1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

آرزوی پدر...

شروع موضوع توسط zhigol ‏Oct 30, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺘﻪ ﮔﺮ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﻜﺒﺎﺭ ﻫﻢ ﻛﻪ ﺷﺪﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺎﻡ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺩﻭﺭ ﺳﻔﺮﻩ ﻛﻮﭼﻜﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ . ﺍﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺩﯾﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﺷﺎﻣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﮕﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻫﺮ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﻛﻮﭼﻜﯽ ﻛﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻭ ﻋﺮﻕ ﻛﺎﺭ ﻃﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎﯼ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻦ ﻣﯽ ﺷﺴﺖ . ﺗﻨﻬﺎ ﻫﻢ ﺳﻔﺮﻩ ﺍﻭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﭼﻮﻥ ﻭ ﭼﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺘﻪ ﮔﺮ ، ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺍﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﻓﺘﻨﯽ ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩ .
    ﯾﻚ ﺷﺐ ﺷﺎﻧﺲ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﻚ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺑﺎ ﯾﻚ ﺟﻌﺒﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﭘﺎﻛﺖ ﻣﯿﻮﻩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﭼﯿﺪﻥ ﺳﻔﺮﻩ ﺷﺎﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪ . ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺪﺭ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻫﺮ ﯾﻚ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺷﺎﻡ ﻧﺨﻮﺭﺩﻧﺪ . ﺩﻟﺶ ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﺷﻜﺴﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﯾﻮﺍﺷﻜﯽ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺷﻨﯿﺪ :
    "ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻣﺸﺐ ﮔﺸﻨﮕﯽ ﻛﺸﯿﺪﯾﻢ ! ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ ﺑﺎﺑﺎ ﺯﻭﺩ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ . ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﻐﺎﻟﻬﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﻪ . ﺁﺩﻡ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﻩ "
     
    elaheh، ayda jooon، nanaz asali و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. MHK1372

    MHK1372 I,R.I.B

    4,286
    5,863
    906
    باز هم پستی تکراری....
    سپاس از همکاریت در انجمن فرهنگ و هنر...
     
    zhigol و Iron Man از این پست تشکر کرده اند.
  3. erisa

    erisa

    133
    425
    241
    زیبا بود مرسی
     
    zhigol از این پست تشکر کرده است.
  4. nama

    nama

    1,808
    2,577
    355
    سپاس...
     
    zhigol از این پست تشکر کرده است.
  5. :cry:آخی
     
    elaheh و zhigol از این پست تشکر کرده اند.
  6. :222::222::222: بمیییییرم......
     
    zhigol و elaheh از این پست تشکر کرده اند.
  7. MOHAMMAD

    MOHAMMAD

    701
    1,840
    363
    تو چرا بمیری
     
    zhigol و elaheh از این پست تشکر کرده اند.
  8. elaheh

    elaheh

    2,452
    5,866
    368
    چقدر تلخ...........:cry:
     
    zhigol از این پست تشکر کرده است.
  9. elaheh

    elaheh

    2,452
    5,866
    368
    مردی درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد
    پسر ۸ ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد
    مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد
    بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود
    در بیمارستان کودک انگشتان دست خود را از دست داد
    کودک پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟
    مرد نمی توانست سخنی بگوید
    به سمت ماشین بازگشت و شروع به لگد مال کردن ماشین کرد
    و چشمش به خراشیدگی که کودک کرده بود خورد که نوشته بود !دوستت دارم:cry:
     
    zhigol از این پست تشکر کرده است.
  10. elaheh

    elaheh

    2,452
    5,866
    368
    مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند
    و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر ، کنجکاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا ، که روی آن نام او طلاکوب شده بود ، یافت . با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری ، یک انجیل به من می دهی ؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد .
    سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده . یک روز به این فکر افتاد که پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل از اینکه اقدامی بکند ، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید . هنگامی که به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذ های مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا ، همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد . در کنار آن ، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
    چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجات هایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند .....
     
    zhigol از این پست تشکر کرده است.