1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

آدمک ، خسته شدى ، از چه پريشان حالى ؟

شروع موضوع توسط h_maryam ‏Jan 29, 2015 در انجمن شعر و مشاعره

  1. آدمک ، خسته شدى ، از چه پريشان حالى ؟
    پاسى از شب که گذشته ست ، چرا بيدارى ؟

    آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته اى ؟
    دلت از غُصه سياه است چرا سوخته اى ؟

    تو که تصوير گر قصه ى فردا بودى ،
    تو که آبى تر از آن آبى دريا بودى ،

    آدمک رنگ خودت را به کجا باخته اى ؟
    کاخ اميد خودت را تو کجا ساخته اى ؟

    آخرين بار که بر مزرعه ، من باريدم ،
    روى دستان تو من ، شاپرکى را ديدم ،

    تو چرا خشک شدى ، او چرا تنها رفت ؟
    من که يک سال نبودم چه کسى از ما رفت ؟

    اين سکوتت که مرا کشت ، صدايى تر کن ،
    اين منم آبى باران تو مرا باور کن .

    باور از خويش ندارم که چنين مى بارم ،
    بُگذر از اين تن فرسوده ، کز آن بيزارم ،

    نه دگر بارش تو ، قلب مرا سودى هست ،
    نه براى تب من ، فرصت بهبودى هست ،

    آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود،
    دلش انگار به حال دل من سوخته بود،

    شاپرک رفت،دلى مُرد،عزا بر پا شد ،
    رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد ،

    آرى اين بود تمام من و اين بيدارى ،
    جان باران چه شده ؟ از چه پريشان حالى ؟

    برو که آدمکى منتظر باران است ،
    او که با شاپرک قصه ى ما خندان است ...

    من و اين مزرعه هم ، باز خدايى داريم ..