1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رنگ
رنگ پس زمینه
تصویر پس زمینه
رنگ قاب
نوع فونت
اندازه فونت
  1. من از همیشه خسته تر، به خستگی برم پناه
    مگر برای قلب من دوا شود به غیر آه؟

    و این نشان به آن نشان که اوج ناتوانی ام
    به این صدای خس خس نفس شود همی گواه

    و ناگهان پریده ام زخواب ناگهانی ام
    که دیده ام به پشت تو هزار لشکر و سپاه

    به گل نشسته در سرم خروش سرد موجها
    که عمر من هدر شد و جوانیم همه تباه

    دقیقه های آخر شکوه زندگانی ام
    گذر شده که روز من به سان گیسویت سیاه

    مرتضی شایسته نیا
    mahsa mollazadeh، kimia@، G✿し$A و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. من از تو هیییییچ وقت پشیمان نمی شوم!!
    از تو به هیییییچ وجه گریزان نمیشوم!

    من ذره ام تو نور ، تو خورشید بی کسوف
    بر من بتاب! بی تو نمایان نمیشوم..

    آن مشکلم که هیچ کسم حل نکرده است
    جز با نگاه گرم تو آسان نمیشوم

    تنها همین تویی که مرا درک میکنی
    بی تو حریف اینهمه انسان نمیشوم..

    دست مرا به روشنی ای خووووب! خوانده ای
    من رو به روی چشم تو پنهان نمیشوم!

    در دست تو گران ترم از هر چه گوهر است
    از تو جدا نمیشوم! ارزان نمیشوم!

    اینک من این قناری کز کرده در قفس
    با من بمان که بی تو غزلخوان نمیشوم..

    با من هر آنچه میکنی ای مهربان! بکن..
    من از تو هییییچ وقت پشیمان نمیشوم

    مرتضی امیری اسفندقه
    mahsa mollazadeh، ترنم 0041، avazeshgh و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. لاجوردی رنگ مرگ کاشی است
    مرگ شاعر مرگ در نقاشی است

    مرگ‌های ارغوانی از تب‌اند
    مرگ‌های آسمانی در شب‌اند

    مرگ بیدل در پری طاووسی است
    مرگ فردوسی به رنگ طوسی است

    وقت مردن ابن سینا، لمس بود
    مرگ مولانا، غروب شمس بود

    مرگ‌های خوشه‌ای بر بافه‌هاست
    مرگ‌های قهوه‌ای در کافه‌‌هاست

    مرگ ما همواره رنگ آه ماست
    مرگ ما چون سایه‌ای همراه ماست

    مرگ خنجر، در غریو کوس‌هاست
    مرگ راهب، غرق در ناقوس‌هاست

    مرگ گاهی کرمکی در سیب ماست
    گاه مرگی سال‌ها در جیب ماست

    قلعه دارد مرگ روی قلع جسم
    مرگ فرمانی است بعد از خلع جسم

    مرگ‌های ساده بی‌پیرایه‌اند
    مرگ‌های خسته زیر سایه‌اند

    مرگ یعنی لغزش پای حیات
    مرگ یعنی زندگی در خاطرات

    مرگ، یک ساعت مرور زندگی است
    مرگ یک پل در عبور زندگی است

    زندگانی دفتر صد برگ ماست
    صفحه‌های آخر ما، مرگ ماست...

    مرحوم احمد عزیزی
    mahsa mollazadeh، Paras______2، avazeshgh و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.














  4. شبها كه دلتنگت ميشوم
    از اين شانه به آن شانه
    فقط غَلت ميزنم ...

    مثلِ يك ماهىِ جدا شده از دريا
    بايد ببينى جان دادنم را ...



    علی قاضی نظام
    mahsa mollazadeh، Paras______2، kasrajooon و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Screenshot_2017-02-01-08-35-54-1.
    mahsa mollazadeh، ترنم 0041، avazeshgh و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.

  6. ♠️مرد را به عقلش نه به ثروتش .
    ♠️زن را به وفایش نه به جمالش .
    ♠️دوست را به محبتش نه به کلامش .
    ♠️عاشق را به صبرش نه به ادعایش .
    ♠️مال را به برکتش نه به مقدارش .
    ♠️خانه را به آرامشش نه به اندازه اش .
    ♠️شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش .
    ♠️دل را به پاکیش نه به صاحبش .
    ♠️سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش ...
    mahsa mollazadeh، ترنم 0041، آرشین و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.

  7. فال من را بگیر و جانم را
    من از این حال بی کسی سیرم

    دستِ فردای قصه را رو کن
    روشنم کن چگونه می میرم

    حافظ از جام عشق خون می خورد
    من هم از جام شوکران خوردم

    او جهاندارِ مست ها می شد
    من جهان را به دوش می بردم

    مست و لایعقل از جهان بیزار
    جامی از عشق و خون به دستانم

    او خداوند می پرستان شد
    من امیر القشون مستانم

    حالِ خوبی نبود آدم ها
    زیر رودِ کبود خوابیدم

    هرچه چشمش سرِ جهان آورد
    همه را توی خواب می دیدم

    من فقط خواب عشق را دیدم
    حس سرخورده ای که نفرین شد

    هر کسی تا رسید چیزی گفت
    هر پدر مُرده ابن سیرین شد

    من به تعبیر خواب مشکوکم
    هر کسی خواب عشق را دیده است

    صبح فردای غرق در کابوس
    رو به دستان قبله خوابیده است

    مردم از رو به رو ،دَهن دیدند
    مردم از پشت سر، سخن چیدند

    آسمان ریسمانمان کم بود
    هی نشستند و رشته ریسیدند

    نانجیبیِ عشق در این است
    مردِ مفلوک و مُرده می خواهد

    نانجیبیِ عشق در این است
    دامنِ دست خورده می خواهد

    من به رفتار عشق مشکوکم
    در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست

    رویِ رویش شکوهِ شیراز است
    پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست

    من به رفتار عشق مشکوکم
    مضربی از نیاز در ناز است

    در نگاهش دو شاهِ تاتاری
    پشتِ پلکش هزار سرباز است

    مردِ از خود گذشته ای هستم
    پایِ ناچارِ مانده در راهم

    هم نمی دانم آنچه می خواهی
    هم نمی دانم آنچه می خواهم

    ناگزیر از بلندِ کوهستان
    ناگریز از عمیقِ دریایم

    اهل دنیای گیج در اما
    گیجِ دنیای اهلِ آیایم

    سهروردی منم که در چشمت
    شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم

    هم قلندر شدم که در کشفت
    سر به راه تو سر تراشیدم

    خانِ والای خانه آبادم
    زندگی کن مرا،خیابان را

    این چنین مردِ داستان باشی
    می کُشی خوش نویسِ تهران را

    مرگِ شعبانِ جعفری هستم
    امتدادِ هزاردستانم

    لشکرم یک جهان شش انگشتی ست
    من امیر القشون مستانم

    قلبم اندازه ی جهانم شد
    شهرِ افسرده ای درونم بود

    خونِ انگورهای تَفتیده
    قطره قطره جای خونم بود

    شهرِ افسرده ای درونم بود
    خالی از لحظه های ویرانی

    جاده ها از سکوت آبستن
    شهرِ تنهای واقعا خالی

    توی تنهاییِ خودم بودم
    یک نفر آمد و سلامی کرد

    توی این شهرِ خالی از مردم
    یک نفر داشت کودتا می کرد

    یک نفر داشت زیر خاکستر
    آتشی تازه دست و پا می کرد

    من به تنهاییِ خودم مومن
    یک نفر داشت کودتا می کرد

    یک نفر مثل من پُر از خود شد
    یک نفر مثل زن پُر از زن شد

    از همان جاده ای که آمد رفت
    رفت و اندوهِ برنگشتن شد

    کار و بارِ غزل که راکد بود
    کار و بارِ ترانه هم خونی ست

    آسمان در غزل که بارانی ست
    آسمون تو ترانه بارونی ست

    دست و پاتو بکِش،برو گمشو
    این پسر زندگی نمی فهمه

    واسه مردای گرگ دونه بریز
    این خر از کُره گی نمی فهمه

    تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست
    مُرده شورِ کتاب و شعراشو

    می گه دنیا همش غم انگیزه
    گُه بگیرن تمومِ دنیاشو

    گُه بگیرن منو،برو بانو
    واسه مردای زندگی زن شو

    واسه من لای جرز،اتاق خوابه
    گاوِ مردای گاوآهن شو

    من کنار تو ریز می مانم
    تو کنارم درشت خواهی شد

    من نجیبانه بوسه خواهم زد
    نانجیبانه مشت خواهی شد

    اقتضای طبیعتت این است
    به وجود آمدی که زن باشی

    به وجود آمدی بسوزانی
    دوزخی پشتِ پیرهن باشی

    به وجود آمدم که داغت را
    پشتِ دستان خود نگه دارم

    مثل دنیای بعد از اسکندر
    تختِ جمشیدِ بعد از آوارم

    تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
    سر ستون های من ترَک خوردند

    بعدِ بارانِ تیر باریدن
    هرچه بود و نبود را بردند

    شعرِ آتش به جان نفهمیدی
    ماجرا مثل روز روشن بود

    قاتل روزهای سرسبزم
    بدتر از این همه تبر/زن بود

    قبله ی تاک های مسمومم
    ناخداوندِ مِی پرستانم

    لشکرم رو به خمره می رقصند
    من امیر القشون مستانم

    چشم و هم چشمِ من خیابانی ست
    که تو را باشکوه می سازد

    که مرا مثل کاه می بیند
    که تو را مثل کوه می سازد

    مثل کوهی درشت و محکم باش
    مثل فاتح نگاه خواهم کرد

    آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد
    دامنت را سیاه خواهم کرد

    روی دستان خویش می مانی
    پای این قصدِ شوم خواهی مُرد

    که رکَب از تو خورده باشم
    این آرزو را به گور خواهی برد

    سر بچرخان و باز جادو کن
    مالِ دنیای خر شدن هستم

    بوسه ها را به جان من انداز
    مردِ این جنگِ تن به تن هستم

    چشم و لب های نیمه بازت را
    ماهِ غرقابِ نور می بوسم

    من زمینی،تو آسمانی را
    از همین راه دور می بوسم

    این که اَلابرَه دو چشمت شد
    زیر پای هزار اَلفینم

    هم خودم قاضیَم،خودم حکمم
    هم هلاکیده ی اَبابیلم

    پشتمان طرحِ نقشه هایی است
    پشتِ هر طرح،دست در کار است

    تا دهان مفت و گوش ها مفتند
    پشتمان حرفِ مفت بسیاراست

    علیرضا آذر​
    mahsa mollazadeh، ترنم 0041، آرشین و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. IMG_20161225_214130.

    جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تورا
    ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم تورا

    انوری​
    mahsa mollazadeh، ترنم 0041، famotika:D و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. اول از ماندنتان مطمئن شويد..
    بعد به بوی عطرتان عادتش دهيد..
    بعد ببریدش یک کافه و یک جای دنج انتخاب کنید..
    بعد بگویید دوستت دارم.....
    بعد قربان صدقه اش بروید ...
    بعد برای بچه ی نداشته ی تان اسام انتخاب کنید..
    بعد تیکه کلامتان را بر سر زبانش بیاندازید..
    بعد به حرفش گوش کنید...
    بعد به اسم او قسم بخورید..
    بعد با حال بد او ؛ حالتان بد شود ..

    بعد.....

    نزنید زیر تمامی این جملات و بروید.......​
    آرشین، Merjhoi، famotika:D و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. خانمم همیشه میگفت دوستت دارم
    من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم...
    ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند...
    همیشه شیطنت داشت.
    ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
    یک شب کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،
    من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانندکنه به من میچسبی...

    گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی
    این را که گفت از کوره در رفتم،
    گفتم خداکنه تا صبح نباشی...
    بی اختیار این حرف را زدم..

    این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...

    بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...
    نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..
    آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...

    از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...
    هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...
    گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...
    مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!

    همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...
    شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...

    شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..

    بعدها کارهایم روبراه شد ،حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ...
    من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...
    بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،...
    خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم ...
    آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد...

    حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد...
    حالا فهميدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد

    بايد بیشتر مواظب حرفها بود
    گاهی زود دیر میشود...
    mahsa mollazadeh، Merjhoi، avazeshgh و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.