1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

آسمان و زمین

شروع موضوع توسط *امين* ‏Jun 24, 2013 در انجمن درد دل

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    [​IMG]


    آسمان…
    آه آسمانِ رویایی
    که با تمامِ وسعتِ لاجوردی
    در تو
    جایی برایم نبود
    بعد از خیالِ تو…
    همان خیالِ شیرینت…
    نه پرواز سهمِ بال‌هایم بود
    و نه دیگر
    خزیدن می‌دانستم…
    کاش از جنسِ نور بودم…!

    آسمان دور بود…
    من عاشقش بودم
    و پایِ چوبیِ کپک زده‌ام
    باز مرا به جشنِ ریشه‌ها می‌خواند
    کاش آدمی را
    طاقتِ همسفر شدن با بال‌هایم بود…

    آسمان، آسمان، آسمان
    آسمان عزیزم
    من از دیارِ خاکم…
    من،
    زمینی زاده شده بودم…
    من،
    به آدم‌ها دچارم
    من،
    به جبرِ زمین گرفتارم

    زمین…
    آه زمین پست و حقیر
    چقدر دلم برایت تنگ می‌شود
    و با تمام تنفری که از تو دارم
    باز با تو هم‌خوابه می‌شوم
    تا در آغوشِ گرمِ پر از شهوتت
    و در نفس نفس زدن‌های غریزه
    و لمسِ تب‌آلودِ نیاز و خواهش
    واژه‌ی دوستت دارم را
    به صورتت استفراغ کنم

    دلم برایت تنگ است
    برای تویی که که از درد آبستنم کردی
    تویی که مرا زن کردی
    و من هر روز
    درد به دنیا می‌آورم
    با تو همبستر می‌شوم
    تا این‌بار
    تو از لذتِ دردم
    از من آبستن شوی

    زمینِ کوچک
    زمینِ حقیر
    گورستانِ سادگی و معصومیت
    چقدر از تو لبریزم
    چقدر زشتی‌ات، مرا احاطه کرده است
    به هر کجا که پا بگذارم
    تو پیش از من رسیده‌ای
    چقدر از تو لبریزیم…
    و به وسعتِ آدم‌ها
    چقدر تکرار می‌شوی…

    چقدر زشتیِ لذتت را به کامم ریختی
    چقدر دردآور
    چه بی‌رحمانه
    چه معصومانه!
    چه بی‌گناه
    و چه ساده
    به معصومیت و سادگی‌هایم
    خیانت کردی

    آه زمینی
    که از شهوتِ تو
    تکرار می‌شویم
    چقدر باورِ نبودنت
    سخت است!
    چقدر وهمِ زشت نبودنت
    شبیهِ رویایی تعبیر ناشدنی‌ست
    چقدر بهشت ناپیداست…
    که خیالش حتی
    از حوالی‌مان هم نمی‌گذرد
    چقدر لجن‌زار پیداست…
    اینجاست،
    در یک قدمی‌!

    با تو هم‌آغوش می‌شوم
    و خوب می‌دانم
    در تندیِ هرزگیِ آغوشت
    پژمرده خواهم شد
    تا در گناهی بی اراده
    و در طپش‌های تندِ قلبم
    آسمان را
    در اشک‌های چشمانم بنشانم

    چشم‌هایم…
    چشم‌هایی که مهربانی و کودکی‌ات را
    هیچ‌کس باور نکرد
    آه چشم‌های ترسناکم
    من می‌ترسم…
    من می‌ترسم از چشم‌هایی،
    که مهربانی را در واژه‌ها می‌جویند
    و می‌ترسم از چشم‌هایی،
    که چشم‌ها را نمی‌فهمند
    من می‌ترسم از آدم‌هایی،
    که مهربانی را در شهوتی مهربان می‌بینند
    من می‌ترسم که مهربانی،
    در واژه‌ها بماند
    من نمی‌ترسم که مهربانی در واژه‌ها گم شود
    من می‌ترسم که مهربانی از دل‌ها گم شود
    و از چشم‌ها…
    و از آن روزی می‌ترسم
    که چشم‌های مهربان،
    در خلاءِ واژه‌هایی زیبا،
    بترسانند…

    واژه‌ها…
    آه واژه‌هایِ سخیف و خرد
    که تمامِ پاکی و مهربانی‌ام
    تنها در تو پیدا بود
    این‌بار
    سادگی و کودکی‌هایم را
    در لباسی از شهوت و غریزه می‌پیچم
    تا دیگر
    در راه ماندگانِ واژه ندیده،
    مهربانی را تنها در واژه‌ها نجویند
    واژه‌های زیبایِ لاکردار!
    بگذار این بار
    تو هم نباشی…
    ولی من
    هنوز همان باشم



     
    Kimiya و sara از این پست تشکر کرده اند.
  2. :221:
     
    ا مین از این پست تشکر کرده است.
  3. Mehdi 3

    Mehdi 3 مستر نون ^-^

    3,853
    9,773
    4,005
    خیلی قشنگ بودthumbsup
     
    ا مین از این پست تشکر کرده است.
  4. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238