اترو ‏Jan 5, 2017
روزی من چهل ساله می شوم و موهایم جوگندمی .حتما بازهم شب ها تنهایی قدم می زنم و باز هم هدایت می خوانم.آن روزها کم حرف تر و آرام تر می شوم.کمتر می خندم،بیشتر نگاه می کنم و عمیق تر فکر...حتی شاید سه شنبه ای بیاید و فراموشم شود در انقلاب سیگار کشیدن به چه معناست.
تو هم کمتر چشمانت می درخشد و به آراستگی قبل نیستی و هر گز خاطرت نیست نقاشی ام میان کدام کتاب فراموشی ات خاک می خورد..و اصلا برایت مهم نیست که تنها مخاطب زندگی یک مرد بودن چه حسی دارد. لابد آن موقع دخترت عاشق شده و تو سعی داری انتخاب منطقی را یادش دهی،دلیل عقلانی بخواهی و یک روز که سعی داری هوای یک عشق را از سر دخترت بپرانی،با هم سری به کتاب های دانشگاهی ات می زنیید.ناخودآگاه خشکت می زند و یک لبخند عمیق از انبار کهنه ی دلت بیرون می آید،نفست حبس می شود و من را به یاد می آوری و مقایسه بین یک همکلاسی دیوانه ی دوران جوانی ات با شریک زندگی کنونی ات گند بزند به تمام دلایل منطقی ات...
و بالاخره در چهل سالگی متوجه می شوی که عاشقی منطق ندارد و دوست داشت دلیل...

مهدی بهرامی
Paras______2، Aysa و нιηαтα از این ارسال تشکر کرده اند.