1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

Ω ㋡ ♫ ♣ ♥♥ مطالب طنز ♥♥ ♣ ♫ ㋡ Ω

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Jan 21, 2014 در انجمن مطالب طنز

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت...
    فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند.
    و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید؛ من تنها کسی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه ی‌دارد.
    و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.
    فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،
    گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
    با من بگو از آنچه سنگینی سینه‌ی توست.
    گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.
    تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی‌موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه‌ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ ...
    و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.
    سکوتی بر عرش طنین انداز شد.
    فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
    خدا گفت: ماری در راه لانه‌ات بود، خواب بودی. باد را گفتم تا خانه‌ات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی!
    گنجشک خیره در خدایی خود ماند.
    خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه‌ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی...
    اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
    ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد...
     
    N@$@$، setareh و sjd_hk از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
    امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم

    و امیدوار بودم که با من حرف بزنی حتی برای چندکلمه.....

    نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد

    از من تشکر کنی.

    صبحانه خوردی و حواست به من نبود ( که ماه رمضان است )

    سپس متوجه شدم که خیلی مشغولی

    مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی

    و قراری که با دوستت در دانشگاه داشتی.

    وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

    فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی

    و به من بگویی : سلام؛

    اما تو خیلی هراسان بودی.....

    یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و

    برای مدت نیم ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

    بعد دیدمت که از جا پریدی.....

    خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛ اما....

    ...به طرف موبایلت دویدی

    به پیامهای دوستانت جواب دادی و ایمیل و فیس بوکت را چک کردی

    تا از آخرین اخبار و شایعات با خبر شوی.

    تمام روز با صبوری منتظر بودم...

    با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم

    که اصلاً وقت نداشتی بامن حرف بزنی

    متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

    شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،

    سرت را به سوی من خم نکردی

    تو غروب به خانه رفتی و

    به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

    بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی

    شبکه های ماهواره را یکبار بررسی کردی

    و در حال خوردن چیپس و تخمه به نظاره نشستی......

    نمی دانم شبکه های ماهواره را دوست داری یا نه؟

    در آن چیزهای زیادی نشان می دهند

    و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛

    در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

    باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

    و تودر حالی که تلویزیون را نگاه می کردی ، شام خوردی؛

    و باز هم با من صحبت نکردی.

    موقع خواب...،

    فکر می کنم خیلی خسته بودی....

    بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی

    به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

    اشکالی ندارد......

    احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت

    و برای کمک به تو آماده ام.

    من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

    حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور بادیگران صبور باشی.

    من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

    منتظر یک سر تکان دادن...

    دعا ، فکر ، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

    خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

    خب ، من باز هم منتظرت هستم؛

    سراسر پر از عشق تو...

    به امید آنکه شاید امروزکمی هم به من وقت بدهی.

    آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

    اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

    روز خوبی داشته باشی...
    دوست و دوستدارت : خدا
     
    N@$@$، setareh و sjd_hk از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت...
    این داستان رو دوستم برام تعریف کرده :
    دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

    اینطوری تعریف میکنه:

    من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

    ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

    اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

    راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

    دیگه بارون حسابی تند شده بود.

    با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

    من هم بی معطلی پریدم توش.

    اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

    وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

    خیلی ترسیدم!

    داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.

    هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!

    تمام تنم یخ کرده بود.

    نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

    تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

    تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

    نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

    ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

    از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

    در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

    اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.

    دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

    بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

    یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

    ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
    سوار شده بود!!!؟
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  4. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    در انتظار شوهر دکتر مهندس[​IMG] من میگی همون ب:35::35::35::35::35:ترشی بهتره[​IMG]
    [​IMG]
    :35::35::35::35:
     
    setareh و sjd_hk از این پست تشکر کرده اند.
  5. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    لیوان آب ماله قدیما بود !
    تو این دوره زمونه باید بگید : موس دستته بزار زمین بیا کار مهم دارم [​IMG] )
    .
     
    setareh، flor@ns و sjd_hk از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    یه بار واسم نامه رسید بعد نامه رو باز کردم
    و هرچی منتظر شدم مثل تو فیلما نویسنده ی نامه
    با صدای خودش نامه رو واسم بخونه نخوند !
    لحظه ی سختی بود تمام باورهام فروریخت
    .
    .
    .
    از پدران و مادران عزیز خواهشمندیم به ما نگید تنبل !
    ما در حالت صرفه جویی در مصرف انرژی هستیم !
    .
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  7. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    پیامک این روزهای دخترها به همدیگه!
    الهی آخرین خونه تکونی مجردیت باشه
    نیت کن و واسه ۳ نفر بفرست ! تا آخر عید خبرای خوبی میشنوی
    اگه زنجیرو قطع کنی تا ۳سال هیچ خواستگاری نمیبینی !
     
    setareh و sjd_hk از این پست تشکر کرده اند.
  8. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید


    هر ادمی باید یه مخاطب خاص داشته
    باشه که شبا قبل خواب ازش بپرسه : تو مال منی ؟
    اونم بگه : ینی شُتر بیشتر از تو میفهمه !
    خو معلومه که مال توام خره ! حالا بگی بکپ !
    .
    .
    .
    آیا میدانید این زوج‌های عاشقی که روی ریل قطار و به سمت غروب خورشید قدم می‌زنند
    یا تا حالا قطار سوار نشده اند یا اگه سوار شده اند دستشویی نرفته اند
    یا اگه دستشویی رفته اند به سیستم دفع فاضلاب قطار دقت نکرده اند؟
    .
    .
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  9. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    جناب سعدی فرموده بودند :
    بر احوال آن مرد باید گریست / که دخلش بود نوزده ، خرج بیست !
    که اگه الان بود باید میگفت :
    بود حال و احوال آن مرد زار / که دخلش ریال است ، خرجش دلار !
    .
    .
    .
    بعضی زخم ها هست که هر روز باید روشونو باز کنی
    و نمک بپاشی تا یادت نره که سراغ بعضی آدما نباید رفت ، ” نباید ” !
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.
  10. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    اینایی که کسی از کاراشون سردرنمیاره،
    اینایی که کاراشونو همیشه ساکت و آروم انجام میدن،
    اینایی که عشقشون لباس مشکیه،
    اینایی که دلشون نمیاد وقتی که خوابی بیدارت کنن،
    اینایی که روزا براشون بی معنی شده و شبا فقط کار میکنن،
    اینایی که با دیواره خونه ها یه دنیا خاطره دارن،
    اینا رو خیلی زیاد مواظبشون باشید،
    این لامصبا دزدن !
    .
    .
    .
    به مامانم میگم چرا همیشه میخوای قسم بخوری جون منو قسم میخوری ؟
    چرا جونه مهردادو (برادرم) قسم نمی خوری ؟
    میگه آخه اون طفلک بچه بود زیاد مریض میشد …
     
    N@$@$ و setareh از این پست تشکر کرده اند.