1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رنگ
رنگ پس زمینه
تصویر پس زمینه
رنگ قاب
نوع فونت
اندازه فونت
  1. یک روز صبح
    قبل از اینکه به آینه چشم بدوزی
    تلفن همراهت را بردار و سلامم کن!
    و به رسم عادت شیرین گذشته...
    عکس خواب آلودت را برایم بفرست!
    مگر میتوانم قربان صدقه ات نروم؟!
    قول میدهم!!
    هیچ چیز به روی خودم نیاورم!
    و انگار که همین دیشب
    خیلی بی حاشیه و صمیمانه به هم
    شب بخیر گفته ایم!
    خیالت راحت
    من آنقدر دلم تنگ است
    که یادم می رود چه بلایی سرم آورده ای
    #علی_سلطانی
  2. داشتم فكر ميكردم به همين روزهايم
    در سال قبل اينكه براى چه چيزها دلم بيقرار بود و حالا نسبت به آنها بى تفاوتم!..
    ميدانيد چه ميخواهم بگويم؟
    ميخواهم بگويم زياد از غصه ى امروز
    دلتان نگيرد، شايد يك سال ديگر
    يادآورى اش برايتان خنده دار باشد!
    mostafa12، Sαяαb، SαოıN و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. برایش نوشتم:
    " زیر نور این آباژور در ازدحام این قرص خواب های لعنتی جایی در وسعت سرد این تختخواب، شب بخیر هایت گم شده است "

    برایم نوشت:
    " بخواب؛ عادت به هیچ چیز صلاح نیست "
    و این منطقی ترین لالاییِ نیمه شب های من شد ...

    - پریسا زابلی‌پور
    Sαяαb، sina1221، SαოıN و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. #مثلا_طنز
    روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف دبستان بود!
    هر چه فکر میکنم
    باقی عمر،تکلیفمان بلاتکلیفی بود و بس..!
    در همان دوران دبستان هم وقتی با موضوع انشای علم بهتر است یا ثروت مواجه شدیم
    یک نگاهی به هم میزی مان انداختیم که پدرش کارمند بود...زیپ کیفش را با نخ و سوزن دوخته بودند و سرِ زانوهایش وصله داشت...یک نگاه هم انداختیم به آن پسرِ شکم گنده ی ته کلاس که مادرش با یک مدل ماشین میرساندش و پدرش با یک مدل ماشینِ دیگر می آمد دنبالش...خودش میگفت پدرم چهار کلاس سواد دارد،همیشه ی خدا هم دوستش را فلافل و سِون آپ مهمان میکرد!
    آن روزها اختلافات را میدیدیم و آخر نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت!؟هر چند آقای معلم اصرار داشت علم اما من چند باری وقتی ماشین قراضه اش روشن نمیشد لب خوانی کرده بودم که با خودش تکرار میکرد..ثروت ثروت!و اینگونه ما بلاتکلیف ماندیم کدام بهتر است و سمت کدام برویم!؟
    دبستان تمام شدو گفتند میروید راهنمایی تا راهنمایی تان کنند!
    گران تمام شد این راهنمایی!
    گران تمام شد وقتی معلمِ پرورشی آمد و روی تخته نوشت بچه چگونه بوجود می آید؟مسئله را باز کردو هاج و واج مانده بودیم...بعدش هم تا مدتی پدرsنگاه میکردیم ونمیتوانستیم مادر را ببوسیم...تازه یک دوستی داشتم در آن دوران میگفت هر شب بین پدر و مادرم میخوابم و حواسم هست دست از پا خطا نکنند...خلاصه راهنماییمان نکردند که هیچ بدتر چشم و گوشمان باز شد و خوردیم به دوران بلوغ و جلو و عقب کشیدن فیلم های خارجکی تا لحظه ی وصال..هیچ وقت هم وصال تمام و کمال صورت نمیگرفت و ما یک دست روی موسِ کامپیوتر و دست دیگر در جیب بلاتکلیف میماندیم!
    با اولین نگاهِ معنا دارِ جنس مخالف عاشق شدیم...!
    عاشق شدیم و کِی جرات داشتیم ابراز کنیم؟معشوقه رفت وبلاتکلیف ماندیم که چه شد،چه برسر دل ما آمد؟!
    کمی بزرگتر شدیم و بحث ترس از آینده آمد وسط...انتخابِ رشته و سرنوشت!
    هر کس در هر صنفی بود ما را به آن سمت میکشید!درهمین بلاتکلیفی رشته ای را انتخاب کردیم که ازهر زاویه ای نگاه میکردی هیچ ربطی به ما نداشت..!
    بعد هم دانشجو شدیم که این نام،خودِ خودِ بلاتکلیفی ست!
    حتمن قرار است چند صباح دیگر به این دلیل که پدرمادر دوست دارند نوه شان را ببینند بالبخندی گشاد تن به ازدواج میدهیم و بعد هی سگ دو میزنیم که خانه بخریم که مدل ماشینمان را عوض کنیم که بچه بزرگ کنیم که از گرسنگی نمیریم!
    ما کی قرار است خودمان را پیداکنیم؟
    نفس راحت بکشیم..نفس راحت بدون ترس از آینده،بدون بلاتکلیفی!
    باور کن
    روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف و مشقِ شب دبستان بود!
    .
    #علی_سلطانی
    ثمـــــــــینم ツ، Paras______2 و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. #مثلا_طنز
    روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف دبستان بود!
    هر چه فکر میکنم
    باقی عمر،تکلیفمان بلاتکلیفی بود و بس..!
    در همان دوران دبستان هم وقتی با موضوع انشای علم بهتر است یا ثروت مواجه شدیم
    یک نگاهی به هم میزی مان انداختیم که پدرش کارمند بود...زیپ کیفش را با نخ و سوزن دوخته بودند و سرِ زانوهایش وصله داشت...یک نگاه هم انداختیم به آن پسرِ شکم گنده ی ته کلاس که مادرش با یک مدل ماشین میرساندش و پدرش با یک مدل ماشینِ دیگر می آمد دنبالش...خودش میگفت پدرم چهار کلاس سواد دارد،همیشه ی خدا هم دوستش را فلافل و سِون آپ مهمان میکرد!
    آن روزها اختلافات را میدیدیم و آخر نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت!؟هر چند آقای معلم اصرار داشت علم اما من چند باری وقتی ماشین قراضه اش روشن نمیشد لب خوانی کرده بودم که با خودش تکرار میکرد..ثروت ثروت!و اینگونه ما بلاتکلیف ماندیم کدام بهتر است و سمت کدام برویم!؟
    دبستان تمام شدو گفتند میروید راهنمایی تا راهنمایی تان کنند!
    گران تمام شد این راهنمایی!
    گران تمام شد وقتی معلمِ پرورشی آمد و روی تخته نوشت بچه چگونه بوجود می آید؟مسئله را باز کردو هاج و واج مانده بودیم...بعدش هم تا مدتی پدرsنگاه میکردیم ونمیتوانستیم مادر را ببوسیم...تازه یک دوستی داشتم در آن دوران میگفت هر شب بین پدر و مادرم میخوابم و حواسم هست دست از پا خطا نکنند...خلاصه راهنماییمان نکردند که هیچ بدتر چشم و گوشمان باز شد و خوردیم به دوران بلوغ و جلو و عقب کشیدن فیلم های خارجکی تا لحظه ی وصال..هیچ وقت هم وصال تمام و کمال صورت نمیگرفت و ما یک دست روی موسِ کامپیوتر و دست دیگر در جیب بلاتکلیف میماندیم!
    با اولین نگاهِ معنا دارِ جنس مخالف عاشق شدیم...!
    عاشق شدیم و کِی جرات داشتیم ابراز کنیم؟معشوقه رفت وبلاتکلیف ماندیم که چه شد،چه برسر دل ما آمد؟!
    کمی بزرگتر شدیم و بحث ترس از آینده آمد وسط...انتخابِ رشته و سرنوشت!
    هر کس در هر صنفی بود ما را به آن سمت میکشید!درهمین بلاتکلیفی رشته ای را انتخاب کردیم که ازهر زاویه ای نگاه میکردی هیچ ربطی به ما نداشت..!
    بعد هم دانشجو شدیم که این نام،خودِ خودِ بلاتکلیفی ست!
    حتمن قرار است چند صباح دیگر به این دلیل که پدرمادر دوست دارند نوه شان را ببینند بالبخندی گشاد تن به ازدواج میدهیم و بعد هی سگ دو میزنیم که خانه بخریم که مدل ماشینمان را عوض کنیم که بچه بزرگ کنیم که از گرسنگی نمیریم!
    ما کی قرار است خودمان را پیداکنیم؟
    نفس راحت بکشیم..نفس راحت بدون ترس از آینده،بدون بلاتکلیفی!
    باور کن
    روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف و مشقِ شب دبستان بود!
    .
    #علی_سلطانی
    αɾҽғҽԋ_αв از این پست تشکر کرده است.
  6. #مثلا_طنز
    روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف دبستان بود!
    هر چه فکر میکنم
    باقی عمر،تکلیفمان بلاتکلیفی بود و بس..!
    در همان دوران دبستان هم وقتی با موضوع انشای علم بهتر است یا ثروت مواجه شدیم
    یک نگاهی به هم میزی مان انداختیم که پدرش کارمند بود...زیپ کیفش را با نخ و سوزن دوخته بودند و سرِ زانوهایش وصله داشت...یک نگاه هم انداختیم به آن پسرِ شکم گنده ی ته کلاس که مادرش با یک مدل ماشین میرساندش و پدرش با یک مدل ماشینِ دیگر می آمد دنبالش...خودش میگفت پدرم چهار کلاس سواد دارد،همیشه ی خدا هم دوستش را فلافل و سِون آپ مهمان میکرد!
    آن روزها اختلافات را میدیدیم و آخر نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت!؟هر چند آقای معلم اصرار داشت علم اما من چند باری وقتی ماشین قراضه اش روشن نمیشد لب خوانی کرده بودم که با خودش تکرار میکرد..ثروت ثروت!و اینگونه ما بلاتکلیف ماندیم کدام بهتر است و سمت کدام برویم!؟
    دبستان تمام شدو گفتند میروید راهنمایی تا راهنمایی تان کنند!
    گران تمام شد این راهنمایی!
    گران تمام شد وقتی معلمِ پرورشی آمد و روی تخته نوشت بچه چگونه بوجود می آید؟مسئله را باز کردو هاج و واج مانده بودیم...بعدش هم تا مدتی پدرsنگاه میکردیم ونمیتوانستیم مادر را ببوسیم...تازه یک دوستی داشتم در آن دوران میگفت هر شب بین پدر و مادرم میخوابم و حواسم هست دست از پا خطا نکنند...خلاصه راهنماییمان نکردند که هیچ بدتر چشم و گوشمان باز شد و خوردیم به دوران بلوغ و جلو و عقب کشیدن فیلم های خارجکی تا لحظه ی وصال..هیچ وقت هم وصال تمام و کمال صورت نمیگرفت و ما یک دست روی موسِ کامپیوتر و دست دیگر در جیب بلاتکلیف میماندیم!
    با اولین نگاهِ معنا دارِ جنس مخالف عاشق شدیم...!
    عاشق شدیم و کِی جرات داشتیم ابراز کنیم؟معشوقه رفت وبلاتکلیف ماندیم که چه شد،چه برسر دل ما آمد؟!
    کمی بزرگتر شدیم و بحث ترس از آینده آمد وسط...انتخابِ رشته و سرنوشت!
    هر کس در هر صنفی بود ما را به آن سمت میکشید!درهمین بلاتکلیفی رشته ای را انتخاب کردیم که ازهر زاویه ای نگاه میکردی هیچ ربطی به ما نداشت..!
    بعد هم دانشجو شدیم که این نام،خودِ خودِ بلاتکلیفی ست!
    حتمن قرار است چند صباح دیگر به این دلیل که پدرمادر دوست دارند نوه شان را ببینند بالبخندی گشاد تن به ازدواج میدهیم و بعد هی سگ دو میزنیم که خانه بخریم که مدل ماشینمان را عوض کنیم که بچه بزرگ کنیم که از گرسنگی نمیریم!
    ما کی قرار است خودمان را پیداکنیم؟
    نفس راحت بکشیم..نفس راحت بدون ترس از آینده،بدون بلاتکلیفی!
    باور کن
    روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف و مشقِ شب دبستان بود!
    .
    #علی_سلطانی
  7. داشتم فکر میکردم چرا باید بین زندگی دو نفر در دو گوشه ی دنیا اینقدر تفاوت باشد..!
    ما در مدرسه هایمان هیچوقت کلاس رقص و باله نداشته ایم..!
    هیچوقت کارگاه نجاری نداشته ایم..!
    ما هیچوقت کلاسی با تمامی آلات موسیقی نداشته ایم..!
    ما هیچوقت در سلف مدرسه نچرخیده ایم تا در ظرفهایمان خوراکی های خوش آب و رنگ بریزند تا با اکیپمان سر میزی بخنديم و شاد باشیم و از پسر خوش قیافه ی تازه وارد یا درمورد دختر مشهور و باهوش مدرسه صحبت کنیم..
    ما هیچوقت پارتی آخر سال نداشته ایم..!
    ما هیچوقت روز آخر مدرسه کلاه هایمان را به هوا نینداخته ایم..!
    ما همیشه بازخواست شده ایم؛
    برای ناخن هایمان؛
    برای موهایمان؛
    برای.. ما هرگز نفهمیدیم تمیز بودن صورت چه منافاتی با شخصیت آدم دارد..!؟
    ما پدرمان در آمد بس که موهایمان را ازته تراشیدیم
    ما هرگز نفهمیدیم جنس مخالف شاخ و دم ندارد و مثل ما آدم است و میتوان با او بدون فکرها و نیت های شوم دوست شد و به او اعتماد کرد.
    راستش جنس مخالف هم هرگز این را نفهمید..!
    ما شیرین ترین روزهای نوجوانی مان با کابوس کنکور هدر رفت..!
    بهترین روزهای جوانیمان با سربازی..!
    ولی کسی به ما نگفت تو دیگر ۱۷ ساله نمیشوی..!
    ما قربانی خواسته هایی شدیم که پدر و مادرمان هرگز به آن نرسیدند..! هیچکس به ما نگفت جامعه هنرمند بیشتر میخواهد تا مهندس....!
    هیچکس نفهمید شب ها با رویای ساز یا بوم نقاشی به خواب میرویم..!
    هیچکس به ما نگفـت موفقیت پزشکی و مهندسی و وکالت نیست..!
    و هیچوقت نفهمیدیم انسان بودن؛ ربطی به «با کدام پا وارد دستشویی شدن» ندارد..!
    و.. هیچکس به ما یاد نداد عاشق شدن را..! این روزها سرزمینمان تشنه ی فهم است..!
    Paras______2، Admin و Gøłšαツ از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. ﻫﻔﺪﻩ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ
    ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ
    ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺍﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ
    ﺗﺮﺳﺎﻧﺪﻣﺶ ،ﺑﻬﺶ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ .
    ﺍﻭ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ .
    ﺩﺭ ﺍﻥ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ
    ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ
    ﺍﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ
    ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺭﺣﻤﺎﻡ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﮑﺸﻢ
    ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻧﻢ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ
    ﭼﻬﺎﺭ ﻧﺦ !
    ﻧﺦ ﺍﺧﺮ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻡ
    ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻫﺎﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯﺗﺮﺱ ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﺣﻤﺎﻡ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﻡ
    ﺍﺯ ﺩﺭﺣﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﻣﺪﻡ
    ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩﻩﺍﺳﺖ
    ﺍﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﺘﺮﺳﺎﻧﺪ
    ﺑﻐﻠﺶ ﮐﺮﺩﻡ
    . ﺑﻮﺳﯿﺪﻣﺵ
    ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ
    ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﮑﺸﯿﺪﻡ ...
    mahsa mollazadeh، Gøłšαツ، Paras______2 و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. الان توو تاکسی،
    بغل دستیم خیلی شبیه تو می خندید،
    موهاش شبیه تو کوتاه بود
    وُ نیمرخشم یه کپی از نیم رخ تو.
    جالب بود که اینبار ترافیکو دوست داشتم،
    اینبار عجله ای برای رسیدن نداشتم. اینبار صندلی های تاکسی رو خیابونو و هر چی کی بود
    و نبودو دوست داشتم.
    میدونی عزیزم،
    خیلی خسته بودم!
    ولی میارزید راه خونمو دورتر کنم.
    میشه باز فردا همین موقع،
    ببینمش،
    ببینمت ...
    #حمید_جدیدی
    Paras______2، Aysa و اترو از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مارلون براندو: به من نگو اونا
    پشت سر من چى گفتن!
    به من بگو چرا اینقدر پیش تو راحت بودن که درباره من حرف بزنن؟!

    The Godfather
    Paras______2 و Negin.rn از این پست تشکر کرده اند.
  11. بعدِ صبحانه ابروهايش بالا رفت. دنبال كيفش روي صندلي كناري گشت. درش باز بود. پاكت سيگارش را درآورد.
    با چشمهاي مهربان تعارف كرد: - سيگار؟
    ماتِ اداهايش، لبخند زدم : - نه!
    يكي گذاشت كنار لبش. گوشهء ديگر لبش گفت: - " هر وخ بعد ِ صبونه دلت سيگارخواس،... -"خــواس" را كشيده و دلبرانه گفت
    – كبريت زد، نگرفت.
    كبريت دوم گرفت.
    جمله اش را تمام كرد: - ...بدون كه سيگاري شدي!"
    خنديديم، خنده اش رفت پشت ِدود غليظ اولين پك كه صورتش را هم از من گرفت.
    آخرين جرعهء چاي صبحانه كه از ته ليوان سرازير شد روي زبانم، ديدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فكر مي‌كنم...

    سید محمد سیادت
    Paras______2، kimia@، MR.Nimasr و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  12. ما نسلِ پس زدنیم ،
    عاشقمونه ؟ پس میزنیم ،
    پس میزنه مارو؟ بیشتر عاشقشیم ...
    عاشق هم میشیم اما نمیگیم که گیج بمونه ،که مبادا بره ،
    ما نسل سردرگمی هستیم ،
    نسلی که مدام دور خودمون میچرخیم که آدمِ بهتر پیدا کنیم بخاطرشم بهترینا رو پس میزنیم ...
    نسل ما سوخته نبود ،
    خودمون شعله ی زیاده خواهیامونو بالا بردیم ،
    شدیم یه مشت اعضای پیوندی که مدام هم دیگرو پس میزنیم ....
    #ستایش_قاسمی
    NasimOo، ×امیرمحمد ×، ترنم 0041 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.