1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رنگ
رنگ پس زمینه
تصویر پس زمینه
رنگ قاب
نوع فونت
اندازه فونت
  1. +خانوادت میدونن؟
    _چیو؟
    +که حالت خوب نیست!
    _نه : (
    +میدونن تو چه دنیایی گیر کردی و با چه آدمایی آشنا شدی؟
    _نه : (
    +میدونن دیگه هیچ کس و هیچ چیزو باور نداری؟
    _نه : (
    +میدونن دیگه اون بچه کوچولوی ساده شون نیستی؟
    _نه : (
    +میدونن خیلی تنها هستی؟
    _نه : (
    +میدونن شبارو با چه وضعی میخوابی؟
    _نه : (
    +اصلا میشناسنت؟
    _دیگه نه :' )
    .......
    barfi، Sαяαb، Admin و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. لحظاتی در زندگی هست که یکباره علی رغم میلت بزرگ میشوی... مثل خیانت ...یا چیزی که روحت را آزار می دهد و به تو می فهماند که زندگی آن چیزی نیست که انتظارش را داشتی.... که انسان ها آن طوری نیستند که تصور می کردی.... با یکباره فهمیدن آدم جا می خورد... می بازد انگار به خودش..روابطمان مارا به کجاها کشانده؟ گاهی فکر میکنم به آدمهایی که وارد زندگیم میشوند..و به خودم می گویم او آمده که برود ..اصلا نیامده که بماند....ولی دوباره می گویم اگر میخواست برود که نمی آمد...درگیری جالبیست...اینکه قصد دیگران از بودنشان را کنکاش کنی ..اما تهش چه می شود؟ غیر این است که ما آن شخص را قضاوت کرده ایم؟غیر این است که اورا به باد گمان هایمان گرفته ایم؟ بعضی گمان ها گناهند...قضاوت نکنیم...آدمها احساس دارند...آدمها شعور دارند...آدم ها شرایط دارند...آدمها...آخ آدمها... یاد بگیریم جای هیچ کس نظر ندهیم....ما از قلب هیچ کسی خبر نداریم...حتی از قلب آنهایی که عاشقمان هستند...قلب اگر چه یک واژه ست...اگرچه یک عضو از بدن ماست.... اما عمقی از احساس ...عرضی از خاطره ...طولی از عشق...و تپشی از خدا دارد....بودن ها را قدر بدانیم... رفتن ها را بدرقه کنیم.... در هر رفت و آمدی ردی بر قلب انسانها هست...نگذارید رد بودن یا نبودنتان ترک بردارد... #یاسمن_کاف
    barfi، Paras______2، αɾҽғҽԋ_αв و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. پدرم پیامبری بود خانگی
    معجزه اش محدود به این می شد
    که هر روز
    با عصایی کهنه راه جوب ها را باز کند
    با پرنده ها حرف بزند ،
    برایشان دانه بریزد.
    او یک معجزه ی دیگری هم داشت
    دست هایش هر روز
    از گونه های مادرم
    سیب می گرفت در آتش تب می سوخت
    اما برای نوه ها نتیجه ها
    طوری قصه می خواند که انگار
    زندگی گلستان است ،
    آری پدرم هنوز هم پیامبری ست خانگی
    کتابی نداشت و ندارد ،
    اما
    مادرم اولین کسی بود
    که به او ایمان آورد
    تا دید کسالت دارد،
    قبله ی حواسش را
    سمت تخت او تغییر داد
    زنی که سال هاست
    با شنیدن سرفه ای ناگهان نمازش می شکند
    -__-
    Shiva، Admin، 017mary و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. ‍ به خانه می رفت
    با کیف
    و با کلاهی که بر هوا بود
    چیزی دزدیدی ؟
    مادرش پرسید
    دعوا کردی باز؟
    پدرش گفت
    و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
    به دنبال آن چیز
    که در دل پنهان کرده بود
    تنها مادربزرگش دید
    گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش!
    Admin، Aysa و barfi از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. :)

    وقتی کسی مرا ناراحت می‌کند یا به چالش می‌کشد یا مشمئز می‌کند از خود می‌پرسم این فرستاده شده تا چه درس مهمی را به من یاد بدهد؟
    در این لحظه فاقد کدام ویژگی شخصیتی و روانی هستم که باعث شده متحمل درد و رنج شوم؟
    انسانهای کندذهن و کم‌هوش به شما صبر و بردباری می‌آموزند.
    انسانهای عصبانی، آرامش و خونسردی را می‌آموزند.
    انسانهای تحقیرگر، عزت‌نفس و احترام را به شما می‌آموزند.
    انسانهای بی‌احساس، عشق بی قید و شرط را می‌آموزند.
    انسانهای لجباز، انعطاف را به شما می‌آموزند.
    هر انسانی در زندگی ما یک آموزنده ست....
    #خوب است بیاموزیم:smile:
    barfi، Aysa و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. تازگی ها با هر کسی صحبت میکنی از یک رابطه ی نیمه تمام و بر هم خورده سخن میگوید!
    بعضی ها هم قربانش بروم برهم زدنشان به هفته نمیرسد که دیگری را میگویند" عشقم و فدایت شوم و یکی یدونم و اما این خیلی مهم است : همیشگی ام!
    یعنی این همیشگی را مکررا به قبلی ها هم گفته و به بعدی ها هم میگوید و مثل یک سریال شاید نود قسمتی همچنان ادامه دارد..شاید نود قسمتی شاید هم صدو بیست...چه میدانم.
    خلاصه پی در پی دچار سوءتفاهم میشوند.. .
    دلیل دارم که میگویم سوءتفاهم!
    به خدا یک جای کار میلنگد!
    هیچ کجای رابطه شان به عشق نمیخورد.
    در بسیاری از موارد با معشوقه ی قبلی که بر هم زده اند میشوند دوست معمولی که این مورد را اصلا نمیفهمم!
    در برخی موارد با هم بیرون هم می روند...الله اکبر!
    آیا نامی جز سوءتفاهم برای رابطه شان سراغ دارید!؟
    اینها فقط میخواهند تنها نباشند! مثلا برایشان تعریف نشده که صبح ها بدون صبح بخیر عزیزم بیدار شوند و در طول روز قربان صدقه نروند یا چه میدانم برای آخر هفته باید خلاصه با یک نفر به کافه و سینما و این ها بروند و آخر شب هم الفاظ فراگیر شب بخیر خانومم یا آقامون را بگویند تا در آغوش هم به خواب بروند!
    هدف از این رابطه هم اصلا مهم نیست برایشان، فقط باید یک نفر باشد.
    بعد از مدتی هم دیگر نفر مقابلشان چیز جدیدی برای ارائه ندارد و تکراری شده است..اینجا نوبت کوچیدن در فاز سنگین است..نوبت بر هم زدن رابطه و رفتن در لاک خود! حالا اینها که در لاک خود میروند دمشان گرم،خیلی ها بعدی را اوکی کرده اند و این را خداحافظ نگفته آن را سلام میکنند!
    آخر مگر داریم؟ مگر میشود؟!
    بله میشود.. .
    میشود چون اصالت آدم ها زیر سوال رفته و هر روز سطحی تر و سطحی تر و سطحی تر میشوند!
    اما در همین رابطه ها هستند بعضی ها که بی ریا عشق میورزند و نقش بازی نمیکنند!
    بعضی ها که شاید بی گدار عاشق شده اند اما بی هدف وارد رابطه نشده اند.
    بعضی ها که شاید رکب خورده اند و دوستت دارم های قلابی را باور کرده اند و این قلاب به تمام زندگی شان گیر کرده است!
    خدا به این بعضی ها رحم کند که در مواجه با رنگ عوض کردن فرد مقابل زندگی شان بر هم میریزد!
    دوست من
    آقای محترم
    خانوم عزیز
    که همانند تعویض پیراهن به تعویض عشقت عادت کرده ای،!سراغ این بعضی ها نرو.
    سراغ یکی مثل خودت برو که هیچ فلسفه و تفکری برای زندگی اش ندارد.
    .
    .
    یک مقدار مراقب باشیم و بی اعتماد... .
    رد پای رابطه ها
    از احساسات آدم ها پاک نمیشود.
    barfi، Earthian_2، kimia@ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را تا ته سر کشیدم. «واقعن هیچی دوستم نداری؟» گفت: «نه نه. صبر کن. منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی. یعنی خیلی دوستت دارم.» گفتم:«نه. اینطور نمیشه، تو گفتی هیچی.»

    تکه ای از ژامبونِ‌ لوله شده را برید. گفت: «نه. اون اشتباه شد. هزار تا.» شروع کردم به کولی بازی. موهام را کشیدم. گفتم: «یعنی هزار تا منو دوست نداری؟» دختر و پسری که میز کناری نشسته بودند، با تعجب نگاهمان می کردند. گفتم: «این واقعن درست نیست. من این حجم از غصه رو نمی تونم تحمل کنم که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی.» داشت با نوک چنگال، لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می داد. گفت: «نمی دونم واقعن. خیلی سوال سختیه» لپ هاش گل انداخته بود. گفت: «شاید این سوال از اول هم غلطه. نباید بهش جواب می دادم.» گفتم: «باشه بذار یه جور دیگه بپرسم. اینطوری شاید راحت تر باشه برات. چند تا دوستم داری؟»

    لبخند زد. چشم هام را گرد کردم و گفتم: «هان؟» بقیه دختر و پسرها و زن ها و مردها هم داشتند ما را تماشا می کردند. نانِ تُستِ کَره ای را گاز زدم و بقیه اش را گذاشتم گوشه بشقاب. داشت نگاهم می کرد. با آن چشم های سیاه درشت و گونه سرخ و لب های اناری. گفت: «هیچی.» پرسیدم: «هیچی؟» شانه اش را انداخت بالا. گفت: «هیچی دوستت ندارم.» لب و لوچه ام را آویزان کردم. گفت: «میمیرم برات و این ته همه دوست داشتن هامه.» داد کشیدم «هورا.» دست هایم را گره کردم و آوردم بالا. پیش خدمت ها داشتند با هم پچ می زدند. یکی شان آمد جلو و گفت: «قربان. اینطوری مردمو می ترسونید.» پرسیدم: «چطوری؟» آهسته تر گفت: «اینکه دارید با خودتون بلند بلند حرف می زنید.» به صندلی روبرویی اشاره کرد. خالی بود. بشقابِ صبحانه گرم، دست نخورده، سرد شده بود و نان ها خشک. خواستم بپرسم پسری که اینجا روبروی من نشسته بود، کجا رفت که همه چیز یادم افتاد.پنج سال گذشته بود.
    barfi، ×امیرمحمد ×، Aysa و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. یه وقتایی هست...به خودت فک میکنی...به اینکه کی بودی و چی شدی و کی هستی الان.....
    پنج صبه و دارم به خودم فک میکنم....بعد کلی فکر فهمیدم نه کسی بودم...نه کسی شدم...و نه الان کسی هستم....
    یه وقتایی یه اتفاقایی میفته تو زندگیت خیلی عوض میشی....
    یه سری از این اتفاقا یه جوری زمانو کش میدن...
    میدونی...بده یهویی بزرگ شی...
    بده یهویی ببینی میتونی خیلی مسائلو که در حدت نیس درک کنی....
    و بدتر از همه این..... (واقعیتش انقد آرشین منو کشوند تو تلگرام و دوباره برگشتم انجمن و دوباره رفتم تل... ا یادم پریدش بدتر ازهمه چیه:279: ) ......
    پوووف....بگذریم....
    چقد خوبه یه آدمایی سروکله شون تو زندگیت پیدا میشه یه چیزاییی رو یادت میندازن...خیلی کلیشه س این حرفم ولی واقعا تویی رو نشونت میدن که چقدر عوض شده....نشونت میدن با یه حرف ...یه عکس...یه تیکه انداختن....که هی فلانی...ببین تو اون بودی ولی الان این شدی....
    خودم زیاد باورش ندارم ولی خیلیا بهم میگن روابط عمومیم خوبه....با خیلیا حرف زدم...کلوزاپ بگیرم تو همین انجمن خیلی ادما هستن که اشنا شدیم و حرف زدیم...یه عده معدود بینتون هس تواین چند وخ با یه حرف ساده مث همین دیشب که یکی یه حرف خیلی عادی اینجا زد باهام ولی ا دیشب تا الان تو فکر حرفشم ....یا آیسا که فقط گف دلم تنگ شده برات میخام باهات حرف بزنم کاری میکنن حرفی میزنن که توشون خیره میشی مث بخارچایی....خیلی وقتا با آیسی حرف زدیم...بحث کردیم....خیلی چیزا رو از همدیگه یاد گرفتیم...ولی نمیدونم چرا دیشب این حرفو که زد به این رسیدم که عوض شدم....دیگه اونی نیستم که میتونست با حرف زدن قانع کنه...ینی دیگه کلا اون یاسمنی نیستم که بلد بود با کسی حرف بزنه...
    دلم نمیخاد ساکت باشم ولی نمدونم چرا دیگه تا کسی چیزی نگه سوالی نپرسه ازم حرفی نمیزنم....
    امروز یکی بهم گف این یکی که میگم منو میشناسه ولی من نمیشناسمش اینش جالب بود برا خودم...بهم گف همون دخترمهربون بمون...همونی که الان حس میکنم نیستی دیگه ....
    هممممم کاش همونی بودم که توی دنیای مجازی شما میشناسینش....کاش اون یاسمنی باشم که تو ذهن آیسی نقش بسته....یا اون دختر مهربونه باشم که این غریبه میگه....
    ولی....هیچکدومشون نیسم-____-
    یه گریه هایی هست مث گریه الان من...دلیلی ندارن جز اینکه دلت برا خودت تنگ میشه....
    دلم برا اون یاسمن خل و چل دیوونه وراج کله شق که الان فقط بلده اینجوری : )باشه در هر شرایطی تظاهر میکنه تنگ شده ....
    یه ساعت و نیم طول کشید تا اینو نوشتم.....
    خیلی کمه ....یه ساعت و نیم خیلی کمه از این 18 سال که دارم فقط یه ساعت و نیمش مال خود خود خودم بودم....
    امیدوارم بشه از این به بعد بیشتر برا خودم وقت بزارم.....
    کاش میشد به خودمون برگردیم.....
    آرشین، αɾҽғҽԋ_αв، barfi و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. تا ﺣﺎﻻ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﺑﭙﺮﺳﻦ ﭼﺎﻯ ﻣﻰ ﺧﻮﺭﻯ ﻳﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﺷﻤﺎ ﺑﮕﯽ : ﻓﺮﻗﻰ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ؟ ﺑﭙﺮﺳﻦ : ﭘﺮﺗﻘﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻯ ﻳﺎ ﻧﺎﺭﻧﮕﻰ؟ ﺑﮕﻴﻦ : ﻓﺮﻗﻰ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ. ﺑﭙﺮﺳﻦ : ﺑﺮﺍﻯ ﺷﺎﻡ ﻛﺠﺎ ﺑﺮﻳﻢ؟ ﺑﮕﻴﻦ : ﻓﺮﻗﻰ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ. ﺑﭙﺮﺳﻦ : ﭼﻪ ﻓﺼﻠﻰ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻯ؟ ﺑﮕﻴﻦ : ﻓﺮﻗﻰ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ. هيچ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻳﻦ ﭼﺮﺍ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻓﺮﻕ ﺑﻜﻨﻪ ﻳﺎ ﻧﻜﻨﻪ؟ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﻰ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻧﺪﺍﺭﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﻈﺮﺗﻮﻥ ﺭﺍ ﻣﺤﻜﻢ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻛﻨﻴﻦ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻳﺪﺑﺮﺍﻯ ﺩﻧﻴﺎ ﻭ ﻛﺎﺋﻨﺎﺕ ﻓﺮﻕ ﻛﻨﻪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻳﻦ ﻳﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻳﻦ؟

    وقتی ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻧﻤﻰ ﺩﻭﻧﻴﻦ ﭼﻰ ﻣﻰ ﺧﻮﺍین ﭼﺮﺍ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺭﻳﻦ ﻛﻪ ﻛﺎﺋﻨﺎﺕ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﭼﻰ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺪﻩ؟ ﻭﻗﺘﻰ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻴﻦ ﭼﻪ ﺷﻐﻠﻰ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻳﻦ، ﭼﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻳﺪﻩ ﺁﻝ ﺷﻤﺎ ﻻﺯﻣﻪ، ﭼﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻯ ﭼﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﻰ، ﭼﻪ ﻫﻤﺴﺮﻯ ﺟﻮﺍﺏ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻯ ﺷﻤﺎﺳﺖ، ﺧﺪﺍ ﻭ ﺩﻧﻴﺎ ﻭ ﻛﺎﺋﻨﺎﺕ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺷﻤﺎﻯ ﺑﻰ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﭼﻪ ﺗﺼﻤﻴﻤﻰ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﮕﻴﺮﻥ؟ ازهمين ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﺑﻰ ﺗﻔﺎﻭﺗﻰ ﺩﺭﺑﻴﺎﻳﻴﻦ. ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﺗﻮﻥ ﺭﺍ ﻟﻴﺴﺖ ﻛﻨﻴﻦ. ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻫﺎﺷﻮ ﺩﺳﺘﭽﻴﻦ ﻛﻨﻴﻦ. ﻭﻗﺘﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻫﺪﻓﺘﻮﻥ ﺭﺍ ﻣﺸﺨﺺ ﻛﺮﺩﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﻭ ﻛﺎﺋﻨﺎﺕ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﻼﺗﻜﻠﻴﻔﻰ ﺩﺭمیان.
    barfi، kimia@، Paras______2 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. سلام صبح 5مرداد ماه همگی بخیروخوشی
    نمیدونم چی شد که وبلاگ ساختم ...معمولا ترجیح میدادم نداشته باشم ولی خب از حرکتای یهویی خوشم میاد :smile: باحاله:wink:
    امروزززززز میتونم بگم با اینکه واقعا خودم حالم خرابه بخاطریه ازدست دادن ولی خیلی خوشحالم تولد دوتا از بزرگترین دوس داشتنیای زندگیمه....فاموتیکاودخترداییم...فدای جفتشونم....آجوهای تکرار نشدنی زندگیم:*
    زندگی رسم خیلی قشنگیه....
    به دنیا میای بدون اینکه بدونی چی به چیه....کم کم چش و گوشت باز میشه میبینی متعلق به یه جمع کوچیکی به اسم خانواده....یه مامن آرامش توپپپپ
    ینی خدا به سر شاهده هیییچ جمعی جمع خونواده نمیشه....اصن فازش عجیییبه خیلی مثبته:x3:
    یکم بزرگتر که میشی میری مدرسه دوستات وارد زندگیت میشن....خیلی خوبه این قسمت....یه آدمایی که بودنتو میخان بی هیچ علتی...خیلی خوبه این....
    بعدش دوره نووجونی و تب و تاب خودش ....یه سری افکارو عقاید عجیب با یه سری حرکت و حرفای عجیبتر که ازت سر میزنه:roflmao
    هرکی انکار کنه خله:wink: بقول عادل فردوسی پور بزارین تو این یه مورد من قانع نشم و بگم که همه این دوره رو گذروندین و اون افکارو داشتین:biggrin:
    اممم و میرسیم به سنی که خودم دقیقا 3ماه و 1روزه تجربه ش کردم....
    18 سالگی
    سنی که از روز اولش حس میکنی بزرگ شدی....ینی خیلی معرکه س حضرت عباسی....میگن سن قانونیه الکی نیس بخدا....
    هرچند از دید بزرگترا هنوز کوچیکیم ولی واقعا من خودم یکی حس کردم روحم داره بزرگ میشه اون لحظه....
    یادشبخیر....
    فاموتیکای عزیزم 18 ساله شد امروز:inlove:
    بزرگ شده خانووم مدیر ....دیگه باید براش آستین بالا بزنیم:hilarious:
    فاطیم عشقولیم ارزو میکنم برات که خجسته دل و خوشبخت بشی....همیشه شادوپرانرژی.....زندگی بر وفق مراد( که هنوزم نمیدونم کیه این آقا مراد که زندگیمون بروفق اونه) باشه برات.....به آرزوهات برسی....روانشناس بشی:inlove: حداقلش منو درمان کنی:tongue: دکترم خودی باشه بهتره:hilarious: ابروم حفظ میشه اینجوری:smug:
    بهترینایی که لیاقتشو داری رو برات میخام
    دوست دارم اجی....یادش بخیر یه زمانی زنم بودی:hilarious: الی نامرد جاتو گرفت شدی پدرزنم:laugh:
    تولدت مبارررررررررررررررررررررررک :*
    ایشاله عروسیتو تبریک بگیم:inlove:
    امیدوارم بزرگ شی به معنای غلیظ کلمه...... و اونی بشی که هستی....زندگیت پر از خوشی و خنده و حال خوب و حس ناب و چیزای دوس داشتنی عشقولی.....
    روزت بخیر.عاقبتت نیک.تولدتم مبارکا.....
    دوست داشتنیم عاشقتم بزار قورتت بدم:1kiss:
    حله....:wink:
    Mahyas77
    5مرداد 95
    barfi، famotika:D، Aysa و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.