1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

آلزایمر چیز بدی هم نیست!

شروع موضوع توسط New_Sense ‏Jan 4, 2015 در انجمن داستان و رمان

  1. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود

    کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …

    گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”

    گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”

    گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”

    گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”

    گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!”

    خجالت کشیدم …!

    حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
    زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم

    توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
    نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!

    آبنات رو برداشت

    گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”

    دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:

    "مادر جون ببخش، فراموش کن.”

    اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:

    "چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”

    در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: "گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!”
     
    Sαяαb، Mariツ و Frozen Heart از این ارسال تشکر کرده اند.