1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رنگ
رنگ پس زمینه
تصویر پس زمینه
رنگ قاب
نوع فونت
اندازه فونت
  1. تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

    او که هرگز نتوان یافت همانندش را

    منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

    غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

    از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

    هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

    مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

    هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

    مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

    مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

    عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

    به تو اصرار نکرده است فرایندش را

    قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

    مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

    حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

    بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

    منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
    لای موهای تو گم کرد خداوندش را
    meshkat1371، famotika:D، sina1221 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. خانمم همیشه میگفت دوستت دارم
    من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم...
    از همان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش را نمیدانند...
    همیشه شیطنت داشت.
    ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی با خودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
    یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشد مفصل صحبت کنم،
    من برای فرار از حرف گفتم: میبینی که وقت ندارم، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کنه به من میچسبی...

    گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی
    این را که گفت از کوره در رفتم،
    گفتم خدا کنه تا صبح نباشی...
    بی اختیار این حرف را زدم..

    این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...

    بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رها بود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...
    نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..
    آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...

    از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...
    هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...
    گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...
    مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!

    همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...
    شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش اما در ظاهر،نه...

    شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..

    بعدها کارهایم روبراه شد ،حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ...
    من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...
    بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،...
    خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم ...
    آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد...

    حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد...
    حالا فهميدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد

    بايد بیشتر مواظب حرفها بود :smile:
    Negin.rn، NasimOo، Paras______2 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. ديدى بعضى وقتا ی چيزى
    ميخورى، حالت تهوع ميگيرى؟

    نميخوام بگم الزاما اونى كه خوردى بد بوده، اصلا چهار نفر ديگه م همونو خوردن و تعريف كردن، اما تو بهت نساخته

    حالت تهوع حالت بديه
    بدتر از هر حس ديگه اى
    بالا آوردن هم كار عذاب آوريه،
    اما همه مون ميدونيم
    بعد بالا آوردن حالمون خوب ميشه،
    تموم ميشه اون حس

    ببين ...
    ميخوام بگم داستان ساده س
    بعضى خاطراتو بايد بالا بيارى
    بعضى آدما رو ...
    بعضى حرفا رو ...
    سخته؛ ولى بعدش خوب ميشى
    Negin.rn و ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده اند.
  4. -اگه بهت بگن فقط یک هفته وقت زندگی داری چیکار میکنی؟
    +نمیدونم تا حالا بهش فکر نکردم؛تو چی؟
    -من مثل هفته آخر زندگی میکنم
    +هفته ی آخر چجوریه؟
    - فکر میکنم میشه یه شب ساعت سه شب برم توی کوچه؛آخه سپور کوچه ی ما رو اون ساعت جارو میزنه
    میتونم جاروش و ازش بگیرم و تا سر کوچه رو من جارو بزنم.
    +که چی بشه؟
    -میدونی برای من فقط چند متر تا سر کوچست اما احتمالا اون غافلگیر بشه و شاید لبخند بزنه بابت خل شدن شبانه م
    +احتمالا،بعدش چی؟
    -بعدش میتونم صبح قبل رفتن سرکار و قبل ازینکه همه بیدار شن نون بخرم و میز صبحونه رو بچینم
    میدونی غافلگیر کننده بودن خیلی خوبه؛لبخند میزنن آدمایی که دوسشون داری یا حتی حسی بهشون نداری،بعد میتونم با صاحبکارم صحبت کنم که چند روز آخر هفته رو نرم سر کار
    میتونم بعد از ظهرا برم شهر بازی،پریدن با کش بانجی رو تجربه کنم
    اخه همیشه دوس داشتم بدونم مزه ی سقوط چجوریه ولی هیچ وقت جراتش رو نداشتم.
    میتونم برم برای کلاغا و گربه های پارک غذا بریزم و نگاهشون کنم.اونوقت گربه ها اجازه میدن بغلشون کنم.
    میتونم به هرکسی که دوسش دارم و دلم براش تنگ میشه زنگ بزنم،حتی اگه نتونم ببینمشون میتونم بگم دوسشون دارم.
    میتونم مادرم و بغل کنم و بو بکشم.
    میتونم قاشق به قاشق دستپختش و چندین دقیقه طول بدم.
    اگه بارون بباره برم زیرش و بدو ام.
    میدونی من فکر میکنم تو یه هفته هرکار دوس داشتنی ای رو میشه کرد.
    روز آخرم کلی عکس با لبخند بزارم توی پیجم آخه دیگه برام مهم نیست با اخم جذاب تر میشم.
    +حالا چرا به این فکر میکنی؟
    -دکتر بهم گفت یه هفته وقت داری،و خودت و برای عمل روز سه شنبه آماده کن شاید دیگه به هوش نیای...
    Negin.rn، kimia@ و اترو از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. خوشبختی با تملک به دست نمی آید . خوشبخی به دید شخصی بستگی دارد . منظورم این است که آدم خوشبخت،طرف تاریک واقعیت را نمی بیند. هیاهوی زندگی اش صدای موریانه ی مرگ را که وجودش را می جود،می پوشاند.خیال میکنیم ایستاده ایم حال آنکه در حال سقوطیم . این است که حال کسی را پرسیدن ، یعنی به صراحت به او اهانت کردن . مثل این است که سیبی از سیب دیگر بپرسد : حال کرمهای وجود مبارکتان چطور است ؟ یا علفی از علفی بپرسد : از پژمردن راضی هستی ؟ حال پوسیدگی مبارکتان چطور است ؟ حال کسی را پرسیدن ، آگاهی از مرگ را در انسان تشدید می کند و من که بیمارم ، بی دفاع تر از دیگران رو در رویش ایستاده ام .

    گوستاو یانوس
    (گفتگو با کافکا)
    Negin.rn، Angela" و Aysa از این ارسال تشکر کرده اند.