1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

قصه عقل و دل

منتشر شده توسط oomidoo در وبلاگ oomidoo. بازدید: 48

یکی بود یکی نبود اول هر قصه ای بود همیشه فکر می کردم که قصه ها هم خیالی اند ،نمی دونستم که یک روزی خودمم قصه می شم توی قصه ی مردمها گم می شم ، شاید توی همین روزا بود که فهمیدم زندگی کردن هم واقعیته نه خیال و نه توهمه ، همیشه منتظر انتهای یک قصه بودم ولی توی غصه های زندگی ام مونده بودم.
خیلی بده که یک روزی از زندگی خسته بشیم فرار کنیم از خودمون ، قصه من یک قصه ی پر از غصه و غمه ، هر کی نخونه خاطر جمه ، هر کی بخونه بی خیال می مونه.
اول قصه مو با نام خدا شروع کنم بگم به نام خدای بخشنده و مهربون تو ایی درمونٍ هر دردمون
یک روزی که خسته بودم توی خونه نشسته بودم فکر یک کاری به سرم زد که شروع هر غصه ای بود
گاهی اوقات با خودم دعوا دارم نمی دونم چیکار دارم با خودم ،ولی هیچ وقت نفهمیدم که حرف دلم حرفه ، یا حرف عقلم حرفه
همه غمهای من ندونستن ماجراست ، نمی دونم عاشقی کار ماهاست
با خودم فکری کردم اما به نتیجه ای نرسیدم
کاش دنیا کوچیک نبود قلب ما آدما بزرگ نبود ، تا کل دنیا جا بشه توی قلبمون ، جدا شدنش سخت بشه برامون
دلی دارم به اندازه یه دریا اما چه فایده نداره هیچ اندازه، همش یه فکر تازه ای می کنم همه رو از خودم دور می کنم
نوشتن برام سخت شده آهنگ و قافیه برام تنگ شده ، هر کاری می کنم جور در نمی یاد نمی دونم غصه دارم یا قصه می گم
خلاصه سرتونو درد نیارم اگر شما جای من بودید چی کار می کردید ،بین دو راهی می موندید یا سرتون, خم می کردید و یک طرف می رفتید.
تموم دنیای کوچیک ما ارزشی هم نداره برای ما ، اما چه می شه کرد چه باید کرد غصه ها رو باید جمع کرد و قصه کرد
همش به خودم می گم آدم حسابی مرد باید عاقل باشه با فکر باشه نه اینکه عاشق باشه و دلداده باشه
دلم می گه برو ببینم مگه می شه مرد باشی عاشق نباشی
عقلم می گه به دلت گوش نده حرفاشو از این گوش بگیر از اون گوش بده
وقتی که دلم از عقلم ناراضیه منم می مونم طرف عقلو بگیرم یا دلمو
نمی دونم عاشق باشم یا عاقل بشم
همیشه جمع کردن این دوتا از ریاضی سخت تره ، کار منو تو نیست کار هر آدمه
آدم شدن هم برای من کمه ، چرا که رسیدن بهش غمه
میون این دوراهی باید بگم چی کار کنم به حرف کی گوش بدم یا به حرف هر دو گوش ندم ، نمی شه که گوش ندم باید یه کاری بکنم هر دوتا رو آشتی بدم تا بتونم یه راهی برم
نمیشه این دو راهی یه راه بشه ، غصه های منم کمتر بشه
بذار بگم حرفای دل و عقلو بگم بعد شما بگید چی کار کنم
دلم می گه عاشقی رو بچسب از اون نترس باهاش رفیق شو مثل یه دست ، آخه دوست داشتنی توی کار هست، تا دوستش نداری غمی نداری ، پس دوستش داری که غصه داری
عاشق نباشی پس چی باشی ، توی دنیا بی کار باشی ، همون بهتر که عاشق دختر نباشی ، عاشق دین و ایمونت باشی ،عشقی که توی این دنیا داری عشقی باشه که بی نهایت داشته باشه ، وگرنه هوس توش قاطی می شه ، دیگه عاشقی به در می شه ، جاش نَفست حاکم می شه
فراموش نکن این حرفو ای خودم ای کسی که من دلتم ، عاشق چیزی بمون که موندنیه نه عاشق اون چیزی که تموم شدنیه ، لااقل عشقتو به یه منبع ای وصل کن که اون منبع وصله به بی نهایته ، دیگه اونموقعه غم و غصه هات خیلی کمه
اما حرف عقلم اینه که خودم ای نازنینم مباش عاشق که عاشقی از سر به در کن ، عاشقی همون غصه هاته ، همونی که از اول زندگی باهاته ، پس برو دنبال چیزی که باهات نباشه ، غمها باهش قاطی نباشه ، هر کاری می کنی فکر بکن ، اما فکر عاشقی از سر به در کن ، اگه دنیا می خوای عقبی می خوای به حرف من گوش بده فراموشی رو توی عشق قرار بده ، عشق آخرش یا مرگه یا وصال ، هر کدومش یک دردی داره ، درد یکی فراقه درد دیگری سرابه،خوب این حرف از من بپذیر که عاشق بشی دیگه دیوونه می شی ، نمی تونی مثل عاقلا فکر بکنی مشکلاتتو حل بکنی
پس بیا به من گوش بده محبتت رو بده عقل و راحتی رو نده ، با محبتت چاره کنم راحتی و آسایشو جمع کنم ، می خوای اگه عاقل بشی به حرف دل گوش نده ، به حرف من گوش بده.
حالا شما بگید من چی کار کنم آیا به عقل عمل کنم یا به دلم
حرف عقلم درسته یا حرف دلم نمی دونم ، کمک کنید ، چی کار کنم راه حل بدید.
زندگی ام مختل شده ، همش دعوای عقل ودلم شده ، نمی دونم چی کار کنم چه جوری به حرفشون گوش کنم
آخه من هم دل می خوام هم عقلمو ، ولی نمی تونم گوش بدم به دوتاشون
حالا دیدید قصه ی من پر از درد و غمه ، همه ی عالم توی دلم جمع جمه
از این که بگذریم سخن آینده میآد همراه با حال و گذشته ها میآد ، غصه ی من یکی 2 تا نداره ، درد منم خنده نداره
نمی دونم گذشته رو فراموش کنم همش توی فکر آینده سیر کنم ، گذشته ها گذشته ، آینده هم نیومده پس من بی چاره چه کار کنم
باید حال رو داشته باشم اما الانم هم دعوای عقل و دل ، تو رو خدا شما بگید چه می شه کرد؟؟؟؟
گذشته ها غصه داره به خاطر کارهای من ، آینده ها غصه داره به خاطر فکرای من
اما می مونه برای من یک حال و الان تازه که نه می شه زندگی کرد نه می شه خوشحالی کرد
به نظر شما من زنده ام پس چرا زندگی ندارم ، اگه زنده ام چرا باغصه ام
نه بابا من زندگی هم ندارم هر جی دارم یه غصه هست اونم توی این قصه هست
بهتر با عقل و دلم آشتی کنم ، فکرای بد بد و از خودم دور کنم ، همش توی حال زنده باشم ، زندگی کنم ، گذشته رو به حال خود رها کنم ، به فکر آینده باشم
اما با تجربه ی گذشته آینده بسازم باحال ، زنده بمونم با هر نفس ، زندگی کنم با هر کس ، خدا خودش می دونه ،که من با کی می مونم
حالا نظرتون درباره ی من چیه؟؟؟ آیا کار درست می کنم یا غلط
هر چی شما بگید حتما همونه ، همون حل همه دردامونه
خداییش باید عاقلانه فکر کرد یا عاشقانه عمل کرد خداییش من می تونم آشتی بدم دلمو با عقلم ، آخرشم من نفهمیدم که چه کار کنم؟؟
خسته شدم مثل اول قصه ام ، دیگه حالی ندارم برای نوشتنم ، خدا به شما یه حال بده ، هیچ وقت به شما غم نده ، غصه ها ازتون دور بشه ، گرفتاریاتون درمون بشه
کاری اگر ندارید یه نظرم به ما بدید ، چطور بود این قصه ی ما ، چه طور بود این غصه ی ما
بالا رفتیم پوچ بود پایین اومدیم خالی بود ،حالا شما بگید کی به کی بود.
شما برای ارسال نظر باید وارد شوید