1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

فراغ

منتشر شده توسط shahrooz afzalimogaddam در وبلاگ shahrooz afzalimogaddam. بازدید: 75

تقدیم به مادران داغ دیده
فراغ

برای گردش به دامنه کوه سرسبز سبلان رفته بودم، هوا خوش بود و انسان را برای گردش در این کوه پرصلابت به وجد وادار می کرد . هنگامی که قدم بر روی سبزه های تازه رسته می گذاشتم، خیسی آن پاهایم را نوازش می داد . در پای این کوه سربه فلک کشیده آلاچیق هایی را مشاهده کردم که در کنار هر کدام از آنها آتشی مهیا بود و سگانی که زوزه کشان مراقب صاحبان خود بودند. بچه هایی که با شیطنت مخصوص به خودشان یا مشغول بازی بودند و یا اینکه کمک حال بزرگترهای خود . دختربچه هایی با لباسهای سنتی و رنگین در حالیکه آفتاب سیمای کودکانه شان را سوزانده بود با موهایی که از زیر لچک های الوان و کوچک بیرون زده بود .معلوم بود که از صبح خیلی زود آنرا بافته اند تا دست و پاگیرشان نگردد. موهایی که تا زانوانشان می رسید. زنان ایل در حالیکه یکی دوغ درست می کرد و دیگری در حال بافتن جاجیمی بود و آن دیگری مشغول پخت نان با کمک چند زن دیگر. به آنها که نگاه می کردم در دل می گفتم : که زندگی اینها چقدر سخت و دشوار است . صدای حزینی کمی دورتر از این آلاچیقها بگوش می رسید.

می دانستم که در طایفه های ایلیاتی به پسر بچه ها بیشتر اهمیت می دهندتا به دختر بچه ها . چرا که آنها تکیه گاهشان در هر کاری بودند از همان اوان کودکی یار و مددکار بزرگترهای خودهستند . هر خانواده ای که فرزند ذکور بیشتری داشته باشد در بین ایل و طایفه ارج و قرب زیادی دارند. آنها سرهای خود را بالا می گیرند و به داشتن فرزند پسر افتخار می کنند . در حالیکه دختر بچه ها نیز در این طایفه نقش بسزایی داشته و دارند. با اینحال همیشه اینگونه بوده که پسرها تکیه گاهی برای خانواده ها محسوب می گردند . زنان و مردان ایل همیشه در تلاش وافری بسر می برند تا هنگامی که بطرف ییلاق رحل سفر می بندند. بتوانند مایحتاج زمستانی خود را ذخیره سازند . از آن امرار معاش نمایند . هر کدام بنوبه خود سهم بسزایی در این امر دارند . حال که این حکایت را باز گو می کنم ، نمی دانم حکایت است یا داستان اما واقعیتی است که خود شاهد آن بوده ام . آن صدای حزین مرا با خود کشاند تا سرمنزل این صدا را بدانم که از کجاست . زنی را دیدم که جلوی آلاچیقی دور تر از آلاچیقهای دیگر نشسته و با صدای سوزناک در حال خواندن و نجوا کردن در مورد عزیزی است . صدای خوب و حزینی داشت که دل انسان را به درد می آورد . آنچنان در خود فرو رفته بود و اوخشاما می گفت که از اطراف خود بیخبر بود و اصلا به اطراف و اتفاقات دور و برش کاری نداشت.در درون خودش غرق بود، با افکار خود در کلنجار و با صدای حزینی مرثیه سرایی می کرد . شنیده بودم که زنان ایل صدای سوزناک و حزینی دارند . من تو را برای خودم طایفه ای می دانستم، تو را گل طایفه می انگاشتم، در بلندای کوههای بلند ،تو را سرفرازتر از کوه می دانستم ، من تو را گل سرسبد دشت می دانستم . برف را در کوههای بلند سبلان بنگر، درخت انار را وقتی که سر به پایین انداخته بنگر، کسی را که در ولایت غریب مرده ،بنگر ، شادی و شکوفه را در لبان گل ببین و بنگر که شادمانه می خندد و... آرام آرام قدم به جلو گذاشتم تا از او علت این ناله های سوزناک را بپرسم. سگان ایل چنان زوزه می کشیدند که از ترس نمی توانستم پا به جلو بگذارم . زن متوجه حضور من شد و سگان را از آنجا دور کرد . مرا پیش خواند . چند قدمی جلوتر رفتم و سلام و عرض ادبی نمودم . تعارفم کرد تا در کنار آلاچیق بنشینم . آتشی مهیا کرده بود و روی آتش کتری سیاه سوخته ای قرار داشت که در حال غل غل کردن و جوشیدن بود . چایی درون آن ریخت و بعد از مدتی کوتاه چایی دم کشید و یک استکان چایی تعارفم کرد . عجب عطر و بویی داشت . از بس که چایی های کیسه ای نوشیده بودم عطر و بوی چایی یادم نبود . خانمی میانسال با صورتی چین و چروک خورده ، با صورتی آفتاب سوخته و موهای سفیدی که از زیر چارقدش نمایان بود . اما این چین و چروکها و این صورت غمگین حکایت از غمی بزرگ داشت که در دل او نشسته بود . شنیده بودم که زنان عشایر عمری طولانی دارند و زنان صدساله آنها از زنان 40 ساله ما مقاومتر و سالمتر هستند . اما اگر همین زنان شجاع و ایلیاتی غمی را ببینند و داغی را بر دل داشته باشند و عزیزی را از دست بدهند، زود پیر و خسته می شوند . چرا که آنها مردمانی عاطفی و احساسی هستند . هنگامی که چایی را میل کردم .گفت: غذا می خواهی تابرایت آماده کنم؟ گفتم: بیش از این مرا شرمنده خود نسازید . گفت: نه خواهش می کنم خجالت نکش. گفتم: از شما فقط یک خواهشی دارم .گفت: مادرجان بگو چه می خواهی؟

گفتم: دیدم که شما از ته دل نجوا می کنی و چنان می خوانید که دل انسان را بدرد می آورد. گفت: فرزندم! داغ دلم را تازه نکن و مرا به سخن گفتن وادارم مساز، دلم زخمی است . اگر سه بار در روز گریه نکنم آرام نمی گیرم. اگر مویه سر ننهم می میرم. این گریه ها و مویه هاست که مرا با این غصّه سرپا نگه داشته است . گفت: این طایفه ای که می بینی ،طایفه من است. اما در پیش اینها تنها من ،غریبه هستم. در ایل ما هر چه طایفه و فرزند بیشتر داشته باشد ارزش فراوانی دارد .اگر ایل و تبار زیادی داشته باشی سرت را بالا می گیری و افتخار می کنی به داشتن چنین اقوامی. همه او را عزیزتر می شمارند . نگاهش را به دور دستها دوخت و از گوشه چشمانش قطره اشکی فرو چکید . آهی به بلندای کوه سبلان کشید آهی از درون و بعد ادامه داد. هنگامی که ازدواج کردم .خداوند به ما پسری عطا کرد که به وجودش افتخار می کردیم. من و شوهرم او را همانند گل دشت و دمن پرورش دادیم . بزرگش نمودیم .هر روز که می گذشت همانند گل پر و بال می گرفت و قامت راست می کرد . جوان رشید و برومند ی برای خودش شده بود و کمک حال پدرش بود . روزی از روزهای خوب خدا همسرم برای سرکشی احشام، به طرف کوه رفت . هنگام شب که بر می گشت، چراغ دستی اش خاموش می شود و پایش به یک چیزی گیر می کند و از پرتگاه بطرف دره سقوط می کند . فردای آنروز اهالی ایل همه دست در دست هم دادند تا گمشده ام را پیدا کنند. ولی هر چه گشتند راه به جایی نبردند . دیگر از پیداکردنش نا امید شده بودیم . بعد از مدتی کوهنوردانی که برای کوهنوردی آمده بودند متوجه شیء در پایین دره می شوند .وقتی نزدیکتر می شوند جسد مردی را می بینند که در آنجا افتاده و از حالت طبیعی خارج گشته است . با این اوصاف می فهمند که چندین روز است که در آنجا افتاده است. کوهنوردان جسد را به طرف آلاچیق ها می آورند شاید کسی او را بشناسد. اهالی ایل او را ، از روی مشخصاتش شناسایی کردند.بزرگان ایل با چه اوضاعی این خبر را به من رساندد نمی دانم. زنان ایل همراه با اهالی به طرف آلاچیق ما آمدند من که منتظر بودم تا شوهرم از کوه بر گردد با خبر مرگ او روبرو شدم . زنان چنان بر سر و روی خود می زدند و شیون و مویه می نمودند . عزاداری آنها قبل از من شروع شده بود . بعد از خاکسپاری شوهرم، تازه فهمیدم که مشکلات من آغاز شده است . من ماندم و تنها پسرم. جنگ شروع شده بود . او دلاور مردم ، تنها پسرم، تنها یادگار شوهرم خواست تا به جنگ دشمن برود. هرچه کردم تا جلویش رابگیرم ، نشد. او هم همانند پدرش دلیر و بی باک بود . رفت و مرا با غم و اندوه دوری خود تنها گذاشت . روزهایم را در انتظار دیدار او بسر می بردم ، شبها با تجسمم کردن صورتش بخواب می رفتم . روز و شبم در فکر او بودم که چگونه از یادگار همسرم حمایت و پشتیبانی نمایم . روزی بخوابم آمد و گفت: مادر جان بیش از این بیقراری و بیتابی نکن .می دانم که پدرم را بیش از اندازه دوست می داشتی، تو را قسمت می دهم به روح پدرم که اینقدر غمگین و ناراحت نباشی. بخوابم می آیی. آزارم می دهی؟ او در حالیکه گریه می کرد، رفت . من هراسان از خواب بیدار شدم. از رفتنش سه ماهی می گذشت. بعد از چند روز که خوابش را دیدم ، خبری برایم آوردند که: سرت به سلامت . پسرت به درجه رفیع شهادت نائل آمده. می دانستم که این خبر را برایم خواهند آورد . مادر بیچاره در حین گفتن این کلمات، شروع کرد به لای لایی خواندن برای پسر تازه جوانش که پرپر شده بود . بعد چنان با دو دستش بر سرش کوبید. انگار که با پتکی آهنین بر چیزی بزنند . اوخشاما می گفت و می گریست. چنان می خواند که دلم را بدرد آورد . من نیز همانند او از خود بیخود شدم و گریه را سر دادم . بدون اینکه مشخصات شهید را از او بپرسم . از آنجا دور شدم بجایی که می خواستم بروم نتوانستم . راه خود را در میان دشت به آن بزرگی گم نمودم با صدای بلندی به گریه و مویه کردن و با خدای خودم به راز و نیایش پرداختم که ای خدای بزرگ ، این چه سرنوشتی است که بر سر مردمانت می آوری ؟ مگر نه اینکه همه را خود خلق کرده ای؟ پس چرا سرنوشت بعضی ها را اینقدر تلخ قرار داده ای؟ . بعد از مدتی که بخود امدم، بجای اولم بر گشتم . دیگر آن انسان قبلی نبودم . ماهها و سالها از این ماجرا می گذرد و من خواستم تا بعد از 25 سال این حکایت را بازگو نمایم شاید مرهمی باشد بر دل آکنده از غم و اندوه خودم . می دانم که از این قبیل داستانها و حکایتها در طول تاریخ این مرز و بوم بسیار بوده است و دل هزاران مادر، در غم عزیزان خود غوطه ور بوده ولی باز قهرمانانه سر پا ایستاده اند تا الگویی باشند بر من و امثال من که کوتاهی نکنند در صیانت از کشور و وطن خویش.
S@miN NayaB، MOJOO و AnDiYa TeH از این ارسال تشکر کرده اند.
شما برای ارسال نظر باید وارد شوید