٍ أمّىٍّ عاشَ فـى بیئةٍ أمّیّةٍ دلیلٌ علی أنّه تَلَقّاها مِمَّن یَعلَمُ السّرَّ فـى السّماواتِ و الأرضِ : ﴿ قُلْ أنزَلَهُ الّذﻯ یَعلَمُ السّرَّ فـى السّماواتِ و الأرضِ﴾همانا فیزیک‌دان مسلمان- محمّد عبد السَّلام- برنده‌ی جایزه نوبل در فیزیک و کسی که پژوهش‌های مهمّی در موضوع پادمادّه ها انجام داده است، بعد از دستیابی‌اش به جایزه بیانات شگفت‌آوری را اظهار کرده‌است، در آن‌جا که به آیه‌ی قرآنی اشاره می‌کند (و از هر چیزی دو گونه "نر و ماده" آفریدیم ...) که این آیه همانند احساسی پنهانی و الهامی قوی برای او در خلال پژوهش‌هایش درباره‌ی پادِ مادّه‌ها بوده است.در حقیقت ورود این حقایق بزرگ و دقیق بر زبان انسانی درس نخوانده که در محیطی بی‌فرهنگ زندگی کرده است، دلیلی است که او آن‌ها را از کسی که راز آسمان‌ها و زمین را می‌داند،‌ فرا گرفته است (بگو کسی که راز آسمان‌ها و زمین را می‌داند،‌ آن را فرو فرستاد . . . )الدَّرسُ الرّابعُ
    أمُّ الشّهداءِنَشَأت الْفتاةُ الشّاعِرةُ فـى بیتِ السّیادةِ والْفُروسیّةِ والْبیانِ . أبوها رئیسُ الْقبیلةِ وأخَواها مِن قادَتِها و فُرْسانِها.ولکن . . . أنّـی یَدومُ لَها الصَّفاءُ والْفَرحُ، وقد فَقَدَت أباها وأخَوَیْها فـى الْحروبِ الْقَبَلیَّةِ ؟! کانت الْفتاةُ تَشْعُرُ بِالْکآبَةِ والْحُزنِ الشّدیدِ . . . إلی أن ...أشرقَتْ علی شبْهِ الْجزیرةِ أشعَّةُ شَمسٍ جدیدةٍ ... جاءت الْخنساءُ عند النَّبـىِّ (ص) . . . سَمِعَت الآیاتِ . . . أحَسَّتْ أنّ السّکینةَ قد اُنْزِلَتْ علی قلبِها. . . أنشَدَتْ بعضَ أشعارِها و سَمِعَها النّبـﻰُّ (ص) وطَلَبَ منها أن تُنْشِدَ أکْثرَ . . . .و هکذا تَحَوَّلَتْ "بَکّاءَةُ الْعربِ"... آیاتُ الْبَعْثِ و النّشورِ و الْجنَّةِ و النّارِ والْبِرِّ و الإحسانِ ذَوَّقَتْها حیاةً جدیدةً .رَبَّتْ أبناءَها علی هذه الْقِیَمِ و بعدَ سَنواتٍ حیـنَ اشْتَدَّت الْحروبُ و انْدَفَعت جُیوشُ الإیْمانِ و النّورِ فـى مُواجهَةِ الْکُفرِ و الظَّلامِ ،جَمَعت الْخنساءُ أولادَها الأربعةَ و قالت :یا أولادﻯ ! أسْلَمتُم طائعیـنَ و هاجَرتُم مُختارینَ . . . أنتم تَعلَمونَ ما أعَدَّ اللّهُ لِلْمسلمیـنَ مِن الثّوابِ الْجَزیلِ فـى حربِ الْکافرینَ . فَاعْلَموا أنّ الدّارَ الْباقیةَ خیـرٌ مِن الدّارِ الْفانیةِ . قال اللّهُ تعالی ﴿یا أیُّها الَّذینَ آمَنوا اصْبِروا و صابِروا و رابِطوا و اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُم تُفْلِحونَ . . . ﴾ثُمَّ قامَتْ و أحْضَرَت أسْلِحَتَهم و ألْبَسَتْهُم لباسَ الْحربِ واحداً فَواحداً ثُمَّ شَیَّعتْهُم إلی ساحةِ الْمعرَکةِ.یَندَفعُ الأبناءُ مُکبّرینَ مُهَلِّلیـنَ ‌داعیـنَ‌ اللّهَ أن یُقوِّﻯَ‌ بِهِم دینَهُ و یَرْزُقَهم الشَّهادةَ فـى سبیله.فـى ساحةِ الْمعرکةِحیـنَ اسْتُشْهِدَ أوّلُ أبنائِها أشْفَقَ علیها کلُّ مَن کان یعرِفُها . . . کیف سَتُواجِهُ نبأ اسْتِشهادِ وَلَدِها بعد فِقْدانِ أبیها و أخَویْها ؟! . . . هم لا یعلَمونَ أنَّ ما سیکونُ هو أعظَمُ !! اِنتصر الْمسلمونَ ... یُحصَی الشّهداءُ . . . أربعةٌ منهُم أولادُ الْخنساءِ . . . واهاً ... کیف نُبَلِّغُهَا هذا الْخبَر ؟ . . . هى تَموتُ .. واهاً .. واهاً . . . !تَستقبل الْخنساءَ الْعائدینَ مِن ساحةِ الْمعرکةِ . . . لم تسألْ أحداً عن أولادِها و إنَّما کان سؤالُها عن أخبارِ الْمعرکةِ ! عندما عَلِمت انْتصارَ الْمسلمیـنَ جَرَتْ دُموعُ الْفَرحِ علی وجْهِها مُهَلِّلةً . . . اله إلاّ الله" می‌گفت ... .ولکن . . . الْخبـرُ . . . کیف یُقال لَها . . . ؟!یا أمُّ . . .لا . . . لا . . . لا یُمکِنُ . . . أنا لا أنْسَـﻰ بُکاءَها و عَویلَها علی أخَوَیْها . . . کأنَّ الْخنساءَ عرفَت الْخبـرَ من عُیونِ ناقِله ، فقالت: هل کَرَّمَنـی‌اللّهُ باسْتِشْهادِهم ؟!فأجاب : نـَ . . . نـَ . . . نَعَم . . . فَتَرنَّمَتْ : ﴿ و لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فـى سبیلِ اللّهِ أمواتاً بل أحیاءٌ عند ربِّهم یُرْزَقون ﴾ ثُمَّ نظَرت إلی الأفقِ قائلةً : اَلْحمدُ لِلّهِ الّذى شَرَّفنـى بِاسْتِشهادِهم أرجو أن یَجْمَعَنـى بِهم فـى مُسْتَقَرِّ رحْمتهِ
    .درس چهارم
    مادر شهیدان دختر جوان شاعر در خانه‌ی سَروری و ریاست و دلاوری و سخنوری پرورش یافت.پدرش رئیس قبیله و دو برادرش از فرماندهان و سواران(دلاوران) آن بودنداما ... چگونه [این ]طراوت و شادمانی برایش پایدار می‌ماند (می‌توانست پایدار بماند)، درحالی که او پدر و دو برادرش را در جنگ های قبیله‌ای از دست داده بود؟! دختر جوان مصیبت و اندوه شدید احساس می‌‌کرد.تا این که نور خورشیدی نوین بر شبه جزیره تابید ... "خنساء" نزد پیامبر (ص) آمد ... آیات را شنید ... احساس کرد که آرامش در دلش افتاده است... برخی از اشعارش را سرود (خواند) و پیامبر (ص) آن‌ها را شنید و از او خواست تا بیشتر شعر بسراید ...و این چنین دختر گریان عرب متحوّل شد ... آیات ]مربوط به[ رستاخیز و قیامت و بهشت و دوزخ و نیکی و احسان زندگی تازه‌ای را به او چشانید.پسران خود را با این ارزش‌ها پرورش‌داد (تربیت کرد) و بعد از چند سال هنگامی که جنگ‌ها شدّت گرفت و سپاهیان ایمان و نور برای رویارویی با کفر و تاریکی روانه شدند، خنساء چهار فرزندش را جمع کرد و گفت:ای فرزندان من! با میل و رغبت مسلمان شدید و با اختیار هجرت کردید ... شما می‌دانید، خداوند چقدر پاداش فراوان برای مسلمانان در جنگ با کافران آماده کرده است. پس بدانید که سرای ماندنی بهتر از سرای فناپذیر است.خداوند متعال فرمود (ای کسانی که ایمان آورده اید، صبور باشید و یک‌دیگر را به صبر و پایداری سفارش کنید و با آمادگی مراقب کار دشمن باشید و از خدا بترسید، امید است که رستگار شوید ...)سپس برخاست و سلاح‌های آنان را حاضر کرد و لباس جنگ را یکی یکی بر آن‌ها پوشانید آنگاه آنان را به سوی میدان جنگ بدرقه کرد.پسران با تکبیر و "لا اِله الاّالله" گویان رهسپار شدند درحالی که از خداوند می‌خواستند که دینش را به وسیله‌ی آن‌ها تقویت نماید و به آن‌ها شهادت در راهش را روزی دهد.در میدان جنگ هنگامی که اوّلین پسرش به شهادت رسید هر کسی که او را می‌شناخت برای او دلش سوخت ... چگونه مواجه خواهد شد با خبر شهادت فرزندش بعد از، از دست دادن پدر و دو برادرش؟!: ... آن‌ها نمی‌دانند آنچه بعداً به وقوع می‌پیوندد، عظمت بیشتری خواهد داشت!!مسلمانان پیروز شدند ... شهدا شمرده می‌شوند ... چهار تن از آن‌ها فرزندان خنساء بودند ... وای ... چگونه این خبر را به او برسانیم؟ ... او می‌میرد ... وای ... وای...!خنساء از مراجعت کنندگان از میدان جنگ استقبال می‌کند ... از کسی درباره‌ی فرزندانش سؤال نکرد و فقط سؤال او فقط درباره‌ی اخبار جنگ بود! هنگامی که به پیروزی مسلمانان پی‌برد،اشک‌های شادی برچهره‌اش جاری شد در حالی که "لا ولی . . . خبر . . . چگونه به او گفته می شود . . . ؟!ای مادر . . . نه . . . نه. . . ممکن نیست . . . من گریستن او و زاری او را بر دو برادرش فراموش نمی کنم. گویا خنساء خبر را از چشمان آورندی آن دانست، پس گفت: آیا خداوند مرا با به شهادت رسیدن آنان گرامی داشت؟پس جواب داد: بـ... بـ ... بله ... آن‌گاه زیر لب زمزمه کرد: (هرگز کسانی را که در راه کشته شده‌اند، مردگان مپندار، بلکه زندگانند که نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند) سپس چشم به افق دوخت در حالی که می گفت:سپاس ویژه‌ی آن خدایی است که با شهادت آن‌‌ها به من بزرگواری نمود و شرف داد و امیدوارم که مرا با ایشان در جایگاه رحمتش جمع کند، (محشور کند).اَلدَّرسُ الْخَامِسُطَلائِعُ النّورکُنّا فـى الْحِصَّةِ الأخیـرةِ . نَظَرَت الْمعلِّمةُ إلی ساعتِها و قالَتْ : اَلدَّرسُ یَکْفـى ! أمّا الآنَ فأریدُ أن أتکَلَّمَ حولَ حَفْلةٍ عظیمةٍ تَنْعقدُ فـى مدرستِنا فـى الاُسْبوعِ الْقادِمِ.نُریدُ فـى هذه الْحفلةِ أن نُکَرِّمَ شَخصیَّةً لَها مقامٌ عظیمٌ و شأنٌ رفیعٌ بَیْننا . لذا أرجو أن تَدْعونَ أولیاءَ کُنَّ لِلْحضور فیها . کَثُرَت الضَّوضاءُ فـى الصَّفِّ . فسألت بعضُ التِّلمیذاتِ بعضاً : مَن الَّذﻯ أرفَعُ شأناً وأعَزُّ مَقاماً . . . ؟! قالَت الْمُعلِّمةُ : سَیَنْکَشِفُ کلُّ شـﻰءٍ.دُقَّ الْجَرَسُ و خَرَجنا مِن الصَّفِّ . فـى الْمَمَرِّ نادَتْنـى مُعلِّمتـى و قالت : یا سَمیـرةُ ! لا تَنْسَى أن تَحْضُرى فـى الْمراسیم مع أمِّکِ .و لَمّا وَصَلتُ إلی الْمنْزلِ دَخَلتُ الْغُرفةَ قَلِقةً و سَلَّمتُ علی اُمّـﻰ و قُلتُ لَها مَحزونةً : هذه دعوةٌ لِلآباءِ و الاُمَّهاتِ لِلاشْتراکِ فـى حَفْلَةِ التّکریـمِ . . . .اِبْتَسَمَت و قالَتْ : شىءٌ جَمیلٌ . . . سَنَشْتَرِکُ معاً .جَلَستُ فـى زاویة الْغرفةِ و نظرتُ إلی صورةِ أبـى . . . : "لَیتَ أبـى کان حیّاً لِیشترکَ معنا فـى الْحفلةِ . . . الطّالباتُ یَأتیـن مع آبائِهنَّ و اُمَّهاتِهنَّ .قالت لـى أمّى بِحَنانٍ : ماذا تَقولین یا سَمیـرةُ ؟! أبوکِ کان معلّماً ، ترکَ الدّرسَ و الْمدرسةَ لِیُدافعَ عن دینِنا وکَرامَتِنا و وطنِنا.کان أصْدَقَ النّاس قولاً وأحسَنَهُم عملاً . . اُسْتُشْهِد فـى سبیلِ الْحقِّ حتّی تَسْتَطیعَ زَمیلاتُکِ أن یَعِشْنَ فـى أمْنٍ و راحةٍ . . . و هذا عِزٌّ و فَخْرٌ لکِ . أنتِ بنتُ شهیدٍ وهذا أمرٌ عظیمٌ . . .ما کُنتُ أفْهَمُ کلامَ أمّى . . . کُنتُ أظُنُّ أنَّ أبـى قد نُسِىَ و لَم یَبْقَ له ذکرٌ . تلک اللّیلةَ نِمتُ بِذکْرَی أیّامٍ کان أبـى معَنا . . . !کانت الْمدرسةُ مُزدَحِمةً . لَم یَکُن فـى قاعة الْمدرسةِ مکانٌ لِلْجُلوسِ . أنا و اُمّى جَلَسْنا آخِرَ الْقاعةِ . جاءت الْمدیرةُ و ألَحَّتْ علینا أن نَجلِسَ فـى الْمُقدَّمةِ . بَدَأت الْمراسیمُ . عندما رُفِع السِّتارُ . . . تَحت الأضْواءِ الْمُلَوَّنَةِ مِن الأحْمَرِ و الأصْفَرِ والأخْضَرِ . . . رأیتُ صورةً کبیـرةً لأبـى . . . تعجَّبتُ کثیراً . . . ما کنتُ أستَطیعُ أن اُصَدِّقَ أن هذا أبـﻰ . . .ها هذه الْمراسیمُ قد انْعقَدَتْ لِتکریـمِ أبـى ؟! . . .وَقَفَت الْمدیرةُ أمامَ الْجمع و بدأتْ بالْکلامِ :نَحن اجْتَمَعنا فـى هذا الْمکانِ حتّی نُکَرِّمَ إنساناً ضَحَّی بنَفْسه و دافَع عن عقیدتهِ و کَرامةِ شَعْبِهِ . . . الشُّهداءُ فـى ذا کِرَتِنا.هم خیـرُ النّاسِ إیْماناً و عمَلاً . . . فلَن نَنْساهُم أبداً. . .و علینا أن نَتَّخِذَهُم سِراجاً یُرْشِدُنا إلی طریقِ الْحقِّ . . .أخَذَ قلبـى یَخْفِقُ بشدَّةٍ . کنتُ أنظُرُ إلی صورةِ أبـى .کأنَّه یَبْتَسِمُ إلَـىَّ . . .حینَما کنتُ غارِقَةً فـى أفکارى، نادَتْنـى أمّى: قُومى یا بُنَیَّتـى... السَّیِّدةُ الْمدیرةُ تُنادیکِ ... فَسَمِعْتُها تقول : أرجو من ابْنَتـى سَمیـرةَ أن تَأتـىَ و تأخُذَ هذه الْهَدیّةَ من جانبِ الْمدرسةِ . . . ذهبتُ نَحو الْمِنبَرِ و الْحُضّارُ یُصَلّونَ فیُصَفِّقونَ فَرِحیـنَ !درس پنجم
    پیشگامان نور
    در زنگ آخر بودیم. خانم معلّم به ساعتش نگاه کرد و گفت: درس کافی است! امّا هم‌اکنون می‌خواهم پیرامون جشنی بزرگ که در هفته‌ی آینده در مدرسه‌ی ما برگزار می‌شود، سخن بگویم.می‌خواهیم در این جشن شخصیتی را گرامی بداریم که مقامی بزرگ و ارزش والایی دارد. بنابراین از شما می‌خواهم که پدران و مادران خود را برای حضور در آن دعوت کنید. سر و صدا در کلاس زیاد شد.دانش‌آموزان از همدیگر پرسیدند: چه کسی از نظر قدر و مرتبه بلندتر و از نظر مقام گرامی‌تر است ...؟! معلّم گفت: همه چیز معلوم خواهد شد.زنگ به صدا در آمد و از کلاس خارج شدیم. در راهرو معلّمم مرا صدا زد و گفت: ای سمیره! فراموش نکن که همراه مادرت در مراسم حاضر شوی.و هنگامی که به خانه رسیدم با پریشانی و ناراحتی وارد اتاق شدم و به مادرم سلام کردم و غمگینانه به او گفتم: این دعوتی برای پدران و مادران جهت شرکت در جشن گرامی‌داشت است . . . لبخند زد و گفت: چیزی زیباست ... با هم شرکت خواهیم کرد.در گوشه‌ی اتاق نشستم و به تصویر پدرم نگاه کردم ...: "ای کاش پدرم زنده بود تا در جشن همراه ما شرکت کند... دانش‌آموزان همراه پدران ومادران خود می‌‌آیند.مادرم با مهربانی به من گفت: ای سمیره، چه می‌گویی؟! پدرت معلّم بود، او درس و مدرسه را رها کرد تا از دین و کرامت و وطنمان دفاع کند. از نظر گفتار راست‌گوترین مردم و از نظر کردار نیکوکارترین آن‌ها بود ... در راه حق به شهادت رسید تا همشاگردی های تو بتوانند در امنیت و آسایش زندگی کنند ... و این عزّت و افتخاری برای تو است. تو دختر شهیدی و این امر بزرگی است ... .سخن مادرم را نمی‌فهمیدم ... فکر می‌کردم که پدرم فراموش شده است و جز نامی از او باقی نمانده است. آن شب با یاد روزهایی که پدرم همراه ما بود، خوابیدم.مدرسه شلوغ بود. در سالن مدرسه جایی برای نشستن نبود. من و مادرم در آخر سالن نشستیم. مدیر آمد و به ما اصرار کرد که در اوّل[سالن ]بنیشینیم.مراسم آغاز شد. هنگامی که پرده کنار زده شد ... زیر نورهای رنگارنگِ سرخ و زرد و سبز ... تصویر بزرگ پدرم دیدم ... بسیار شگفت‌زده شدم ... نمی‌توانستم باور کنم که این پدرم است هان! این مراسم برای بزرگ‌داشت پدرم برپا شده است.خانم مدیر مقابل جمع ایستاد و شروع به سخن گفتن کرد.ما در این‌جا جمع شده‌ایم تا گرامی‌ بداریم انسانی را که جان خود را فدا ساخت و از عقیده‌ی خود و بزرگواری ملّتِ خود دفاع کرد...شهیدان در یاد و خاطر ما هستند.آن‌ها از نظر ایمان و عمل بهترین مردم‌اند ... هرگز آنان را فراموش نمی‌کنیم ... و بر ما واجب است آن‌ها را همانند چراغی بدانیم که ما را به‌ راه حق هدایت می‌کند.قلبم به شدّت شروع به تپیدن کرد. به تصویر پدرم می‌نگریستم. گویا به من لبخند می‌‌زد، زمانی که در اندیشه‌ها غرق بودم. مادرم مرا صدا زد: برخیز دخترم خانم مدیر تو را صدا می‌زند ...پس شنیدم که می‌گفت: از دخترم سمیره می‌خواهم که بیاید و این هدیه را از طرف مدرسه بگیرد.درحالی که حاضران صلوات می‌فرستادند با خوشحالی دست می‌زدند، به سوی تریبون رفتم.

    اَلدَّرسُ السّادِسُ
    اِغْتِنامُ الْفرصَةبادِرِ الْفرصَةَ واحْذَرْ فَوتَها فَبُلوغُ الْعِزِّ فـى نَیْلِ الْفُرَصْو اغْتَنِمْ عُمْرَکَ أیَّامَ الصِّبا فَهْوَ إن زادَ معَ الشَّیْبِ نَقَصْإنَّما الدّنیا خَیالٌ عارِضٌ قَلَّما یَبْقَی ،و أخبارٌ تُقَصْ فَابْتَدِرْ سَعْیَک ، و اعْلَمْ أنَّ مَنْ بادَرَ الصَّیْدَ معَ الْفجْرِ قَنَصْو اتْرُکِ الْحِرْصَ تَعِشْ فـى راحةٍ قَلَّما نالَ مُناُه مَنْ حَرَصْقد یَضُرُّ الشّىءُ تَرْجُو نَفْعَهُ رُبَّ ظَمْآنَ بِصَفْوِ الْماءِ غَصْهذه حکمةُ شیخٍ عالِمٍ فَاقْتَنِصْها ، فَهى نِعْمَ الْمُقْتَنَصْسامى البارودى اَلْبارودﻯُّ مصرﻯّ الْمَولِد . قد تَذَوَّقَ مُرَّ الْحیاةِ و حُلْوَها . فجَمع تَجارِبَ قیِّمةً فـى حیاتهِ . شجَّع الشّاعرُ فـى هذه الْقصیدةِ الشّبابَ إلی الاستفادةِ من الْفُرَصِ لِلْوصولِ إلی الشّرفِ و الْمجدِ.و یَعتقدُ أنّه لا ینجَحُ فـى هذه الْحیاة إلّا الْمُجِدّینَ . و یَرَی أنّ النّاسَ فـى مُجتمعِه یُضَیِّعونَ عمرَهم إلّا أصحابَ الأخلاق الْکریـمةِ و مَن تَعّرفَ علی حقیقةِ الْحیاة .البارودﻯُّ قد أحَسّ أنّ بِلادَهُ لا تُعانـى إلّا الکَسالةَ و الْخُمولَ فیدعو إلی السّعى و الْعمل .درس ششم
    غنیمت شمردن فرصت1- در هنگام فرصت بشتاب وعجله کن،(فرصت را غنیمت بدان) و برحذر باش از فوت و از دست‌ دادن آن / زیرا رسیدن به عزّت و بزرگواری در دستیابی به فرصت‌هاست.2- روزگار کودکی (جوانی) عمرت را غنیمت بشمار / زیرا عمر اگر با پیری زیاد شود، کاهش می‌یابد.3- دنیا تنها مانند خیالی زودگذر است / که چندان پایدار نیست و همچون اخباری است که روایت می‌شود.4- تلاش خود را به کار بند و بشتاب، و بدان که هرکس / بامدادان به شکار اقدام کند، صید و شکار می‌یابد. 5- حرص و آز را رها کن تا در آسایش زندگی کنی / هر که حرص و طمع ورزد خیلی کم به آرزویش می‌رسد. 6- گاهی به چیزی که به سود و نفع آن امیدواری، ضرر و زیان می‌رساند / چه بسا تشنه‌ای که آب صاف در گلویش گیر کند.7- این پند و حکمت مرد دانشمندی است / آن را غنیمت بدان، زیرا بهترین دستاورد است!( آنرا شکار کن زیرا نیکو شکاری است.)محلّ تولّد بارودی در مصر است.او تلخ و شیرین روزگار را چشیده است و تجربه های با ارزشی را در زندگی اش جمع کرده است.شاعر دراین قصیده جوانان را به استفاده از فرصت ها برای رسیدن به شرافت و بزرگی تشویق کرده است.
    و معتقد است فقط کسانی که کوشش می کنند در زندگی موفق می شوند.و معتقد است که مردم در جامعه او عمرشان را تباه می کنند مگر افرادی که اخلاقی خوب دارند و حقیقت زندگی را شناخته اند.بارودی حس کرده است که کشورش از [ چیزی] جز تنبلی و سستی رنج نمی برد پس به سعی و تلاش و کار کردن فرا می خواند.اَلدَّرسُ السَّابِع

    علیکُم بالْقرآن ِقال‌النّبـىُّ الأکرمُ (ص):" إذا الْتَبَسَت علیکُم الْفِتَنُ کَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ فعلیکُم بالْقرآنِ "اَلْقرآنُ نورٌ و هُدیً یُخْرجُ الْمجتمعَ الإنسانـى مِن الْموتِ إلی الْحیاةِ و مِن الْیأسِ إلی الرَّجاء و مِن الْکَسَلِ إلی النَّشاطِ و من السُّکونِ إلی الْحرکةِ و هو لا یَسْمَحُ لِلنّاس أن یَتْرُکوا الدّنیا بِذریعَةِ الْحصولِ علی الآخِرةِ . بل یَجعلُ الدّنیا وسیلةً لِلْحُصولِ علی الْعُقْبـَی .و إلیک الآنَ بعضَ الآیاتِ حَول هذا الشّأنِ :إنَّ القرآنَ الْکریـمَ قد عَدَّ الْمواهبَ الطّبیعیّةَ و النِّعمَ الإلـهیّةَ رزقاً لِلإنسان و وسیلةً لِبقاء حیاتِه و دوامِ عَیْشهِ و سبباً لِحرکتِهِ نَحوَ الْکمالِ و الرُّشدِ. ﴿ و نَزَّلنْا مِن السَّماءِ ماءً مبارکاً فأنْبَتْنا جنّاتٍ و . . . رزقاً لِلْعبادِ﴾ فَنَهی الإنسانَ عن تحریـمِ هذه النِّعَمِ علی نَفْسه ﴿یا أیُّها الّذین آمَنوا لا تُحَرِّموا طَیّباتِ ما أحَلَّ اللّهُ لکم﴾و هذا الْخِطابُ عامٌّ مُوَجَّهٌ إلی بنـى آدمَ أجْمَعیـنَ ، و لایَخْتَصُّ بالأغنیاءِ ﴿ قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینةَ اللّهِ الّتـى أخرَجَ لِعبادِهِ و الطّیّباتِ مِن الرّزقِ ، قُلْ هى لِلّذین آمَنوا فـى الْحیاةِ الدّنیا﴾مِن واجبِ الإنسان أن یَسْعَی لِلاستفادةِ مِن هذه النِّعَمِ فـى طریق حرکتهِ نَحْوَ الْکمالِ و الرُّشْدِ و لا یَنْسَی مسؤولیَّتهُ تَجاهَ خالِقه.قال الإمام علىٌّ (ع) : " إنَّ اللّهَ یُحِبُّ أن یَرَی أثَرَ النِّعمةِ علَی عبْدِه" ! فمَن ضَیَّعَ النِّعَمَ باسْتِفادَتِهِ فـى غیـرِ طریقِ الْحقَِ فقد کَفَرَ بِها .إنَّ الْقرآنَ یؤکِّدُ أنَّ لِهذا الْعالَمِ سُنَناً و قوانیـنَ لا تَتَغیَّرُ ﴿ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تبدیلاً﴾ و مَن اسْتفادَ مِن هذه السُّنَنِ یَصِلْ إلی غایته ، و لا فرقَ فـى ذلک بین أن یکونَ الإنسانُ مؤمناً بِاللّهِ أو غیـرَ مؤمنٍ به ، مُسْلِماً أو غَیْرَ مسلمٍ ، لأنَّ الأسْماءَ و الْعناوینَ لا قیمةَ لَها مادامَتْ لَم تَقْتَرِنْ بالْعملِ !لَمّا فَتَحَ‌ رسولُ اللّه(ص)مکّةَ قامَ ‌علی ‌الصَّفا فقال: یا بَنـى هاشمٍ ، یا بَنـى عبْدِ الْمُطَّلِبِ ! . . . لا تقولوا إنَّ مُحمّداً مِنّا ، فَوَاللّهِ ما أولیائى مِنکُم و مِن غیرکم إلّا الْمتّقونَ . . . إنّ لـى عملى و لکُم عَمَلَکُم".و هذا الإنسانُ لا یَیْأسُ و إنْ رَأی أنَّ قُوَی الظّلْم مُسَیْطِرةٌ علی الْعالَم ، لإنَّه قد آمَنَ بـ ﴿ أنّ الأرضَ یَرِثُها عبادﻯَ الصّالِحونَ﴾ و یعلَمُ أنّ الْحقَّ هو الْباقى و أنّ ﴿ الْباطلَ کان زَهوقاً﴾﴿و نُریدُ أنْ نَمُنَّ علَی الّذین اسْتُضْعِفوا فـى الأرضِ و نَجْعَلَهم أئمّةً و نَجعَلَهُم الْوارثیـنَ﴾

    درس هفتمبه قرآن پناه ببریدپیامبر اکرم (ص) فرمود: "وقتی که فتنه‌ها همچون پاره‌های شب تاریک بر شما پوشیده شد، پس به قرآن پناه ببرید."قرآن نور و هدایت‌گری است که جامعه‌ی بشری را از مرگ به سوی زندگی و از ناامیدی به امیدواری و از تنبلی به سوی فعّالیّت و از سکون به سوی حرکت، در می‌آورد و به مردم اجازه نمی‌دهد که دنیا را به بهانه‌ی دستیابی به آخرت، رها کنند، بلکه دنیا را وسیله‌ای برای رسیدن به آخرت،‌ قرار می‌دهد.و هم‌اینک به برخی آیات درباره‌ی این موضوع، توجّه کن:همانا قرآن کریم بخشش‌های طبیعی و نعمت‌های الهی را به عنوان روزی برای انسان و وسیله‌ای برای بقا و دوام زندگی‌اش و عاملی برای حرکتش به سوی کمال و رشد، شمرده است. (و از آسمان، آبی پربرکت فرود آوردیم، پس بدان[وسیله ]باغ‌هایی رویانیدیم ... برای روزی بندگان) بنابراین انسان را از محروم کردن این نعمت‌ها بر خودش، بازداشته است (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چیزهای پاکیزه‌ای را که خدا برای شما حلال کرده، حرام مشمارید)و این فراخوانی، یک پیام عمومی برای تمامی فرزندان بشر است، و ویژه‌ی ثروتمندان نیست (بگو: زیوری را که خدا برای بندگانش پدید آورده و روزی‌های پاکیزه را، چه کسی حرام گردانیده؟ بگو: این ]نعمت‌ها[ در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آورده‌اند).باید که انسان برای استفاده و بهره از این نعمت‌ها در راه حرکتش به سوی کمال و رشد، تلاش کند و مسؤولیّت خویش را در برابر آفریده‌اش فراموش نکند.امام علی (ع) فرمود: "مسّلماً خداوند دوست می‌دارد که تأثیر نعمت را بر روی بنده‌اش، ببیند" پس هر که نعمت‌ها را با استفاده اش در مسیر ناحق تباه کند، نسبت به آن‌ها کفر ورزیده است.در حقیقت قرآن تأکید می‌کند که این جهان دارای سنّت‌ها و قوانین غیر قابل تغییر است (و هرگز برای سنّت خدا دگرگونی نخواهی یافت) و هر که از این سنّت‌ها استفاده کند به هدفش می‌رسد، و هیچ فرقی در آن میان وجود ندارد که انسان به خدا ایمان داشته باشد یا نداشته باشد، مسلمان یا غیر مسلمان باشد، زیرا اسم‌ها و لقب‌ها و عنوان‌ها تا زمانی که به عمل نزدیک نشوند (همراه عمل نباشند)، هیچ ارزشی ندارد .وقتی که رسول خدا (ص) مکّه را فتح کرد، بر روی "صفا" ایستاد و گفت: "ای فرزندان هاشم،‌ ای فرزندان عبدالمطّلب، ... نگویید که محمّد از ماست،‌ قسم به خدا دوستان من از شما و غیر شما جز پرهیزگاران نیستند ... مسّلماً عمل من برای من و عمل شما برای شماست."و این انسان ناامید نمی‌شود، اگرچه ببیند نیروهای کفر بر جهان مسلّط شده‌اند، زیرا او ایمان آورده است به این که (زمین را بندگان شایسته به ارث می‌برند) و می‌داند که فقط حق ماندگار است و[ می‌داند ]که (باطل نابودشدنی است).(و می‌خواهیم که منّت نهیم بر کسانی که در زمین ضعیف نگاه داشته شده‌اند و آنان را پیشوایان گردانیم، و ایشان را وارث[ زمین ]کنیم)
     
    Mr EhSaN از این پست تشکر کرده است.

کلمات جستجو شده:

  1. کلمه عربی النذیر در فارسی به چه معناست

    ,
  2. کرأن لهدایه الاطفال

    ,
  3. ازدیاد التقوی هو الذی یسبب ازدیاد قیمه الانسان، لازدیاد المال

    ,
  4. صرف فعل لفیف مقرون قوی یقوی اقوا,
  5. هلک من لیس لهو حکیم مرشد,
  6. این چیست؟ آیا به مسلمانان خیانت می‌کنی؟ یا علىُّ ! ما نَسیتُ عَهدى و مسؤولیَّتـى . ای علی! عهد و پیمان و مسؤولیّت خود را فراموش نکرده‌ام. ,
  7. تجزیه و ترکیب شعر (علی الظلم ثوری),
  8. پیدا کردن حروف واحد،اثنان،ثلاث،اربع،خمس،ست،سبع، ثمانی،تسع،عشر،احدعشر،اثناعشردرقران,
  9. کلماتی مانندکبری،کسری........